۱۳۸۷/۱۰/۲۴

كتيبه ی قمچقاي


{ • نویسنده: محمود كردواني/ بخش یکم‌}

در تابستان‌ سال‌ 1348 از طرف‌ اداره‌ كل‌ باستان‌شناسي‌ هيأتي‌ به‌ سرپرستي‌ نويسنده‌ مأمور شد تا در استان‌ كردستان‌ به‌ اكتشافات‌ علمي‌ باستان‌شناسي‌ بپردازد، كتيبه‌ قمچقاي‌ يكي‌ از مهم‌ترین كشف‌ هاي هيات‌ بود. اين‌ كتيبه‌ مي‌تواند معرف‌ تمدن‌ و فرهنگ‌ ايران‌ در هزاره‌ چهارم‌ پيش‌ از ميلاد باشد و در حقيقت‌ كتيبه‌ مذكور برگ‌ زرين‌ ديگري‌ است‌ كه‌ بر تارك‌ تمدن‌ و فرهنگ‌ غني‌ ايران‌ مي‌درخشد.

كردستان‌ از نظر تمدن‌ و فرهنگ‌ داراي‌ سوابق‌ پر ارزشي‌ است‌ كه‌ نظير آن‌ در ساير نقاط‌ ايران‌ كمتر ديده‌ مي‌شود به‌ اعتقاد دانشمنداني‌ چون‌ «هانري‌ فيلد» H. Fild و «ژرژ كامرون‌» J. Kameron كردستان‌ از دوران‌ «آشل‌» و «موسترين‌» و «اورياسين‌» داراي‌ تمدن‌ چشمگيري‌ بوده‌ است‌. مي‌دانيم‌ كه‌ تمدن‌ و فرهنگ‌ «آشل‌» تمدن‌ آغاز عصر حجر «پالئوليتيك‌»Paleolithic به‌ دوران‌ يخبندان‌ مربوط‌ مي‌شود و تمدن‌ «موسترين‌» مربوط‌ به‌ اواسط‌ عهد حجر قديم‌ و زمان‌ حداكثر يخبندان‌ در اروپاست‌. اين‌ نام‌ از غار «موستيه‌» در فرانسه‌ گرفته شده‌ و مربوط‌ به‌ فرهنگ‌ مرحله‌ اول‌ جماعات‌ بدوي‌ است. انسانهاي‌ اين‌ دوره‌ در غارها مسكن‌ داشتند و به‌ طور دسته‌ جمعي‌ به‌ شكار حيوانات‌ بزرگ‌ مانند ماموت‌ مي‌پرداختند. اين‌ تمدن‌ تا اروپاي‌ ميانه‌ بسط‌ داشت‌. فرهنگ‌ و تمدن‌ «اورينياك‌» تمدن‌ دوره‌ حجر قديم‌ است‌ كه‌ بر اثر حفرياتي‌ در غار اورينياك‌ فرانسه‌ كشف‌ شد. اين‌ تمدن‌ در اروپاي‌ غربي‌ و بخش‌ مياني روسيه‌ گسترده‌ مي‌شد و از مختصات‌ آن‌، وجود خانه هاي گلي‌ و جماعات‌ بدوي‌ عشيره‌اي‌ مي‌باشد. «هانري‌ فيلد» مي‌نويسد: «ساكنين‌ و اقوام‌ عصر حجر قديم‌ كه‌ در دره‌هاي‌ جنوبي‌ مي‌زيسته‌اند از يك‌ مسير عمومي‌ كه‌ از شمال‌ غربي‌ به‌ كردستان‌ منتهي‌ مي‌شده‌ از تنگناي‌ سليمانيه‌ و رواندوز و ساير نقاط‌ شمالي‌ به‌ اين‌ منطقه‌ وارد شده‌اند.»
ادواتي‌ كه‌ از اقوام‌ دوره‌ موسترين‌ از غار سليمانيه‌ به‌ دست‌ آمده‌ از يك‌ طرف‌ به‌ ابزار و آلاتي‌ كه‌ از فلسطين‌ كشف‌ شده‌ شباهت‌ دارد و از طرف‌ ديگر نظير اشيايي‌ است‌ كه‌ از غار «كرفتو» بوسيله‌ راولين‌ سن‌ كشف‌ و مورد مطالعه‌ قرار گرفته‌. غار كرفتو نزديك‌ ديواندره‌ و صد كيلومتري‌ شمال‌ سنندج‌ قرار دارد. اين‌ شواهد كاملاً آشكار مي‌سازد كه‌ دوران‌ اين‌ غارها با آخرين‌ پيشرفت‌ عصر يخبندان‌ مقارن‌ بوده‌ است‌، تحقيقات‌ زمين‌شناسي‌ كاملاً ثابت‌ مي‌كند در زماني‌ كه‌ قسمت‌ اعظم‌ اروپا در زير توده‌هاي‌ يخ‌ مستور بوده‌ انسانهاي‌ حجر قديم‌ اين‌ ناحيه‌ از فلات‌ ايران‌ در غارها يا سوراخهايي‌ كه‌ در جوانب‌ كوهها حفر مي‌شد زيست‌ مي‌كرده‌اند، چند نمونه‌ از حفره‌هاي‌ اخير الذكر ضمن‌ بررسي‌هاي‌ هيات‌ در اطراف‌ قلعه‌ قمچقاي‌ و بدنه‌ كوههاي‌ دربند سخت‌ همچنين‌ در بالاي‌ قله‌ كوهي‌ كه‌ مشرف‌ بر دهكده‌ كله‌كان‌ سي‌ كيلومتري‌ راه‌ سنندج‌ ـ مريوان‌ است‌ مشاهده‌ گرديد، گرچه‌ اين‌ غارها و حفره‌ها به‌ طور كلي‌ حفاري‌ نشده‌، ولي با توجه‌ به‌ كاوشها و بررسي‌هاي‌ پراكنده‌اي‌ كه‌ صورت‌ گرفته‌ مي‌توانيم‌ به‌ طور كلي‌ دوران‌ حجر قديم‌ اين‌ ناحيه‌ را مشخص‌ كنيم‌. زماني‌ كه‌ اروپا هنوز اواخر دوران‌ حجر قديم‌ را مي‌گذرانيد، ايران‌ بالاخص‌ جلگه‌هاي‌ لرستان‌ و دهلران‌ و كرمانشاه‌ و كردستان‌ به‌ سرعت‌ به دوره‌ مس‌ رسيد و وضع‌ خود را با دوران‌ جديد مطابقت‌ داد و در همان‌ اثنا كه‌ هنوز از آلات‌ و ادوات‌ سنگي‌ استفاده‌ مي‌شد فلز را به‌ خدمت‌ خود گرفت‌ و در همين‌ هنگام‌ بود كه‌ حيوانات‌ را نيز به‌ استخدام‌ خود در آورد. اهلي‌ كردن‌ نخستين‌ حيوان‌ كه‌ علت‌ آن‌ احتمالاً نياز بشر به‌ داشتن‌ چارپايان‌ قابل‌ قرباني‌ بود، در پيشرفت‌ و سير تكاملي‌ تمدن‌ فوق‌العاده‌ تأثير كرد. زيرا حيوان‌ بدون‌ آنكه‌ از نظر تغذيه‌ بر انسان‌ تحميل‌ شود. خوراك‌ و پوشاك‌ او را تأمين‌ مي‌نمود و در كار حمل‌ و نقل‌ به او ياري‌ مي‌داد. بدين‌ ترتيب‌ ساكنين‌ اين‌ ناحيه‌ از فلات‌ ايران‌ دوران‌ غارنشيني‌ را پشت‌ سر نهاد و به‌ كارهاي‌ توليدي‌ پرداخت‌ و در راه‌ توسعه‌ اقتصاد و تجارت‌ گام‌ برداشت‌. سفالينه‌هاي‌ نقش‌داري‌ كه‌ به‌ رنگهاي‌ نخودي‌ و قرمز بوده‌ و داراي‌ نقوش‌ هندسي‌ و حيوان‌ و گياه‌ است‌، ضمن‌ بررسي‌ و گمانه‌ زني‌ از تپه‌هاي‌ توبره‌ريز، تيانه‌، سرچم‌ و برف‌چال‌ به‌ دست‌ آمده معرف‌ سكونت‌ اقوامي‌ مربوط‌ به‌ دوران‌ مس‌ «انئوليت‌» در كردستان‌ است و تاريخ‌ ساخت‌ آنها به‌ دوره‌ «كلكئوليتبيك‌» مي‌رسد نظير اين‌ سفالها در شوش‌، تپه‌گيان‌ نهاوند، چشمه‌ علي‌ ري‌ و اسمعيل‌ آباد قزوين‌ و سيلك‌ كاشان‌ و قسمتهاي‌ مركزي‌ ايران‌ و همچنين‌ در سيستان‌ و بلوچستان‌ به‌ دست‌ آمده‌.
ظاهراً اين‌ گونه‌ سفالهاي‌ كردستان‌ كه‌ متنوع‌ و رنگين‌ است‌ مانند سفالينه‌هاي‌ ساير نقاط‌ ايران‌ وضع‌ ثابت‌ و پايداري‌ دارد. از هزاره‌ سوم‌ پيش‌ از ميلاد در آثاري‌ كه‌ به‌ زبانهاي‌ سومري‌ و اكدي‌ و هورياني‌ به‌ جا مانده‌ از اقوامي‌ ياد مي‌شود كه‌ در كوهستانهاي‌ غربي‌ ايران‌ ساكن‌ بوده‌اند. عمده‌ اين‌ قبايل‌ عبارتند از: گوتيان‌، لولوبيان‌، و كاسيان‌. تصور مي‌شود از اين‌ طوايف‌ گوتيان‌ ساكن‌ كردستان‌ بوده‌اند و از سال‌ 2300 قبل‌ از ميلاد مقارن‌ سلطنت‌ «نارامسين‌» پادشاه‌ اكد در تاريخ‌ عرض‌ وجودكرده‌اند، ظاهراً نارامسين‌ در اواخر سلطنت‌ خود با گوتيان‌ جنگيد و ضمن‌ پيكار با آنها كشته‌ شد. بنابر نوشته‌ ياكوبسون‌ سومر شناس‌ دانماركي‌، گوتيان‌ پس‌ از غلبه‌ بر نارامسين‌ توانستند «نيپ‌پور» شهر مقدس‌ سومر را تصرف‌ كنند. پس‌ از ورود اقوام‌ آريايي‌ و تشكيل‌ دولت‌ ماد، گوتيان‌ يكي‌ از متحدان‌ و فرمانبرداران‌ دولت‌ مركزي‌ ايران‌ شدند و در دوران‌ شاهنشاهي‌ هخامنشي‌ و اشكاني‌ و ساساني‌ نيز از پاسداران‌ مرزهاي‌ غربي‌ ايران‌ بودند.

۱۳۸۷/۱۰/۲۲

نمونه‌اي از یک مهرورزی



با س‍پاس از آقای اردشیر آزاده

۱۳۸۷/۱۰/۲۱

حافظ مهرآیین (بخش ۲۲)



