۱۳۸۶/۱۱/۲۴

کتاب شگفتی‌های باستانی ایران


«شگفتی‌های باستانی ایران» كتاب شد
۹ خرداد 1386

"امید عطایی فرد" پژوهشگر و محقق ایران باستان، در گفت و گو با خبرگزاری كتاب ایران (ایبنا) گفت: این كتاب تنها اثری است كه پرده از عجایب ایران باستان بر می‌دارد و خوانندگان ایرانی را از دستاوردهای شگفت‌انگیز نیاكانشان آگاه می‌سازد. این محقق و پژوهشگر به عناوین این كتاب اشاره كرد و گفت: بناهای شكوهمند، غارهای حیرت انگیز، گنج ها و سنگ های مرموز، تندیس های رازآمیز، جامه های عجیب، كیانیان كیهان نورد، دستاوردهای شگفت انگیز و ایرانیان پیشگامان فرهنگ و تمدن از عناوین كتاب شگفتی های باستانی ایران به شمار می رود. وی به كشفیات و یافته های ایران باستان كه در این كتاب گردآمده اشاره كرد و یادآور شد: ساختار هرم و زیگورات نخستین بار در ایران پی‌ریزی شد و سالم ‌ترین نمونه در ناحیه‌ی چغازنبیل (شوش) برجای مانده است، تخت جمشید بزرگترین مجموعه‌ی معماری در جهان باستان به شمار می‌رود، برفراز كوهپایه "تخت سلیمان" رسد خانه‌ای ساخته بودند كه كل ساختمان به دور خود، می گردید و گنبد آن را به گونه‌ای طراحی كرده بودند كه از آن باران می‌بارید و برق و آذرخش می‌زد، تاق قوسی مدائن (تاق كسری) بزرگترین تاقی‌ است كه تاكنون در جهان بدون قالب بندی ساخته شده. آشنایی با استوره‌هایی كه از سفینه‌ های فضایی و سفرهای كیهانی ایرانیان باستان یاد كرده است، پیدا شدن پیل الكتریكی (باتری) كه هنوز هم می‌توانست جریان برق ایجاد كند؛ و یادكردی از دیگر دستگاه های شگفت‌آور، فهرستی از اولین و نخستین ابتكارات و اختراعات ایرانیان در جهان به شمار می رود. "عطایی فرد" با اشاره به تمدن ایران اضافه كرد: ایران سرزمین اسرار و شگفتی هاست كه بر روی هر رشته از دانش های بنیادی بشر كه انگشت نهاده شود، سرنخ آن در دست ایرانیان است و در هر كجای جهان كه فرهنگ و تمدن والای انسانی، بالیده است، جای پای ایرانیان به چشم می خورد. وی گفت: اگر چه در این كتاب خواننده با شگفتی های فراوانی روبرو خواهد شد،اما عجیب تر این است كه پس از هزار و اندی سال دشمنی های بیگانگان و خودی های بدتر از بیگانه، هنوز نامی از ایران و فرهنگ ایرانی به جای مانده است. چشم داشت این پژوهش به دفترهای دیرین ایرانی بوده و به ویژه برای كنكاشگران آثار باستانی، این نكته آموزنده را در بر دارد كه نمی توان از داستان ها و استوره ها بی تفاوت گذشت.

۱۳۸۶/۱۱/۲۳

کتاب دیباچه شاهنامه








دیباچه شاهنامه / ویرایش و گزارش: امید عطایی فرد

تهران- ميراث خبر- گروه فرهنگ، نسيم خليلي:
شاهنامه كهن ترين گواه بر آگاهي ايرانيان از ارزش تاريخ نگاري است.بررسي اين اثر سترگ همواره از موضوعات مورد علاقه محققان و پژوهندگان ايراني و ايران شناسان علاقمند خارجي بوده است. انبوهي از آثار تحقيقي گونا گون درباره اين اثر ارزشمند تاريخي، بازتاب صحت همين مدعاست. اميد عطايي فرد، پژوهشگر ايراني، در ادامه همين علاقه تاريخي ديرينه، اثري تاليف كرده كه در آن با نگاه و رويكردي نو به ديباچه شاهنامه پرداخته است. وي در گفتگويي با ميراث خبر درباره ويژگي هاي آن مي گويد: ديباچه شاهنامه داراي پيشگفتاري نزديك به هفتاد صفحه است و شرح نسبتا كاملي از تاريخ نگاري در ايران باستان را در بر دارد. سپس بيت هاي ديباچه شاهنامه در دو بخش مورد بررسي قرار گرفته و بخش سوم در بردارنده بيت هاي پراكنده اي در سراسر شاهنامه است كه در آنها فردوسي درباره خودش و شاهنامه سخن رانده است. هر يك از اين سه بخش داراي شرح و گزارش است. همچنين دو نوشتار در پايان كتاب درباره تاريخ راستين پايان شاهنامه و سالزاد فردوسي ارايه شده است كه نشان مي دهد فردوسي قبل از سال 300 هجري قمري به دنيا آمده است. ويرايش بيت ها بر پايه بيش از 10 دستنويس كهن شاهنامه است و در نتيجه كاملا با ويرايش هاي ديگر متفاوت است.
اميد عطايي فرد در ادامه درباره ضرورت بازنگري و باز خواني متون كهن به طور اعم و شاهنامه به طور اخص مي افزايد: متون كهن، چه نظم و چه نثر، در بردارنده حافظه تاريخي مردم ايران در زمينه هاي گوناگون هستند. اگر بنا باشد كه به اين متون به چشم افسانه هاي ساختگي و آثاري صرفا ادبي نگاه شود، آگاهي هاي گرانبها و ارزشمندي از دست مي رود. شاهنامه فردوسي و ديگر دفترهاي همبسته با آن نه تنها درباره ايران كه درباره كشور هاي ديگر نيز گزارش هاي سودمندي در بردارند. دقت و درستي و امانت داري شاهنامه نويسان در بازگويي تاريخ در خور آفرين است زيرا آنان كارنامه اي آلوده به دروغ و ستايش و نكوهش بيهوده از شهرياران و سپهداران ايران نداشته اند. پيشگفتار اين اثر با بررسي شاهنامه هاي ديگري جز شاهنامه نامدار فردوسي كليد مي خورد و ارزش و اهميت تاريخي آنها را باز مي تاباند.

