۱۳۸۷/۱۱/۰۱

قلم در کف دشمن است! ولی اینترنت در دست ماست!!!


به راستی اینترنت یک دستاورد بسیار ارزشمند است. گزشته از دریافت آگاهیهای گوناگون و گسترده، این ویژگی را نیز دارد که شما خودتان رسانه‌ای داشته باشید بی نگرانی از : هفت خان کمبود و یا گرانی کاغذ و لیتوگرافی و چاپ و صحافی و...، انتظار دراز برای دریافت مجوز نشر، جا یابی نشریه تان بر روی دکه تنگ روزنامه فروشی در میان انبوهی رقیب عوام پسند و...... در عرض چند ثانیه دیدگاه خود را پیش روی جهانیان (بدون محدودیت در تیراژ!) بگزارید. دیگر سردبیران کم سواد و حسود نشریات، شما را سر نمیدوانند و در نوشتارتان دستکاری نمیکنند. دیگر نیازی نیست که آلوده ی باندهای ضدفرهنگی شوید و با چاپلوسی و مداحی از این و آن، اجازه ی نشر گفتارتان را بیابید. دیگر مافیای پخش کتاب و کتابفروشیهای چپی و توده‌ای نمیتوانند مانع ارایه دیدگاه های میهنی شما باشند. ارج اینترنت را بدانیم. اگر قلم در کف دشمن است، ما نیز تارنما و سایت در اختیار داریم تا چهره‌ی چرکین شبه‌روشنفکران و میهن‌فروشان را نشان دهیم. ما نیز میتوانیم بیدرنگ به نقد و بررسی گفتارهای ناروا و دیدگاه های کور و بسته بپردازیم.

ما باید چندین برابر دشمن کار کنیم تا تهاجم خارجی فرهنگی و یا شبیخون درونی آنان را خنثا نماییم. به دکه‌های روزنامه فروشی بنگرید؛ به راستی تهوع‌آورست: از ماجراهای خاله زنکی و عمومردکی هنرپیشه ها و ورزش بازان گرفته تا لجن‌پراکنیهایی درباره چهره‌ها و اندیشه‌های ناب ایرانی و میهنی... دستاورد سازمان «صداع و سماع!» به ویژه کانالهای ماهواره ای و برون مرزی آن نیز روشن و بی‌نیاز از هر گزارشیست. به کتابفروشیها میرویم: درباره آدمکشها و تروریستهایی چون «چگوارا» کتابهای قطع بزرگ (رحلی) چاپ شده؛ و یا به لطف ناشران و مراکز پخش رفیق پرور، یاوه های شاعرکهای کمونیست وطنی همه جا را آکنده اما کمتر کتابی درباره شخصیتهای ملی و علمی و مبارز ایران زمین دیده میشود. از آن همه اندیشمند و دانشمند ایرانی چند کتاب در دسترس است؟ نه تنها عرب زدگی بلکه غرب زدگی به شدیدترین وجه در رسانه‌های این مملکت بیداد میکند. چه باید کرد؟ همان گونه که در آغاز این گفتار آوردم، بهترین راه ما بهره وری درست از تارنگارها میباشد. پس:
۱. نوشتارهایی ارزنده و سودمند بگزاریم و از پریشان نویسی و پراکنده کاری بپرهیزیم. پارسی نویسی درخور فهم، و غلط گیری را فراموش نکنیم.
۲. به تارنگار خویش بسان یک رسانه مانند مجله یا کتاب بنگریم و برایش ارج و اعتبار نهیم. قالب و نوع حروف (فونت) و دیگر زیباییهای رسانه خویش را بررسی و بهبود بخشیم.
۳. به هر کس و هر تارنگاری پیوند (لینک) ندهیم و اطمینان یابیم که همسو و همساز با بینشهای میهنی ما هستند. کسانی که «چپ» بین هستند و یا بی توجه به کورش و داریوش و دیگر بزرگان، سراسر تاریخ ۲۵۰۰ ساله را استبدادی وانمود میکنند، در فهرست ما جایی ندارند.
۴. به جای تکرار مکررات و بازگویی چیزهایی که همه کمابیش آگاهی دارند، و نیز به جای سیاست پردازیهای بیهوده، به فرهنگ و تاریخ و تمدن و دانشهای این سرزمین بپردازیم و بدانیم که اگر ادعای ایران دوستی داریم، در شرایط کنونی و با نگرش به نیازهای نسل امروز و آیندگان، بهترین و برترین کار، همانا پرداختن به دانشنامه ایران باستان و همکاری با جوانان سوته‌دلیست که عاشقانه و فروتنانه سرگرم پژوهش و نگارش میباشند تا به یاری یزدان بتوانیم پس از دستاوردهای بزرگی چون اوستا و شاهنامه فردوسی و شاهنامه نوبخت و لغتنامه دهخدا... ما نیز ارمغانی گرانبها برای فرزندانمان به یادگار بگزاریم./ ایدون باد.

۱۳۸۷/۱۰/۳۰

كتيبه ی قمچقاي


{ • محمود كردواني/ بخش سوم}

با توجه‌ به‌ اين‌ حقيقت‌ كه‌ قدمت‌ كتيبه‌ قمچقاي‌ از الواح‌ سومري‌ بيشتر است‌ و با در نظر گرفتن‌ اين‌ موضوع‌ كه‌ اولين‌ واضعان‌ خط‌، سومريان‌ بوده‌اند، تصور مي‌شود كه‌ تمدن‌ قمچقاي‌ و كتيبه‌ آن‌ در اصل‌ متعلق‌ به‌ سومريان‌ بوده‌ و اينان‌ نيز مانند ساير قبايل‌ ساكن‌ كوهپايه‌هاي‌ زاگرس‌ چون‌ گوتيان‌، لولوبيان‌ و كاسيان‌ به‌ مرز و بوم‌ ايران‌ تعلق‌ داشته‌اند. از طرف‌ ديگر الواح‌ مكشوفه‌ از شوش‌ و سيلك‌ كاشان‌ به‌ خط‌ كهن‌ ايلامي‌ است‌ (پروتو ايلامي‌) كه‌ باز هم‌ وجه‌ تشابهي‌ با كتيبه‌ قمچقاي‌ دارد در لوحه‌هاي‌ پروتو ايلامي‌ علامت‌ها اشكال‌ خطي‌ خود را حفظ‌ كرده‌اند و به‌ نظر مي‌رسد كه‌ اين‌ علامت ها جنبه‌ نشانه‌اي‌ دارند. اصولاً اين‌ امكان‌ وجود دارد كه‌ خط‌ سومري‌ و ايلامي‌ داراي‌ مبداء مشتركي‌ باشند. مؤيد اين‌ نظريه‌، كتيبه‌اي‌ است‌ كه‌ از پي‌تل‌ بندر بوشهر (ليان‌ باستاني‌) كشف‌ شده اين‌ كتيبه‌ را هومبان‌ نومنا پادشاه‌ ايلام‌ به‌ معبد ليان‌ وقف‌ كرده‌ است‌. در نوشتن‌ اين‌ كتيبه‌ از خط‌ و زبان‌ سومري‌ استفاده‌ شده‌ و تاريخ‌ تحرير آن‌ قدري‌ از سارگن‌ آكاده‌ جلوتر است‌ (حدود نيمه‌ دوم‌ هزاره‌ سوم‌ قبل‌ از ميلاد).
از دلايل‌ ديگري‌ كه‌ ممكن‌ است‌ سومري‌ بودن‌ كتيبه‌ قمچقاي‌ را ثابت‌ كند، زبانهاي‌ مختلفي‌ است‌ كه‌ در فلات‌ ايران‌ بخصوص‌ غرب‌ ايران‌ رايج‌ بوده‌ است‌. تعداد نسبتاً زيادي‌ از عناصر مصطلح‌ زبان‌ ساكنين‌ غرب‌ ايران‌ از نظر زبان‌شناسي‌ شباهت‌ زيادي‌ به‌ آن‌ دسته‌ از زبانهايي‌ دارد كه‌ به‌ زبانهاي‌ قفقازي‌ معروف‌اند و از برخي‌ جهات‌ از لحاظ‌ اصوات‌ دستور زبان‌ با اصطلاحات‌ اقوام‌ دراويد هند هم‌ مانند است‌. ظاهراً تعداد زيادي‌ از اين‌ عناصر زباني‌ در زمان‌ باستان‌ نزد گوتيها، لولوبيها، كاسي‌ها، كاسپيها و ساكنان‌ مركزي‌ كوهپايه‌هاي‌ زاگرس‌ و همچنين‌ خالدها و اقوام‌ هوري‌ يافت‌ مي‌شود. زبان‌هاي‌ مذكور كلاً يا منفرداً از يك‌ طرف‌ با زبان‌ ايلامي‌ و از سوي‌ ديگر به‌ زبان‌ آلبانيان‌ و سرزمين‌هاي‌ غربي‌ و جنوب‌ غربي‌ درياي‌ خزر خويشاوندي‌ داشته‌اند. اين‌ همبستگي‌ شامل‌ زبان‌ اورارتويي‌ و سومري‌ نيز مي‌گردد . اين احتمال هم وجود دارد كه‌ خويشاوندي‌ زباني‌ دليل‌ خويشاوندي‌ نژادي‌ باشد و نشانگر آن‌ است‌ كه‌ منشأ كليه‌ اين‌ اقوام‌ يكي‌ بوده‌ و به‌ مرور زمان‌ هر طايفه‌ منطقه‌اي‌ را براي‌ سكونت‌ خود اختيار نموده‌ است‌.
از نظر باستان‌شناسي‌ كهن‌ترين‌ طبقات‌ تپه‌ حصار (طبقة‌ يك‌ A) و تپه‌ گيان‌ نهاوند (طبقة‌ 5) و گوي‌ تپه‌ (طبقات‌ K و M) به هزاره‌ چهارم‌ و اوائل‌ هزاره‌ سوم‌ قبل‌ از ميلاد تعلق‌ دارد و گويا از همين‌ زمان‌ تقسيم‌ كار ميان‌ اين‌ اقوام‌ صورت‌ گرفته‌ است‌. گمان‌ مي‌رود كشت‌ گندم‌ و جو از همين‌ زمان‌ رواج‌ پيدا كرده‌ است‌13. از اين‌ دوران‌ تصاوير بز و ساير حيواناتي‌ كه‌ براي‌ بشر مفيد بوده‌، بر روي‌ سفالها نقش‌ شده‌ است‌ و اهميت‌ دامداري‌ را نشان‌ مي‌دهد. سفالهاي‌ هزاره‌هاي‌ سوم‌ و چهارم‌ پيش‌ از ميلاد در كليه‌ واحدهاي‌ مسكوني‌ و تمدنهاي‌ مختلف‌ شبيه‌ به هم‌ است‌ و تنها اختلافي‌ كه‌ با هم‌ دارند در برخي‌ از موارد خصوصيات‌ محلي‌ است‌. سفالينه‌هاي‌ تپه‌ گيان‌ و تپه‌ حصار دامغان‌ با سفالهاي‌ مكشوفه‌ سامره‌ تل‌ حلف‌ و عبيد در بين‌النهرين‌ و سفالهاي‌ مربوط‌ به‌ تمدن‌ و فرهنگ‌ آسياي‌ ميانه‌ (آنوI‌ ) و شوش‌I و همچنين‌ طبقه‌ چهام‌ تپه‌ گيان‌ با شوش‌ مشابهت‌ دارند. تاريخ‌ همة‌ اين‌ تمدنها هزاره‌ چهارم‌ و هزاره‌ سوم‌ قبل‌ از ميلاد است‌. اين‌ سفالها مناسباتي‌ هم‌ با قفقاز و آن سوي‌ جبال‌ قفقاز دارند، مثلاً قشر K در گوي‌ تپه‌ نسبت‌ مشخص‌ و نزديكي‌ با نقاط‌ مسكوني‌ عصر حجر و مس‌ در قفقاز شمالي‌ و مركز و شمالي‌تر از جبال‌ قفقاز چون‌ شرش‌بلور (Shersh-blur) نزديك‌ «اچميادزين‌» ارمنستان‌ و «كاياكنت‌» (Kayakent) داغستان‌ دارند. هم‌ مانندي‌ هنر سفالسازي‌ اين‌ اقوام‌ نيز مي‌تواند دليل‌ قرابت‌ نژادي‌ باشد.
اما منشأ نژادي‌ اقوام‌ اوليه‌اي‌ كه‌ در ايران‌ سكونت‌ داشتند چه‌ بوده‌ است‌؟ ساكنين‌ ايران‌ از دورانهاي‌ بسيار قديم‌ (اركائيك‌) به‌ زبان‌ هندو ايراني‌ تكلم‌ مي‌نمودند مدرك‌ مهم‌ و مستندي‌ كه‌ مي‌توانيم‌ در اين‌ مورد ارائه‌ دهيم‌ مربوط‌ به‌ كاسيها مي‌باشد كه‌ در اوايل‌ هزاره‌ دوم‌ و سوم‌ قبل‌ از ميلاد در دره‌هاي‌ زاگرس‌ زندگي‌ مي‌كردند و آن‌ وجه‌ تشابهي‌ است‌ كه‌ بين‌ خدايان‌ كاسي‌ و هندو ايراني‌ موجود است‌، چون‌: «سورياش‌» كاسي‌ كه‌ خداي‌ خورشيد معني‌ مي‌دهد با «سورياه‌» سانسكريت‌ كه‌ به‌ معني‌ خورشيد است‌ و «اورياش» كه‌ شكلي‌ از بورياش‌ كاسي‌ مي‌باشد و خداي‌ كشورها يا باران‌ و رعد ترجمه‌ شده‌ با «بورآس‌» يوناني‌ كه‌ به‌ معني‌ باد شمالي‌ است‌ و كلمه‌ خداي‌ «شماليا» كه‌ در زبان‌ كاسي‌ الهه‌ قلل‌ و كوههاست‌ با «هيمالايا» سانسكريت‌ و «بوگاش» خداي‌ كاسي‌ با «بگ» پارسي‌ باستان‌. اقوامي‌ كه‌ نام‌ برديم‌ از نژاد سر درازند. (Dolichocephalous انساني‌ كه‌ طول‌ جمجمه‌ وي‌ تقريباً يك‌ ربع‌ از عرضش‌ بيشتر است‌.) ظاهراً اين‌ اقوام‌ ارتباطي‌ با اقوام‌ ساكن‌ هند داشته‌اند. اين‌ اقوام‌ همان‌ طور كه‌ بيان‌ كرديم‌ شامل‌ گوتيان‌ و لولوبيان‌ و مهرانيان‌ و هوريان‌ و سومريان‌ بوده‌ و ايلاميان‌ را نيز در بر مي‌گرفته‌ است‌. گوتيان‌ در بخش‌ شرقي‌ رودخانه‌ دياله‌ (احتمالاً كردستان‌) لولوبيان‌ در غرب‌ دياله‌، گويا مهرانيان‌ نيز در همين‌ مكان و هوريان‌ در نواحي‌ غربي‌ و شمالي‌ درياچه‌ رضائيه‌ و سومريان‌ درشمال‌ بين‌النهرين‌ مي‌زيستند. مي‌گويند امروزه‌ مي‌توان‌ بقاياي‌ نژادي‌ را كه‌ با سومريان‌ شباهت‌ كامل‌ دارد بين‌ ساكنان‌ افغانستان‌ و بلوچستان‌ و همچنين‌ در هندوستان‌ مشاهده‌ كرد. اگر اين‌ فرضيه‌ را بپذيريم‌ كه‌ اين‌ اقوام‌ همگي‌ در ابتدا از صفحات‌ شمال‌ شرقي‌ به‌ اين‌ محدوده‌ وارد شده‌اند، قرابت‌ زباني‌ نواحي‌ قفقاز و زبانهاي‌ قديمي‌ هند در مشرق‌ و زبان‌ ايلام‌ و اقوام‌ نواحي‌ ذكر شده‌ زاگرس‌ از آن جمله‌ سومري‌، علت‌ وجود اين‌ فرضيه‌ خواهد بود. البته‌ نژاد شناسان‌ به‌ تنهايي‌ نمي‌توانند كليدي‌ براي‌ حل‌ مجهولات‌ ارائه‌ دهند. با اين‌ تفاصيل‌ كتيبه‌ قمچقاي‌ مي‌تواند مدرك‌ مثبتي‌ جهت‌ حل‌ قسمتي‌ از مشكلات‌ و مجهولات‌ باشد. گمان‌ مي‌رود كتيبه‌ قمچقاي‌ يك‌ متن‌ مذهبي‌ باشد، زيرا معني‌ «خدا»، «معبد»، «خورشيد»، «آب‌»، «رعد و برق‌» از برخي‌ علائم‌ آن‌ به‌ خوبي‌ استنباط‌ مي‌گردد. بعيد نيست‌ كتيبه‌ شامل‌ نام‌ خداياني‌ باشد كه‌ مورد پرستش‌ ساكنين‌ اين‌ منطقه‌ بوده‌ است‌. روبروي‌ كتيبه‌ در آن سوي‌ دره‌ آسياب‌ آثار يك‌ ديوار سنگي‌ نيز وجود دارد كه‌ گمان‌ مي‌رود پرستشگاهي‌ مربوط‌ به‌ همين‌ زمان‌ بوده‌ باشد و اگر كاوشهاي‌ وسيعي‌ در ناحيه‌ صورت‌ گيرد، امكان‌ دارد كه‌ از قلعه‌ قمچقاي‌ و زمين هاي اطراف‌ آن‌ مدارك‌ و اسناد مهم‌ و جالبي‌ به‌ دست‌ آيد.
[یادداشت امید عطایی: یافته‌های جیرفت نشان میدهد که پیشینه فرهنگ و تمدن آریاها در ایران بسیار دیرینتر است از آنچه که معمولن میگویند. همچنین در ایرانی بودن سومریان جای هیچ گمانی نیست. در این باره بنگرید به کتاب: نیاکان سومری ما/ دکتر محمدعلی سجادیه.]