{از: م.ص.نظمی افشار}

اهورا – نور
(غزل شمارة 12)
ز رقيب ديو سيرت به خداي خود بنالم
مگر آن شهاب ثاقب مددي كند سها را
همانطور كه در اين بيت ملاحظه مي‌شود، حافظ از خداي خود با عنوان شهاب ثاقب ياد كرده است. يعني براي خداوند صفت منور بودن قائل است. در طالع بيني ايراني عدد 3 داراي سمبلِ نجوميِ برجيس (مشتري اعراب) ژوپيترِ رومي، زئوسِ يوناني (برگرفته از زاووش پارسي) است و با انتساب به هرمزد (اهورامزدا) همانند عدد يك از معارف قادر متعال است و از اعداد توانا به شمار مي‌آيد. (طالع بيني ايراني. ص 32)
اهريمن
(غزل شمارة 160)
ز فكرِ تفرقه باز آي تا َشوي مجموع
به حكمِ آنكه چو شد اهرمن سروش آمد
سياهي
سياه: رنگ مرگ، اهريمن و جهنم است. در اسطورة گيلگميش كه قديمي‌ترين مكتوبِ داستاني است كه تا كنون كشف شده و 4400 سال قدمت دارد، در آنجا كه پادشاه كشور اوروك”گيلگميش“ قصدِ ورود به جهان زير زمين(شهرِ مردگان) را دارد به توصيف آن مي‌پردازد: ”گيلگميش راهِ بيابان بزرگ را ، راهِ دروازة زير خاك را، پيش مي‌گيرد، به خانة تاريكِ ”ايركالا“(Irkalla)(خدايِ زير خاك) مي‌رسد، به طرفِ منزلِ او گام مي‌نهد، آنجا كه هر كس يك بار داخل شده ديگر برنگشته، راهي كه مي‌رفت راهي بود كه برگشت نداشت، به منزلگاهي كه ساكنين آن از روشني محرومند، غبارِ زمين خوراك آنها است و خاكِ رس غذايِ آنها، روشنايي نمي‌بينند و در تاريكي مي‌نشينند“.
به بوي كافه‌اي كاخر صبا زان طره بگشايد
ز تاب جعدِ مشكينش، چه خون افتاده در دلها
مرا در منزلِ جانان چه جاي عيش چون هر دم
جرس فرياد مي‌دارد، كه بربنديد محمل‌ها
شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين حائل
كجا دانند حالِ ما، سبكبارانِ ساحل‌ها
***
برو از خانة گردون به درو نان مطلب
كين سيه كاسه به آخر بكشد مهمان را
ندانم از چه سبب رنگ آشنايي نيست
سهي قدان سيه چشم ماه سيما را
(غزل شمارة 49)
مرغ شبخوان را بشارت باد كاندر راه عشق
دوست را با نالة شبهاي بيداران خوش است
(غزل شمارة 61)
بر آن چشم سيه صد آفرين باد/كه در عاشق‌كشي سحرآفرين است
(غزل شمارة 65)
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشه‌اي برون آي اي كوكب هدايت
(غزل شمارة 115)
شبِ تنهاييم در قصدِ جان بود/ خيالش لطف‌هاي بي‌كران كرد
(غزل شمارة 130)
مگرم چشمِ سياه تو بياموزد كار/ورنه مستوري ومستي همه‌كس نتوانند
(غزل شمارة 149)
ني منِ تنها كِشم تطاول زلفت/ كيست كه او داغِ آن سياه ندارد
(غزل شمارة 179)
دردا كه از آن آهويِ مشكينِ سيه چشم
چون نافه بسي خونِ دلم در جگر افتد
(غزل شمارة 183)
َمكُش آن آهويِ مشكينِ مرا اي صياد
شرم از آن چشمِ سيه دار و مبندش به كمند
منِ خاكي كه از اين در نتوانم برخاست
از كجا بوسه زنم بر لبِ آن قصرِ بلند
باز مستان دل از آن گيسويِ مشكين حافظ
زانكه ديوانه همان به كه بُوَد اندر بند
شهيد بلخي سروده است:
اگر غم را چو آتش دود بودي/ جهان تاريك بودي جاودانه
(غزل شمارة 214)
مرا مهرِ سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد
قضايِ آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد
مشوي اي ديده نقشِ غم ز لوحِ سينة حافظ
كه زخمِ تيرِ دلدار است و رنگِ خون نخواهد شد
شبِ يلدا
(غزل شمارة 184)
صحبتِ حكام، ظلمتِ شبِ يلداست/ نور ز خورشيدخواه بُوَد كه برآيد
ظلمت، شب
اين ابيات را شاعر معاصر اديب طوسي سروده است:
شاهبازي را ز كيدِ پشگان انديشه نيست
آفتابي را نيارد ساخت خفاشي غمين
وندر آن كشور كه روشن از فروغِ ايزدي است
ديوِ ظلمت كي شود بر مسندِ عزت مكين
چون شود اين ملك جولانگاهِ مشتي نابكار
كي فتد در دستِ اهريمن سليماني نگين
دشمنان ملك خفاشند و سلطان آفتاب
پيشِ خورشيدِ جهان غوغايِ خفاشان ببين
ابيات زير از شاعر معاصر ابراهيم علوي است:
شبِ تاريك حالِ دل بر هم/ خسته از قيل و قالِ اهلِ مجاز
پرده‌هايِ سياهِ ظلمتِ شب/ سخت پوشيده بر نشيب و فراز
(غزل شمارة 194)
چو ماهِ روي ِ تو در شامِ زلف مي‌ديدم
شبم به رويِ تو روشن چو روز مي‌گرديد
(غزل شمارة 195)
شبِ شراب خرابم كند به بيداري/وگر به روز حكايت كنم به خواب رود
طريقِ عشق پر آشوب و فتنه است اي دل
بيفتد آنكه درين راه با شتاب َرَود
(غزل شمارة 209)
حكايتِ شبِ هجران، نه آن حكايتِ حال است
كه شمه‌اي ز بيانش به صد رساله برآيد
(غزل شمارة 230)
روزِ هجران و شبِ فرقتِ يار آخر شد
زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد
آن پريشانيِ شبهايِ دراز و غمِ دل
همه در ساية ‌گيسويِ نگار آخر شد
صبحِ اميد كه شد معتكفِ پردة غيب
گو برون آي كه كارِ شبِ تار آخر شد
خاقاني شرواني سروده است:
صبح چون زلفِ شب براندازد/ مرغِ صبح از طرب پر اندازد
كركس شب غراب وار از حلق/ بيضة آتشين بر اندازد
بر شكافد صبا مشيمة شب/ طفلِ خونين به خاور اندازد
زخمة مطربان صلايِ صبوح/ در زبان‌هاي مزمر اندازد
زلف ساقي كمند شب پيكر/ در گلويِ دو پيكر اندازد
ادهم شب گريخت ساقي كو/ تا كمندِ معنبر اندازد

۱۳۸۷/۱۰/۱۸

اسکندر: يك‌ نام‌ و دو چهره (بخش ۲)



{امید عطایی فرد}

درخور نگرش‌ اينكه‌ در تاريخ‌هاي‌ هندوستان‌ نامي‌ از آلكساندر مقدوني‌ نيست‌. باستان‌شناسان‌ هيچ‌ گونه‌ اثر واقعي‌ و هيچ‌ سكه‌اي‌ از اين‌ بُت‌ برساختة‌ غرب‌ به‌ دست‌ نياورده‌اند. اينجاست‌ كه‌ همنوا با شادروان‌ استاد احمد حامي‌ لشگركشي‌ اسكندر مقدوني‌ به‌ بخش‌هاي‌ شرقي‌ ايران‌ و نيز سرزمين‌هاي‌ چين‌ و هند را مي‌بايست‌ بزرگترين‌ دروغ‌ تاريخ‌ بخوانيم‌. اما آن‌ اسكندري‌ كه‌ به‌ پاية‌ پيامبري‌ رسيد و تا دل‌ شرق‌ و دوردست‌ شمال‌ پيش‌ تاخت‌ كه‌ بود؟ نظامي‌ در «اقبال‌نامه‌» در بيان‌ اينكه‌ چرا اسكندر را ذوالقرنين‌ گويند، پس‌ از اشاره‌ به‌ چند قول‌ و روايت‌ مي‌گويد: «دو گيسو پس‌ پشت‌، پيچيده‌ داشت‌.» اين‌ گيسوآرايي‌، ويژة‌ اشكانيان‌ بود. همچنين‌ به‌ نقل‌ از «ابومعشر» آورده‌ است‌:
چو بر جاي‌ خود كِلك‌ صورتگرش‌
بر آراست‌ آرايشي‌ در خورش‌
دو نقش‌ دگر بست‌ پيكر نگار
يكي‌ بر يمين‌ و يكي‌ بر يسار
لقب‌ كردشان‌ مرد هيئت‌شناس‌
دو فرخ‌ فرشته‌ ز روي‌ قياس‌
كه‌ در پيكري‌ كه‌ ايزد آراستش‌
فرشته‌ بود بر چپ‌ و راستش
نگاره‌هايي‌ منتسب‌ به‌ ايزد ميترا (مهر) به‌ دست‌ آمده‌ كه‌ دقيقن با گزارش‌ نظامي‌ همخواني‌ دارد. و نيز سكه‌اي‌ اشكاني‌ نشانگر صورت‌ پادشاه‌ از روبرو و دو نيمرخ‌ در چپ‌ و راست‌ چهرة‌ اوست‌. چنان‌ كه‌ خواهيم‌ ديد، اسكندري‌ كه‌ پيام‌آور مهر بوده‌ كسي‌ نيست‌ مگر «ارشك‌ بزرگ‌» سردودمان‌ اشكانيان‌. در تاريخ‌ طبري‌ مي‌خوانيم‌ كه‌ «اشك‌» پسر «داراي‌ بزرگ‌» بود و: به‌ سبب‌ نسب‌ و شرف‌ كه‌ داشت‌ و هم‌ به‌ سبب‌ فيروزي‌ وي‌، ديگر ملوك‌ الطوايف‌ به‌ تعظيم‌ او پرداختند و برتري‌ وي‌ را بشناختند و در نامه‌ها، نام‌ وي‌ را مقدم‌ داشتند و او نيز وقتي‌ نامه‌ مي‌نوشت‌، از نام‌ خويش‌ آغاز مي‌كرد. از يك‌ سند بسيار مهم‌ در مي‌يابيم‌ كه‌ «ارشك‌ بزرگ‌» سر دودمان‌ اشكانيان‌ نيز به‌ نام‌ «اسكندر» خوانده‌ مي‌شد. در يك‌ اسكندرنامه‌ (به‌ تصحيح:‌ ايرج‌ افشار) آمده‌ است‌ كه‌ شاه‌ اسكندر به‌ آرامگاه‌ سياوش‌ رسيد: پس‌ آنجا فرمود كه‌ فرود آمدند و لشگرگاه‌ بزدند. و آن‌ تركان‌ خود ندانستند كه‌ او از نژاد لهراسپ‌ است‌. مي‌پنداشتند كه‌ او از روم‌ است‌ و پسر فيلفوس‌ است‌ ...
اسكندر ایرانی يا ارشك‌ بزرگ‌ پس‌ از گرفتار كردن‌ خاقان‌ ترك‌ فرمان‌ مي‌دهد تا او را گردن‌ بزنند و سپس‌ مي‌گويد: اين‌ كين‌ جدم‌ لهراسپ‌ است‌ كه‌ ارجاسپ‌ او را در بلخ‌ كشته‌ است‌.
با چنين‌ نشانه‌هاي‌ روشني‌، دست‌ كم‌ ايرانيان‌ بايد از فراموشي‌ و فريب‌خوردگي‌ به‌ در آيند و بدانند جهانگشايي‌هاي‌ ارشك‌ (اسكندر ايراني‌) را به‌ نام‌ آلكساندر مقدوني‌ كه‌ حتا‌ يك‌ سند از او در دست‌ نيست‌، جعل‌ كرده‌اند. در حالي‌ كه‌ به‌ نوشته‌ «ملكوم‌ كالج‌»: از بنيادگذار دودمان‌ اشكاني‌ يعني‌ اشك‌ (يا به‌ زبان‌ پارتيان‌: ارشك‌) بر يك‌ سفال‌ شكستة‌ پيدا شده‌ در «نسا» كه‌ شهري‌ بسيار كهن‌ است‌، ياد شده‌.
«محمد جواد مشكور» مي‌نويسد: اشكانيان‌ نسل‌ خود را به‌ هخامنشيان‌ رسانيده‌ و «فري‌ ياپت‌» پدر ارشك‌ و تيرداد را پسر «اردشير دوم‌» هخامنشي‌ مي‌پنداشتند. ارشك‌ شخصيت‌ خيالي‌ نيست‌ زيرا برادرش‌ تيرداد در سكه‌هاي‌ خود او را همچون‌ خدايگاني‌ نمايانده‌؛ در حالي‌ كه‌ كماني‌ در دست‌ دارد، وي‌ را بر فراز اومفالوس‌ Omphalos يا سنگ‌ ناف‌ مانند اساطير آسماني‌، به‌ حال‌ نشسته‌، تصوير كرده‌ است‌. (نگاره شماره ۳). اشكانيان‌ در سكه‌هاي‌ خود، ارشك‌ (اشك‌ نخستين‌) را مقدس‌ شمرده‌ او را به‌ لقب‌ يوناني‌ اپيفانس‌ Epiphanies يعني‌ نامدار و سرفراز مي‌خواندند و وي‌ را مورد ستايش‌ قرار مي‌دادند. به‌ همين‌ جهت‌ بود كه‌ نام‌ مقدس‌ او را بر سر اسم‌ خود مي‌افزودند.
(* تاريخ‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ اشكانيان‌)
نه‌ تنها تاريخ‌ اسكندر مقدوني‌، بلكه‌ تاريخ‌ سلوكيه‌ در ايران‌ نيز آشفته‌ و ناروشن‌ است‌. سلوكيان‌ آنگونه‌ كه‌ گفته‌اند در ايران‌ حكومت‌ نداشته‌اند و اشكانيان‌ با درنگي‌ چند ساله‌ و اندك‌، در پي‌ هخامنشيان‌ بر تخت‌ ايران‌ زمين‌ نشستند.

۱۳۸۷/۱۰/۱۶

نگارگري‌ در ايران‌ كهن (بخش ۳)