بخشي از كتاب: گزارشها و کتابهاي کهن بر اين گواهند که ايرانيان از ارج و بايستگي تاريخ نگاري آگاه بوده اند. آنان تاريخشان را بر روي پوست يا تومار يا دفتر، و نيز بر ستونهاي سنگي و يا سخره ها و سينه کوهها مي نوشتند و همچنين نگاره ها و پيکره هايي را به يادگار مي نهادند. و بايد افزود : انبوهي از پيمان نامه ها ( منشور، توقيعات، عهدنامه ) و نامه‌نگاري‌هايي را که يک نسخه از آنها را در گنجگاه خود نگاه مي داشتند. چنين شور وشوقي در سرزميني که سرچشمه خط و دبيره و الفبا بوده، دور از دانش و خرد نيست.

۱۳۸۶/۱۱/۲۲

ايران باستان را به آشوب كشانده اند


گفت وگو با اميد عطايى فرد/ نسيم خليلى/ روزنامه شرق

پرسش: تاليفات و آثار شما نشان مى دهد در ميان موضوعات گونه گون تاريخ و دين و فرهنگ ايرانى، بيش از هر حوزه اى به تاريخ باستان ايران گرايش داريد، دليل اين علاقه چيست؟ آيا از نگاه شما مهجوريت نسبى تاريخ و فرهنگ باستان انگيزه محكمى است براى تحقيق بيشتر در اين عرصه؟
پاسخ: آرى... پس از فروپاشى سلسله ساسانى، نمى توان هيچ زمينه زيبا و شكوهمند فرهنگى و هنرى و علمى را يافت كه ريشه در ايران باستان نداشته باشد. هيچ دانشمند و اديب و فرمانرواى ميهن دوست دوران پس از ساسانى را سراغ نداريد كه چشمانش به سوى گذشته افتخارآميزش نباشد. ويرانه هاى ايوان مداين براى «خاقانى شروانى» باشكوه تر از قصر خلفاى عباسى است. اديبان ما نمادهاى ملى خود را در رخسار جم و كيخسرو مى جويند و نه در سيماى امويان و عباسيان. عارفان ما نيز رازهايشان را در تومار اسطوره ها و نمايه هاى باستانى مى پيچند تا غير، آن حروف را نخواند. هيچ جنبش سياسى و نظامى و فرهنگى ميهن پرستانه را سراغ نداريد كه نگاهى به ايران باستان نداشته باشد. پس از ساسانيان، روند روشنگرى و راه روشنفكران ايرانى، همساز است و آنان با آتشى نهفته در محرابشان، از نمادهايى يگانه سخن مى گويند؛ از فردوسى و حافظ و سهروردى گرفته تا هدايت و پورداوود و ملك الشعراى بهار و محمد معين و مانند آنها. هيچكس نمى تواند با پشت كردن به ميراث گرانبهاى نياكانش، خود را ايرانى بخواند. در اين ميان، آنچه چشمگير است، رويكرد روشنفكران ايرانى در همه دوران به حوزه مغانه و شالوده شناسى كيش زرتشت است. ببينيد شاگردان سهروردى كه علماى برجسته اى بودند در اين باره چه نوشته اند. به يادآوريد كه روشنفكران عصر مشروطه با چه شجاعتى آن آتش زير خاكستر را دوباره فروزان كردند.