۱۳۸۷/۱۰/۲۸

حافظ مهرآیین (بخش ۲۳)


{از: م.ص.نظمی افشار}


<خضر>
برخي از فرق صوفيه مانند فرقة ملاميه و طيفوريه در طريقت و قطع طريق، عقيده به دليل و راهنما و خضر راهي دارند تا خطر گمراهي پيش نيايد. چنانكه حافظ به مشرب ملاميه گويد:
(غزل شمارة 463)
قطعِ اين مرحله بي همرهيِ خضر مكن
ظلماتست بترس از خطرِ گمراهي
گذرت بر ظلمات است بجو خضرِ رهي
كه در اين مرحله بسيار بود گمراهي
حافظ از راه تجربه و اندرز به سالكِ عاشق كه مي‌خواهد به كويِ عشق قدم گذارد فرمايد: بي دليل راه صدها اهتمام نموده است از خطر گمراهي ايمن نمانده و اين كار او را امكان نيافته است.
(غزل شمارة 227)
به كويِ عشق منه بي دليل راه قدم
كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد
(شناسايي راه و روش علم و فلسفه. ص 16)
(غزل شمارة 216)
گذار بر ظلمات است، خضر ِ راهي كو
مباد كآتشِ محرومي آبِ ما ببرد
(غزل شمارة 226)
خيالِ آبِ خَضِر بست و جامِ اسكندر
به جرعه نوشيِ سلطان ابوالفوارس شد
خاقاني شرواني سروده است:
زهر سفر نوش كن اول چو خضر
پس برو و چشمة حيوان طلب
مولانا در مثنوي فرموده است:
شهره كاريزيست پر آب حيات/آب كش تا بردمد از تو نبات
آب خضر از جوي نطق اوليا / مي‌خوريم اي تشنة غافل بيا
(غزل شمارة 39)
فرق است از آب خضر كه ظلمات جاي اوست
تا آب ما كه منبعش الله و اكبر است
احتمالا الله و اكبر نام مكاني در شيراز بوده كه آب ركن آباد از آنجا سرچشمه مي‌گرفته است.
(غزل شمارة 98)
دهانِ شهد تو داده به آب خضر بقا
لبِ چو قند تو برد از نبات مصر رواج
لب تو خضر و دهان تو آب حيوان است
قدِ تو سرو و ميان تو موي و گردن عاج
(غزل شمارة 128)
تو دستگير شو اي خضر پي خجسته كه من
پياده مي‌روم و همرهان سوارانند
«به آفريد» پيامبر ايراني كه در زمان ابومسلم خراساني قيام كرده بود. پيراهني به رنگ سبز داشت كه ظاهرا از جنس حرير چيني بوده. او مدعي بود كه خداوند در آسمان اين پيراهن را به تن او پوشانده و او را به عنوان رسول به زمين فرستاده است. (حبيبي. تاريخ افغانستان. ص 277) همچنين در تاريخ ضبط است كه «مقنع» مدعي پيامبري در دورة عباسي نيز (161ه ق) همواره مقنعه‌اي سبز بر سر و روي خود مي‌بسته است(تاريخ نرشخي. ص 77).
[یادداشت امید عطایی: خضر را سبزپوش میدانند و شاید خضرا (جزیره) و خزر (دریا) به معنای سبزینه باشند. ریشه‌های استوره خضر را میتوان در سرچشمه های ایرانی یافت.]
<سليمان>
(غزل شمارة 237)
من آن نگينِ سليمان به هيچ نستانم / كه گاه‌گاه برو دستِ اهرمن باشد
<جمشيد>
(غزل شمارة 167)
بر تخت جم كه تاجش، معراجِ آسمان است
همت نگر كه موري با اين حقارت آمد
(غزل شمارة 88)
زبان مور به آصف دراز گشت و رواست
كه خواجه خاتم جم ياوه كرد و باز نجست
در اين غزل خواجه حافظ به صراحت بجاي نام سليمان از نام جم استفاده كرده است. نقاط زيادي در كشور ايران و ساير كشورهاي نزديك به ايران به نام سليمان پيامبر قومِ يهود مزين است. در حالي كه اصولا هيچ ارتباطي بين اين اماكن و پادشاهي به نام سليمان كه در دولت يهود قديم حكومت مي‌كرده وجود ندارد. اينكه حافظ بجاي سليمان از نام جم استفاده كرده شايد نشان دهندة اين باشد كه اين اماكن به نام جمشيد پادشاه معروف اسطوره‌اي ايران منسوب بوده و بعدها در دورة اسلامي براي اينكه اين اماكن را محفوظ نگه دارند آنها را به يكي از پيامبراني كه در قرآن مجيد نام آنها آمده منسوب كرده‌اند. از جمله است مقبرة كورش كبير در پاسارگاد كه به قبر مادر سليمان معروف است و يا مقبرة «چش پش» در فارس كه به قبر خواهر سليمان معروف است. همينطور است شهر تاريخي شيز در تكاب آذربايجان كه به تخت سليمان معروف است و چشمه و محدثاتي در كوه‌هاي تنكابن كه آنهم به تخت سليمان معروف است و... بي ترديد درزمان حافظ مشاجره‌اي در مورد اينكه سليمان همان جم باشد يا غير، وجود نداشته است. لذا به نظر مي‌رسد كه يكي از اسرار آيين عرفان در ايران همين مسئله باشد كه منظور از سليمان در ادبيات فارسي همان جم است.
سغديان باستان آغاز سال نو خود را از رجوع جمشيد به تخت شاهي جشن مي‌گرفتند. (تاريخ افغانستان. حبيبي. ص 660)
(غزل شمارة 129)
سرود مجلس جمشيد گفته‌اند اين بود
كه جامِ باده بياور كه جم نخواهد ماند
(غزل شمارة 223)
آخر اي خاتمِ جمشيدِ همايون آثار
گر فتد عكسِ تو بر لعلِ نگينم چه شود
<سوشيانس>
(غزل شمارة 121)
شهر خالي است ز عشاق بُوَد كز طرفي
مردي از خويش برون آيد و كاري بكند
در هزارة اول پس از ظهور آخرين زرتشت ايرانيان منتظر ظهور: سوشيانت يا سوشيانس يا سيوشانس يا بختيار يا رهاننده بودند و همة اينها را به نام مهر مي‌شناختند. استاد يكتايي مي‌نويسد: ”پيش از ظهور محمد (ص) مهريان در مكه و مدينه و طائف بودند و همه انتظار داشتند كه در آغاز هر هزاره‌اي رهاننده‌اي خواهد آمد. به گفتة باباطاهر عريان:
بهر الفي الف قدي برآيد/ الف ُقُدم كه در الف آمدستم
(ميترائيسم و سوشيانس. مهر ص 3)
در نوشته‌ها و روايات زرتشتي آمده است كه تخمة زرتشت را ايزد ”نریوسنگ“ گرفته به آناهيتا فرشتة آب در دريايِ “كيانسه“ مي‌سپارد. از اين رو مردم پيرامون درياچه هر سال دختران خود را براي آبستني به درياچة هامون مي‌فرستادند، تا مگر دختري از تخمة زرتشت كه در آب است باردار شود. تخمة زرتشت مانند مرواريد در گلِ نيلوفر آبي نهفته بوده است و دختري كه در هر هزاره در آب آبتني مي‌كند از آن تخمه پنهان باردار شده و مهرِ سوشيانس يا پيغمبرِ هزاره زاده مي‌شود. مادر مهر دختر بوده و نشانة آن است كه مهر سوشيانس از راه عشق حيواني پديد نيامده. (مهر در مآخذ شرقي. ص 4 و 5 و 6)
بعضي از طوايف آزتك در آمريكاي جنوبي دختران را از سن 10 سالگي تا 17 سالگي در چهار ديواري بدون نور نگهداري مي‌كنند زيرا معتقدند كه نور خورشيد آنها را آبستن مي‌سازد.(* برتراند راسل، چرا مسيحي نيستم. ص 94)