{امید عطایی/ میترا بهادران}

در ساختمان‌ بالاليك‌ تپه‌ (15 كيلومتري‌ شمال‌ ترمذ) نگاره‌هايي‌ از دورة‌ ساساني‌ به‌ دست‌ آمده‌ كه‌ كمابيش‌ به‌ خوبي‌ و بي‌گزند مانده‌اند. همة‌ آنها يك‌ موضوع‌ را كه‌ عبارتست‌ از مراسم‌ مهماني‌ تشريفاتي‌، عرضه‌ مي‌دارند. در اين‌ مراسم‌، شركت‌كنندگان‌ زيادي‌ حضور دارند. نقاشي‌ها روي‌ ديوار سه‌ جانب‌ اتاق‌ محفوظ‌ مانده‌اند. در مجموع‌ 47 تصوير مرد و زن‌ با جامه‌هاي‌ مجلل‌ و مزين‌ به‌ گل‌ و بوته‌ چند رنگ‌ در آنجا وجود دارد. پيكره‌هاي‌ مزبور داراي‌ دو رديف‌ هستند: در قسمت‌ جلو مهمانها در حالتهاي‌ مختلف‌، برخي‌ چهار زانو، بعضي‌ لم‌ داده‌، و در پشت‌ آنها با اندازه‌هاي‌ كوچك‌تر، خدمتكاران‌ در حالي‌ كه‌ بادبزنهاي‌ بزرگ‌ در دست‌ دارند، كشيده‌ شده‌ است‌. بيشتر شخصيت‌ها در گروه‌هاي‌ دو يا سه‌ نفري‌ طرح‌ شده‌اند كه‌ هر دسته‌ با حضور يك‌ خدمتكار از ديگري‌ جدا شده‌ است‌. مهمانها به‌ گونه‌ تمام‌ رخ‌ يا سه‌ چهارم‌ رخ‌ كشيده‌ شده‌اند. آنها در يك‌ دست‌ جام‌ يا كاسه‌ دارند و در دست‌ تعداد ديگري‌ از آنها يك‌ چيز كروي‌ كه‌ در انتهاي‌ يك‌ شاخه‌ قرار گرفته‌، ديده‌ مي‌شود. مردها هر يك‌ خنجري‌ با غلاف‌ تزئيني‌ و با غلاف‌هاي‌ ديگري‌ كه‌ وسايل‌ آرايش‌ (آينه‌) را در بردارند، در كمرشان‌ ديده‌ مي‌شود. لباسها و اشياي‌ ديگر با ريزه‌كاري‌ و ظرافت‌ خاصي‌ طرح‌ شده‌اند.
مردها كفتاني‌ به‌ بردارند كه‌ با دقت‌ بر بدنشان‌ استوار گرديده‌ و يك‌ چين‌ پهن‌ بر روي‌ سينة‌ راستشان‌ ديده‌ مي‌شود. زنها مانتوهاي‌ بدون‌ آستين‌ به‌ تن‌ دارند. تمامي‌ اين‌ لباسها كه‌ با طرح‌هاي‌ مختلف‌ بافته‌ شده‌اند، غنا و گوناگوني‌ پارچه‌هاي‌ مجللي‌ را كه‌ در آن‌ زمان‌ به‌ كار مي‌رفته‌، نشان‌ مي‌دهد. شيوه‌ صحنه‌هاي‌ نقاشي‌، تفسيرها و برداشت‌هاي‌ گوناگوني‌ را به‌ دنبال‌ داشته‌ است‌. بعضي‌، آن‌ را يك‌ آيين‌ ديني‌ مي‌دانند، بعضي‌ ديگر، آن‌ را يك‌ رويداد استوره‌اي‌ درباره‌ برپا كردن‌ جشن‌ از سوي‌ پسران‌ فريدون‌ براي‌ دختران‌ شاه‌ يمن‌ (سرو ـ شاه‌) مي‌دانند. در كاخ‌ «ورخشا» در سي‌ كيلومتري‌ شمال‌ غربي‌ بخارا، كاوش‌ تالارهاي‌ بزرگ‌ تشريفاتي‌، منجر به‌ كشفيات‌ بسيار با اهميتي‌ گرديد كه‌ از ميان‌ همة‌ آنها، نقاشي‌هاي‌ ديواري‌، توجه‌ دانشمندان‌ را به‌ خود جلب‌ كرد. تصاوير بر روي‌ يك‌ متن‌ قرمز اجرا شده‌اند. چندين‌ صحنه‌ شكار با فاصله‌هاي‌ منظم‌ نقاشي‌ شده‌ است‌. شكارچيان‌ بر فيل‌هايي‌ با رنگهاي‌ مختلف‌ سوار شده‌اند؛ بر هر فيل‌، دو نفر سوارند كه‌ با جانوران‌ وحشي‌ در نبردند. هنرمندان‌ علاقه‌ داشته‌اند تا فيل‌ها را به‌ طور عمومي‌ و به‌ گونه‌ شديد فانتزي‌ نشان‌ دهند. بر روي‌ ديوار غربي‌ هنوز يك‌ گروه‌ از جنگاوران‌ سوار، با جوشن‌ و كلاهخود نوك‌ تيز كه‌ از چپ‌ به‌ راست‌ صف‌ كشيده‌اند، ديده‌ مي‌شود. ديوار اصلي‌ جنوبي‌ با صحنه‌اي‌ بزرگ‌ مركب‌ از شخصيت‌هاي‌ متعدد كه‌ در يك‌ مهماني‌ رسمي‌ شركت‌ كرده‌اند، تزيين‌ شده‌ است‌. بدبختانه‌ نقاشي‌ اين‌ صحنه‌، سخت‌ لطمه‌ ديده‌ ولي‌ چند قطعه‌اي‌ كه‌ بر جاي‌ مانده‌، اهميت‌ استثنايي‌ آن‌ را بيان‌ مي‌دارد. در مركز صحنه‌، تخت‌ بلندي‌ قرار دارد كه‌ بر پشت‌ مجسمه‌ شترهاي‌ زانو زده‌ با بالهاي‌ بلند قرار گرفته‌ است‌. از روي‌ تخت‌ پارچه‌اي‌ با نقش‌ شاخ‌ و گل‌ و برگ‌ آويزان‌ است‌ كه‌ بدون‌ شك‌ بايد يك‌ فرش‌ باشد. شخصيتي‌ كه‌ روي‌ تخت‌ شاهي‌ نشسته‌ است‌، از بين‌ رفته‌ و از او جز ساق‌هاي‌ پايش‌ در شلواري‌ گشاد و قطعه‌اي‌ از جامه‌اش‌ كه‌ با مرواريد و قطعه‌هاي‌ طلاي‌ فراوان‌ مزين‌ شده‌، چيز ديگري‌ بر جاي‌ نيست‌. در برابر تخت‌، كمي‌ به‌ سمت‌ چپ‌، پنج‌ زن‌ و مرد ديده‌ مي‌شوند كه‌ زانو زده‌اند. دو تن‌ از آنها ـ يك‌ مرد و يك‌ زن‌ ــ داراي‌ جامه‌هاي‌ مجلل‌ هستند و گرد سرشان‌ را هاله‌اي‌ از نور فرا گرفته‌ است‌. در برابر آنها يك‌ آتشدان‌ و يا يك‌ عودسوز با شكلي‌ پيچيده‌ قرار دارد كه‌ از نوك‌ آن‌، شعلة‌ آتش‌ بيرون‌ مي‌جهد. به‌ نظر مي‌رسد كه‌ مرد در حال‌ ريختن‌ روغني‌ خوشبو به‌ وسيله‌ يك‌ قاشق‌ است‌ و در دست‌ زن‌، ساغري‌ زرين‌ مي‌باشد. تزيينات‌ عود سوز به‌ گونه‌اي‌ ارزنده‌ انجام‌ گرفته‌ كه‌ عبارتست‌ از: در مركز اثر در زير يك‌ قوس‌، زني‌ را نشان‌ مي‌دهد كه‌ بر روي‌ تختي‌ به‌ شكل‌ يك‌ شتر نشسته‌ است‌. بقيه‌ صحنه‌ با آرايه‌هاي‌ گياهي‌ و هندسي‌ پوشيده‌ شده‌. در سمت‌ ديگر عودسوز، مردي‌ ديده‌ مي‌شود كه‌ دو زانو نشسته‌ و جامه‌اي‌ شكوهمند بر تن‌ و خنجري‌ بر كمر دارد.
در «پنج‌ كنت‌» واقع‌ در 60 كيلومتري‌ شرق‌ سمرقند با ميزان‌ فراواني‌ از نقاشي‌ها برخورد مي‌كنيم‌ كه‌ در بيش‌ از پنجاه‌ اتاق‌ به‌ جاي‌ مانده‌ است‌. مجموعه‌ رنگها در آنها بسيار غني‌ مي‌باشد. نقاشي‌هاي‌ ديواري‌ همانقدر در آرايش‌ پرستشگاه‌ها به‌ كار رفته‌ كه‌ در خانه‌هاي‌ شخصي‌ مردم‌. نقاشي‌ها تمامي‌ سطح‌ ديوار از روي‌ كف‌ تا زير سقف‌ را اغلب‌ در چند حاشيه‌ پوشانيده‌اند. در ميان‌ اتاق‌هاي‌ تزيين‌ شده‌ با نقاشي‌، تعدادي‌ تالارهاي‌ پذيرايي‌ هستند كه‌ اندازه‌ ديوارهايشان‌ پنجاه‌ متر يا بيشتر مي‌باشد. بسياري‌ از تالارهاي‌ نقش‌دار دچار آتش‌سوزي‌ شده‌ و نقاشي‌هاي‌ آنها به‌ طور كلي‌ از بين‌ رفته‌ است‌. در اين‌ تالارها وجود نقاشي‌هاي‌ قديم‌ جز به‌ ياري‌ سطح‌هاي‌ كوچك‌ رنگين‌ و شبح‌ آنها و شايد باقي‌ ماندة‌ بعضي‌ تك‌ تصويرها قابل‌ تشخيص‌ نيست‌. يكي‌ از جالبترين‌ آثار آييني‌ «پنج‌ كنت‌» عبارتست‌ از تصوير يك‌ ايزد بانو با چهار دست‌ كه‌ بر روي‌ تختي‌ به‌ شكل‌ اژدها نشسته‌ است‌. در اثري‌ ديگر، يك‌ ايزد مرد با بدني‌ آبي‌ رنگ‌ در حال‌ سماع‌ ديده‌ مي‌شود. در ميان‌ موضوع‌هاي‌ فراواني‌ كه‌ به‌ وسيله‌ هنرمندان‌ «پنج‌ كنت‌» به‌ اجرا درآمده‌، رويدادهاي‌ پهلواني‌ جايگاه‌ ممتازي‌ دارند. اين‌ داستانها امكان‌ آن‌ را فراهم‌ مي‌ساختند تا نقاش‌ها بتوانند يك‌ دور كامل‌ را كه‌ متكي‌ به‌ يك‌ موضوع‌ كلي‌ و يا يك‌ پهلوان‌ ويژه‌ است‌، پديد آورند. يكي‌ از اين‌ صحنه‌ها يادآور رستم‌ است‌. در نقاشي‌ها و كنده‌كاري‌هاي‌ روي‌ چوب‌ و گل‌ رس‌، نمايه‌هاي‌ آسماني‌ مانند خورشيد و ماه‌ و ستارگان‌ و نيز تصاوير رمزي‌ به‌ شكل‌ انسان‌ ديده‌ مي‌شود. در يكي‌ از تابلوها مشاهده‌ مي‌كنيم‌ كه‌ قهرمان‌ داستان‌، دختر جواني‌ را از ميان‌ درختي‌ كه‌ به‌ وسيلة‌ جادوي‌ نامادري‌ بدجنسش‌ در آن‌ زنداني‌ شده‌، نجات‌ مي‌دهد. تابلوي‌ ديگر، نشانگر «پرنده‌ خوشبختي‌» است‌ كه‌ تخم‌هاي‌ طلايي‌ را با خود حمل‌ مي‌كند؛ موضوعي‌ كه‌ امروز به‌ فلكلور جهاني‌ تعلق‌ يافته‌ است‌. يك‌ نگارة‌ كوچك‌ بسيار جالب‌، معرف‌ خرگوشي‌ است‌ كه‌ به‌ ياري‌ سخنوري‌اش‌، شير را قانع‌ مي‌كند كه‌ به‌ داخل‌ درياچة‌ پرژرفايي‌ بپرد و به‌ اين‌ ترتيب‌، ديگر حيوانات‌ را از حاكميت‌ ظالمانة‌ او نجات‌ مي‌دهد. بسياري‌ از آثار، نشانگر و بيان‌كنندة‌ زندگي‌ روزانة‌ آن‌ زمان‌ (ساسانيان‌) است‌؛ مانند: مراسم‌ مهماني‌، بازي‌، شكار، تخته‌ نرد، كشتي‌ گرفتن‌ و غيره‌.
(* بِله‌ نيتسكي‌: خراسان‌ و ماوراءالنهر، ترجمه‌: پرويز ورجاوند)
هنر ايران‌ در چين‌ آثاري‌ بسيار ژرف‌ به‌ جاي‌ نهاد: مي‌توان‌ از يك‌ مكتب‌ نقاشي‌ چيني‌ ـ ايراني‌ در «تون‌ هوانگ‌» سخن‌ گفت‌ كه‌ از اوايل‌ سدة‌ پنجم‌ تا تقريباً پايان‌ سدة‌ ششم‌ ميلادي‌ كه‌ اين‌ سبك‌ به‌ كلي‌ چيني‌ مي‌شود، دوام‌ آورد. زيباترين‌ نقاشي‌هاي‌ ديواري‌ بودايي‌ كه‌ تا كنون‌ باقي‌ مانده‌، نقاشي‌هاي‌ پرستشگاه‌ «هوريوجي‌» در ژاپن‌ است‌ كه‌ بسياري‌ از طرح‌ و سبك‌ ايراني‌ را به‌ هم‌ درآميخته‌. همچنين‌ مي‌توان‌ به‌ سه‌ تختة‌ چهار گوشة‌ نقاشي‌ شده‌ كه‌ در «شوزوئين‌» نگهداري‌ مي‌شوند و بي‌گمان‌ به‌ دورة‌ «تانگ‌» تعلق‌ دارند اشاره‌ كرد كه‌ هر يك‌، جانوري‌ را زير درخت‌ «هوم‌» نشان‌ مي‌دهند. در لابلاي‌ شاخه‌ها پيكرهايي‌ پنهان‌ شده‌اند كه‌ نمايندة‌ ده‌ شكل‌ ايزد بهرام‌ هستند. به‌ گزارش‌ يك‌ نقاش‌ كه‌ در اواخر سدة‌ سوم‌ قبل‌ از ميلاد در دربار چين‌ به‌ سر مي‌برد، در پشت‌ واقع‌گرايي‌ فزايندة‌ نقاشي‌ چين‌ در زمان‌ دودمان‌ «هان»، نفوذ ايراني‌ قرار دارد. «ويچيه‌ آيسينگ‌» نقاش‌ نامدار چين‌ در سدة‌ هشتم‌ ميلادي‌ با فروش‌ آثاري‌ كه‌ به‌ «سبك‌ ساساني‌» كشيده‌ بود، ثروت‌ بسياري‌ به‌ دست‌ آورد.
(ويليام‌ واتسن‌: ايران‌ و چين‌)
در پايان‌، يادي‌ مي‌كنيم‌ از نگارگري‌ به‌ نام‌ «شاپور» كه‌ در زمان‌ خسرو پرويز مي‌زيست‌. نظامي‌ گنجوي‌ دربارة‌ شاپور نقاش‌ آورده‌ است‌:
ز نقاشي‌ به‌ ماني‌ مژده‌ داده‌
به‌ رسامي‌ در اقليدس‌ گشاده‌
قلمزن‌ چابكي‌ صورتگري‌ چُست‌
كه‌ بي‌كِلك‌ از خيالش‌ نقش‌ مي‌رُست‌
چنان‌ در لطف‌ بودش‌ آبدستي‌
كه‌ بر آب‌ از لطافت‌ نقش‌ بستي
‌ اميدواريم‌ دربارة‌ ماني‌، بزرگترين‌ نگارگر گيتي‌، و هنر مانوي‌، نوشتارهاي‌ ارزنده‌اي‌ از پژوهشگران‌ به‌ چاپ‌ برسد.