پرسش: ظاهراً در ميان آثار و تاليفات شما، كتاب پيامبر آريايى از جذابيت و نوآورى بيشترى برخوردار است. درباره محتواى اين كتاب و روند تاليف آن بفرماييد.
پاسخ: پيش از نگارش «پيامبر آريايى»، در آثار پيشينم، بيش از پنجاه نظريه و تئورى ارائه داده بودم و اين آثار، سنگ بناى پيامبر آريايى به شمار مى روند. محتواى اين كتاب كه داراى پانزده بخش و يك «پيوست» است، مربوط مى شود به دين و عرفان و فلسفه. كوشيده ام تا اشتباهاتى را كه هنوز درباره زرتشت و جهان بينى او رواج دارد، روشن كنم. نشان داده ام كه ترجمه هاى موجود از گات هاى زرتشت، تا چه اندازه نادرست و آشفته است. دريافته ام كه چه گنج هاى گرانبهاى علمى و فلسفى در دل اوستا و متون پهلوى نهفته است. شما مى توانيد بدون هيچ تعبير و تفسيرى، به روشنى و آشكارا، نگره هاى شگفت انگيزى درباره «اختر- فيزيك» در كتاب پهلوى «بن دهش» بيابيد. پيام «پيامبر آريايى» اين است كه زرتشت، نه يك گبر آتش پرست، بلكه نماد ملى ايرانيان به شمار مى رفت. شوق به دانش و خردورزى، كشاورزى، شعر، فلسفه، عرفان، روان پژوهى، گياه شناسى و غيره و غيره، همه با زرتشت آغاز مى شود. يكى از دشوارترين بخش هاى اين پژوهش، سنجش و تطبيق متون اوستايى- پهلوى با تورات و انجيل و آثار افلاطون و غيره بود. بر اين باورم كه ارزش و اهميت تاريخ هاى شرقى اگر از تاريخ هاى غربى بيشتر نباشد، كمتر هم نيست. من در اين پژوهش به همه تاريخ ها و گزارش هاى در دسترس، چشم داشتم و از اين رو توانستم رازهاى بزرگى را بگشايم. به پيروى از فرموده فردوسى بزرگ، آنها را دروغ و فسانه ندانستم و كوشيدم براى اثباتشان از شواهد و نشانه هاى باستان شناسى و زبان شناسى بهره جويم. تاريخ سنتى زمان زرتشت را ششصد سال پيش از ميلاد (۶۰۰ ق. م.) مى داند. اين گاه شمار در نيم سده كنونى از سوى بسيارى از پژوهشگران رد شده است. اما به جز اندكى از آنان، بقيه نتوانستند تاريخ درستى را به دست دهند و به جاى تكيه بر اسناد و منابع، به حدس و گمان دست يازيدند. من براى نخستين بار دريافتم كه در آغاز فرمانروايى هخامنشيان فردى به نام «وارتوش» ظهور كرد كه زندگى نامه او با سپيتمان (زرتشت اصلى) درهم آميخت. يادآور مى شوم كه «زرتشت» يك لقب بود به معناى «روشنان زرين» و به مغانى گفته مى شد كه به اشراق مى رسيدند. اما «سپيتمان زرتشت» يا همان زرتشت نامدار، كجا و در چه زمانى زاده شد؟ خوشبختانه اسناد استوار تاريخى و باستان شناسى، دست در دست هم و يك صدا مى گويند كه وى در شهر رى (راغا) و پيرامون ۸۵۰۰ سال پيش به دنيا آمد. به تازگى آثارى ده هزارساله از رى باستان به دست آمده و تاييدكننده اين ديدگاه است. من نشان داده ام كه دودستگى و تضاد در گزارش هاى مربوط به زمان و مكان و سيماى زرتشت، برخاسته از اين واقعيت ساده است كه زندگى و داستان دو زرتشت با يكديگر آميخته شده است. البته زرتشت هاى ديگرى هم داشته ايم و براى نمونه مورخان مسلمان به «ابراهيم زرتشت» اشاره كرده اند. همه اين زرتشت ها از نژاد آريايى بوده اند، اما بزرگ ترين و برترين ايشان كسى نبود جز «سپيتمان زرتشت» سراينده گات ها كه دگرگونى بزرگى در كيش هاى مغانه پديد آورد. پيش از او بر اين باور بودند كه رخدادهاى گيتى، پيامد كشاكش دو ايزد روشنايى (اهورا) و تاريكى (اهريمن) است. اما زرتشت گفت كه اهريمن همان انديشه بد انسان در برابر سپندمينو يا انديشه نيك و بالنده است. وى آغازگر توحيد (يگانگى اهورا مزدا) و پيوندگار عشق و خرد بود. درباره زرتشت هاى ديگر، آگاهى هاى پراكنده اى در دست است كه بايد ترجمه و گردآورى شود. اما توضيح بيشترى درباره نام و لقب «زرتشت» بايسته است. درباره پيشوند اين نام يعنى «زرت» هيچ اختلاف نظرى نيست و همه مى گويند به معناى زرين و روشن است. اما درباره پسوند «زرت اوشترا» دو ديدگاه وجود دارد، يكى «اوشترا» را برابر با اشتر يا شتر دانسته و زرتشت را «دارنده شتر زرين» معنى مى كند كه با هيچ منطقى سازگار نيست. واژه «اوشترا» ريشه كلماتى چون استار (Star) و ستاره است و معناى تابش و درخشش مى دهد. پاره اى از مورخان يونانى و رومى درباره نام زرتشت نوشته اند: «پرتوى كه روشنى اش از ستارگان است». در كتاب «برهان قاطع» زرتشت: نور مجرد و نور يزدان معنا شده است. در يك كلام زرتشت يعنى: فروغ زرين.

پرسش: شما در اين كتاب به تاثير فراگير تمدن ايرانى بر بسيارى از فرهنگ ها و مظاهر تمدنى ملت هاى ديگر اشاره كرده ايد، مثلاً بودايى گرى، فلسفه يونانى، مسيحيت، يهوديت و غيره. به نظر شما اين انگاره در اين ابعاد گسترده بيش از اندازه ناسيوناليستى و ملى گرايانه نيست؟
پاسخ: همانگونه كه خود شما در پيش اشاره كرديد، اين كتاب مستند است؛ يعنى به گفته ها و نوشته هاى پژوهشگران ديگر اشاره شده است. به قول مولانا: «خوشتر آن باشد كه سر دلبران، گفته آيد در حديث ديگران» زمانى كه يك كشيش مسيحى از تاثير كيش هاى زرتشتى و ميترايى بر مسيحيت سخن مى راند و يا هنگامى كه پژوهندگان غربى از اثرپذيرى افلاطون و فلسفه يونان از ايران سخن مى گويند، به چه دليل نبايد به نقل قول از آنان بپردازم؟ ما نبايد از ابعاد گسترده تاثير ايران بر سرزمين هاى ديگر شگفت زده شويم زيرا ايران يك شبه قاره به شمار مى رفت كه همواره مرزهاى فرهنگى آن، بسى فراتر از مرزهاى سياسى و طبيعى اش، كشورهاى ديگر را درمى نورديد. آنچه كه جاى تعجب دارد، سكوت ما ايرانيان در برابر دروغ و غلو ناسيوناليستى ديگران است. اگر «نظامى گنجوى» مى گويد: «همه عالم، تن است و ايران: دل» از يك واقعيت تاريخى سخن مى گويد. فرهنگ و تمدن ايرانى، نه يك دستاورد محدود قومى و قبيله اى، بلكه يك خصلت و ويژگى جهانى است. اين ميراث به اندازه اى حسادت برانگيز است كه قوم هاى كوچك و بزرگ، كوشيده اند هر تكه از آن را به نام خود ثبت كنند! فرهنگ ميترايى را به نام «هلنى» جا مى زنند، بر سر «ابوريحان بيرونى» و «ابن سينا» و بسيارى از بزرگان ايرانى، عقال مى نهند، بر پاى «فارابى» چكمه قزاق مى كنند و گاهى هم كشاكش دارند كه «جلال الدين بلخى» آيا افغانى است يا غير؟