۱۳۸۷/۱۰/۲۶

كتيبه ی قمچقاي


{ محمود كردواني/ بخش دوم}

سلسله‌ جبال‌ زاگرس‌ در خاك‌ گروس‌ دره‌هاي‌ سبز و خرمي‌ را به‌ وجود مي‌آورد كه‌ شعبات‌ رودخانه‌ قزل‌اوزن‌ از ميان‌ آن‌ مي‌گذرد. در بستر اين‌ دره‌ها جابه جا دهكده‌هاي‌ سبز و خرمي‌ به‌ وجود آمده‌ كه‌ مردم‌ آن‌ به كشت‌ و كار مشغولند و چنين‌ به‌ نظر مي‌رسد كه‌ اين‌ واحدهاي‌ مسكوني‌ از ديرباز مورد استفاده‌ ساكنين‌ اين‌ مناطق‌ بوده‌ است‌. دهكده‌ قمچقاي‌ نيز يكي‌ از اين‌ قراء است‌ كه‌ در 60 كيلومتري‌ شمال‌ بيجار قرار دارد و رودخانه‌ قزل‌ اوزن‌ از كنار آن‌ مسير خود را به طرف‌ شمال‌ ادامه‌ مي‌دهد. دره‌ اين‌ رودخانه‌ از روزگار باستان‌ گذرگاه‌ اقوام‌ مختلف‌ ساكن‌ غرب‌ ايران‌ بوده‌ و يكي‌ از راههاي‌ ارتباطي‌ مهم‌ فلات‌ ايران‌ در آن زمان‌ محسوب‌ مي‌گردد. مخصوصاً قبايل‌ ماد توانستند از اين‌ معبر به‌ قسمتهاي‌ مركزي‌ ايران‌ دست‌ يابند. در سمت‌ مغرب‌ قريه‌ قمچقاي‌ دره‌ مرتفعي‌ قرار دارد كه‌ به دره‌ آسياب‌ معروف‌ است‌. كتيبه‌ قمچقاي‌ در فاصله‌ يك‌ كيلومتري‌ مغرب‌ اين‌ قريه‌ بر روي‌ صخره‌اي‌ در ارتفاع‌ ده‌ متري‌ دره‌ آسياب‌ به خط‌ هيراتيك‌ (شبيه‌ خط‌ هيروگليف‌) نوشته‌ شده‌ در فاصله‌ 6 كيلومتري‌ مغرب‌ اين‌ كتيبه‌، قلعه‌ عظيمي‌ قرار دارد كه‌ حائز اهميت‌ بسيار است‌. گمان‌ مي‌رود كه‌ سازندگان‌ اوليه‌ اين‌ قلعه‌ همان‌ نويسندگان‌ كتيبه‌ قمچقاي‌ بوده‌اند. محل‌ قلعه‌ دربند سخت‌ ناميده‌ مي‌شود. رودهايي‌ كه‌ از چهار طرف‌ بنا مي‌گذرد و قلعه‌ را محاصره‌ مي‌كند در چهار طرف‌ دره‌هاي‌ عميقي‌ را به‌ وجود آورده‌ بطوريكه‌ ديواره‌هاي‌ هر طرف‌ قلعه‌ عموداً در حدود 200 متر ارتفاع‌ دارد. تنها راه‌ ارتباطي‌ قلعه‌ با خارج‌، گذرگاه‌ باريكي‌ است‌ كه‌ ساخته‌ دست‌ بشر مي‌باشد و يك‌ نفر به‌ دشواري‌ مي‌تواند از آن‌ بگذرد. بديهي‌ است‌ كه‌ اين‌ موقعيت‌ سوق‌ الجيشي‌ براي‌ ساكنان‌ قلعه‌ بخصوص‌ از نظر دفاعي‌ ارزش‌ حياتي‌ داشته‌ است‌. وسعت‌ قلعه‌ كه‌ بالغ‌ بر 5000 متر مربع‌ است‌ با مخازن‌ متعدد آب‌ كه‌ در سنگ‌ بريده‌ شده‌ و پناهگاه‌ زيرزميني‌ آن‌ كه‌ با عمق‌ 41 پله‌ در زير قلعه‌ بنا گرديده‌ و همچنين‌ ديوارهاي‌ عظيم‌ آن‌ كه‌ از تخته‌ سنگ‌هاي‌ بزرگ‌ تركيب‌ شده‌ همه‌ حاكي‌ از آن‌ است‌ كه‌ بانيان‌ قلعه‌ داراي‌ تمدن‌ درخشاني‌ بوده‌اند و وجود اين‌ تمدن‌ آن‌ هم‌ در هزاره‌ چهارم‌ قبل‌ از ميلاد باعـث اعجاب‌ و شگفتي‌ است‌ اما موضوعي‌ كه‌ بيش‌ از همه‌ چيز انسان‌ را به‌ تحسين‌ وا مي‌ دارد وجود كتيبه‌ مكشوفه‌اي است‌ كه‌ با خط‌ نيمه‌ تصويري‌ (هيراتيك‌) به‌ دست‌ اقوام‌ ساكن‌ اين‌ منطقه‌ نوشته‌ شده‌ و گواه‌ تمدن‌ و فرهنگ‌ اين‌ قوم‌ است‌ و اين‌ اولين‌ بار است‌ كه‌ در مغرب‌ ايران‌ كتيبه‌اي‌ با چنين‌ مشخصات‌ كشف‌ مي‌شود.
براي‌ آنكه‌ به‌ اهميت‌ كتيبه‌ مكشوفه‌ پي‌ برده‌ شود، لازم‌ است‌ گذشته‌ ملتهايي‌ را كه‌ در غرب‌ و حوالي‌ كردستان‌ امروزي‌ ساكن‌ بوده‌اند از نظر خط‌ و زبان‌ و نژاد مورد تجزيه‌ و تحليل‌ قرار دهيم‌ زيرا احتمال‌ دارد اين‌ نوشته‌ مربوط‌ به‌ سومريان‌ باشد، چه‌ برخي‌ از باستان‌ شناسان‌ معتبر عقيده‌ دارند كه‌ سومريان‌ ابتدا در مغرب‌ ايران‌ سكونت‌ داشته‌ و پس‌ از پي‌ريزي‌ تمدن‌ خود در اين‌ ناحيه‌ به‌ واسطه‌ عواملي‌ كه‌ يكي‌ از آنها ممكن‌ است‌ هجوم‌ اقوام‌ ديگري‌، به‌ اين‌ ناحيه‌ باشد، مجبور شده‌اند مسكن‌ اوليه‌ خود را ترك‌ كرده‌ و به‌ شمال‌ بين‌النهرين‌ مهاجرت‌ نمايند و در آنجا دولت‌ مقتدري‌ به‌ وجود آورند كه‌ شهرهاي‌ آن‌ چون‌ «اور»، «اوروك» و «نيپ‌پور» مركز علم‌ و هنر دنياي‌ آن‌ روز محسوب‌ مي‌گردد. اين‌ موضوع‌ مسلم‌ است‌ كه‌ سومريان‌ از نژاد سامي‌ نبوده‌اند، اشيايي‌ كه‌ به‌ سومريان‌ تعلق‌ دارد و به‌ دست‌ باستان‌ شناسان‌ كشف‌ شده‌ با اشياء مربوط‌ به‌ تمدن‌ آنو ]مرو[ و شمال‌ ايران‌ و حتي‌ شوش‌ مشابهت‌ دارد. خط‌ سومريان‌ در آغاز نيمه‌ تصويري‌ و شبيه‌ كتيبه‌ قمچقاي‌ است‌. در بين‌ النهرين‌ الواح‌ گل‌رس‌ در طبقت‌ مربوط‌ به‌ عهد اورك‌ (3100 ـ 3300 ق‌م‌) و جمدت‌ نصر (2750 ـ 3300 ق‌.م‌) به‌ دست‌ آمده‌ كه‌ نوشته‌هاي‌ آن‌ عموماً نيمه‌ تصويري‌ است‌ و كلمات‌ و اسم هايي‌ كه‌ به‌ كار رفته‌ بدون‌ شك‌ سومري‌ هستند.
< قلمرو سومر>

۱۳۸۷/۱۰/۲۴

كتيبه ی قمچقاي


{ • نویسنده: محمود كردواني/ بخش یکم‌}

در تابستان‌ سال‌ 1348 از طرف‌ اداره‌ كل‌ باستان‌شناسي‌ هيأتي‌ به‌ سرپرستي‌ نويسنده‌ مأمور شد تا در استان‌ كردستان‌ به‌ اكتشافات‌ علمي‌ باستان‌شناسي‌ بپردازد، كتيبه‌ قمچقاي‌ يكي‌ از مهم‌ترین كشف‌ هاي هيات‌ بود. اين‌ كتيبه‌ مي‌تواند معرف‌ تمدن‌ و فرهنگ‌ ايران‌ در هزاره‌ چهارم‌ پيش‌ از ميلاد باشد و در حقيقت‌ كتيبه‌ مذكور برگ‌ زرين‌ ديگري‌ است‌ كه‌ بر تارك‌ تمدن‌ و فرهنگ‌ غني‌ ايران‌ مي‌درخشد.