۱۳۸۷/۱۰/۱۴

حافظ مهرآیین (بخش ۲۱)



{از: م.ص.نظمی افشار}

                  
 -------- ماه --------
در ايلام باستان ماه يكي از خداياني بود كه مورد پرستش قرار داشته است. در كتيبه‌هاي ايلامي مربوط به اوايل هزارة اول قبل از ميلاد از اين رب‌النوع به نام ”ناپير“(Napir) اسم رفته است. همچنين در همين كتيبه‌ها از الهه‌اي به نام ”نارسينا“ نام رفته كه وجود واژه‌هاي سين(خداي ماه) و نار به معني آتش در اين اسم مي‌تواند در خور بررسي باشد.     بايد توجه داشت كه ماه به عنوان يك عنصر واحد اهورايي و يا اهريمني محسوب نمي‌شده است بلكه اشكال مختلف ماه نمودار تصورات گوناگوني بوده و اسامي مختلفي نيز داشته است. به عنوان مثال: ”كلداني‌ها هلال تاريك ماه را سين(Sin) ناميده و آنرا ستايش مي‌كردند“. (مذاهب بزرگ، اژرتر. ص 10)
ايرانيان باستان و مغان 15 دي ماه را به نام شبِ گاو كثل جشن مي‌گرفتند. ابوريحان در بارة اين جشن مي‌نويسد: در اين روز آفريدون بر گاوي سوار شد و در شام آنروز همين گاو در حاليكه گردونة مهتاب را مي‌كشيد ظهور مي‌كرد و پس از مدتي غايب مي‌شد... و در همين شب اين گاو بر فراز كوهي عظيم به شكل گاو سپيدي ديده مي‌شد. اگر آن سال فراواني بود مي‌توانستند گاو را دو بار مشاهده كنند و اگر خشكسالي بود يك‌بار مشاهده مي‌شد. آرتور كريستين سن در همين رابطه به يك پيالة سيمين اشاره مي‌كند كه در موزة آرميتاژِ لنين‌گراد است. اين پياله به عصر ساساني تعلق دارد و با نام پيالة ”ليموا“ نامگذاري شده است. در بر روي اين پياله نقشي وجود دارد كه در آن رب‌النوع ماهتاب بر تخت نشسته و بر دورادور او حلقة هلال موجود است و اين تخت بر گردونه‌اي سوار است كه آنرا چهارگاو مست جوان مي‌كشند.(تاريخ افغانستان. حبيبي. ص 656).
در مذهب براهمايي هند، سيوا خداي مرگ است. اين خدا خيلي بيرحم، شهوت پرست و خوشگذران است و ناگهان ظاهر مي‌شود. هلال ماه روي سرش بوده و امواج رودخانة گنگ در ميان گيسوانش ميغلطند. او داراي سه چشم و چهار بازو و در زير گلوي آبي رنگش(شايد سيب زنخدان) زهر بوده و گردن‌بندي از جمجمة انسان به گردن دارد.(مذاهب بزرگ اژرتر ص 64)
در اوستا ايزدان ماه، گوش و رام  با يكي از امشاسپندان به نام بهمن در ارتباط هستند. نام پيامبر اسلام، احمد(ص) از اين واژه گرفته شده است. واژة احمد نخست به صورت هومت، اهمت، بوده و سپس به صورت احمد تلفظ شده است. پيش از بعثت نامِ پيامبر اسلام قُسَيمَه Qosayma بوده است. ماه نام يكي از ايزدان آيين مزدايي نيز بوده است. لقب ماني پيامبر ايراني نيز ماه يا سين بوده است. سين در اوستايي و پهلوي به معني ماه است. در بخش‌هايي از اوستا از ماه سخن رفته است. در اين بخش آمده كه ماهِ مقدس، حامل نژاد ستوران است. در بن‌دهشن  آمده: ماه، روشني بخش جهان است، پانزده روز افزايد، به جهانيان نيكي بخشد، پانزده روز باريك شود. از آغاز تا پنجم را كه افزايد، ”اندر ماه“ خوانند. از دهم تا پانزدهم كه افزايد ”پر ماه“ خوانده شود و از بيستم تا بيست و پنجم كه كاهد ”كشفتكي“ خوانند. بدان سه پنجه همة آبها برافزايند(اشاره به جذر و مد است). در ميان گل‌ها نرگس به ايزد ماه اختصاص دارد.(گاهشماري چهارده‌هزار سالة ايراني ص ۳۷ و47). حافظ مي‌فرمايد:
(غزلِ شمارة 30)
شيدا از آن شدم كه نگارم چو ماهِ نو
ابرو نمود و جلوه‌گري كرد و رو ببست(زلف)
(غزل شمارة 44)
چه خوش نظركه لب جام و روي ساقي را
هلالِ يكشبه و ماه چارده دانست
(غزل شمارة 52)
گو شمع مياريد درين جمع كه امشب
در مجلس ما ماهِ رخِ دوست تمام است
(غزل شمارة 61/ استاد پژمان بختياري بيت زير را الحاقي دانسته است)
لبت را آب حيوان گفتم اما/چه جاي آب كان ماه منير است
(غزل شمارة 69)
در دير مغان آمد يارم قدحي در دست
مست از مي و ميخواران از نرگس مستش مست
در نعل سمند او شكل مه نو پيدا
وز قدِ بلندِ او، بالاي صنوبر پست
شمع دل دمسازان بنشست چو او برخواست
وافغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست
گر غاليه خوشبو شد در گيسوي او پيچيد
ور وسمه كمانكش گشت با ابروي او پيوست
(غزل شمارة 80)
او را به چشمِ پاك توان ديد چون هلال
هر ديده جايِ جلوة آن ماه‌پاره نيست
(غزل شمارة 99)
سواد زلف سياه تو جاعل‌الظلمات
بياض روي چو ماه تو فالق الاصباح
ز چين زلف كمندت كسي نيافت خلاص
نه از كمانچة ابرو و تير چشمِ نًجاح
(غزلِ شمارة 100)
ببين هلال محرم، بخواه ساغر راح
كه ماهِ امن و امان است و سالِ صلح و صلاح
(غزل شمارة 103)
بيا كه تُرك فلك خان روزه غارت كرد
هلال عيد به دور قدح اشارت كرد
ثوابِ روزه و حجِ قبول، آن كس برد
كه خاك ميكدة عشق را زيارت كرد
(غزل شمارة 105)
عارضش را به مثل ماهِ فلك نتوان گفت
-----------    پروين -----------
(غزلِ شمارة 78)
اشعار الحاقي زير در اين غزل آمده است(پژمان بختياري. ص 199)
از كه درياگري آموخت خيال تو مگر
رهنمايش شده اين اشك چو پروين من است
رسمِ عاشق كشي و شيوة شهرآشوبي
كارِ آن شوخِ سيه چردة رنگين من است

۱۳۸۷/۱۰/۱۳

ناشري ديرين با انديشه هايي نو



داستان نشر و كتابفروشي براي هر باسوادي مي‌تواند قصه اي شنيدني باشد، گرچه مشكلات چاپ، پايين بودن تعداد خوانندگان و نبود عادت به كتابخواني، كار نشر را دشوار كرده، اما در عين حال و در خلال اين پيچ و خمها، برخي ناشران قديمي بدون ترس از مخاطرات و نوع استقبال از كتاب، به فعاليت هاي فرهنگي خود در جامعه ادامه داده اند. يكي از اين افراد آقاي احمد عطايي است كه در سال ۱۳۱۵ بنگاه انتشارات عطايي را پايه گذاري كرد. وي كه براي نگاهباني از فروغ فرهنگ ايراني در سطح جهان قد برافراشت، از نور چشمان و زور بازوان خود دريغ نورزيد و در راه دانش گستري همت گماشت. او در سال ۱۲۹۸ در يكي از محلات جنوبي تهران در حوالي ميدان مولوي پا به عرصه وجود گذاشت. آقاي عطايي در قسمتي از خاطرات دوران كودكي خود مي گويد:
روزي از روزها براي انجام كاري به انتهاي ناصرخسرو رفته بودم كه حراجي كتابها توجهم را جلب كرد. در ميان كتابها يك كتاب خطي تاريخي كه جلد خوشرنگي داشت را انتخاب كردم و آن را ورق زدم. در پايان كتاب شعري از نويسنده نوشته شده بود كه با خواندن آن اندوه سنگيني بر دلم نشست. شاعر با سادگي عوام گونه خود نوشته بود:
كتابي نوشتم به صد سوز و ساز
به عهد جـواني و عـمر دراز
ولي دانم از بعد مرگـم كـسان
فروشـند آن را به نرخ پياز!
اين شعر تأثير زيادي بر من گذاشت بطوري كه پس از آن نتوانستم با هر نويسنده و اهل قلمي به دور از مروت و انصاف رفتار كنم و به همين دليل است كه كتابهاي گوناگوني را به چاپ رسانده ام تا پاسخگوي سليقه هاي متفاوت اقشار جامعه باشد. /
از ويژگيهاي كاري آقاي عطايي، پشتيباني او از نويسندگان و پژوهشگران گمنام، اما پرمايه ای بود كه با چاپ آثارشان به شهرت رسيدند. او همچنين با تشويق مترجمان براي بازگرداني آثار سودمند و معتبر جهان دريچه اي به روي خوانندگان ايراني گشود و آنها را با ادبيات خارج از كشور بيشتر آشنا كرد. از سوي ديگر باور به گفتگوي فرهنگها و تمدنها در كارنامه اين ناشر به چشم مي‌خورد و اقليتهاي قومي و مذهبي همواره از نشر آثار فرهنگي و تاريخي از سوي عطايي شادمان بوده اند.

۱۳۸۷/۱۰/۱۱

اسکندر: يك‌ نام‌ و دو چهره

(از: امید عطایی فرد / بخش ۱)
در دهة‌ 1960 ميلادي‌، در دل‌ اروپا فيلسوف‌ و پژوهشگر بزرگ‌ ايراني‌، يكه‌ و تنها در برابر اروپاييان‌ خودپرست‌ سر برافراشت‌ و غول‌ تقلبي‌ غرب‌ يعني‌ آلكساندر مقدوني‌ را «بچة‌ تباه‌ تاريخ‌» خواند. استاد «امير مهدي‌ بديع‌» در شاهكارش‌ «يونانيان‌ و بربرها» از لابلاي‌ نوشتارهاي‌ كهن‌ يونان‌ و روم‌ مداركي‌ به‌ در آورد كه‌ نشانگر تباهكاري‌ و ويرانگري‌ و آدمكشي‌هاي‌ آلكساندر مقدوني‌ بود. در همان‌ دهه‌، در سال‌ 1343 خورشيدي‌ «اصلان‌ غفاري‌» با چاپ‌ كتاب‌ «قصه‌ سكندر و دارا» كه‌ پيشگفتاري‌ ژرف‌ و پر دامنه‌ از استاد «ذبيح‌ بهروز» را در برداشت‌، ترديدي‌ جدي‌ دربارة‌ تاريخ‌هاي‌ ساختگي‌ پديدار نمود. سپس‌ استاد «احمد حامي‌» دنبالة‌ كار را گرفت‌ و سفر جنگي‌ اسكندر مقدوني‌ را در ايران‌ گام‌ به‌ گام‌ پيمود تا به‌ اين‌ برآيند رسيد كه‌ آن‌ را بزرگ‌ترين‌ دروغ‌ تاريخ‌ بخواند. و چند دهة‌ بعد «پوران‌ فرخزاد» با كتاب‌ «كارنامه‌ به‌ دروغ‌» به‌ اين‌ كاروان‌ پيوست‌.
نظامي‌ گنجوي‌ كه‌ به‌ گفتة‌ خودش‌ در اسكندرنامه‌ از تاريخ‌هاي‌ يهودي‌ و نصراني‌ و پهلوي‌ بهره‌ برده‌، سه‌ روايت‌ دربارة‌ زايش‌ اسكندر ذكر كرده‌ است‌:
1. زني‌ آواره‌ در ويرانه‌اي‌ هنگام‌ زاييدن‌ اسكندر مي‌ميرد. فيلقوس‌ فرمانرواي‌ روم‌ كه‌ به‌ شكار رفته‌ بود، نوزاد (اسكندر) را مي‌يابد و او را بزرگ‌ مي‌كند.
2. دگرگونه‌ دهقان‌ آذرپرست‌، به‌ دارا (داريوش‌ سوم‌) كُنَد نسل‌ او باز بست‌.
3. اسكندر فرزند خودِ فيلقوس‌ بود.
در كتاب‌ «مجمل‌ التواريخ‌ و القصص‌» روايت‌ چهارمي‌ مي‌بينيم‌ كه‌ بر پاية‌ آن‌، «بختيانوس‌» فرمانرواي‌ بر كنار شدة‌ مصر كه‌ جادوگري‌ مي‌دانست‌، با المفيد (المپياد) دختر فيلقوس‌ زناشويي‌ كرد و اسكندر به‌ دنيا آمد. در همين‌ كتاب‌، لشگركشي‌ها و شهرسازي‌‌هاي‌ اسكندر در طي‌ دوازده‌ سال‌، ناشدني‌ دانسته‌ شده‌ و آمده‌: «اين‌ كار جز به‌ عمر دراز نتوان‌ كرد ]...[ اين‌ شهر ]سازي‌[هاي‌ زمين‌ ايران‌ را پارسيان‌ منكرند؛ گويند مرد ]مقدوني‌[ بيراني‌ (ويراني‌) كرد نه‌ آباداني»‌.
تبار اسكندر را يوناني‌ يا رومي‌ يا مقدوني‌ دانسته‌اند. تاريخ‌هاي‌ پارسي‌، وي‌ را حاصل‌ ازدواج‌ نافرجام‌ داراب‌ (پدر دارا/ داریوش سوم) با دختر فيلقوس‌، و بنابراين‌ اسكندر و دارا را نابرادري‌ مي‌دانستند. نكتة‌ جالب‌ اينجاست‌ كه‌ در تاريخ‌ هرودوت‌ نيز با فردي‌ به‌ نام‌ «آلكساندر مقدوني‌» روبرو مي‌شويم‌ كه‌ در زمان‌ «خشايارشا» مي‌زيست‌ و خويشاوند پارسيان‌ بود. بنابراين‌ غيرممكن‌ نيست‌ كه‌ اسكندر و دارا، داراي‌ پدري‌ مشترك‌ بوده‌ باشند. به‌ ويژه‌ كه‌ مي‌بينيم‌ در اسكندرنامه‌ها از زاري‌ و سوگواري‌ اسكندر بر بالين‌ دارا ياد شده‌ است‌. در شاهنامه‌ آمده‌ كه‌ اسكندر به‌ دارا مي‌گويد:
سپارم‌ تو را پادشاهي‌ و تخت‌
چو بهتر شوي‌ ما ببنديم‌ رخت‌
ز يك‌ شاخ‌ و يك‌ بيخ‌ و پيراهنيم‌
به‌ بيشي‌ چرا تخمه‌ را بركنيم‌؟
اگر اسكندر سرداري‌ بيگانه‌ بود، به‌ قاتلان‌ دارا (كه‌ آنان‌ را موبد و يا سرهنگ‌ ذكر كرده‌اند) پاداش‌ مي‌داد؛ نه‌ آنكه‌ آنان‌ را به‌ دار آويزد. آيا اين‌ جنگ‌ داخلي‌ يادآور طغيان‌ «كورش‌ كوچك‌» بر ضد برادرش‌ «اردشير» نمي‌باشد؟ «كورش‌ كوچك‌» نيز مانند اسكندر از سپاهيان‌ يوناني‌ بهره‌مند بود. و اما دو نكته‌ دربارة‌ نام‌ روم:
1. در نوشتارهاي‌ پهلوي‌ «روم‌» را به‌ گونة‌ «هروم‌» مي‌خواندند. نظامي‌ در اسكندرنامه‌ نام‌ پيشين‌ «بردع‌» را كه‌ در قفقاز واقعست‌، «هروم‌» دانسته‌ است‌.
2. به‌ نوشته‌ «مجمل‌ التواريخ‌» ناحية‌ «حلوان‌» را روم‌ مي‌خواندند.
به‌ هر حال‌، هرچه‌ اسكندر رومي‌ يا مقدوني‌ به‌ شرق‌ نزديكتر مي‌شود، كردارهاي‌ او بيش‌ از پيش‌ رنگ‌ افسانه‌ به‌ خود مي‌گيرد و از معيارهاي‌ منطقي‌ و تاريخي‌ دورتر مي‌گردد؛ تا آنجا كه‌ «استرابو» مورخ‌ يوناني‌ تبار، در كتاب‌ جغرافياي‌ خود، اينچنين‌ پرده‌ از دروغ‌هاي‌ اسكندرنامه‌ نويسان‌ برمي‌دارد: داستانهايي‌ كه‌ به‌ منظور تجليل‌ و بزرگ‌ وانمود كردن‌ اسكندر در گوشه‌ و كنار شايع‌ كرده‌اند را همه‌ كس‌ نمي‌پذيرد. جعل‌كنندگان‌ اين‌ داستانها چاپلوساني‌ بودند كه‌ حقيقت‌ برايشان‌ ارزش‌ نداشت‌. به‌ عنوان‌ مثال‌، كوهستان‌ قفقاز را كه‌ مشرف‌ بر گلخيس‌ (كولخيس)‌ و «يوكسينه»‌ است‌، به‌ كوهستان‌هاي‌ هند و بيابانِ آن سوي‌ درياي‌ كاسپين‌ منتقل‌ كردند [...] باور كردن‌ آنچه‌ ديگر تاريخ‌ نويسان‌ دربارة‌ تاريخ‌ اسكندر نوشته‌اند، دشوار است‌. اينان‌ با انگيزة‌ باشكوه‌ جلوه‌ دادن‌ كارهاي‌ اسكندر و اينكه‌ او به‌ اقصاي‌ آسيا و فاصلة‌ دور از ما رسيد، با واقعيات‌ بازي‌ مي‌كنند ]...[ با انگيزة‌ افزودن‌ بر افتخارات‌ اسكندر، چه‌ بسيار آگاهي‌هاي‌ نادرست‌ و خطا كه‌ در وصف‌ اين‌ دريا ]كاسپين‌[ نوشته‌ شده‌ است‌. چون‌ همه‌ بر آن‌ بودند كه‌ رود «تانائيس‌»، اروپا را از آسيا جدا مي‌سازد و سرزمين‌ ميان‌ اين‌ دريا و رود «تانائيس‌» وسعت‌ بسيار دارد و اين‌ نواحي‌ را قدرت‌ مقدونيه‌اي‌ فرا نگرفته‌ بود، بر آن‌ شدند كه‌ در شرح‌ لشگركشي‌هاي‌ اسكندر دست‌ ببرند تا شايد اين‌ شهرت‌ پايه‌ بگيرد كه‌ اسكندر اين‌ بخش‌ از آسيا را نيز گشوده‌ بوده‌ است‌. بنابراين‌ درياچة‌ «ميوتيس‌» كه‌ «تانائيس‌» به‌ آن‌ مي‌ريزد را با درياي‌ كاسپين‌ يكي‌ دانستند ]...[ «اتروپاتس‌» نگذاشت‌ سرزمين‌ او ]ماد آتروپاتيان‌ / آذربايجان‌[ كه‌ بخشي‌ از ماد بزرگ‌ بود، مطيع‌ و رعيت‌ مقدونيه‌اي‌ها بشود ]...[ نامه‌اي‌ انتشار يافته‌ كه‌ از قرار معلوم‌ «كراتروس‌» براي‌ مادرش‌ «اريستوپاترا» نوشته‌ و در آن‌، مطالب‌ بسيار عجيب‌ و غريب‌ آمده‌ كه‌ ديگران‌ آنها را تصديق‌ نمي‌كنند؛ از جمله‌ اينكه‌ اسكندر تا رود «گنگ‌» پيش‌ رفت‌. (* جغرافياي استرابو، ترجمه: همايون صنعتي‌زاده)
«سکه های اشکانی»