۱۳۸۶/۱۱/۲۱

گزندهای بی انصافی؟


(نقد بر نوشته ی ثاقبفر درباره کتاب پیامبر آریایی)
در تارنمای روزنامک، در روز 5 تیر 86 شاهد مطلبی بودیم با نام «گزندهای تعصب، نقدی بر کتاب پیامبر آریایی». جناب ثاقب فر از همسانی جوانی خود و جوانی امید عطایی سخن گفته اند و به گفته خودشان کتاب آگاهی آریایی ایشان تاریخ 1400 سال اخیر ایران را نادیده گرفته است. ایشان با ذکر این گفته، امید عطایی را گذشته خود دانسته و خطاهای ایشان را به دلیل جوانی بخشودنی دانسته اند. منتها نکته ای که از نظر دور مانده این است که امید عطایی در آثارش هرگز تاریخ ایران را به دوره پیش و پس از اسلام بخش بندی نکرده و با کارد به سلاخی تاریخ و فرهنگ ایران نپرداخته است. آنچه برای امید عطایی به عنوان "تاریخ ایران" مطرح است، از نخستین سنگ نگاره های غارهای دوران سنگی و فلان کوزه شکسته تمدن مهجور فلان استان مربوط به 9 هزار سال پیش آغاز شده و تا دوران معاصر و همین امروز ادامه می یابد. "فرهنگ ایران" برای امید عطایی یعنی داشته های معنوی مردم ایران از چندین هزار سال پیش تا همین امروز. امید عطایی فرهنگ و تاریخ ایران را خطی میداند که شاید بالا و پایین رفته و به سمت و سویی منحرف شده باشد، ولی گسسته نمیشود. امید عطایی نیز حق دارد و باید مانند همه پژوهشگران دلبسته گوشه ای از فرهنگ ایران شود. ولی اگر کسی سراغ دارد که امید عطایی در کتابی یا مقاله ای یا سخنرانی به گوشه ای از ادب و فرهنگ ایران تاخته است، به من نشان دهد. مقایسه بفرمایید با دیگر پژوهشگران. گروهی دلبسته اسلامیت ایران 1400 سال اخیر شده و عنصر ایرانی یا آریایی را محکوم میکنند. گروهی چنان غرق در فضای استوره ها شده اند که اصلا دوران تاریخی ما (ماد به بعد) را شایسته ارزش و گرامیداشت نمیدانند!!! به عکس گروهی هستند که کوچکترین ارجی برای دوران پیش از تاریخ نمیدهند. چنان فضایی درست کرده اند که اگر کسی پایش را به پژوهشگاه تاریخ بگذارد مانند قطب مثبت و منفی آهن ربا به یک سو میجهد. یا میشود هوادار ساسانیان و یا اشکانیان. یا هخامنشیان یا مادها. اگر هریک را ترجیح دهد هیچ حیثیتی برای دیگری باقی نمیگذارد. ولی همین امید عطایی نه تنها برای همه دوره های تاریخ ایران باستان شدیدا احترام قائل بوده و ارزش های آنها را نمایانده است، بلکه هرجا توانسته است از سلسله های پس از اسلام (صفاریان و سامانیان و ...) تمجید کرده و حتا از صفویان هواداری کرده است. جناب ثاقب فر کلاه خویش را قاضی کنید. آیا چنین کسی مانند جوانی شماست؟ آیا چنین کسی از گزند تعصب آسیب دیده است؟ چرا به این وجه از کار او نگاه نمیکنید؟ امید عطایی به همین جا بسنده نکرده و سخن از یکی بودن فرهنگ و تمدن همه مردمان منطقه میزند. شاید بتوان این استراتژی او را افراط یا به فارسی زیاده روی تلقی کرد ولی نمیتوان آنرا "تعصب" نامید. و این از شما که به زبان پارسی خیلی خوب اشراف دارید بعید بود که کارهای امید عطایی را متعصبانه بدانید. شاید کارهای او را خوب بررسی نکردید ولی با نگاهی خوب خواهید دید که نظریات او مورد مخالفت متعصبین قرار میگیرد. مگر اینکه بگویید متعصب فقط کسی است که از ایران بگوید. خیر! آنکس هم که مدام بر ضد ایران میگوید متعصب است. آنکسی که ظاهرا از ایران میگوید ولی ایران را مصادره به مطلوب کرده است نیز متعصب است. هیچ اشکالی ندارد که شما خود را شیفته هخامنشیان بدانید. هخامنشیان هم ایرانی بودند و شیفته هخامنشیان، شیفته ایران است. ولی اینطور بی رحمانه درباره ساسانیان سخن راندن آیا منصفانه است؟ امید عطایی از این جهت الگوی خوبی است و نه دیگران. اگر دوره ساسانیان به گفته فریدون جنیدی سیاه ترین دوره ایران است (کتاب حقوق جهان در ایران باستان)، پس بدا به حال ما که آن زمان که "خودمان" بودیم سیاه بودیم و هرچه از "خودمان" فاصله گرفتیم، سفید شدیم. آیا جناب ثاقب فر همه گفته های هرودوت را دربست میپذیرد؟ تازه هرودوت معاصر هخامنشیان است و مسعودی 750 سال پس از اردشیر بابکان. آیا این است ایرانشناسی ما!!! این است عشق ما به ایران!!! و آنوقت سخن از گزند تعصب امید عطایی میزنیم.(نقد بر نوشته ی ثاقبفر درباره کتاب پیامبر آریایی)