كردستان‌ از نظر تمدن‌ و فرهنگ‌ داراي‌ سوابق‌ پر ارزشي‌ است‌ كه‌ نظير آن‌ در ساير نقاط‌ ايران‌ كمتر ديده‌ مي‌شود به‌ اعتقاد دانشمنداني‌ چون‌ «هانري‌ فيلد» H. Fild و «ژرژ كامرون‌» J. Kameron كردستان‌ از دوران‌ «آشل‌» و «موسترين‌» و «اورياسين‌» داراي‌ تمدن‌ چشمگيري‌ بوده‌ است‌. مي‌دانيم‌ كه‌ تمدن‌ و فرهنگ‌ «آشل‌» تمدن‌ آغاز عصر حجر «پالئوليتيك‌»Paleolithic به‌ دوران‌ يخبندان‌ مربوط‌ مي‌شود و تمدن‌ «موسترين‌» مربوط‌ به‌ اواسط‌ عهد حجر قديم‌ و زمان‌ حداكثر يخبندان‌ در اروپاست‌. اين‌ نام‌ از غار «موستيه‌» در فرانسه‌ گرفته شده‌ و مربوط‌ به‌ فرهنگ‌ مرحله‌ اول‌ جماعات‌ بدوي‌ است. انسانهاي‌ اين‌ دوره‌ در غارها مسكن‌ داشتند و به‌ طور دسته‌ جمعي‌ به‌ شكار حيوانات‌ بزرگ‌ مانند ماموت‌ مي‌پرداختند. اين‌ تمدن‌ تا اروپاي‌ ميانه‌ بسط‌ داشت‌. فرهنگ‌ و تمدن‌ «اورينياك‌» تمدن‌ دوره‌ حجر قديم‌ است‌ كه‌ بر اثر حفرياتي‌ در غار اورينياك‌ فرانسه‌ كشف‌ شد. اين‌ تمدن‌ در اروپاي‌ غربي‌ و بخش‌ مياني روسيه‌ گسترده‌ مي‌شد و از مختصات‌ آن‌، وجود خانه هاي گلي‌ و جماعات‌ بدوي‌ عشيره‌اي‌ مي‌باشد. «هانري‌ فيلد» مي‌نويسد: «ساكنين‌ و اقوام‌ عصر حجر قديم‌ كه‌ در دره‌هاي‌ جنوبي‌ مي‌زيسته‌اند از يك‌ مسير عمومي‌ كه‌ از شمال‌ غربي‌ به‌ كردستان‌ منتهي‌ مي‌شده‌ از تنگناي‌ سليمانيه‌ و رواندوز و ساير نقاط‌ شمالي‌ به‌ اين‌ منطقه‌ وارد شده‌اند.»
ادواتي‌ كه‌ از اقوام‌ دوره‌ موسترين‌ از غار سليمانيه‌ به‌ دست‌ آمده‌ از يك‌ طرف‌ به‌ ابزار و آلاتي‌ كه‌ از فلسطين‌ كشف‌ شده‌ شباهت‌ دارد و از طرف‌ ديگر نظير اشيايي‌ است‌ كه‌ از غار «كرفتو» بوسيله‌ راولين‌ سن‌ كشف‌ و مورد مطالعه‌ قرار گرفته‌. غار كرفتو نزديك‌ ديواندره‌ و صد كيلومتري‌ شمال‌ سنندج‌ قرار دارد. اين‌ شواهد كاملاً آشكار مي‌سازد كه‌ دوران‌ اين‌ غارها با آخرين‌ پيشرفت‌ عصر يخبندان‌ مقارن‌ بوده‌ است‌، تحقيقات‌ زمين‌شناسي‌ كاملاً ثابت‌ مي‌كند در زماني‌ كه‌ قسمت‌ اعظم‌ اروپا در زير توده‌هاي‌ يخ‌ مستور بوده‌ انسانهاي‌ حجر قديم‌ اين‌ ناحيه‌ از فلات‌ ايران‌ در غارها يا سوراخهايي‌ كه‌ در جوانب‌ كوهها حفر مي‌شد زيست‌ مي‌كرده‌اند، چند نمونه‌ از حفره‌هاي‌ اخير الذكر ضمن‌ بررسي‌هاي‌ هيات‌ در اطراف‌ قلعه‌ قمچقاي‌ و بدنه‌ كوههاي‌ دربند سخت‌ همچنين‌ در بالاي‌ قله‌ كوهي‌ كه‌ مشرف‌ بر دهكده‌ كله‌كان‌ سي‌ كيلومتري‌ راه‌ سنندج‌ ـ مريوان‌ است‌ مشاهده‌ گرديد، گرچه‌ اين‌ غارها و حفره‌ها به‌ طور كلي‌ حفاري‌ نشده‌، ولي با توجه‌ به‌ كاوشها و بررسي‌هاي‌ پراكنده‌اي‌ كه‌ صورت‌ گرفته‌ مي‌توانيم‌ به‌ طور كلي‌ دوران‌ حجر قديم‌ اين‌ ناحيه‌ را مشخص‌ كنيم‌. زماني‌ كه‌ اروپا هنوز اواخر دوران‌ حجر قديم‌ را مي‌گذرانيد، ايران‌ بالاخص‌ جلگه‌هاي‌ لرستان‌ و دهلران‌ و كرمانشاه‌ و كردستان‌ به‌ سرعت‌ به دوره‌ مس‌ رسيد و وضع‌ خود را با دوران‌ جديد مطابقت‌ داد و در همان‌ اثنا كه‌ هنوز از آلات‌ و ادوات‌ سنگي‌ استفاده‌ مي‌شد فلز را به‌ خدمت‌ خود گرفت‌ و در همين‌ هنگام‌ بود كه‌ حيوانات‌ را نيز به‌ استخدام‌ خود در آورد. اهلي‌ كردن‌ نخستين‌ حيوان‌ كه‌ علت‌ آن‌ احتمالاً نياز بشر به‌ داشتن‌ چارپايان‌ قابل‌ قرباني‌ بود، در پيشرفت‌ و سير تكاملي‌ تمدن‌ فوق‌العاده‌ تأثير كرد. زيرا حيوان‌ بدون‌ آنكه‌ از نظر تغذيه‌ بر انسان‌ تحميل‌ شود. خوراك‌ و پوشاك‌ او را تأمين‌ مي‌نمود و در كار حمل‌ و نقل‌ به او ياري‌ مي‌داد. بدين‌ ترتيب‌ ساكنين‌ اين‌ ناحيه‌ از فلات‌ ايران‌ دوران‌ غارنشيني‌ را پشت‌ سر نهاد و به‌ كارهاي‌ توليدي‌ پرداخت‌ و در راه‌ توسعه‌ اقتصاد و تجارت‌ گام‌ برداشت‌. سفالينه‌هاي‌ نقش‌داري‌ كه‌ به‌ رنگهاي‌ نخودي‌ و قرمز بوده‌ و داراي‌ نقوش‌ هندسي‌ و حيوان‌ و گياه‌ است‌، ضمن‌ بررسي‌ و گمانه‌ زني‌ از تپه‌هاي‌ توبره‌ريز، تيانه‌، سرچم‌ و برف‌چال‌ به‌ دست‌ آمده معرف‌ سكونت‌ اقوامي‌ مربوط‌ به‌ دوران‌ مس‌ «انئوليت‌» در كردستان‌ است و تاريخ‌ ساخت‌ آنها به‌ دوره‌ «كلكئوليتبيك‌» مي‌رسد نظير اين‌ سفالها در شوش‌، تپه‌گيان‌ نهاوند، چشمه‌ علي‌ ري‌ و اسمعيل‌ آباد قزوين‌ و سيلك‌ كاشان‌ و قسمتهاي‌ مركزي‌ ايران‌ و همچنين‌ در سيستان‌ و بلوچستان‌ به‌ دست‌ آمده‌.
ظاهراً اين‌ گونه‌ سفالهاي‌ كردستان‌ كه‌ متنوع‌ و رنگين‌ است‌ مانند سفالينه‌هاي‌ ساير نقاط‌ ايران‌ وضع‌ ثابت‌ و پايداري‌ دارد. از هزاره‌ سوم‌ پيش‌ از ميلاد در آثاري‌ كه‌ به‌ زبانهاي‌ سومري‌ و اكدي‌ و هورياني‌ به‌ جا مانده‌ از اقوامي‌ ياد مي‌شود كه‌ در كوهستانهاي‌ غربي‌ ايران‌ ساكن‌ بوده‌اند. عمده‌ اين‌ قبايل‌ عبارتند از: گوتيان‌، لولوبيان‌، و كاسيان‌. تصور مي‌شود از اين‌ طوايف‌ گوتيان‌ ساكن‌ كردستان‌ بوده‌اند و از سال‌ 2300 قبل‌ از ميلاد مقارن‌ سلطنت‌ «نارامسين‌» پادشاه‌ اكد در تاريخ‌ عرض‌ وجودكرده‌اند، ظاهراً نارامسين‌ در اواخر سلطنت‌ خود با گوتيان‌ جنگيد و ضمن‌ پيكار با آنها كشته‌ شد. بنابر نوشته‌ ياكوبسون‌ سومر شناس‌ دانماركي‌، گوتيان‌ پس‌ از غلبه‌ بر نارامسين‌ توانستند «نيپ‌پور» شهر مقدس‌ سومر را تصرف‌ كنند. پس‌ از ورود اقوام‌ آريايي‌ و تشكيل‌ دولت‌ ماد، گوتيان‌ يكي‌ از متحدان‌ و فرمانبرداران‌ دولت‌ مركزي‌ ايران‌ شدند و در دوران‌ شاهنشاهي‌ هخامنشي‌ و اشكاني‌ و ساساني‌ نيز از پاسداران‌ مرزهاي‌ غربي‌ ايران‌ بودند.

۱۳۸۷/۱۰/۲۲

نمونه‌اي از یک مهرورزی



با س‍پاس از آقای اردشیر آزاده

۱۳۸۷/۱۰/۲۱

حافظ مهرآیین (بخش ۲۲)



{از: م.ص.نظمی افشار}

اهورا – نور
(غزل شمارة 12)
ز رقيب ديو سيرت به خداي خود بنالم
مگر آن شهاب ثاقب مددي كند سها را
همانطور كه در اين بيت ملاحظه مي‌شود، حافظ از خداي خود با عنوان شهاب ثاقب ياد كرده است. يعني براي خداوند صفت منور بودن قائل است. در طالع بيني ايراني عدد 3 داراي سمبلِ نجوميِ برجيس (مشتري اعراب) ژوپيترِ رومي، زئوسِ يوناني (برگرفته از زاووش پارسي) است و با انتساب به هرمزد (اهورامزدا) همانند عدد يك از معارف قادر متعال است و از اعداد توانا به شمار مي‌آيد. (طالع بيني ايراني. ص 32)
اهريمن
(غزل شمارة 160)
ز فكرِ تفرقه باز آي تا َشوي مجموع
به حكمِ آنكه چو شد اهرمن سروش آمد
سياهي
سياه: رنگ مرگ، اهريمن و جهنم است. در اسطورة گيلگميش كه قديمي‌ترين مكتوبِ داستاني است كه تا كنون كشف شده و 4400 سال قدمت دارد، در آنجا كه پادشاه كشور اوروك”گيلگميش“ قصدِ ورود به جهان زير زمين(شهرِ مردگان) را دارد به توصيف آن مي‌پردازد: ”گيلگميش راهِ بيابان بزرگ را ، راهِ دروازة زير خاك را، پيش مي‌گيرد، به خانة تاريكِ ”ايركالا“(Irkalla)(خدايِ زير خاك) مي‌رسد، به طرفِ منزلِ او گام مي‌نهد، آنجا كه هر كس يك بار داخل شده ديگر برنگشته، راهي كه مي‌رفت راهي بود كه برگشت نداشت، به منزلگاهي كه ساكنين آن از روشني محرومند، غبارِ زمين خوراك آنها است و خاكِ رس غذايِ آنها، روشنايي نمي‌بينند و در تاريكي مي‌نشينند“.
به بوي كافه‌اي كاخر صبا زان طره بگشايد
ز تاب جعدِ مشكينش، چه خون افتاده در دلها
مرا در منزلِ جانان چه جاي عيش چون هر دم
جرس فرياد مي‌دارد، كه بربنديد محمل‌ها
شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين حائل
كجا دانند حالِ ما، سبكبارانِ ساحل‌ها
***
برو از خانة گردون به درو نان مطلب
كين سيه كاسه به آخر بكشد مهمان را
ندانم از چه سبب رنگ آشنايي نيست
سهي قدان سيه چشم ماه سيما را
(غزل شمارة 49)
مرغ شبخوان را بشارت باد كاندر راه عشق
دوست را با نالة شبهاي بيداران خوش است
(غزل شمارة 61)
بر آن چشم سيه صد آفرين باد/كه در عاشق‌كشي سحرآفرين است
(غزل شمارة 65)
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشه‌اي برون آي اي كوكب هدايت
(غزل شمارة 115)
شبِ تنهاييم در قصدِ جان بود/ خيالش لطف‌هاي بي‌كران كرد
(غزل شمارة 130)
مگرم چشمِ سياه تو بياموزد كار/ورنه مستوري ومستي همه‌كس نتوانند
(غزل شمارة 149)
ني منِ تنها كِشم تطاول زلفت/ كيست كه او داغِ آن سياه ندارد
(غزل شمارة 179)
دردا كه از آن آهويِ مشكينِ سيه چشم
چون نافه بسي خونِ دلم در جگر افتد
(غزل شمارة 183)
َمكُش آن آهويِ مشكينِ مرا اي صياد
شرم از آن چشمِ سيه دار و مبندش به كمند
منِ خاكي كه از اين در نتوانم برخاست
از كجا بوسه زنم بر لبِ آن قصرِ بلند
باز مستان دل از آن گيسويِ مشكين حافظ
زانكه ديوانه همان به كه بُوَد اندر بند
شهيد بلخي سروده است:
اگر غم را چو آتش دود بودي/ جهان تاريك بودي جاودانه
(غزل شمارة 214)
مرا مهرِ سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد
قضايِ آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد
مشوي اي ديده نقشِ غم ز لوحِ سينة حافظ
كه زخمِ تيرِ دلدار است و رنگِ خون نخواهد شد
شبِ يلدا
(غزل شمارة 184)
صحبتِ حكام، ظلمتِ شبِ يلداست/ نور ز خورشيدخواه بُوَد كه برآيد
ظلمت، شب
اين ابيات را شاعر معاصر اديب طوسي سروده است:
شاهبازي را ز كيدِ پشگان انديشه نيست
آفتابي را نيارد ساخت خفاشي غمين
وندر آن كشور كه روشن از فروغِ ايزدي است
ديوِ ظلمت كي شود بر مسندِ عزت مكين
چون شود اين ملك جولانگاهِ مشتي نابكار
كي فتد در دستِ اهريمن سليماني نگين
دشمنان ملك خفاشند و سلطان آفتاب
پيشِ خورشيدِ جهان غوغايِ خفاشان ببين
ابيات زير از شاعر معاصر ابراهيم علوي است:
شبِ تاريك حالِ دل بر هم/ خسته از قيل و قالِ اهلِ مجاز
پرده‌هايِ سياهِ ظلمتِ شب/ سخت پوشيده بر نشيب و فراز
(غزل شمارة 194)
چو ماهِ روي ِ تو در شامِ زلف مي‌ديدم
شبم به رويِ تو روشن چو روز مي‌گرديد
(غزل شمارة 195)
شبِ شراب خرابم كند به بيداري/وگر به روز حكايت كنم به خواب رود
طريقِ عشق پر آشوب و فتنه است اي دل
بيفتد آنكه درين راه با شتاب َرَود
(غزل شمارة 209)
حكايتِ شبِ هجران، نه آن حكايتِ حال است
كه شمه‌اي ز بيانش به صد رساله برآيد
(غزل شمارة 230)
روزِ هجران و شبِ فرقتِ يار آخر شد
زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد
آن پريشانيِ شبهايِ دراز و غمِ دل
همه در ساية ‌گيسويِ نگار آخر شد
صبحِ اميد كه شد معتكفِ پردة غيب
گو برون آي كه كارِ شبِ تار آخر شد
خاقاني شرواني سروده است:
صبح چون زلفِ شب براندازد/ مرغِ صبح از طرب پر اندازد
كركس شب غراب وار از حلق/ بيضة آتشين بر اندازد
بر شكافد صبا مشيمة شب/ طفلِ خونين به خاور اندازد
زخمة مطربان صلايِ صبوح/ در زبان‌هاي مزمر اندازد
زلف ساقي كمند شب پيكر/ در گلويِ دو پيكر اندازد
ادهم شب گريخت ساقي كو/ تا كمندِ معنبر اندازد

۱۳۸۷/۱۰/۱۸

اسکندر: يك‌ نام‌ و دو چهره (بخش ۲)