۱۳۸۷/۱۰/۰۹

نگارگري‌ در ايران‌ كهن (بخش ۲)



{از: امید عطایی فرد / میترا بهادران}‌
در كوه‌ «خواجه‌» در جزيره‌اي‌ كه‌ در مركز درياچة‌ «هامون‌» در سيستان‌ قرار دارد، ميان بقاياي‌ كاخي‌ كه‌ توسط‌ «گوندوفار» (قرن‌ اول‌ ميلادي‌) بنا شده‌، نقاشي‌ بسيار زيباي‌ رنگي‌ بر ديوار ديده‌ مي‌شود كه‌ خدايان‌ و نوازندگان‌ و شاه‌ و ملكه‌ را نشان‌ مي‌دهد. دربارة‌ نقاشي‌ رنگي‌ بر ديوار (فرسك‌) عهد پارتيان‌، از روي‌ كشفي‌ كه‌ در «دورا ـ اوروپوس‌» به‌ عمل‌ آمده‌ نيز مي‌توان‌ داوري‌ كرد. در اينجا بايد به‌ نقاشي‌ معبد ميثره‌ (ميترا) اشاره‌ شود. در آن‌ تصوير، خداي‌ مزبور نشان‌ داده‌ شده‌ كه‌ به‌ اتفاق‌ حيوانات‌ مقدس‌ (مار و شير و گراز) سرگرم‌ شكار گوزن‌ است‌. در تركيب‌ نقش‌ مزبور، بسياري‌ از ويژگي‌هاي‌ هنر ايراني‌ در دوران‌ متأخرتر (ساساني‌) مشاهده‌ مي‌گردد. مثلاً همان‌ تصاوير حيوانات‌ در حال‌ تاخت‌ (شيوه‌اي‌ كه‌ از خصوصيات‌ بارز هنر ايراني‌ است‌) و پيكر با شكوه‌ ايزدي‌ كه‌ به‌ لباس‌ پادشاه‌ پارت‌ درآمده‌ و با كمان‌ تيراندازي‌ مي‌كند. ويژگي‌ بارز هنر پارتي‌ همانا تصوير جبهه‌اي‌ يا روبروست‌ كه‌ آن‌ شيوه‌ را هنر ساساني‌ نيز از آن‌ دوره‌ به‌ ارث‌ برده‌ و از آن‌ طريق‌، هنر بيزانتي‌ (روم‌ شرقي‌) نيز متاثر شده‌ است‌.
(* دياكونوف‌: اشكانيان‌، ترجمه‌ كريم‌ كشاورز)
از روي‌ منابع‌ تاريخي‌ مي‌دانيم‌ كه‌ قصرهاي‌ ساساني‌ با نقاشي‌ها مزين‌ بودند و قصر تيسفون‌ داراي‌ نقاشي‌ روي‌ گچ‌ بوده‌ است‌ كه‌ تسخير «انتاكيه‌» را نشان‌ مي‌داد. تحقيقات‌ دربارة‌ مقر ساساني‌ ايوان‌ كرخه‌، وجود نقاشي‌هاي‌ روي‌ گچ‌ را در قصر شاهي‌ ثابت‌ مي‌كند. به‌ علاوه‌، ما در قصر «بيشاپور» موزاييك‌هايي‌ به‌ دست‌ آورده‌ايم‌ كه‌ سطح‌ ايوان‌ را مزين‌ ساخته‌ و تا حدي‌ مكمل‌ اطلاعات‌ ماست‌. زيرا چنان‌ كه‌ مي‌دانيم‌ موزاييك‌كاران‌ از روي‌ نمونه‌ كار مي‌كردند. بعضي‌ تخته‌هاي‌ موزاييك‌ معرف‌ تصاويريست‌؛ بر روي‌ بيست‌ و دو تا از اينها، دو تصوير مشابه‌ يافت‌ نمي‌شود و اين‌ ثابت‌ مي‌كند كه‌ هنرمندان‌ عصر درصدد بودند كه‌ در تجسم‌ تصوير، شباهت‌ را مراعات‌ كنند. صرف‌نظر از چند سر نيمرخ‌، بقيه‌ با سه‌ ربع‌ چهره‌ نشان‌ داده‌ شده‌ و به‌ نظر مي‌رسد كه‌ اين‌ سبك‌ وضع‌ مرجح‌ هنر عهد ساساني‌ است‌. در روي‌ تخته‌هاي‌ ديگر كه‌ بزرگترند، يك‌ در ميان‌ تصاوير مردان‌ و زنان‌ كشيده‌ شده‌اند. در اين‌ ميان‌، تصوير يكي‌ از بانوان‌ دربار ديده‌ مي‌شود كه‌ خود را باد مي‌زند. درباريان‌ با جامه‌هاي‌ طويل‌ و بساك‌هاي‌ گل‌ بر سر و دسته‌ گلي‌ در دست‌ نشان‌ داده‌ شده‌اند و خنياگري‌ يك‌ آلت‌ موسيقي‌ را با سيم‌ مي‌نوازد. (* گیرشمن: ايران‌ از آغاز تا اسلام‌)
در كوهستانهاي‌ «بابا تاق‌» در يكصد كيلومتري‌ شرق‌ شهر ترمذ (شمال‌ شرقي‌ ايران‌ بزرگ‌) بيش‌ از دويست‌ نقاشي‌ به‌ رنگ‌ اخرايي‌ مربوط‌ به‌ نقش‌ جانوران‌ به‌ دست‌ آمده‌ است‌. جالبترين‌ آنها نقش‌ شكارچياني‌ است‌ كه‌ پوست‌ جانوران‌ را در بر دارند و بزهاي‌ كوهي‌ را دنبال‌ مي‌كنند. كهن‌ترين‌ اين‌ نقاشي‌ها مربوط‌ است‌ به‌ غار «شختي‌» Chakhty واقع‌ در «پامير»؛ در آنها شكارچي‌ خود را به‌ صورت‌ پرنده‌ آرايش‌ كرده‌ است‌. شكارچيان‌ گاهي‌ بر روي‌ بدن‌ حيوان‌ نقش‌ شده‌اند و گاه‌ در نزديكي‌ آن‌. اين‌ نقاشي‌ها را با نقاشي‌هاي‌ معروف‌ ديواري‌ در غار پارينه‌ سنگي‌ «نيو» در «آريژ» واقع‌ در جنوب‌ غربي‌ فرانسه‌، قابل‌ مقايسه‌ مي‌دانند. (* خراسان‌ و ماوراءالنهر، ترجمه‌: پرويز ورجاوند)
از شاهكارهاي‌ هنري‌ هخامنشيان‌ مي‌توان‌ دريافت‌ كه‌ در اين‌ دوره‌، هنر نگارگري‌ نيز رونق‌ بسيار داشته‌ است‌: در حواشي‌ «لوكيا» در دشت‌ «المالي‌» كه‌ متعلق‌ به‌ سرزمين‌ «ماد» بود، از يك‌ آرامگاه‌ اثري‌ به‌ دست‌ آمده‌ كه‌ تصوير مردي‌ خميده‌ را نشان‌ مي‌دهد. خادمانش‌ با همان‌ ظرفها و به‌ همان‌ طريقي‌ به‌ او نزديك‌ مي‌شوند كه‌ در حجاري‌هاي‌ برجستة‌ پلكان‌ كاخ‌ آپادانا در تخت‌ جمشيد كه‌ خراجگذاران‌ شاهنشاه‌ را نشان‌ مي‌دهد، مشاهده‌ مي‌گردد. فردي‌ كه‌ در حاشيه‌ نقاشي‌ شده‌ تياري‌ بر سر گذاشته‌ و شلوار بلند ارغواني‌ و پيراهن‌ آستين‌ بلند به‌ تن‌ دارد. صحنه‌اي‌ از يك‌ نبرد كه‌ سرشار از جنب‌ و جوش‌ و روشني‌ است‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد كه‌ در آن‌، يونانيان‌ از ايرانيان‌ شكست‌ مي‌خورند.
(* لئو راديتسا: ايرانيان‌ در آسياي‌ صغير)

۱۳۸۷/۱۰/۰۵

حافظ مهرآیین (بخش ۲۰)



{از: م.ص.نظمی افشار }

سرو - صنوبر
شبِ 25 دسامبر جشن تولد ايزد فروغ (مهر) است. افراشتن درخت كاج در شبِ 25 دسامبر كه در دنياي مسيحي مرسوم است از رسمي ايراني گرفته شده است. چه در اسطوره‌هاي ايراني داريم كه مهر از ميان درخت سرو زاده مي‌شود.
(غزل شمارة 4)
چندان بود كرشمه و ناز سهي قدان/كايد به جلوه سرو صنوبر خرام ما
به نوشتة پژمان بختياري(ديوان حافظ، ص 155) بيت زير الحاقي است:
بگرفت همچو لاله دلم در هواي سرو
اي مرغ بخت كي شوي آخر تو رام ما
(غزل شمارة 10)
ننگرد ديگر به سرو اندر چمن/ هر كه ديد آن سرو سيم اندام را
(غزل شمارة 37)
دل صنوبريم همچو بيد لزران است
ز حسرت قد و بالاي چون صنوبر دوست
(غزل شمارة 39)
باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
شمشاد سايه پرور ما از كه كمتر است
اي نازنين پسر تو چه مذهب گرفته‌اي
كت خون ما حلالتر از شير مادر است
چون نقش غم ز دور ببيني شراب خواه
تشخيص كرده‌ايم و مداوا مقرر است
از آستان پير مغان سر چرا كشيم
دولت در اين سرا و گشايش در اين در است