در تارنمای روزنامک، در روز 5 تیر 86 شاهد مطلبی بودیم با نام «گزندهای تعصب، نقدی بر کتاب پیامبر آریایی». جناب ثاقب فر از همسانی جوانی خود و جوانی امید عطایی سخن گفته اند و به گفته خودشان کتاب آگاهی آریایی ایشان تاریخ 1400 سال اخیر ایران را نادیده گرفته است. ایشان با ذکر این گفته، امید عطایی را گذشته خود دانسته و خطاهای ایشان را به دلیل جوانی بخشودنی دانسته اند. منتها نکته ای که از نظر دور مانده این است که امید عطایی در آثارش هرگز تاریخ ایران را به دوره پیش و پس از اسلام بخش بندی نکرده و با کارد به سلاخی تاریخ و فرهنگ ایران نپرداخته است. آنچه برای امید عطایی به عنوان "تاریخ ایران" مطرح است، از نخستین سنگ نگاره های غارهای دوران سنگی و فلان کوزه شکسته تمدن مهجور فلان استان مربوط به 9 هزار سال پیش آغاز شده و تا دوران معاصر و همین امروز ادامه می یابد. "فرهنگ ایران" برای امید عطایی یعنی داشته های معنوی مردم ایران از چندین هزار سال پیش تا همین امروز. امید عطایی فرهنگ و تاریخ ایران را خطی میداند که شاید بالا و پایین رفته و به سمت و سویی منحرف شده باشد، ولی گسسته نمیشود. امید عطایی نیز حق دارد و باید مانند همه پژوهشگران دلبسته گوشه ای از فرهنگ ایران شود. ولی اگر کسی سراغ دارد که امید عطایی در کتابی یا مقاله ای یا سخنرانی به گوشه ای از ادب و فرهنگ ایران تاخته است، به من نشان دهد. مقایسه بفرمایید با دیگر پژوهشگران. گروهی دلبسته اسلامیت ایران 1400 سال اخیر شده و عنصر ایرانی یا آریایی را محکوم میکنند. گروهی چنان غرق در فضای استوره ها شده اند که اصلا دوران تاریخی ما (ماد به بعد) را شایسته ارزش و گرامیداشت نمیدانند!!! به عکس گروهی هستند که کوچکترین ارجی برای دوران پیش از تاریخ نمیدهند. چنان فضایی درست کرده اند که اگر کسی پایش را به پژوهشگاه تاریخ بگذارد مانند قطب مثبت و منفی آهن ربا به یک سو میجهد. یا میشود هوادار ساسانیان و یا اشکانیان. یا هخامنشیان یا مادها. اگر هریک را ترجیح دهد هیچ حیثیتی برای دیگری باقی نمیگذارد. ولی همین امید عطایی نه تنها برای همه دوره های تاریخ ایران باستان شدیدا احترام قائل بوده و ارزش های آنها را نمایانده است، بلکه هرجا توانسته است از سلسله های پس از اسلام (صفاریان و سامانیان و ...) تمجید کرده و حتا از صفویان هواداری کرده است. جناب ثاقب فر کلاه خویش را قاضی کنید. آیا چنین کسی مانند جوانی شماست؟ آیا چنین کسی از گزند تعصب آسیب دیده است؟ چرا به این وجه از کار او نگاه نمیکنید؟ امید عطایی به همین جا بسنده نکرده و سخن از یکی بودن فرهنگ و تمدن همه مردمان منطقه میزند. شاید بتوان این استراتژی او را افراط یا به فارسی زیاده روی تلقی کرد ولی نمیتوان آنرا "تعصب" نامید. و این از شما که به زبان پارسی خیلی خوب اشراف دارید بعید بود که کارهای امید عطایی را متعصبانه بدانید. شاید کارهای او را خوب بررسی نکردید ولی با نگاهی خوب خواهید دید که نظریات او مورد مخالفت متعصبین قرار میگیرد. مگر اینکه بگویید متعصب فقط کسی است که از ایران بگوید. خیر! آنکس هم که مدام بر ضد ایران میگوید متعصب است. آنکسی که ظاهرا از ایران میگوید ولی ایران را مصادره به مطلوب کرده است نیز متعصب است. هیچ اشکالی ندارد که شما خود را شیفته هخامنشیان بدانید. هخامنشیان هم ایرانی بودند و شیفته هخامنشیان، شیفته ایران است. ولی اینطور بی رحمانه درباره ساسانیان سخن راندن آیا منصفانه است؟ امید عطایی از این جهت الگوی خوبی است و نه دیگران. اگر دوره ساسانیان به گفته فریدون جنیدی سیاه ترین دوره ایران است (کتاب حقوق جهان در ایران باستان)، پس بدا به حال ما که آن زمان که "خودمان" بودیم سیاه بودیم و هرچه از "خودمان" فاصله گرفتیم، سفید شدیم. آیا جناب ثاقب فر همه گفته های هرودوت را دربست میپذیرد؟ تازه هرودوت معاصر هخامنشیان است و مسعودی 750 سال پس از اردشیر بابکان. آیا این است ایرانشناسی ما!!! این است عشق ما به ایران!!! و آنوقت سخن از گزند تعصب امید عطایی میزنیم.

بهرام روشن ضمیر

۱۳۸۶/۱۱/۲۰

گزندهای ناآگاهی


(پاسخ به نقد ثاقبفر بر کتاب پیامبر آریایی)