{امید عطایی فرد}

درخور نگرش‌ اينكه‌ در تاريخ‌هاي‌ هندوستان‌ نامي‌ از آلكساندر مقدوني‌ نيست‌. باستان‌شناسان‌ هيچ‌ گونه‌ اثر واقعي‌ و هيچ‌ سكه‌اي‌ از اين‌ بُت‌ برساختة‌ غرب‌ به‌ دست‌ نياورده‌اند. اينجاست‌ كه‌ همنوا با شادروان‌ استاد احمد حامي‌ لشگركشي‌ اسكندر مقدوني‌ به‌ بخش‌هاي‌ شرقي‌ ايران‌ و نيز سرزمين‌هاي‌ چين‌ و هند را مي‌بايست‌ بزرگترين‌ دروغ‌ تاريخ‌ بخوانيم‌. اما آن‌ اسكندري‌ كه‌ به‌ پاية‌ پيامبري‌ رسيد و تا دل‌ شرق‌ و دوردست‌ شمال‌ پيش‌ تاخت‌ كه‌ بود؟ نظامي‌ در «اقبال‌نامه‌» در بيان‌ اينكه‌ چرا اسكندر را ذوالقرنين‌ گويند، پس‌ از اشاره‌ به‌ چند قول‌ و روايت‌ مي‌گويد: «دو گيسو پس‌ پشت‌، پيچيده‌ داشت‌.» اين‌ گيسوآرايي‌، ويژة‌ اشكانيان‌ بود. همچنين‌ به‌ نقل‌ از «ابومعشر» آورده‌ است‌:
چو بر جاي‌ خود كِلك‌ صورتگرش‌
بر آراست‌ آرايشي‌ در خورش‌
دو نقش‌ دگر بست‌ پيكر نگار
يكي‌ بر يمين‌ و يكي‌ بر يسار
لقب‌ كردشان‌ مرد هيئت‌شناس‌
دو فرخ‌ فرشته‌ ز روي‌ قياس‌
كه‌ در پيكري‌ كه‌ ايزد آراستش‌
فرشته‌ بود بر چپ‌ و راستش
نگاره‌هايي‌ منتسب‌ به‌ ايزد ميترا (مهر) به‌ دست‌ آمده‌ كه‌ دقيقن با گزارش‌ نظامي‌ همخواني‌ دارد. و نيز سكه‌اي‌ اشكاني‌ نشانگر صورت‌ پادشاه‌ از روبرو و دو نيمرخ‌ در چپ‌ و راست‌ چهرة‌ اوست‌. چنان‌ كه‌ خواهيم‌ ديد، اسكندري‌ كه‌ پيام‌آور مهر بوده‌ كسي‌ نيست‌ مگر «ارشك‌ بزرگ‌» سردودمان‌ اشكانيان‌. در تاريخ‌ طبري‌ مي‌خوانيم‌ كه‌ «اشك‌» پسر «داراي‌ بزرگ‌» بود و: به‌ سبب‌ نسب‌ و شرف‌ كه‌ داشت‌ و هم‌ به‌ سبب‌ فيروزي‌ وي‌، ديگر ملوك‌ الطوايف‌ به‌ تعظيم‌ او پرداختند و برتري‌ وي‌ را بشناختند و در نامه‌ها، نام‌ وي‌ را مقدم‌ داشتند و او نيز وقتي‌ نامه‌ مي‌نوشت‌، از نام‌ خويش‌ آغاز مي‌كرد. از يك‌ سند بسيار مهم‌ در مي‌يابيم‌ كه‌ «ارشك‌ بزرگ‌» سر دودمان‌ اشكانيان‌ نيز به‌ نام‌ «اسكندر» خوانده‌ مي‌شد. در يك‌ اسكندرنامه‌ (به‌ تصحيح:‌ ايرج‌ افشار) آمده‌ است‌ كه‌ شاه‌ اسكندر به‌ آرامگاه‌ سياوش‌ رسيد: پس‌ آنجا فرمود كه‌ فرود آمدند و لشگرگاه‌ بزدند. و آن‌ تركان‌ خود ندانستند كه‌ او از نژاد لهراسپ‌ است‌. مي‌پنداشتند كه‌ او از روم‌ است‌ و پسر فيلفوس‌ است‌ ...
اسكندر ایرانی يا ارشك‌ بزرگ‌ پس‌ از گرفتار كردن‌ خاقان‌ ترك‌ فرمان‌ مي‌دهد تا او را گردن‌ بزنند و سپس‌ مي‌گويد: اين‌ كين‌ جدم‌ لهراسپ‌ است‌ كه‌ ارجاسپ‌ او را در بلخ‌ كشته‌ است‌.
با چنين‌ نشانه‌هاي‌ روشني‌، دست‌ كم‌ ايرانيان‌ بايد از فراموشي‌ و فريب‌خوردگي‌ به‌ در آيند و بدانند جهانگشايي‌هاي‌ ارشك‌ (اسكندر ايراني‌) را به‌ نام‌ آلكساندر مقدوني‌ كه‌ حتا‌ يك‌ سند از او در دست‌ نيست‌، جعل‌ كرده‌اند. در حالي‌ كه‌ به‌ نوشته‌ «ملكوم‌ كالج‌»: از بنيادگذار دودمان‌ اشكاني‌ يعني‌ اشك‌ (يا به‌ زبان‌ پارتيان‌: ارشك‌) بر يك‌ سفال‌ شكستة‌ پيدا شده‌ در «نسا» كه‌ شهري‌ بسيار كهن‌ است‌، ياد شده‌.
«محمد جواد مشكور» مي‌نويسد: اشكانيان‌ نسل‌ خود را به‌ هخامنشيان‌ رسانيده‌ و «فري‌ ياپت‌» پدر ارشك‌ و تيرداد را پسر «اردشير دوم‌» هخامنشي‌ مي‌پنداشتند. ارشك‌ شخصيت‌ خيالي‌ نيست‌ زيرا برادرش‌ تيرداد در سكه‌هاي‌ خود او را همچون‌ خدايگاني‌ نمايانده‌؛ در حالي‌ كه‌ كماني‌ در دست‌ دارد، وي‌ را بر فراز اومفالوس‌ Omphalos يا سنگ‌ ناف‌ مانند اساطير آسماني‌، به‌ حال‌ نشسته‌، تصوير كرده‌ است‌. (نگاره شماره ۳). اشكانيان‌ در سكه‌هاي‌ خود، ارشك‌ (اشك‌ نخستين‌) را مقدس‌ شمرده‌ او را به‌ لقب‌ يوناني‌ اپيفانس‌ Epiphanies يعني‌ نامدار و سرفراز مي‌خواندند و وي‌ را مورد ستايش‌ قرار مي‌دادند. به‌ همين‌ جهت‌ بود كه‌ نام‌ مقدس‌ او را بر سر اسم‌ خود مي‌افزودند.
(* تاريخ‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ اشكانيان‌)
نه‌ تنها تاريخ‌ اسكندر مقدوني‌، بلكه‌ تاريخ‌ سلوكيه‌ در ايران‌ نيز آشفته‌ و ناروشن‌ است‌. سلوكيان‌ آنگونه‌ كه‌ گفته‌اند در ايران‌ حكومت‌ نداشته‌اند و اشكانيان‌ با درنگي‌ چند ساله‌ و اندك‌، در پي‌ هخامنشيان‌ بر تخت‌ ايران‌ زمين‌ نشستند.

۱۳۸۷/۱۰/۱۶

نگارگري‌ در ايران‌ كهن (بخش ۳)