بعضي از مفسرينِ نامفسر كه ديوان حافظ را تنها از معاني ظاهري آن شناخته‌اند، به استناد اين بيت، حافظ را به همجنس‌گرايي متهم كرده‌اند. در حالي كه غزل فوق كاملا جنبة عرفاني دارد و منظور حافظ در آن از نازنين پسر، نوآموزي است كه در آستان پير مغان به امر تربيت عرفاني اشتغال دارد. ظاهرا محصل مربوطه به بحث پيرامون مفاهيم عرفاني مي‌پرداخته در حالي كه طبق قوانين عرفان محصلين مراتب پايين حق بحث نداشته و مي‌بايست بدون چون و چرا به اطاعت از مافوقان خود بپردازند. بنابر اين حافظ فرد نامبرده را از بحث بيهوده نهي كرده و او را به اطاعت از پير مغان فرا مي‌خواند و ابيات غزل فوق هيچگونه ربطي به همجنس‌بازي و مسائلي از اين دست ندارد.
(غزل شمارة 53)
حاصل كارگه كون و مكان اين همه نيست
باده پيش آر كه اسباب جهان اين همه نيست
منت سدره و طوبي ز پي سايه مكش
كه اگر بنگري اي سرو روان اين همه نيست
(غزل شمارة 74)
هر سرو قد كه بر مه و خور حسن مي‌فروخت
چون تو درآمدي پي كار دگر گرفت
(غزل شمارة 83)
عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد
هر كه را در طلبت همت او قاصر نيست
(غزل شمارة 90)
پيش رفتارِ تو پا بر نگرفت از خجلت
سرو سركش كه به نازِ قد و قامت پرداخت
(غزل شمارة 94)
دلم بجو كه قدت همچو سرو دلجوي است
سخن بگو كه كلامت لطيف و موزون است
(غزل شمارة 101)
شود چون بيد لرزان سرو آزاد/ اگر بيند قدِ دلجوي فرخ
(غزلِ شمارة 117)
سروِ چمانِ من چرا ميل چمن نمي‌كند؟
همدمِ گل نمي‌شود؟ يادِ سمن نمي‌كند؟
(غزل شمارة 127)
اي جوانِ سرو قد گويي ببر/ پيش از آن كز قامتت چوگان كنند
(غزل شمارة 145)
چشمِ من كرد به هر گوشه روان سيلِ سرشك
تا سهي سروِ تو را تازه به آبي دارد
(غزل شمارة 150)
ز سروِ قدِ دلجويش مكن محروم چشمم را
بدين سرچشمه‌اش بنشان كه خوش آبِ روان دارد
(غزل شمارة 151)
نه هر درخت تحمل كند جفاي خزان
غلامِ همتِ سروم كه اين قدم دارد
(غزل شمارة 152)
من آن شكلِ صنوبر را ز باغِ ديده بركندم
كه هر گل كز غمش بشكفت، محنت بار مي‌آورد
(غزل شمارة 154)
درين باغ ار خدا خواهد، دگر پيرانه سر حافظ
نشيند بر لبِ جويي و سروي در كنار آرد
(غزل شمارة 161)
طيرة جلوة طوبي قدِ چون سروِ تو شد
غيرتِ خلدِ برين ساحتِ بستانِ تو باد
(غزل شمارة 163)
رقصيدنِ سرو و حالتِ گل/ بي صوتِ هزار خوش نباشد
(غزل شمارة 165)
زير بارند درختان كه تعلق دارند
اي خوشا سرو كه از بارِ غم آزاد آمد
(غزل شمارة 170)
درين چمن چو درآيد خزان به يغمايي
رهش به سرو سهي قامتِ بلند مباد
(غزل شمارة 180)
هر سرو كه در چمن برآيد/ در خدمتِ قامتت نگون باد
قدِ همه دلبرانِ عالم/ پيشِ الفِ قدت چو نون باد
(غزل شمارة 183)
بعد از اين دستِ من و دامنِ آن سروِ بلند
كه به بالايِ چَمان، از بُن و بيخم بركند
(غزل شمارة 185)
هرگزم نقشِ تو از لوحِ دل و جان نرود
هرگز از يادِ تو آن سروِ خرامان نرود
(غزل شمارة 196)
ز نقشبندِ قضا هست اميد آن حافظ
كه همچو سرو به دستم نگار باز آيد
(غزل شمارة 199)
پژمانِ بختياري بيت زير را الحاقي دانسته(ص 259):
بر خيز تا چمن را از قامت و قيامت
هم سرو در بر آيد، هم نارون برآيد

حكيم فردوسي طوسي در شرح داستان فريدون و سام آورده است:
بسر شد مرا روز و چندين گذشت/ سپهر از پرِ چرخِ گردان نگشت
كنون چنبري گشت سروِ سهي/ نماند به كس روزگارِ بهي
(غزل شمارة 208)
منِ گدا هوس سرو قامتي دارم/كه دست دركمرش جز به سيم و زر نرود
(غزل شمارة 214)
زين سركشي كه در سرِ سروِ بلندِ توست
سرها بر آستانة ‌او خاكِ در شود
در بعضي از نسخه‌ها ابيات زير نيز به اين غزل اضافه شده است:
زان سركشي كه كنگرة كاخِ وصل راست
سرها بر آستانة‌ او خاكِ در شود
اي دل صبور باش و مخور غم كه عاقبت
اين شام صبح گردد و اين شب سحر شود
خاقاني شرواني سروده است:
سروي ز بستانِ ارم، شمعِ شبستانِ حرم
رويش گلستانِ عجم، كويش دلستان ديده‌ام
(غزل شمارة 239)
مي‌شكفتم ز طرب زانكه چو گل بر لب جو
بر سرم ساية آن سرو سهي بالا بود

تاثیر ایران بر آیین مسیح


{از: امید عطایی فرد}
َما مرد كليسيا و زناريم / گ‍بر كهنيم و نام نو داريم
(عطار نيشابوري)
«سلس» انديشمند افلاتوني كه در سده دوم ميلادي مي زيسته، نوشته است: كسي كه مي خواهد رازهاي آيين ترسايي را دريابد، مي بايد آنهارا با آيين هاي رازآميز ايرانيان بسنجد.
یکی از پژوهندگان به نام «ويتني» در گزارش و اشاره‌ای شگرف به کیش کهن زرتشت میگوید: مذهبي كه در اوستاي زرتشت بيان شده است، عيسا (خواه انسان وخواه خدا) آن را پيروي و همان را موعظه مي كرد و در سر آن ايستادگي نمود تا اينكه بالاي دار، جان سپرد. با آ نكه اين شرف بزرگيست از براي كسي كه در سر عقيده ي خود، جانش را فدا كند، ولي از براي عيسا چگونه ممكن بود آييني را كه زرتشت در قالب انديشه و گفتار و كردار نيك تكرار كرده است، بهتر وپاكتر از او بيان نمايد. آيا اين سه اصل، داراي همه چيز نيست و اساس كليه ي مذاهب شمرده نمي شود؟ آيا ممكن است كسي از مرسلين پارسا، چيزي به آن بيفزايد؟/
در شاهنامه، دين يزدان يا كيش پاك آغازين، بسان كرباسي نغز نمودار شده كه چهار مرد به نشانه ي چهار كيش: دهقان (مزدايي)، موسا (جهود)، يوناني (مسيحي) و تازي به آن آويخته و با يكديگر در كشاكشند. اين سروده ي فردوسي پيشگامي وي را درعرفان پارسي پديدار مي كند و نشان مي دهد كه دين بنيادين يزدان يا آن كرباس پاك را هرگز پارگي نخواهد بود، هر چند كه: «نه مردم شدي زآن كشيدن ستوه». در رساله ي “علماي اسلام” آمده: «بدان كه آفريدگار، يكي است دينش يكي. نه آفريدگار باطل شود، نه دينش»./
گفتار سيندخت (مادر رودابه) به سام (پدر زال) نموداري از يگانه نگري است. نگره ي اين بانوي خردمند ايراني، بنياد و زيربناي عرفان ناب به شمار مي رود:
از آن ترس، كو هوش و زور آفريد/ درخشنده ناهيد و هور آفريد
خداوند ما وشما خود يكيست/به يزدان مان، هيچ پيكار نيست
گذشته ازو قبله ي ما بت است/چه در چين و كابل، چه در هند و «بست»
شما را خورد آتش پر فروغ / تو داني كزين در نگفتم دروغ
پرستيدن هر دو راه بدست/ چو ما را همه آرزو ايزدست
و «عماد خراساني» میگوید:
پيش ما سوختگان، كعبه و بتخانه يكيست
حرم و دير يكي، مسجد و ميخانه يكيست
اين همه جنگ و جدل، حاصل كوته نظريست
گر نظر پاك كني، دام: يكي، دانه يكيست
در تایید این دیدگاه است که «م.ل.دلاشو» مینویسد: مسيحيان باتصوير و تجسم مسيح به صورت مصلوب، و اعطاي نام رهايي بخش به وي، كاري جز دوباره به كارگرفتن صورت ومعناي يكي از قديم ترين اساتير سرزمين آسيا نكرده‌اند. انسان مصلوب بسي پيش از ظهور مسيحيت، در آيينهاي كهن همه ي سرزمين هاي جهان، خاصه در ايران، يازده قرن قبل از ميلاد مسيح مشاهده مي شود. (زبان رمزي قصه هاي پريوار،224 و 218)
«هربرت جرج ولز» پرده از این راز بر می افکند که: بسياري از صاحب نظران امروزي، «سائول طرسوسي» يا «پولس» را پديدآورنده‌ي مسيحيت مي دانند. کسی که در انجيل، نخست همچون ناقد ودشمن سرسخت ناصريان (عيسويان) پديدار شده است. بسيار محتمل مي نمايد كه وي به مهرپرستي گرايش يافته باشد، زيرا عبارتهايي بسيار همانند عبارتهاي مهر پرستان به كار برده است. آنچه پولس تعليم مي داد همانا دين كهن كاهن دار ومهراب دار بود، با ريختن خون قرباني براي جلب نظر مساعد./ (کلیات تاریخ)
از بر گرفته هاي فراوان عيسويت از مهر پرستي، اینها را میتوان نام برد:
1- شب زايش عيسا برابر با شب يلدا (كريسمس) است. در اين شب، ايزد مهر زاده شده بود.
2- برافراختن درخت كاج و سرو ،و آراستن آن؛ زيرا ايزد مهر از سرو زاده شد.
3- تثليث عيسوي برگرفته از سه گانه گرايي ايزد مهر و دو يار او مي باشد.
4- رواج ويژه نام هاي ميترايي در عيسويت مانند: پاپ papa(پيشواي كاتوليكهاي جهان)، پدرpadre (عنواني از كشيشان كاتوليك)، برادرfrate (عنوان راهب دين عيسوي)، تيارtiara (نام تاج پادشاهان ماد و پارس، و نام تاجي كه پاپ هنگام تشريفات ديني بر سر مي گذارد)، ميتراmitra (سرپوش بلندي كه كاردينال ها آن را بر سر مي گذارند) و...
5- عشاي رباني با خوردن نان و شراب.
6- آيين تشرف و غسل تعميد.
7- سرود خواني و نواختن ناقوس.
«پولس» درباره ي انجيل نوشته است: خدا انجيل را مدتها پيش به وسيله ي پيامبران خود در كتاب مقدس وعده داد./ (کتاب روميان ،1:2)
در ترجمه ي عربي يكي از انجيل هاي گمشده، از مژده ي زرتشت درباره‌ي زايش عيسا ياد شده است. نسخه اصلي اين انجيل كجاست؟ به اين گزارش شگفت وتكان دهنده «مسعودي» بايد به ژرفي نگريست و به دستبردهاي راه يافته در انجيل بيشتر پي برد: اين خبر در انجيل هست كه كورش پادشاه، ستاره را كه هنگام مولود عيسا مسيح طالع شده بود، ديده بود... و ما تفصيل اين قصه را با آنچه مجوس ونصاري درباره آن گفته اند... در كتاب «اخبارالزمان» آورده ايم.‌/ (مروج الذهب،606)
آیا چند مسیح ظهور کرده است؟! عیسای تاریخی و راستین چه زمانی میزیست؟ عيساي استوره‌اي كيست و جام او از كدامين فرهنگ، پر شده است؟ معماي مسيح مصلوب را چگونه ميتوان گشود؟ براي پاسخ مي بايست كتاب اوستا را بگشاييم. گيومرت (گيه مشیا) نخستين مسيح قرباني است كه با فدا كردن خويش، زندگي را پايدار مي سازد. «گيه مشیا» يعني: مسيح گيتي، واگر از ديدگاه نمادين بنگريم: «گاو مهر» معني مي يابد؛ گاوي كه با قرباني شدنش،گياه زندگي از بدنش مي رويد. چليپا (صليب) نماد خورشيد است و عيسا با مصلوب شدنش، پيكر خود را به چليپا و روانش را به خورشيد مي سپارد. او در آسمان چهارم يا «خان خورشيد» به سر مي برد و به قول مولانا:
جست عيسا تا رهد از دشمنان بردش آن جستن به چارم آسمان
ابوالقاسم اسماعيل پور مینویسد: در آيين ماني از سه عيسا سخن رفته كه تشخيص آنها از يكديگر، بسيار سخت است.
۱- عيساي درخشان: ايزدي كه در آفرينش سوم پديدار مي شود وگهمرد (كيومرث) را از خواب بيدار مي كند. اين ايزد، همپايه ي «نريسه ايزد» و «بهمن بزرگ» است.
۲- عيساي رنجبر: نامي است كه مانويان غرب به «نفس زنده» يا «گريو زندك» داده‌اند. او از ايزدان آفرينش نخستين است كه از امهرسپندان (امشاسپندان) - پنج فرزند «هرمزدبغ» - پديد آمده است. اين عيسا در واقع همان نور محبوس در ماده است كه رنج ميكشد و گويي چون عيسا مسيح به صليب كشيده شده است.
3- عيسا مسيح: پيامبر و فرزند خدا كه بر انسانهاي متأخر ظاهر شده و آنها را به راستكاري مي خواند. اوست كه ظاهرا به صليب كشيده ميشود. اما ماني با اين ديدگاه كه عيسا مسيح به جسم خاكي درآمده، سخت دشمني ورزيده است، زيرا به گمان او، در شأن «عيسا مسيح مينوي» نيست كه به كالبد مادي درآيد؛ كالبدي كه پليد و ديوي است./ (استوره آفرينش در آيين ماني، 83)
«ابن نديم» مورخ قدیمی مینویسد: ماني خود را همان «فارقليط» ميدانست كه عيسا ظهور او را بشارت داده بود ودين خود را از مذهب مجوسيت و نصرانيت در آورده و همچنين خطي كه با آن، كتابهاي خود را مينوشت، از سرياني استخراج شده و مخترع آن، ماني است... و با آن، انجيل ها و كتابهاي مذهبي خود را مي نويسند... ماني در كتابهاي خود با ساير پيامبران مخالفت كرده و خرده گيري هايي از آنها نموده و آنها را دروغگو شمرده و گويد كه اهريمنان بر ايشان تسلط داشتند و به زبانشان سخن ميگفتند. و در چندين جا از كتابهايش گويد: آنها اهريمنانند. و عيسا را كه نزد ما و نصرانيان مشهور است، اهريمن دانسته است./ (الفهرست، ص596،584،29)
به نوشته «ادوارد براون»: در مقابل عقيده اي كه مانويان بر رد پيامبران عبراني داشتند، نه تنها زرتشت و بودا را به رسالت خدا شناختند بلكه مسيح را نيز پذيرفتند. مسيح واقعي به نظر آنان جلوه اي بود از جلوات عالم نور كه صرفن به صورت ذهني و خيالي بشر در آمده و بين او و دشمن همچهره‌اش كه فرزند مصلوب بيوه‌زني است، فرق مي گذاشتند. عجيب است كه عقيده مانويان مورد قبول پيغمبر اسلام واقع گرديد. (تاريخ ادبي ايران ،238)
استاد «ذبيح بهروز» اشاره میکند که: از موضوع هاي مهمي كه مربوط به آيين مهر يا مسيحا است، بشارت به نام احمد و محمد مي باشد. در چندين نوشته‌ي تورفاني (سرزميني ايراني كه در چين است ونگاشته هاي مانوي در آنجا به دست آمده است) نام «من احمد بزرگ» و نام «محمد بزرگ» در ضمن بشارتها خوانده مي شود... ماني خودش را مظهر اين بشارت مي دانسته و به همين علت خود را رسول آخرالزمان مي خوانده است...در قرآن و روايات بسياري تصريح شده كه نام احمد در انجيل (مسيح مصلوب نشده ) مذكور است. انجيل هاي چهارگانه همه از حواريون است ودر آنها نام احمد يا محمد ديده نمي شود. ابيات ذيل در مثنوي مانند روايت «تاريخ سيستان» قابل توجه است:
بود در انجيل، نام مصطفا/ آن سر پيغمبران،بحر صفا
طائفه نصرانيان بهرثواب/ چون رسيدندي بدان نام وخطاب
بوسه دادندي بدان نام شريف/ رو نهادندي بدان وصف لطيف
نسل ايشان نيز هم بسيارشد/ نوراحمد ناصرآمد يار شد
وآن گروه ديگر از نصرانيان/ نام احمد داشتندي مستهان
مستهان وخوارگشتندآن فريق/گشته محروم ازخودوشرط‌طريق
(تقويم وتاريخ در ايران ،102)
{برای آگاهی بیشتر بنگرید به کتاب: پیامبر آریایی/ همرنگیهای دو فرهنگ}