بخش نخست
۱. در پهنه پژوهش من از هر نوشتاری بهره برده ام تا از تیرگیها بکاهم. نام رضاقلیخان هدایت در کنار مری بویس نیامده بلکه در گوشه ای دیگر از او نقل قولی کرده ام. تعصب در این بود که من نیز مانند آقای ثاقب فر تنها پژوهندگان ویژه ای ـ آن هم غربی ـ را قبول داشته باشم. بیرونی و ابن ندیم آگاهی هایی ارزنده ای دارند که مری بویس و دیگران از همین آگاهی ها بهره برده اند. من در کتاب مری بویس (تاریخ کیش زرتشت) اشتباهات و داعیه های بی پایه ای یافته ام که شاید بعدها اشاره کنم. از سوی دیگر من و شما مدیون کوششهای استاد هاشم رضی هستیم؛ هرچند که ایشان نیز بدون خطا نمیباشند و من در پیوست کتابم (پیامبر آریایی) کتاب ایشان به نام «حکمت خسروانی» را نقد کرده ام. نقل قول من از فرغانی نه تنها بی ربط نیست بلکه نشان میدهد زمان زرتشت پیش از موسا میباشد.
۲/آ. درباره واژه اشا که اش یا اشه نیز خوانده میشود یادآور میشوم در زبان عربی این واژه دارای پیشینه نیست. شهر «عشق آباد» از نام «اشک» شاه اشکانی برگرفته شده و تبدیل الف به ع را در ارابه / عرابه میبینیم. ایشوع (عیسا) پیامبر مظهر عشق نیز به باور من نامش از اشای اوستاییست. (در بخش هفتم مفصل به برگرفته های مسیحیت از ایران اشاره داشته ام). در هات ۴۴ گاتها دو کلمه اشه و ارش آمده که هردو! را «راستی» ترجمه کرده اند!! در وداها «اوشس» ایزد سپیده دم و «ایشور» خدای عشق است. آیا این نمونه ها و دیگر شواهدی که در کتابم آورده ام کافی نیست و حتما باید خانم «بویس» تایید بفرمایند؟! جلیل دوستخواه درباره واژه اشا میگوید هنوز کسی حرف آخر را نزده و تعریف جامعی به دست نداده.
۲/ب. همانگونه که الله نام یکی از بتها تبدیل به خدای یکتا شده دور نیست که اهورا و هور از یک ریشه باشند. در ص ۳۱۲ نوشته ام که در استوره شناسی هور نماد اهوراست.
۲/پ. ترجمه «بخشش و شادمانی» در برابر خرداد و امرداد از آقای دوستخواه است و نه من.
۲/ت. هر دانشجوی ادبیات میداند که چند قرن است همبستگی زبانهای آریایی هند و ایران و یونان و غیره ثابت شده است. اتم در یونانی یعنی بدون تخم و هسته. (ا= نفی + تم = تهم/ تخم). در سانسکریت اوتاما یعنی انسان و میدانیم که آدم اولین بشر از هیچ تخمه و نطفه ای پدید نیامده است. آدم عبری در بهشتی خلق شد که نشانیهای تورات آن را برابر با فلات ایران میداند. با توجه به نمونه هایی بیشمار از تبدیل ت به د (تگمه/دگمه) آدم تورات همریشه با اتوم میباشد. نه آنکه توم یا دوم را به معنای دمب بگیریم!!
۲/ث. فصول ۵۸ و ۵۹ بسیار پرمعنا و راهگشاست. با نگرش به شاهنامه و آگاهی های پژوهندگانی چون کریستین سن و ویلیام واتسن و لائوفر٬ ایرانیان تاثیرات زیادی بر کشور همسایه شان یعنی چین داشته اند به ویژه از طریق قومهای سکایی و سغدی. کویاجی میگوید سلسله «جو» سکایی بود. (۱۲۴۹ ق.م) آیا دیوار چین در مرز ایران بود که هیچ تاثیر فرهنگی و دینی را شاهد نباشیم؟! دکتر مشکور مینویسد پیروان مکتب تائو از افکار مغان ایران استفاده میکردند. (ص ۳۹۰) درباره تاثیرات ایران بر شرق دور٬ توجه شما را به پژوهشهای «شهاب ستوده نژاد» جلب میکنم که توسط «آشیانه کتاب» به چاپ رسیده است.
۲/ج. آیا «چینگ» چینی به معنی تغییر و جابجایی هیچ ربطی به کلمه change ندارد؟ درباره «سنجش » فارسی یادآور میشوم حروف س به چ و ج به گ تبدیل میشوند. مگر نه آنکه چین و سین به یک سرزمین گفته میشد؟ عربها گچ را به صورت جص میخوانند و....
۲/چ. یانگ در مکتب تائو یعنی: نور و نرینگی و آسمان. در اوستایی نیز یائون یعنی آسمان و در ادب پهلوی و پارسی نیز آسمان نرینه دانسته شده است.
۲/ح. آقای ثاقب فر نوشته است: در مورد "تئو" نیز همه می دانند که هم ریشه با daeva در اوستا و "دیو" امروزی فارسی است که در زبان های اروپایی به خصوص لاتین و فرانسه تبدیل به خدا (theo و dieu )شده است. (یادداشت۲ث) پس دی که در انگلیسی dayنیز میباشد با دیو به معنای روشنایی پیوند دارد و آن دیو که معنی پلیدی و تبهکاری دارد از ریشه ای دیگر است. مانند شعر مولانا درباره شیر خوراکی و شیر درنده. درباره همبستگی دو واژه ذن و زند باید بگویم که در اوستا: ذن zan و در پارسی باستان: دن٬ به معنی دانش و شناخت است.
۲/خ. عجیب است که آقای ثاقب فر انبوهی از اسناد مورخان دوره اسلامی را نادیده میگیرد که در خوزستان بومهایی به نام هند و یا در ترکیب با آن نامیده میشدند. (بنگرید به آثار ذبیح بهروز + قصه سکندر و دارا / اصلان غفاری + چهارسو/ حسین شهیدی)
همبستگی نام و استوره آنوح (نوح) و آناهیتا یکی از دهها کشفیات من در استوره شناسی است. در کتاب نبرد خدایان (ص ۱۱۵) آورده ام که در سوریه: آنات؛ در آزتک: ناتا؛ در مصر: نو؛ در هیتی: آنوس و... در داستان «هاروت و ماروت» ایزد ناهید فرزند نوح دانسته شده و «جوالیقی» و «برهان قاطع» این نام را اعجمی به شمار آورده اند. بنابراین چنین یافته ها و دیدگاه هایی نه تنها باعث دست انداختن من نمیشود بلکه تحسین استوره شناسان را نیز برمی انگیزد.
۲/د. باستان شناسان میگویند تمدن مصر سه هزارسال پس از ایران شکل گرفته و نامها و آیینهای خورشیدپرستی مصر نیز نشانه های زیادی از تاثیرات ایرانی دارد. (بنگرید به کتاب «زمان زرتشت» اثر پرفسور کاتراک). شیر یکی از نمادهای آیین کهن میتراییست و اگر در ایران کهنتر از مصر نیست به دلیل نابودی آثار ماست.
۲/ذ. آندرآس بی ربط نگفته که چینیان پنج عنصر خود را از امشاسپندان گرفته اند زیرا هر امشاسپند نماد و پشتیبان یکی از مظاهر هستیست. نمیدانم چرا آقای ثاقب فر هر مدرک و نشانه ای که به سود ایران است (آن هم از زبان بیگانگان و نه من که متهم به تعصب هستم) همه را رد میکند!
۲/ر. استفان پانوسی بزرگترین پژوهنده در حوزه فلسفه یونان و ایران است. برخلاف نظر آقای ثاقب فر برابر «مثل» افلاتون اصطلاح «مینو» نیست زیرا کلمه مثل (به ضم م و ث) یعنی مثالها و نمونه ها؛ در حالی که مینو کلمه جمع نیست. فروهرها طبق نوشته های اوستایی و پهلوی نمونه ای مینوی و پیش آفریده از کالبدهایی مادی هستند که در آینده پدید می آیند.