‌
{امید عطایی/ میترا بهادران}

در ساختمان‌ بالاليك‌ تپه‌ (15 كيلومتري‌ شمال‌ ترمذ) نگاره‌هايي‌ از دورة‌ ساساني‌ به‌ دست‌ آمده‌ كه‌ كمابيش‌ به‌ خوبي‌ و بي‌گزند مانده‌اند. همة‌ آنها يك‌ موضوع‌ را كه‌ عبارتست‌ از مراسم‌ مهماني‌ تشريفاتي‌، عرضه‌ مي‌دارند. در اين‌ مراسم‌، شركت‌كنندگان‌ زيادي‌ حضور دارند. نقاشي‌ها روي‌ ديوار سه‌ جانب‌ اتاق‌ محفوظ‌ مانده‌اند. در مجموع‌ 47 تصوير مرد و زن‌ با جامه‌هاي‌ مجلل‌ و مزين‌ به‌ گل‌ و بوته‌ چند رنگ‌ در آنجا وجود دارد. پيكره‌هاي‌ مزبور داراي‌ دو رديف‌ هستند: در قسمت‌ جلو مهمانها در حالتهاي‌ مختلف‌، برخي‌ چهار زانو، بعضي‌ لم‌ داده‌، و در پشت‌ آنها با اندازه‌هاي‌ كوچك‌تر، خدمتكاران‌ در حالي‌ كه‌ بادبزنهاي‌ بزرگ‌ در دست‌ دارند، كشيده‌ شده‌ است‌. بيشتر شخصيت‌ها در گروه‌هاي‌ دو يا سه‌ نفري‌ طرح‌ شده‌اند كه‌ هر دسته‌ با حضور يك‌ خدمتكار از ديگري‌ جدا شده‌ است‌. مهمانها به‌ گونه‌ تمام‌ رخ‌ يا سه‌ چهارم‌ رخ‌ كشيده‌ شده‌اند. آنها در يك‌ دست‌ جام‌ يا كاسه‌ دارند و در دست‌ تعداد ديگري‌ از آنها يك‌ چيز كروي‌ كه‌ در انتهاي‌ يك‌ شاخه‌ قرار گرفته‌، ديده‌ مي‌شود. مردها هر يك‌ خنجري‌ با غلاف‌ تزئيني‌ و با غلاف‌هاي‌ ديگري‌ كه‌ وسايل‌ آرايش‌ (آينه‌) را در بردارند، در كمرشان‌ ديده‌ مي‌شود. لباسها و اشياي‌ ديگر با ريزه‌كاري‌ و ظرافت‌ خاصي‌ طرح‌ شده‌اند.
مردها كفتاني‌ به‌ بردارند كه‌ با دقت‌ بر بدنشان‌ استوار گرديده‌ و يك‌ چين‌ پهن‌ بر روي‌ سينة‌ راستشان‌ ديده‌ مي‌شود. زنها مانتوهاي‌ بدون‌ آستين‌ به‌ تن‌ دارند. تمامي‌ اين‌ لباسها كه‌ با طرح‌هاي‌ مختلف‌ بافته‌ شده‌اند، غنا و گوناگوني‌ پارچه‌هاي‌ مجللي‌ را كه‌ در آن‌ زمان‌ به‌ كار مي‌رفته‌، نشان‌ مي‌دهد. شيوه‌ صحنه‌هاي‌ نقاشي‌، تفسيرها و برداشت‌هاي‌ گوناگوني‌ را به‌ دنبال‌ داشته‌ است‌. بعضي‌، آن‌ را يك‌ آيين‌ ديني‌ مي‌دانند، بعضي‌ ديگر، آن‌ را يك‌ رويداد استوره‌اي‌ درباره‌ برپا كردن‌ جشن‌ از سوي‌ پسران‌ فريدون‌ براي‌ دختران‌ شاه‌ يمن‌ (سرو ـ شاه‌) مي‌دانند. در كاخ‌ «ورخشا» در سي‌ كيلومتري‌ شمال‌ غربي‌ بخارا، كاوش‌ تالارهاي‌ بزرگ‌ تشريفاتي‌، منجر به‌ كشفيات‌ بسيار با اهميتي‌ گرديد كه‌ از ميان‌ همة‌ آنها، نقاشي‌هاي‌ ديواري‌، توجه‌ دانشمندان‌ را به‌ خود جلب‌ كرد. تصاوير بر روي‌ يك‌ متن‌ قرمز اجرا شده‌اند. چندين‌ صحنه‌ شكار با فاصله‌هاي‌ منظم‌ نقاشي‌ شده‌ است‌. شكارچيان‌ بر فيل‌هايي‌ با رنگهاي‌ مختلف‌ سوار شده‌اند؛ بر هر فيل‌، دو نفر سوارند كه‌ با جانوران‌ وحشي‌ در نبردند. هنرمندان‌ علاقه‌ داشته‌اند تا فيل‌ها را به‌ طور عمومي‌ و به‌ گونه‌ شديد فانتزي‌ نشان‌ دهند. بر روي‌ ديوار غربي‌ هنوز يك‌ گروه‌ از جنگاوران‌ سوار، با جوشن‌ و كلاهخود نوك‌ تيز كه‌ از چپ‌ به‌ راست‌ صف‌ كشيده‌اند، ديده‌ مي‌شود. ديوار اصلي‌ جنوبي‌ با صحنه‌اي‌ بزرگ‌ مركب‌ از شخصيت‌هاي‌ متعدد كه‌ در يك‌ مهماني‌ رسمي‌ شركت‌ كرده‌اند، تزيين‌ شده‌ است‌. بدبختانه‌ نقاشي‌ اين‌ صحنه‌، سخت‌ لطمه‌ ديده‌ ولي‌ چند قطعه‌اي‌ كه‌ بر جاي‌ مانده‌، اهميت‌ استثنايي‌ آن‌ را بيان‌ مي‌دارد. در مركز صحنه‌، تخت‌ بلندي‌ قرار دارد كه‌ بر پشت‌ مجسمه‌ شترهاي‌ زانو زده‌ با بالهاي‌ بلند قرار گرفته‌ است‌. از روي‌ تخت‌ پارچه‌اي‌ با نقش‌ شاخ‌ و گل‌ و برگ‌ آويزان‌ است‌ كه‌ بدون‌ شك‌ بايد يك‌ فرش‌ باشد. شخصيتي‌ كه‌ روي‌ تخت‌ شاهي‌ نشسته‌ است‌، از بين‌ رفته‌ و از او جز ساق‌هاي‌ پايش‌ در شلواري‌ گشاد و قطعه‌اي‌ از جامه‌اش‌ كه‌ با مرواريد و قطعه‌هاي‌ طلاي‌ فراوان‌ مزين‌ شده‌، چيز ديگري‌ بر جاي‌ نيست‌. در برابر تخت‌، كمي‌ به‌ سمت‌ چپ‌، پنج‌ زن‌ و مرد ديده‌ مي‌شوند كه‌ زانو زده‌اند. دو تن‌ از آنها ـ يك‌ مرد و يك‌ زن‌ ــ داراي‌ جامه‌هاي‌ مجلل‌ هستند و گرد سرشان‌ را هاله‌اي‌ از نور فرا گرفته‌ است‌. در برابر آنها يك‌ آتشدان‌ و يا يك‌ عودسوز با شكلي‌ پيچيده‌ قرار دارد كه‌ از نوك‌ آن‌، شعلة‌ آتش‌ بيرون‌ مي‌جهد. به‌ نظر مي‌رسد كه‌ مرد در حال‌ ريختن‌ روغني‌ خوشبو به‌ وسيله‌ يك‌ قاشق‌ است‌ و در دست‌ زن‌، ساغري‌ زرين‌ مي‌باشد. تزيينات‌ عود سوز به‌ گونه‌اي‌ ارزنده‌ انجام‌ گرفته‌ كه‌ عبارتست‌ از: در مركز اثر در زير يك‌ قوس‌، زني‌ را نشان‌ مي‌دهد كه‌ بر روي‌ تختي‌ به‌ شكل‌ يك‌ شتر نشسته‌ است‌. بقيه‌ صحنه‌ با آرايه‌هاي‌ گياهي‌ و هندسي‌ پوشيده‌ شده‌. در سمت‌ ديگر عودسوز، مردي‌ ديده‌ مي‌شود كه‌ دو زانو نشسته‌ و جامه‌اي‌ شكوهمند بر تن‌ و خنجري‌ بر كمر دارد.
در «پنج‌ كنت‌» واقع‌ در 60 كيلومتري‌ شرق‌ سمرقند با ميزان‌ فراواني‌ از نقاشي‌ها برخورد مي‌كنيم‌ كه‌ در بيش‌ از پنجاه‌ اتاق‌ به‌ جاي‌ مانده‌ است‌. مجموعه‌ رنگها در آنها بسيار غني‌ مي‌باشد. نقاشي‌هاي‌ ديواري‌ همانقدر در آرايش‌ پرستشگاه‌ها به‌ كار رفته‌ كه‌ در خانه‌هاي‌ شخصي‌ مردم‌. نقاشي‌ها تمامي‌ سطح‌ ديوار از روي‌ كف‌ تا زير سقف‌ را اغلب‌ در چند حاشيه‌ پوشانيده‌اند. در ميان‌ اتاق‌هاي‌ تزيين‌ شده‌ با نقاشي‌، تعدادي‌ تالارهاي‌ پذيرايي‌ هستند كه‌ اندازه‌ ديوارهايشان‌ پنجاه‌ متر يا بيشتر مي‌باشد. بسياري‌ از تالارهاي‌ نقش‌دار دچار آتش‌سوزي‌ شده‌ و نقاشي‌هاي‌ آنها به‌ طور كلي‌ از بين‌ رفته‌ است‌. در اين‌ تالارها وجود نقاشي‌هاي‌ قديم‌ جز به‌ ياري‌ سطح‌هاي‌ كوچك‌ رنگين‌ و شبح‌ آنها و شايد باقي‌ ماندة‌ بعضي‌ تك‌ تصويرها قابل‌ تشخيص‌ نيست‌. يكي‌ از جالبترين‌ آثار آييني‌ «پنج‌ كنت‌» عبارتست‌ از تصوير يك‌ ايزد بانو با چهار دست‌ كه‌ بر روي‌ تختي‌ به‌ شكل‌ اژدها نشسته‌ است‌. در اثري‌ ديگر، يك‌ ايزد مرد با بدني‌ آبي‌ رنگ‌ در حال‌ سماع‌ ديده‌ مي‌شود. در ميان‌ موضوع‌هاي‌ فراواني‌ كه‌ به‌ وسيله‌ هنرمندان‌ «پنج‌ كنت‌» به‌ اجرا درآمده‌، رويدادهاي‌ پهلواني‌ جايگاه‌ ممتازي‌ دارند. اين‌ داستانها امكان‌ آن‌ را فراهم‌ مي‌ساختند تا نقاش‌ها بتوانند يك‌ دور كامل‌ را كه‌ متكي‌ به‌ يك‌ موضوع‌ كلي‌ و يا يك‌ پهلوان‌ ويژه‌ است‌، پديد آورند. يكي‌ از اين‌ صحنه‌ها يادآور رستم‌ است‌. در نقاشي‌ها و كنده‌كاري‌هاي‌ روي‌ چوب‌ و گل‌ رس‌، نمايه‌هاي‌ آسماني‌ مانند خورشيد و ماه‌ و ستارگان‌ و نيز تصاوير رمزي‌ به‌ شكل‌ انسان‌ ديده‌ مي‌شود. در يكي‌ از تابلوها مشاهده‌ مي‌كنيم‌ كه‌ قهرمان‌ داستان‌، دختر جواني‌ را از ميان‌ درختي‌ كه‌ به‌ وسيلة‌ جادوي‌ نامادري‌ بدجنسش‌ در آن‌ زنداني‌ شده‌، نجات‌ مي‌دهد. تابلوي‌ ديگر، نشانگر «پرنده‌ خوشبختي‌» است‌ كه‌ تخم‌هاي‌ طلايي‌ را با خود حمل‌ مي‌كند؛ موضوعي‌ كه‌ امروز به‌ فلكلور جهاني‌ تعلق‌ يافته‌ است‌. يك‌ نگارة‌ كوچك‌ بسيار جالب‌، معرف‌ خرگوشي‌ است‌ كه‌ به‌ ياري‌ سخنوري‌اش‌، شير را قانع‌ مي‌كند كه‌ به‌ داخل‌ درياچة‌ پرژرفايي‌ بپرد و به‌ اين‌ ترتيب‌، ديگر حيوانات‌ را از حاكميت‌ ظالمانة‌ او نجات‌ مي‌دهد. بسياري‌ از آثار، نشانگر و بيان‌كنندة‌ زندگي‌ روزانة‌ آن‌ زمان‌ (ساسانيان‌) است‌؛ مانند: مراسم‌ مهماني‌، بازي‌، شكار، تخته‌ نرد، كشتي‌ گرفتن‌ و غيره‌.
(* بِله‌ نيتسكي‌: خراسان‌ و ماوراءالنهر، ترجمه‌: پرويز ورجاوند)
هنر ايران‌ در چين‌ آثاري‌ بسيار ژرف‌ به‌ جاي‌ نهاد: مي‌توان‌ از يك‌ مكتب‌ نقاشي‌ چيني‌ ـ ايراني‌ در «تون‌ هوانگ‌» سخن‌ گفت‌ كه‌ از اوايل‌ سدة‌ پنجم‌ تا تقريباً پايان‌ سدة‌ ششم‌ ميلادي‌ كه‌ اين‌ سبك‌ به‌ كلي‌ چيني‌ مي‌شود، دوام‌ آورد. زيباترين‌ نقاشي‌هاي‌ ديواري‌ بودايي‌ كه‌ تا كنون‌ باقي‌ مانده‌، نقاشي‌هاي‌ پرستشگاه‌ «هوريوجي‌» در ژاپن‌ است‌ كه‌ بسياري‌ از طرح‌ و سبك‌ ايراني‌ را به‌ هم‌ درآميخته‌. همچنين‌ مي‌توان‌ به‌ سه‌ تختة‌ چهار گوشة‌ نقاشي‌ شده‌ كه‌ در «شوزوئين‌» نگهداري‌ مي‌شوند و بي‌گمان‌ به‌ دورة‌ «تانگ‌» تعلق‌ دارند اشاره‌ كرد كه‌ هر يك‌، جانوري‌ را زير درخت‌ «هوم‌» نشان‌ مي‌دهند. در لابلاي‌ شاخه‌ها پيكرهايي‌ پنهان‌ شده‌اند كه‌ نمايندة‌ ده‌ شكل‌ ايزد بهرام‌ هستند. به‌ گزارش‌ يك‌ نقاش‌ كه‌ در اواخر سدة‌ سوم‌ قبل‌ از ميلاد در دربار چين‌ به‌ سر مي‌برد، در پشت‌ واقع‌گرايي‌ فزايندة‌ نقاشي‌ چين‌ در زمان‌ دودمان‌ «هان»، نفوذ ايراني‌ قرار دارد. «ويچيه‌ آيسينگ‌» نقاش‌ نامدار چين‌ در سدة‌ هشتم‌ ميلادي‌ با فروش‌ آثاري‌ كه‌ به‌ «سبك‌ ساساني‌» كشيده‌ بود، ثروت‌ بسياري‌ به‌ دست‌ آورد.
(ويليام‌ واتسن‌: ايران‌ و چين‌)
در پايان‌، يادي‌ مي‌كنيم‌ از نگارگري‌ به‌ نام‌ «شاپور» كه‌ در زمان‌ خسرو پرويز مي‌زيست‌. نظامي‌ گنجوي‌ دربارة‌ شاپور نقاش‌ آورده‌ است‌:
ز نقاشي‌ به‌ ماني‌ مژده‌ داده‌
به‌ رسامي‌ در اقليدس‌ گشاده‌
قلمزن‌ چابكي‌ صورتگري‌ چُست‌
كه‌ بي‌كِلك‌ از خيالش‌ نقش‌ مي‌رُست‌
چنان‌ در لطف‌ بودش‌ آبدستي‌
كه‌ بر آب‌ از لطافت‌ نقش‌ بستي
‌ اميدواريم‌ دربارة‌ ماني‌، بزرگترين‌ نگارگر گيتي‌، و هنر مانوي‌، نوشتارهاي‌ ارزنده‌اي‌ از پژوهشگران‌ به‌ چاپ‌ برسد.

۱۳۸۷/۱۰/۱۴

حافظ مهرآیین (بخش ۲۱)