نگارگری در ایران کهن


{از: امید عطایی فرد - میترا بهادران}‌
واژة‌ نگارش‌ (كه‌ در زبان‌ عربي‌: «نقر» از همين‌ ريشه‌ است‌) داراي‌ دو معنا مي‌باشد: نقش‌ كردن‌ (نقاشي‌) و نوشتن‌. اين‌ واژه‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ خط‌ و الفبا در آغاز به‌ گونة‌ تصويرگري‌ (هيروگليف‌) بود و كم‌ كم‌ به‌ گونة‌ خط‌پردازي‌ و گرافيكي‌ (الفبا) درآمد. ايرانيان‌ افزون‌ بر دبيره‌ و خطاطي‌، در نگارگري‌ نيز پيشگام‌ و داراي‌ سبك‌هاي‌ گوناگون‌ بودند. از شاهنامه‌ چنين‌ برمي‌آيد كه‌ در كاخ‌ها نقاشي‌ ديواري‌ رواج‌ داشته‌ است‌. براي‌ نمونه‌، سياوش‌ در توران‌:
بياراست‌ شهري‌ بسان‌ بهشت‌
به‌ هامون‌، گل‌ و سنبل‌ و لاله‌ كِشت‌
بر ايوان‌ نگاريد چندي‌ نگار
ز شاهان‌ وز بزم‌ وز كارزار
برِ تخت‌ او رستم‌ پيلتن‌
همان‌ زال‌ و گودرز و آن‌ انجمن‌
ز ديگر سو افراسياب‌ و سپاه‌
چو پيران‌ و گرسيوز كينه‌خواه‌
به‌ هر گوشه‌اي‌ گنبدي‌ ساخته‌
سرش‌ را به‌ ابر اندر افراخته‌
ايران‌ ماقبل‌ تاريخ‌، فني‌ را در ساختن‌ ظروف‌ آشكار ساخت‌ كه‌ همان قدر با روح‌ و زيبا بود كه‌ كنده‌كاري‌ روي‌ استخوان‌ در عهد گذشته‌. در هيچ‌ جاي‌ ديگر نظير اين‌ فن‌ شناخته‌ نشده‌ و اين‌ امر مي‌رساند كه‌ فلات‌ ايران‌ زادگاه‌ اصلي‌ ظروف‌ منقوش‌ است‌. هيچ يك‌ از ظروف‌ سفالين‌ نواحي‌ ديگر در آن‌ روزگاران‌ ديرين‌ نشانه‌اي‌ از چنان‌ رئاليسم‌ قوي‌ كه‌ با اين‌ سرعت‌ به‌ مرحلة‌ سبك‌ متخيل‌ رسيده‌ باشد، به‌ جا نگذاشته‌ است‌. اين‌ اقدام‌ نخستين‌ بار در حدود چهار هزار سال‌ قبل‌ از ميلاد تنها به‌ وسيلة‌ كوزه‌گر ماقبل‌ تاريخي‌ ايران‌ صورت‌ پذيرفت ... هنرمندان‌ در آغاز كار تمايل‌ بيشتري‌ نسبت‌ به‌ رئاليسم‌ نشان‌ مي‌دادند و تصاوير مار، پلنگ‌، قوچ‌ كوهي‌، مرال‌، لك‌‌لك‌ و شترمرغ‌ را پشت‌ سر هم‌ يا در فواصل‌ مربع‌، با مهارت‌ نقش‌ مي‌كردند. اين‌ نقاشي‌ مبين‌ يك‌ سبك‌ طبيعت‌پردازي‌ (ناتوراليسم‌) است‌ كه‌ در هر صورت‌ با آنچه‌ قبلاً مي‌شناختيم‌ اختلاف‌ عميق‌ دارد. بدن‌ جانور را ديگر با خطي‌ ساده‌ نقش‌ نمي‌كردند و حجم‌ را نيز مورد توجه‌ قرار مي‌دادند و در تجسم‌ موضوع‌، تعادل‌ نسبت‌ها را رعايت‌ مي‌كردند. سپس‌ تنوع‌ سبك‌ به‌ وجود آمد؛ بدين‌ ترتيب‌ كه‌ دم‌ جانور، دراز و كشيده‌تر شد و شاخ‌ها نيز بدون‌ تناسب‌، پهن‌ و بزرگ‌ گرديد و همين‌ ترتيب‌ در مورد گردن‌ مرغ‌ دراز پا معمول‌ شد. اندكي‌ بعد فقط‌ شاخ‌ را نمايش‌ مي‌دادند و آن‌ مركب‌ از دايره‌اي‌ عظيم‌ متصل‌ به‌ بدني‌ كوچك‌ بود. يا بدن‌ پلنگي‌ به‌ طور ساده‌ با مثلثي‌ نمايش‌ داده‌ مي‌شد. فن‌ مذكور هر چند به‌ اصول‌ قديم‌ باز گشته‌ بود اما مسير ديگري‌ را مي‌پيمود، يعني‌ كمتر دلبخواه‌ و بيشتر بر حسب‌ قاعده‌ و از روي‌ تامل‌ ساخته‌ مي‌شد. بعدها بنا بر احتياج‌ تغييرات‌، بازگشتي‌ به‌ سوي‌ رئاليسم‌ صورت‌ گرفت‌ اما آن‌ هم‌ بيشتر يك‌ نوع‌ ناتوراليسم‌ جديد و لبريز از حيات‌ و جنبش‌ بود.
صحنه‌هاي‌ شكار متناوباً با مناظري‌ مشحون‌ از ستيزه‌ با جانوران‌ وحشي‌ تصوير مي‌شد. گاه‌ يك‌ شكارگر كمان‌ خويش‌ را خم‌ مي‌كند، يا دهقاني‌ ورزاوِ خود را با حلقه‌اي‌ كه‌ از بيني‌ او عبور داده‌ مي‌راند، و زماني‌ نيز عده‌اي‌ از پايكوبان‌، سماع‌ مقدسي‌ را اجرا مي‌كنند. هنرمند ايراني‌ هرگز خود را در شيوه‌اي‌ كه‌ در آن‌ مهارت‌ يافته‌ بود محدود نمي‌كرد بلكه‌ زماني‌ كه‌ به‌ سبك‌ تزييني‌ كاملاً علاقه‌مند مي‌گرديد، دايماً به‌ تغيير آن‌ اقدام‌ مي‌نمود. اين‌ هنر كه‌ از منابع‌ خاص‌ خود سيراب‌ مي‌شد و از جنبش‌ و حركت‌ لبريز بود، تجديد مي‌گرديد و تغيير شكل‌ مي‌داد و قدرت‌ و بقاي‌ آن‌ به‌ سرزمين‌هايي‌ بسيار دور از حدود و ثغور طبيعي‌ فلات‌ ايران‌ سرايت‌ كرد ... نقاشي‌هاي‌ ظروف‌ «سيلك‌» سليقه‌اي‌ جديد را منعكس‌ مي‌سازد و آن‌، دوري‌ از خلاء است‌. علاوه‌ بر انگيزه‌هاي‌ هندسي‌ كه‌ در ميان‌ آنها گردونة‌ خورشيد شايان‌ توجه‌ است‌، بز كوهي‌ را تصوير مي‌كردند. اسب‌ بالدار منقوش‌ بر ظروف‌ سيلك‌ و نيز در يك‌ لوحة‌ مفرغي‌ كه‌ چكش‌كاري‌ گرديده‌ و شايد يراغ‌ تجملي‌ اسبي‌ جنگي‌ بوده‌ و در «سلدوز» به‌ دست‌ آمده‌، ديده‌ مي‌شود. تصوير انسان‌ در سيلك‌ (ايران‌ / كاشان‌) بسيار قديمتر از يونان‌ است‌ كه‌ نيمرخ‌ انساني‌ در قرن‌ هشتم‌ ق‌.م‌ در ظروف‌ گلي‌ تكامل‌ يافتة‌ آن‌، ظهور كرده‌ است‌. در ظروف‌ سيلك‌ تصاويري‌ از مردان‌ كه‌ پياده‌ مي‌جنگند و داراي‌ كلاهخود با جيغه‌ و پَر و نيمتنه‌ كوتاه‌ چسبان‌ هستند، نقش‌ شده‌. روي‌ يك‌ مهر استوانه‌اي‌ صورت‌ جنگاوري‌ بر پشت‌ اسب‌ منقوش‌ است‌ كه‌ با غولي‌ مي‌جنگد. غول‌ نيز به‌ همين‌ طرز ملبس‌ است‌ و كفش‌هاي‌ نوك‌ برگشته‌ پوشيده‌ است‌. در تصوير ديگر، مردي‌ روي‌ گردونه‌اي‌ كه‌ توسط‌ دو اسب‌ كشيده‌ مي‌شود ايستاده‌ و تيري‌ به‌ سوي‌ حيواني‌ كه‌ مي‌خواهد شكار كند مي‌اندازد. بدين‌ وجه‌ اين‌ تصوير جنگجو و شكارگر هر دو مي‌باشد كه‌ توسط‌ كوزه‌گر و سنگ‌ تراش‌ نقش‌ شده‌ و او موضوعاتي‌ را ابداع‌ كرده‌ كه‌ در تمام‌ اعصار هنر ايراني‌، جنبه‌ كلاسيك‌ داشته‌ است‌.
(*رمان‌ گيرشمن‌: ايران‌ از آغاز تا اسلام‌، ترجمة‌: محمد معين‌)
در كاوش‌هاي‌ تپه‌ حصار (دامغان‌) آثاري‌ با پيشينه‌اي‌ برابر با چهار هزار سال‌ ق‌.م‌ به‌ دست‌ آمده‌ است‌: نقاش‌ دامغاني‌ موجودات‌ طبيعي‌ را آن طوري‌ كه‌ در طبيعت‌ مي‌ديده‌ روي‌ ظروف‌ خود نقش‌ ننموده‌ بلكه‌ آنها را مطابق‌ ميل‌ خود به‌ شكل‌ مصنوعي‌ و دور از طبيعت‌ ولي‌ به‌ طوري‌ كه‌ به‌ چشم‌ بي‌نهايت‌ زيبا و خوشايند است‌، نقش‌ كرده‌. مثلاً براي‌ نقش‌ يك‌ حيوان‌ شاخ‌هاي‌ آن‌ را بي‌اندازه‌ بزرگ‌ و كمر او را بسيار باريك‌ مي‌نمايد و ريش‌هاي‌ بز كوهي‌ به‌ زمين‌ كشيده‌ مي‌شود در حالي‌ كه‌ دم‌ پلنگ‌ از خود او بلندتر است‌. براي‌ نشان‌ دادن‌ جوي‌ آب، به‌ ايجاد خطوط‌ شكسته‌ و متوازي‌ اكتفا نموده‌ و براي‌ نقش‌ خورشيد، دايره‌اي‌ رسم‌ كرده‌ و در ميان‌ آن‌ نقطة‌ سياهي‌ قرار داده‌ است. در تپه‌ گيان‌ (نهاوند): روي‌ ظروف‌، نقش‌ مرغي‌ كه‌ داراي‌ دو سر و چند پا مي‌باشد زياد ديده‌ مي‌شود و اين‌ نقش‌ را به‌ علت‌ شباهت‌ آن‌ به‌ شانه‌، «مرغ‌ شانه‌اي‌ شكل‌» نام‌ گذارده‌اند. ممكن‌ است‌ منظور صنعتگر نقش‌ تعداد زيادي‌ مرغ‌ بوده‌ و به‌ سر يك‌ حيوان‌ پاهاي‌ متعددي‌ داده‌ و چنين‌ فرض‌ نموده‌ كه‌ سر بقية‌ مرغ‌ها پشت‌ بدن‌ مرغ‌ اولي‌ مخفي‌ شده‌ است‌. در قديمي‌ترين‌ طبقه‌ «تپه‌ گيان‌» ظروف‌ سالم‌ خيلي‌ كم‌ پيدا شده‌ ولي‌ از روي‌ ظروف‌ شكستة‌ آن‌ مي‌توان‌ به‌ صنعت‌ قديمترين‌ دوره‌ تپه‌ گيان‌ پي‌ برد. نقش‌ اين‌ ظروف‌ شكسته‌ شباهت‌ زيادي‌ به‌ نقش‌ ظروف‌ «شوش‌» دارد و مهمترين‌ آنها چنين‌ است‌:
الف‌: نقوش‌ هندسي‌ از قبيل‌ خطوط‌ متوازي‌، منحني‌ يا شكسته‌، مثلث‌، مستطيل‌ و غيره‌.
ب‌: نقش‌ آفتاب‌ به‌ شكل‌ صليب‌ يا ستارة‌ بزرگ‌.
پ: حيوانات‌ مانند شتر، گاو، بزكوهي‌، آهو، پلنگ‌ (با شباهت‌ زياد به‌ نقوش‌ سيلك‌).
ت‌: پرندگان‌ مانند مرغ‌هاي‌ آبي‌، لك‌ لك‌، مرغ‌، غاز و غيره‌.
ث‌: گياهان‌ مانند شاخه‌هاي‌ درخت‌، گل‌، بوته‌ و غيره‌.
ج‌: مناظر طبيعي‌ مانند كوه‌، زمين‌هاي‌ كشاورزي‌ و غيره‌.
چ‌: نقش‌هايي‌ از انسان‌.
(* عيسا بهنام: صنايع‌ و تمدن‌ مردم‌ فلات‌ ايران‌)