بخش دوم
الف) کم نیستند کسانی که به یگانگی کیانیان و هخامنشیان اشاره داشته اند اما روش اثبات آنان از دقت لازم و بررسی گسترده برخوردار نبوده است. امیدوارم در آینده این توان و زمان را داشته باشم تا در نوشتاری جداگانه به شرح کامل یگانگی ها بپردازم. در اینجا سرنخهایی به دست پژوهندگان میدهم و از آنان دعوت میکنم افزون بر کتاب «پیامبر آریایی» به کتاب دیگرم «ایران بزرگ» نیز رجوع کنند.
۱. بهترین تطبیق از حسن پیرنیا است در کتابش: داستانهای ایران قدیم (پیوست ایران باستانی) که آورده:
کی پشین = چائش پش / اروند (آرمین) = آریارمنا / ویشتاسپ = گشتاسپ و...
۲. کیانیان و هخامنشیان دارای دو شاخه هستند. شاخه کیقباد تا کیخسرو + شاخه لهراسب به بعد برابرست با دو شاخه هخامنش تا کورش + شاخه داریوش به بعد. رقابت میان دو شاخه هخامنشی (کبوجیه ــ‌ داریوش) یادآور دلخوری گشتاسپ از توجه پدرش به کاووس زادگان است. من بی هیچ تردیدی کاووس را برابر کبوجیه میدانم. تندخویی و ماجراجویی و لشگرکشی های ایشان به آفریقا (مصر و بربرستان و حبشه) آنچنان همانند است که نمیتوان این دو را از هم جدا دانست. زمانی که هر دو در ایران نیستند٬ ایرانشهر را آشوب فرا میگیرد.
۳. در یگانگیهای بهمن پسر اسفندیار که لقب اردشیر و دستانی دراز داشت با اردشیرهای هخامنشی تردیدی ندارم. بنگرید به منظومه بهمن نامه.
۴. در اینکه شخصیت تاریخی «کی خسرو» در «کی اکسار» و «کورش بزرگ» بازتاب یافته بی گمانم. بنگرید به کتاب سیرت کورش اثر گزنوفون.
۵. قصه سکندر (آلکساندر مقدونی) و دارا (داریوش سوم) نیز سراسر با تاریخهای انیرانی همسو است.
۶. اشاره نکردن داریوش به زرتشت هخامنشی و نیز زرتشت بزرگ (سپیتمان) دارای نمونه های مشابه تاریخی چه در ایران مزدایی و چه در روم مسیحی است که بیشتر اوقات در کتیبه هایشان از پیامبرانشان سخن نگفته اند. البته اپرت Oppert معتقدست که نام اوستا در کتیبه داریوش آمده است. از سوی دیگر در متون گمشده مانوی از همزمانی زرتشت اروند (که به نظر من زرتشت هخامنشی است) با دارا (داریوش) یاد شده بود.
ب) درباره اتهام تاریخ زدایی ساسانیان به این نکات توجه کنید:
۱. کویاجی بر این باور است که بخشهایی از تاریخ اشکانیان در سرگزشت خاندان گودرز نهفته است. (آیینها و افسانه های ایران و چین باستان) و میدانیم که در شاهنامه از این خاندان به خوبی یاد شده است. مگر نه اینکه مانی و بهرام چوبین که از تبار اشکانیان به شمار میرفتند٬ در آغاز نزد ساسانیان گرامی بودند؟
۲. در مجمل التواریخ از بی توجهی اشکانیان به ثبت تاریخ یاد شده و آمده که: درست تر از همه٬ تواریخ ساسانیانست. اگر این تواریخ به دست فردوسی نرسیده گناهش به گردن ساسانیان نیست بلکه وی و یارانش به این منابع دسترسی نداشتند. مگر فردوسی چه اندازه توان داشت که همه تاریخها را گردآوری کند؟
۴. اکثر نویسندگان کنونی٬ راست یا دروغ٬ بر سنت تاریخ شفاهی در ایران تاکید دارند. به فرض اینکه ساسانیان به تحریف و حذف تاریخ پرداخته باشند چگونه است که هیچ تاریخ شفاهی از اشکانیان به دست مورخان مسلمان نرسیده؟! چگونه ساسانیان که به اعتراف پژوهندگان کنونی خویش را از دودمان هخامنشی میدانستند به قلع و قمع تاریخ نیاکانشان دست یازیدند؟!! اگر موبدان متعصب نام کورش را به دلیل زرتشتی نبودن حذف کرده اند پس چرا شاهان غیرزرتشتی که پیش و یا پس از زرتشت میزیستند نامشان مانده است؟
۵. ابومنصور عبدالرزاق توسی که دودمان خود را به سردار اشکانی تبار: بهرام چوبینه (دشمن ساسانیان) میرسانید چگونه در گردآوری شاهنامه ای همت کرد که در ستایش ساسانیان بود و چرا به تحریف تاریخ از سوی ساسانیان به ویژه در مقدمه شاهنامه ابومنصوری اشاره نشده است؟ (بنگرید به اثر دیگر من: دیباچه شاهنامه / آشیانه کتاب)
۶. اگر بنا بود که ساسانیان نام دشمنان ایران را از خداینامه بزدایند پس چرا نامهای فراوانی از دشمنان به جا مانده است؟ چگونه ساسانیان به تاریخ دستبرد زده اند در حالی که «حمزه اسفهانی» و «ابوالفرج زنجانی» با استفاده از نسخه های موبدان (درست خواندید: موبدان!) دوره اشکانی را بین ۴۵۸ تا ۵۲۶ سال برآورد کرده اند. و یا ابوریحان بیرونی از مورخی به نام «کسروی» یاد میکند که با اشتباهاتش تاریخ اشکانیان را برآشفته ساخته است.
ج) اینکه هیچ ایران شناسی وجود زرتشت های دیگر را مطرح نکرده در تناقض با نقل قول آقای ثاقب فر از میرزا آقاخان کرمانی است و از همان صفحات ۴۳۰ و ۴۳۱ پیامبر آریایی یادآور میشوم که:
۱. آبه فوشه Abbe foucher میگوید دانشمندان وجود چند زرتشت را میپذیرند و باید کوشید این زرتشتهای چندگانه را در تاریخ یافت و معاصربودن آنان با پادشاهان را تعیین کرد.
۲. مورخان کهن چون سوئیداس و پولینیوس نیز از چند زرتشت یاد کرده اند.
۳. رکن الدین همایونفرخ و هاشم رضی به زرتشت منجم در زمان هخامنشیان که غیر از سپیتمان بوده اشاره نموده اند.
د) آقای ثاقب فر مینویسد که از کتاب پیامبر آریایی نمیفهمیم پیام زرتشت چه بوده است! من از گفتار چهارم تا چهاردهم یعنی در ده گفتار به بینش زرتشت پرداخته ام (جدا از لابلای دیگر بخشها) و در شگفتم که چگونه این همه گفتار از دیدگان موشکاف ایشان پنهان مانده است.