{از: م.ص.نظمی افشار}

                  
 -------- ماه --------
در ايلام باستان ماه يكي از خداياني بود كه مورد پرستش قرار داشته است. در كتيبه‌هاي ايلامي مربوط به اوايل هزارة اول قبل از ميلاد از اين رب‌النوع به نام ”ناپير“(Napir) اسم رفته است. همچنين در همين كتيبه‌ها از الهه‌اي به نام ”نارسينا“ نام رفته كه وجود واژه‌هاي سين(خداي ماه) و نار به معني آتش در اين اسم مي‌تواند در خور بررسي باشد.     بايد توجه داشت كه ماه به عنوان يك عنصر واحد اهورايي و يا اهريمني محسوب نمي‌شده است بلكه اشكال مختلف ماه نمودار تصورات گوناگوني بوده و اسامي مختلفي نيز داشته است. به عنوان مثال: ”كلداني‌ها هلال تاريك ماه را سين(Sin) ناميده و آنرا ستايش مي‌كردند“. (مذاهب بزرگ، اژرتر. ص 10)
ايرانيان باستان و مغان 15 دي ماه را به نام شبِ گاو كثل جشن مي‌گرفتند. ابوريحان در بارة اين جشن مي‌نويسد: در اين روز آفريدون بر گاوي سوار شد و در شام آنروز همين گاو در حاليكه گردونة مهتاب را مي‌كشيد ظهور مي‌كرد و پس از مدتي غايب مي‌شد... و در همين شب اين گاو بر فراز كوهي عظيم به شكل گاو سپيدي ديده مي‌شد. اگر آن سال فراواني بود مي‌توانستند گاو را دو بار مشاهده كنند و اگر خشكسالي بود يك‌بار مشاهده مي‌شد. آرتور كريستين سن در همين رابطه به يك پيالة سيمين اشاره مي‌كند كه در موزة آرميتاژِ لنين‌گراد است. اين پياله به عصر ساساني تعلق دارد و با نام پيالة ”ليموا“ نامگذاري شده است. در بر روي اين پياله نقشي وجود دارد كه در آن رب‌النوع ماهتاب بر تخت نشسته و بر دورادور او حلقة هلال موجود است و اين تخت بر گردونه‌اي سوار است كه آنرا چهارگاو مست جوان مي‌كشند.(تاريخ افغانستان. حبيبي. ص 656).
در مذهب براهمايي هند، سيوا خداي مرگ است. اين خدا خيلي بيرحم، شهوت پرست و خوشگذران است و ناگهان ظاهر مي‌شود. هلال ماه روي سرش بوده و امواج رودخانة گنگ در ميان گيسوانش ميغلطند. او داراي سه چشم و چهار بازو و در زير گلوي آبي رنگش(شايد سيب زنخدان) زهر بوده و گردن‌بندي از جمجمة انسان به گردن دارد.(مذاهب بزرگ اژرتر ص 64)
در اوستا ايزدان ماه، گوش و رام  با يكي از امشاسپندان به نام بهمن در ارتباط هستند. نام پيامبر اسلام، احمد(ص) از اين واژه گرفته شده است. واژة احمد نخست به صورت هومت، اهمت، بوده و سپس به صورت احمد تلفظ شده است. پيش از بعثت نامِ پيامبر اسلام قُسَيمَه Qosayma بوده است. ماه نام يكي از ايزدان آيين مزدايي نيز بوده است. لقب ماني پيامبر ايراني نيز ماه يا سين بوده است. سين در اوستايي و پهلوي به معني ماه است. در بخش‌هايي از اوستا از ماه سخن رفته است. در اين بخش آمده كه ماهِ مقدس، حامل نژاد ستوران است. در بن‌دهشن  آمده: ماه، روشني بخش جهان است، پانزده روز افزايد، به جهانيان نيكي بخشد، پانزده روز باريك شود. از آغاز تا پنجم را كه افزايد، ”اندر ماه“ خوانند. از دهم تا پانزدهم كه افزايد ”پر ماه“ خوانده شود و از بيستم تا بيست و پنجم كه كاهد ”كشفتكي“ خوانند. بدان سه پنجه همة آبها برافزايند(اشاره به جذر و مد است). در ميان گل‌ها نرگس به ايزد ماه اختصاص دارد.(گاهشماري چهارده‌هزار سالة ايراني ص ۳۷ و47). حافظ مي‌فرمايد:
(غزلِ شمارة 30)
شيدا از آن شدم كه نگارم چو ماهِ نو
ابرو نمود و جلوه‌گري كرد و رو ببست(زلف)
(غزل شمارة 44)
چه خوش نظركه لب جام و روي ساقي را
هلالِ يكشبه و ماه چارده دانست
(غزل شمارة 52)
گو شمع مياريد درين جمع كه امشب
در مجلس ما ماهِ رخِ دوست تمام است
(غزل شمارة 61/ استاد پژمان بختياري بيت زير را الحاقي دانسته است)
لبت را آب حيوان گفتم اما/چه جاي آب كان ماه منير است
(غزل شمارة 69)
در دير مغان آمد يارم قدحي در دست
مست از مي و ميخواران از نرگس مستش مست
در نعل سمند او شكل مه نو پيدا
وز قدِ بلندِ او، بالاي صنوبر پست
شمع دل دمسازان بنشست چو او برخواست
وافغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست
گر غاليه خوشبو شد در گيسوي او پيچيد
ور وسمه كمانكش گشت با ابروي او پيوست
(غزل شمارة 80)
او را به چشمِ پاك توان ديد چون هلال
هر ديده جايِ جلوة آن ماه‌پاره نيست
(غزل شمارة 99)
سواد زلف سياه تو جاعل‌الظلمات
بياض روي چو ماه تو فالق الاصباح
ز چين زلف كمندت كسي نيافت خلاص
نه از كمانچة ابرو و تير چشمِ نًجاح
(غزلِ شمارة 100)
ببين هلال محرم، بخواه ساغر راح
كه ماهِ امن و امان است و سالِ صلح و صلاح
(غزل شمارة 103)
بيا كه تُرك فلك خان روزه غارت كرد
هلال عيد به دور قدح اشارت كرد
ثوابِ روزه و حجِ قبول، آن كس برد
كه خاك ميكدة عشق را زيارت كرد
(غزل شمارة 105)
عارضش را به مثل ماهِ فلك نتوان گفت
-----------    پروين -----------
(غزلِ شمارة 78)
اشعار الحاقي زير در اين غزل آمده است(پژمان بختياري. ص 199)
از كه درياگري آموخت خيال تو مگر
رهنمايش شده اين اشك چو پروين من است
رسمِ عاشق كشي و شيوة شهرآشوبي
كارِ آن شوخِ سيه چردة رنگين من است

۱۳۸۷/۱۰/۱۳

ناشري ديرين با انديشه هايي نو



داستان نشر و كتابفروشي براي هر باسوادي مي‌تواند قصه اي شنيدني باشد، گرچه مشكلات چاپ، پايين بودن تعداد خوانندگان و نبود عادت به كتابخواني، كار نشر را دشوار كرده، اما در عين حال و در خلال اين پيچ و خمها، برخي ناشران قديمي بدون ترس از مخاطرات و نوع استقبال از كتاب، به فعاليت هاي فرهنگي خود در جامعه ادامه داده اند. يكي از اين افراد آقاي احمد عطايي است كه در سال ۱۳۱۵ بنگاه انتشارات عطايي را پايه گذاري كرد. وي كه براي نگاهباني از فروغ فرهنگ ايراني در سطح جهان قد برافراشت، از نور چشمان و زور بازوان خود دريغ نورزيد و در راه دانش گستري همت گماشت. او در سال ۱۲۹۸ در يكي از محلات جنوبي تهران در حوالي ميدان مولوي پا به عرصه وجود گذاشت. آقاي عطايي در قسمتي از خاطرات دوران كودكي خود مي گويد:
روزي از روزها براي انجام كاري به انتهاي ناصرخسرو رفته بودم كه حراجي كتابها توجهم را جلب كرد. در ميان كتابها يك كتاب خطي تاريخي كه جلد خوشرنگي داشت را انتخاب كردم و آن را ورق زدم. در پايان كتاب شعري از نويسنده نوشته شده بود كه با خواندن آن اندوه سنگيني بر دلم نشست. شاعر با سادگي عوام گونه خود نوشته بود:
كتابي نوشتم به صد سوز و ساز
به عهد جـواني و عـمر دراز
ولي دانم از بعد مرگـم كـسان
فروشـند آن را به نرخ پياز!
اين شعر تأثير زيادي بر من گذاشت بطوري كه پس از آن نتوانستم با هر نويسنده و اهل قلمي به دور از مروت و انصاف رفتار كنم و به همين دليل است كه كتابهاي گوناگوني را به چاپ رسانده ام تا پاسخگوي سليقه هاي متفاوت اقشار جامعه باشد. /
از ويژگيهاي كاري آقاي عطايي، پشتيباني او از نويسندگان و پژوهشگران گمنام، اما پرمايه ای بود كه با چاپ آثارشان به شهرت رسيدند. او همچنين با تشويق مترجمان براي بازگرداني آثار سودمند و معتبر جهان دريچه اي به روي خوانندگان ايراني گشود و آنها را با ادبيات خارج از كشور بيشتر آشنا كرد. از سوي ديگر باور به گفتگوي فرهنگها و تمدنها در كارنامه اين ناشر به چشم مي‌خورد و اقليتهاي قومي و مذهبي همواره از نشر آثار فرهنگي و تاريخي از سوي عطايي شادمان بوده اند.

۱۳۸۷/۱۰/۱۱

اسکندر: يك‌ نام‌ و دو چهره

(از: امید عطایی فرد / بخش ۱)
در دهة‌ 1960 ميلادي‌، در دل‌ اروپا فيلسوف‌ و پژوهشگر بزرگ‌ ايراني‌، يكه‌ و تنها در برابر اروپاييان‌ خودپرست‌ سر برافراشت‌ و غول‌ تقلبي‌ غرب‌ يعني‌ آلكساندر مقدوني‌ را «بچة‌ تباه‌ تاريخ‌» خواند. استاد «امير مهدي‌ بديع‌» در شاهكارش‌ «يونانيان‌ و بربرها» از لابلاي‌ نوشتارهاي‌ كهن‌ يونان‌ و روم‌ مداركي‌ به‌ در آورد كه‌ نشانگر تباهكاري‌ و ويرانگري‌ و آدمكشي‌هاي‌ آلكساندر مقدوني‌ بود. در همان‌ دهه‌، در سال‌ 1343 خورشيدي‌ «اصلان‌ غفاري‌» با چاپ‌ كتاب‌ «قصه‌ سكندر و دارا» كه‌ پيشگفتاري‌ ژرف‌ و پر دامنه‌ از استاد «ذبيح‌ بهروز» را در برداشت‌، ترديدي‌ جدي‌ دربارة‌ تاريخ‌هاي‌ ساختگي‌ پديدار نمود. سپس‌ استاد «احمد حامي‌» دنبالة‌ كار را گرفت‌ و سفر جنگي‌ اسكندر مقدوني‌ را در ايران‌ گام‌ به‌ گام‌ پيمود تا به‌ اين‌ برآيند رسيد كه‌ آن‌ را بزرگ‌ترين‌ دروغ‌ تاريخ‌ بخواند. و چند دهة‌ بعد «پوران‌ فرخزاد» با كتاب‌ «كارنامه‌ به‌ دروغ‌» به‌ اين‌ كاروان‌ پيوست‌.
نظامي‌ گنجوي‌ كه‌ به‌ گفتة‌ خودش‌ در اسكندرنامه‌ از تاريخ‌هاي‌ يهودي‌ و نصراني‌ و پهلوي‌ بهره‌ برده‌، سه‌ روايت‌ دربارة‌ زايش‌ اسكندر ذكر كرده‌ است‌:
1. زني‌ آواره‌ در ويرانه‌اي‌ هنگام‌ زاييدن‌ اسكندر مي‌ميرد. فيلقوس‌ فرمانرواي‌ روم‌ كه‌ به‌ شكار رفته‌ بود، نوزاد (اسكندر) را مي‌يابد و او را بزرگ‌ مي‌كند.
2. دگرگونه‌ دهقان‌ آذرپرست‌، به‌ دارا (داريوش‌ سوم‌) كُنَد نسل‌ او باز بست‌.
3. اسكندر فرزند خودِ فيلقوس‌ بود.
در كتاب‌ «مجمل‌ التواريخ‌ و القصص‌» روايت‌ چهارمي‌ مي‌بينيم‌ كه‌ بر پاية‌ آن‌، «بختيانوس‌» فرمانرواي‌ بر كنار شدة‌ مصر كه‌ جادوگري‌ مي‌دانست‌، با المفيد (المپياد) دختر فيلقوس‌ زناشويي‌ كرد و اسكندر به‌ دنيا آمد. در همين‌ كتاب‌، لشگركشي‌ها و شهرسازي‌‌هاي‌ اسكندر در طي‌ دوازده‌ سال‌، ناشدني‌ دانسته‌ شده‌ و آمده‌: «اين‌ كار جز به‌ عمر دراز نتوان‌ كرد ]...[ اين‌ شهر ]سازي‌[هاي‌ زمين‌ ايران‌ را پارسيان‌ منكرند؛ گويند مرد ]مقدوني‌[ بيراني‌ (ويراني‌) كرد نه‌ آباداني»‌.
تبار اسكندر را يوناني‌ يا رومي‌ يا مقدوني‌ دانسته‌اند. تاريخ‌هاي‌ پارسي‌، وي‌ را حاصل‌ ازدواج‌ نافرجام‌ داراب‌ (پدر دارا/ داریوش سوم) با دختر فيلقوس‌، و بنابراين‌ اسكندر و دارا را نابرادري‌ مي‌دانستند. نكتة‌ جالب‌ اينجاست‌ كه‌ در تاريخ‌ هرودوت‌ نيز با فردي‌ به‌ نام‌ «آلكساندر مقدوني‌» روبرو مي‌شويم‌ كه‌ در زمان‌ «خشايارشا» مي‌زيست‌ و خويشاوند پارسيان‌ بود. بنابراين‌ غيرممكن‌ نيست‌ كه‌ اسكندر و دارا، داراي‌ پدري‌ مشترك‌ بوده‌ باشند. به‌ ويژه‌ كه‌ مي‌بينيم‌ در اسكندرنامه‌ها از زاري‌ و سوگواري‌ اسكندر بر بالين‌ دارا ياد شده‌ است‌. در شاهنامه‌ آمده‌ كه‌ اسكندر به‌ دارا مي‌گويد:
سپارم‌ تو را پادشاهي‌ و تخت‌
چو بهتر شوي‌ ما ببنديم‌ رخت‌
ز يك‌ شاخ‌ و يك‌ بيخ‌ و پيراهنيم‌
به‌ بيشي‌ چرا تخمه‌ را بركنيم‌؟
اگر اسكندر سرداري‌ بيگانه‌ بود، به‌ قاتلان‌ دارا (كه‌ آنان‌ را موبد و يا سرهنگ‌ ذكر كرده‌اند) پاداش‌ مي‌داد؛ نه‌ آنكه‌ آنان‌ را به‌ دار آويزد. آيا اين‌ جنگ‌ داخلي‌ يادآور طغيان‌ «كورش‌ كوچك‌» بر ضد برادرش‌ «اردشير» نمي‌باشد؟ «كورش‌ كوچك‌» نيز مانند اسكندر از سپاهيان‌ يوناني‌ بهره‌مند بود. و اما دو نكته‌ دربارة‌ نام‌ روم:
1. در نوشتارهاي‌ پهلوي‌ «روم‌» را به‌ گونة‌ «هروم‌» مي‌خواندند. نظامي‌ در اسكندرنامه‌ نام‌ پيشين‌ «بردع‌» را كه‌ در قفقاز واقعست‌، «هروم‌» دانسته‌ است‌.
2. به‌ نوشته‌ «مجمل‌ التواريخ‌» ناحية‌ «حلوان‌» را روم‌ مي‌خواندند.
به‌ هر حال‌، هرچه‌ اسكندر رومي‌ يا مقدوني‌ به‌ شرق‌ نزديكتر مي‌شود، كردارهاي‌ او بيش‌ از پيش‌ رنگ‌ افسانه‌ به‌ خود مي‌گيرد و از معيارهاي‌ منطقي‌ و تاريخي‌ دورتر مي‌گردد؛ تا آنجا كه‌ «استرابو» مورخ‌ يوناني‌ تبار، در كتاب‌ جغرافياي‌ خود، اينچنين‌ پرده‌ از دروغ‌هاي‌ اسكندرنامه‌ نويسان‌ برمي‌دارد: داستانهايي‌ كه‌ به‌ منظور تجليل‌ و بزرگ‌ وانمود كردن‌ اسكندر در گوشه‌ و كنار شايع‌ كرده‌اند را همه‌ كس‌ نمي‌پذيرد. جعل‌كنندگان‌ اين‌ داستانها چاپلوساني‌ بودند كه‌ حقيقت‌ برايشان‌ ارزش‌ نداشت‌. به‌ عنوان‌ مثال‌، كوهستان‌ قفقاز را كه‌ مشرف‌ بر گلخيس‌ (كولخيس)‌ و «يوكسينه»‌ است‌، به‌ كوهستان‌هاي‌ هند و بيابانِ آن سوي‌ درياي‌ كاسپين‌ منتقل‌ كردند [...] باور كردن‌ آنچه‌ ديگر تاريخ‌ نويسان‌ دربارة‌ تاريخ‌ اسكندر نوشته‌اند، دشوار است‌. اينان‌ با انگيزة‌ باشكوه‌ جلوه‌ دادن‌ كارهاي‌ اسكندر و اينكه‌ او به‌ اقصاي‌ آسيا و فاصلة‌ دور از ما رسيد، با واقعيات‌ بازي‌ مي‌كنند ]...[ با انگيزة‌ افزودن‌ بر افتخارات‌ اسكندر، چه‌ بسيار آگاهي‌هاي‌ نادرست‌ و خطا كه‌ در وصف‌ اين‌ دريا ]كاسپين‌[ نوشته‌ شده‌ است‌. چون‌ همه‌ بر آن‌ بودند كه‌ رود «تانائيس‌»، اروپا را از آسيا جدا مي‌سازد و سرزمين‌ ميان‌ اين‌ دريا و رود «تانائيس‌» وسعت‌ بسيار دارد و اين‌ نواحي‌ را قدرت‌ مقدونيه‌اي‌ فرا نگرفته‌ بود، بر آن‌ شدند كه‌ در شرح‌ لشگركشي‌هاي‌ اسكندر دست‌ ببرند تا شايد اين‌ شهرت‌ پايه‌ بگيرد كه‌ اسكندر اين‌ بخش‌ از آسيا را نيز گشوده‌ بوده‌ است‌. بنابراين‌ درياچة‌ «ميوتيس‌» كه‌ «تانائيس‌» به‌ آن‌ مي‌ريزد را با درياي‌ كاسپين‌ يكي‌ دانستند ]...[ «اتروپاتس‌» نگذاشت‌ سرزمين‌ او ]ماد آتروپاتيان‌ / آذربايجان‌[ كه‌ بخشي‌ از ماد بزرگ‌ بود، مطيع‌ و رعيت‌ مقدونيه‌اي‌ها بشود ]...[ نامه‌اي‌ انتشار يافته‌ كه‌ از قرار معلوم‌ «كراتروس‌» براي‌ مادرش‌ «اريستوپاترا» نوشته‌ و در آن‌، مطالب‌ بسيار عجيب‌ و غريب‌ آمده‌ كه‌ ديگران‌ آنها را تصديق‌ نمي‌كنند؛ از جمله‌ اينكه‌ اسكندر تا رود «گنگ‌» پيش‌ رفت‌. (* جغرافياي استرابو، ترجمه: همايون صنعتي‌زاده)
«سکه های اشکانی»