۱۳۸۷/۰۹/۳۰

حافظ مهرآیین (بخش ۱۹)


از:م.ص.نظمی افشار
مسيح
        دين مسيح دردورة ساساني در ايران از رواج نسبي برخوردار بوده و اغلب شاهان ساساني با پيروان اين دين با مدارا رفتار مي‌كردند. پيروان حضرت مسيح در سرتاسر كشور ساساني مي‌زيستند و ترسايان يكي از طبقات كشور ساساني بودند، ترسايان به خصوص در خراسان داراي مراكز مهمي بودند و شهر رام‌پيروز در حدود 553 ميلادي قلمرو نسطوريان شمرده مي‌شد. در شهر مرو نيز يك اسقف نشين مسيحي وجود داشت. در حدود سال‌هاي 480 الي 488 ميلادي در جلسة بزرگ نسطوريان كه در سلوكيه برگزار گرديد، مذهب نسطوري به عنوان دين واحد همگي مسيحيان ايران اعلان گرديد. اصطخري و ابن‌حوقل گزارش داده‌اند كه بالاي كوه هرات آتشكده‌اي معمور بنام ”سرشك“ موجود بوده و بين اين آتشكده و شهر كليساي ترسايان قرار داشته است. بنابر اين تا قرن سوم و چهارم قمري مسيحيان در منطقة هرات داراي حضوري قطعي بوده‌اند. در سال 652 ميلادي هنگامي‌كه يزدگرد آخرين شاه ساساني را در مرو به قتل رسانيدند جسدش را در آب رودخانة مرو انداختند. مي‌گويند كه جسد به شاخه‌هاي درختي گير كرد و اسقف مسيحيان آنرا شناخت و از آب بيرون آورد و به خاك سپرد. منظور از شرح اين تاريخچة مختصر اين است كه پيروان مسيح از روزگاران قديم در كشور ايران زندگي مي‌كردند و بدون ترديد حضور ايشان در آداب و رسوم و فرهنگ ايراني موثر بوده و در ادبيات فارسي نيز تاثير داشته است. به خصوص كه بعد از گرويدن ايرانيان به دين اسلام در اين دين، مسيح به عنوان يكي از پيامبران مورد تاييد و از قداست نيز برخوردار بوده است. بنابراين ادباي ايراني به راحتي مي‌توانستند بخشي از اعتقادات خود را در اين قالب عرضه نمايند. از ديگر سو خواهيم گفت كه بخش عمده‌اي از مذهب مسيح شباهت تام و كاملي با آيين مهريسم دارد. بنا بر دلايل محكمي كه در دست است و ارائه خواهد شد، هم عرفان ايراني و هم مسيحيت عمدة اعتقادات خود را از آيين مهري اقتباس كرده و بسيار به يكديگر شبيه هستند. در نتيجه كاربرد اعتقادات مسيحي به راحتي مي‌تواند جايگزين دين ممنوعة مهري گردد و از اين نظر پوشش مناسبي براي بخشي از رازآلودگي و اسرار عرفان باشد.     به نوشتة امانوئل اژرتر: عيسي دومين شخص از سه نفري است كه پيغمبران گذشته ظهور آنها را پيش‌بيني كرده بوده‌اند. عيسي خداي محبت را بعد از خداي عدالت توصيه مي‌نمود. او مي‌گفت خدا را مثل پدر و مردم را مثل برادر خود بدانيد. عيسي به همراه 12 شاگردش در جاده‌ها حركت مي‌كرد و براي مردم سخنراني مي‌نمود. در اين ميان معجزاتي نيز از او سر مي‌زد از جمله زنده كردن دختر ”ژائير“ كه يك مرد يهودي بود. فكر اينكه يك انسان پسر خدا باشد در نزد يهوديان خيلي زننده بود اما بر عكس براي بت پرستان كه غرق در افسانه‌ها و داستان‌هاي مذهبي بودند تعجبي نداشت كه خدا پسري در ميان مردم روي زمين داشته باشد. (مذاهب بزرگ. ص ۹۹ و ۱۰۳ و 106)
(غزل شمارة 24)
با كه اين نكته توان گفت كه آن سنگين دل
كشت ما را و دم عيسي مريم با اوست
 (حاشية غزل شمارة 35) اين بيت منسوب به حافظ است.
دلم از صومعه و صحبت شيخ است ملول
يار ترسا بچه كو خانة خمار كجاست
(غزل شمارة 42)
ساية قد(سرو) تو بر قالبم اي عيسي دم
عكس روحي است كه بر عظم رميم افتاده است
عظم رميم به معناي استخوان پوسيده است(خرمشاهي. ص 1027)
(غزل شمارة 57)
هميشه وقت تو اي عيسي صبا خوش باد
كه جان حافظ دلمرده زنده شد به دمت
(غزل شمارة 83)
از روان بخشي عيسي نزنم پيش تو دم
ز آنكه در روح فزايي چو لبت ماهر نيست
(غزل شمارة 102)
مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي‌آيد
كه ز انفاس خوشش بوي كسي مي‌آيد
از غم هجر مكن ناله و فرياد كه دوش
زده‌ام فالي و فرياد رسي مي‌آيد
(غزل شمارة 108)
فيضِ روح‌القدس ار باز مدد فرمايد
ديگران هم بكنند آنچه مسيحا مي‌كرد
(غزل شمارة 124)
طبيب عشق مسيحا دم است و مشفق ليك
چو درد در تو نبيند، كرا دوا بكند
(غزل شمارة 125)
جان رفت در سرِ مي و حافظ به عشق سوخت
عيسي دمي كجاست كه احياي ما كند
(غزل شمارة 144)
نغز گفت آن بتِ ترسا بچة باده فروش   
شادي رويِ كسي خور كه صفايي دارد
سعدي سروده است:
اي كريمي كه از خزانة غيب   
گبر و ترسا وظيفه خور داري
دوستان را كجا كني محروم
تو كه با دشمنان نظر داري
(غزل شمارة 160)
هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاي
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
پوليسين‌ها Paulicians فرقه‌اي بودند در حدود قرن هفتم ميلادي در سوريه كه عقايد آنها آميخته از عقايد مانوي و مسيحي بود و به آيين‌هاي پنهاني متوسل بودند. (شناسايي راه و روش علم و فلسفه. ص 61).
شاعر معاصر ترجاني زاده شعر زير را سروده است:
ساقيا بادة كهن مي‌ريز
مطربا ساز را نو آيين ساز
امشب اي ماه پرتو افشان شو
اي دل اين بار جان و سر درباز
اي مسيحا نفس طبيب بيا
نوشدارويِ وصل مي‌پرداز
(غزل شمارة 200)
ز دستِ شاهدِ نازك عذارِ عيسي دم
شراب نوش و رها كن حديثِ عاد و ثمود
استاد يكتايي مي‌نويسد:” بخشي از تاريخِ كليسا با تاريخ مهر توام است. اين قسمتي از تاريخ است كه اروپاييان از آن خوششان نمي‌آيد و طفره مي‌روند. آئين مهر يك سده پيش از ميلاد در سراسر آسياي كوچك(تركية فعلي)، يونان و روم رواج داشته. در كتاب‌هاي مورخان اسلامي مانند تاريخ طبري و اخبارالطوال‌دينوري و مروج‌الذهب و التنبيه‌الاشراف مسعودي، دو عيسي آمده است كه يكي را چون اهلِ ناصره بوده ايشوع و عيسي ناصري خوانده‌اند. به نوشتة تقويم‌هايي كه در تورفان پيدا شده و مربوط به آيين مانوي است: در سال 51 پادشاهي اشكانيان، روز آدينه پنجمِ بهار مادر مهر به بارداري بشارت مي‌يابد. پس از گذشت 275 روز، در روزِ شنبه 25 دسامبر در سال 1454 (رصد زرتشت- برابر 272 پيش از زادروز عيسي مسيح) مهر زاده مي‌شود. تولد مهر در دي ماه است. مفسران سورة آل‌عمران نيز ولادت يكي از دو مسيح را در سال 65 ملك اسكندر يعني برابر 51 اشكاني دانسته‌اند. از نوشته‌هاي كشف شده در تورفان چنين برمي‌آيد كه مسيح اول مردم را به بودا و زرتشت دعوت مي‌كرد و در گفته‌هاي او بشارت ظهورِ ماني (ببرخان) و منو احمد وزرگ (احمد بزرگوار) ديده مي‌شود. سيد مرتضي بن‌داعي در تبصره‌العوام نوشته: عيسي عليه‌السلام خلق را به زرتشت دعوت مي‌كرد.     از ميان امپراتوران روم: نرون، تراژان، پمپه، كمد، كاراكالا، ديوكليثن، ژولين، اورليان، گورديان و والرين مهري مذهب بودند. نقش مهر بر روي سكه‌هاي سدة اول و دوم و سوم ميلادي امپراتوري روم ديده مي‌شود. نرون را ميتردات فرمانرواي ايراني ارمنستان مهري نمود. (واژة ميلادي يعني ميتردادي و محرف آن است). ديوكلثين شورايي فراهم آورد و دين مهر را در روم رسمي كرد. در سال 307 پيش از ميلاد گالريوس و لي‌سي‌نيوس با قرباني براي پرستشگاهِ مهر حمايت مهر را براي روم جلب كردند. ورمازن هلندي مي‌نويسد ”سلسلة هفت مراتب مهري در تمامِ امپراتوري روم معمول بود“ به نوشتة برستد: آيين مهر از ايران به مغرب زمين و روم رفت، و بعدها به صورت يك دينِ رقيب براي عيسويت درآمد. به عقيدة شادروان پورداود:”صلاح مسيحيت در آن بود كه عادات و رسومِ دين مهر را كه در قرون متمادي در روم ريشه دوانيده بود بپذيرد“ . پلوتارخ مي‌نويسد: در سالِ 67 پيش از ميلاد مردمِ غرب و رومي‌ها با آيين مهر آشنا شدند. در كتاب ”گينزاربا“ (كتاب بزرگ مندائيها) مسيحا نامِ مهر است. (ميترائيسم و سوشيانس مهر. ص 3 و4  و 5 و  6 و 7).
واژة مهر در زبان‌هاي مختلف با تلفظ‌هاي مختلفي خوانده شده است. ميثره به فارسي باستان و اوستايي ، ميترا و متره به سنسكريت، متر و مترا به پهلويِ اشكاني، مهر به پهلوي ساساني، منر به سغدي، مش و مشيها و مسهير و مهلاب به فارسي. همچنين مسيح و مسيحا و مير نيز از همين واژه گرفته شده است. نامِ ”مهر نرسي“ را در منابع ارمني ”مسهير نرسي“ نوشته‌اند. وجود واژه‌هاي ميسور و مانديس در نوشته‌هاي پلوتارخ نشان مي‌دهد كه تلفظ واژة مهر به صورت ميسا در ايران دوران هخامنشي متداول بوده است. ”دوشن‌گیمن“ – نويسندة معاصر بلژيكي – اين امر را نشانة تبديل نام مهر به مسيح در دوره‌هاي متاخرتر مي‌داند، او مي‌نويسد: در آغاز دوران هخامنشي نام فارسي مهر ”ميسا“ بوده و گواه آنرا نام‌هاي خاصِ ”هوميسا“، “ميسور“ و ”مانديس“ مي‌داند كه در كتاب پلوتارخ آمده است. در گذشته ايرانيان به مهر مسيتن يا ميانجي نيز مي‌گفتند. در كتابِ ”كينزاريا“ –كتاب بزرگ مندائيها-  مسيح را مثيها نوشته‌اند. خلاصه اينكه واژة مسيح همان واژة مهر فارسي است. يكي از علل تاثير بسيار زياد آيين مهر در مسيحيت رواج اين مذهب پيش از ظهور مسيح در امپراتوري روم بوده است. استاد مجيد يكتايي در اين باره مي‌نويسد: در سدة سوم ميلادي به ياري كاراكالا امپراتور روم دين مهر گسترش بسيار يافت. كاراكالا دستور داد در كنار گرمابه‌هاي روم برايِ پرستش مهرابه بسازند. ديوكليثين شورايي فراهم آورد و دين مهر را رسمي كرد. در سال 307 ميلادي گالريوس با قرباني براي پرستشگاه مهر حمايت مهر را براي روم خواستار شد. ژولين در سال 361 خود را فرزند مهر خواند. ورمازن هلندي مي‌نويسد: سلسله مراتب هفت گانة مهري در تمام امپراتوري روم معمول بود. بعضي از مورخين نيز اصولا اعتقاد دارند كه دو مسيح وجود داشته يكي مسيحي كه مصلوب شدن او در تاريخ مذاهب معروف است و ديگري مسيحي كه 271 سال پيش از او ظهور كرده است. (مهر در مآخذ شرقي ص ۳ تا ۱۲).
(غزل شمارة 236)
ياد باد آنكه چو چشمت به عتابم مي‌كشت
معجز عيسويت در لب شكر خا بود