۱۳۸۷/۱۰/۰۹

نگارگري‌ در ايران‌ كهن (بخش ۲)



{از: امید عطایی فرد / میترا بهادران}‌
در كوه‌ «خواجه‌» در جزيره‌اي‌ كه‌ در مركز درياچة‌ «هامون‌» در سيستان‌ قرار دارد، ميان بقاياي‌ كاخي‌ كه‌ توسط‌ «گوندوفار» (قرن‌ اول‌ ميلادي‌) بنا شده‌، نقاشي‌ بسيار زيباي‌ رنگي‌ بر ديوار ديده‌ مي‌شود كه‌ خدايان‌ و نوازندگان‌ و شاه‌ و ملكه‌ را نشان‌ مي‌دهد. دربارة‌ نقاشي‌ رنگي‌ بر ديوار (فرسك‌) عهد پارتيان‌، از روي‌ كشفي‌ كه‌ در «دورا ـ اوروپوس‌» به‌ عمل‌ آمده‌ نيز مي‌توان‌ داوري‌ كرد. در اينجا بايد به‌ نقاشي‌ معبد ميثره‌ (ميترا) اشاره‌ شود. در آن‌ تصوير، خداي‌ مزبور نشان‌ داده‌ شده‌ كه‌ به‌ اتفاق‌ حيوانات‌ مقدس‌ (مار و شير و گراز) سرگرم‌ شكار گوزن‌ است‌. در تركيب‌ نقش‌ مزبور، بسياري‌ از ويژگي‌هاي‌ هنر ايراني‌ در دوران‌ متأخرتر (ساساني‌) مشاهده‌ مي‌گردد. مثلاً همان‌ تصاوير حيوانات‌ در حال‌ تاخت‌ (شيوه‌اي‌ كه‌ از خصوصيات‌ بارز هنر ايراني‌ است‌) و پيكر با شكوه‌ ايزدي‌ كه‌ به‌ لباس‌ پادشاه‌ پارت‌ درآمده‌ و با كمان‌ تيراندازي‌ مي‌كند. ويژگي‌ بارز هنر پارتي‌ همانا تصوير جبهه‌اي‌ يا روبروست‌ كه‌ آن‌ شيوه‌ را هنر ساساني‌ نيز از آن‌ دوره‌ به‌ ارث‌ برده‌ و از آن‌ طريق‌، هنر بيزانتي‌ (روم‌ شرقي‌) نيز متاثر شده‌ است‌.
(* دياكونوف‌: اشكانيان‌، ترجمه‌ كريم‌ كشاورز)
از روي‌ منابع‌ تاريخي‌ مي‌دانيم‌ كه‌ قصرهاي‌ ساساني‌ با نقاشي‌ها مزين‌ بودند و قصر تيسفون‌ داراي‌ نقاشي‌ روي‌ گچ‌ بوده‌ است‌ كه‌ تسخير «انتاكيه‌» را نشان‌ مي‌داد. تحقيقات‌ دربارة‌ مقر ساساني‌ ايوان‌ كرخه‌، وجود نقاشي‌هاي‌ روي‌ گچ‌ را در قصر شاهي‌ ثابت‌ مي‌كند. به‌ علاوه‌، ما در قصر «بيشاپور» موزاييك‌هايي‌ به‌ دست‌ آورده‌ايم‌ كه‌ سطح‌ ايوان‌ را مزين‌ ساخته‌ و تا حدي‌ مكمل‌ اطلاعات‌ ماست‌. زيرا چنان‌ كه‌ مي‌دانيم‌ موزاييك‌كاران‌ از روي‌ نمونه‌ كار مي‌كردند. بعضي‌ تخته‌هاي‌ موزاييك‌ معرف‌ تصاويريست‌؛ بر روي‌ بيست‌ و دو تا از اينها، دو تصوير مشابه‌ يافت‌ نمي‌شود و اين‌ ثابت‌ مي‌كند كه‌ هنرمندان‌ عصر درصدد بودند كه‌ در تجسم‌ تصوير، شباهت‌ را مراعات‌ كنند. صرف‌نظر از چند سر نيمرخ‌، بقيه‌ با سه‌ ربع‌ چهره‌ نشان‌ داده‌ شده‌ و به‌ نظر مي‌رسد كه‌ اين‌ سبك‌ وضع‌ مرجح‌ هنر عهد ساساني‌ است‌. در روي‌ تخته‌هاي‌ ديگر كه‌ بزرگترند، يك‌ در ميان‌ تصاوير مردان‌ و زنان‌ كشيده‌ شده‌اند. در اين‌ ميان‌، تصوير يكي‌ از بانوان‌ دربار ديده‌ مي‌شود كه‌ خود را باد مي‌زند. درباريان‌ با جامه‌هاي‌ طويل‌ و بساك‌هاي‌ گل‌ بر سر و دسته‌ گلي‌ در دست‌ نشان‌ داده‌ شده‌اند و خنياگري‌ يك‌ آلت‌ موسيقي‌ را با سيم‌ مي‌نوازد. (* گیرشمن: ايران‌ از آغاز تا اسلام‌)
در كوهستانهاي‌ «بابا تاق‌» در يكصد كيلومتري‌ شرق‌ شهر ترمذ (شمال‌ شرقي‌ ايران‌ بزرگ‌) بيش‌ از دويست‌ نقاشي‌ به‌ رنگ‌ اخرايي‌ مربوط‌ به‌ نقش‌ جانوران‌ به‌ دست‌ آمده‌ است‌. جالبترين‌ آنها نقش‌ شكارچياني‌ است‌ كه‌ پوست‌ جانوران‌ را در بر دارند و بزهاي‌ كوهي‌ را دنبال‌ مي‌كنند. كهن‌ترين‌ اين‌ نقاشي‌ها مربوط‌ است‌ به‌ غار «شختي‌» Chakhty واقع‌ در «پامير»؛ در آنها شكارچي‌ خود را به‌ صورت‌ پرنده‌ آرايش‌ كرده‌ است‌. شكارچيان‌ گاهي‌ بر روي‌ بدن‌ حيوان‌ نقش‌ شده‌اند و گاه‌ در نزديكي‌ آن‌. اين‌ نقاشي‌ها را با نقاشي‌هاي‌ معروف‌ ديواري‌ در غار پارينه‌ سنگي‌ «نيو» در «آريژ» واقع‌ در جنوب‌ غربي‌ فرانسه‌، قابل‌ مقايسه‌ مي‌دانند. (* خراسان‌ و ماوراءالنهر، ترجمه‌: پرويز ورجاوند)
از شاهكارهاي‌ هنري‌ هخامنشيان‌ مي‌توان‌ دريافت‌ كه‌ در اين‌ دوره‌، هنر نگارگري‌ نيز رونق‌ بسيار داشته‌ است‌: در حواشي‌ «لوكيا» در دشت‌ «المالي‌» كه‌ متعلق‌ به‌ سرزمين‌ «ماد» بود، از يك‌ آرامگاه‌ اثري‌ به‌ دست‌ آمده‌ كه‌ تصوير مردي‌ خميده‌ را نشان‌ مي‌دهد. خادمانش‌ با همان‌ ظرفها و به‌ همان‌ طريقي‌ به‌ او نزديك‌ مي‌شوند كه‌ در حجاري‌هاي‌ برجستة‌ پلكان‌ كاخ‌ آپادانا در تخت‌ جمشيد كه‌ خراجگذاران‌ شاهنشاه‌ را نشان‌ مي‌دهد، مشاهده‌ مي‌گردد. فردي‌ كه‌ در حاشيه‌ نقاشي‌ شده‌ تياري‌ بر سر گذاشته‌ و شلوار بلند ارغواني‌ و پيراهن‌ آستين‌ بلند به‌ تن‌ دارد. صحنه‌اي‌ از يك‌ نبرد كه‌ سرشار از جنب‌ و جوش‌ و روشني‌ است‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد كه‌ در آن‌، يونانيان‌ از ايرانيان‌ شكست‌ مي‌خورند.
(* لئو راديتسا: ايرانيان‌ در آسياي‌ صغير)