پاینده باد ایران بزرگ
‌ امید عطایی فرد

۱۳۸۶/۱۱/۱۹

کتاب شگفتی های باستانی ایران




اين كتاب منحصر به فرد، تنها اثريست كه پرده از عجايب ايران باستان برمي‌دارد و خوانندگان ايراني را از دستاوردهاي شگفت‌انگيز نياكانشان آگاه مي‌سازد. در اين كتاب با اين زمينه‌ها آشنا مي‌شويم: بناهاي شكوهمند، غارهاي حيرت‌انگيز، گنج ها و سنگهاي مرموز، تنديس‌هاي رازآميز، جامه‌هاي عجيب، كيانيان كيهان نورد و... استقبال گسترده خوانندگان، نشانگر خالي بودن جاي چنين كتابهايي مي‌باشد. از جمله كشفيات و يافته ها مي‌توان به اين موضوع اشاره كرد كه:
(۱) ساختار هرم و زيگورات نخستين بار در ايران پي‌ريزي شد و سالم ‌ترين نمونه در ناحيه‌ي چغازنبيل (شوش) برجاي مانده است
(۲) تخت جمشيد بزرگترين مجموعه‌ي معماري در جهان باستان به شمار مي‌رود
(3) برفراز كوهپايه "تخت سليمان" رسد خانه‌اي ساخته بودند كه كل ساختمان به دور خود، ميگرديد و گنبد آن را به گونه‌اي طراحي كرده بودند كه از آن باران مي‌باريد و برق و آذرخش مي‌زد
(۴) تاق قوسي مدائن (تاق كسري) بزرگترين تاقي‌ مي‌باشد كه تاكنون در جهان بدون قالب بندي ساخته شده است
(5) آشنايي با استوره‌هايي كه از سفينه‌ هاي فضايي و سفرهاي كيهاني ايرانيان باستان ياد كرده است
(۶) پيدا شدن پيل الكتريكي (باتري) كه هنوز هم مي‌توانست جريان برق ايجاد كند؛ و يادكردي از ديگر دستگاههاي شگفت‌آور
(۷) فهرستي از اولين و نخستين ابتكارات و اختراعات ايرانيان در جهان

۱۳۸۶/۱۱/۱۷

دانشنامه ایران باستان


به نام خداوند جان و خرد
دانشنامه ایران باستان
(سرپرست: امید عطایی فرد)
۱. چرا دانشنامه؟
در فرهنگ ایرانی دانش و خرد از ارج بسیار زیادی برخوردار بوده و ایرانیان نخستین کسانی بودند که به نگارش دانشنامه ها دست یازیدند. نامدارترین و بزرگترین دانشنامه کهن جهان: اوستا میباشد که همایشی از همه ی دانشهای شناخته شده ی آن روزگار را در بر داشت. امروزه نیز بایسته است میراث ملی نیاکان خود را دوباره گردآوری و از گزند به دور بداریم.

۲. گستره ی کار
محدوده و پهنه ی پژوهشها از نقطه ی صفر تاریخ ایران تا پایان ساسانیان، و با نگرش به این مرزهاست:
* مرزهای فلات ایران (از رودهای جیحون و سند تا فرات)
* مرزهای سیاسی ایران (بستگی دارد به قلمرو سلسله ها)
* مرزهای فرهنگی ایران ( بستگی دارد به قومهای ایرانی خارج از حوزه ی سیاسی ایران)
قومها و مردمان ایرانی که در این پهنه میگنجند: ایلامیان، سومریان، کلدانیان، کاسپیان، سکاها، سرمتها، بابلیها، هیتی ها، میتانی ها، هوری ها، اورارتویی ها (ارمنیان)، کیمری ها، مادها تا ساسانیان.
(در این باره خواندن کتاب «ایران بزرگ» / انتشارات اطلاعات / برای همه ی همکاران بایسته است).

۳. زمینه ها و شاخه ها
* معماری و شهرسازی * موسیقی * اخترشناسی * ریاضی و هندسه * نقاشی * پیکره سازی * سفالگری * بافندگی * جانورشناسی * گیاه شناسی * روانشناسی و روانپژوهی (ماوراالطبیعه) * پزشکی * دین و عرفان و فلسفه * زمین شناسی * ورزش * جشن و آیین * خط و الفبا * زبان شناسی * شعر و ادب * بازی و نمایش * استوره شناسی * جامعه شناسی * حقوق * پوشاک و...

۴. گزینش و انتخاب رشته
هر فرد میتواند زمینه و موضوع دلخواهش را آزادانه برگزیند. برای پیوستن به ما هیچ شرط سنی و تحصیلی و عقیدتی در میان نیست. تنها شرط: داشتن عشق و تعهد و انجام برنامه هاست. کسانی که به اینترنت دسترسی دارند میتوانند در هر شهر و کشوری که هستند وارد همکاری شوند.

۵. روش و شیوه ی پژوهش
· نقل قول و یادداشت برداری باید بدون هیچگونه دستبرد و ویرایش انجام شود.
· در آخر و پای هر یادداشت، نام کتاب و شماره صفحه ذکر شود. (برای نمونه: ایران بزرگ، ۳۴)
· شناسنامه و مشخصات کامل کتابهای مرجع در یک صفحه جداگانه نوشته شود.
( نام نویسنده، مترجم، نام ناشر یا نام تارنما / وب سایت، نوبت چاپ، سال چاپ)
·
دو کتاب کلی و سودمند: تاریخ علم در ایران (مهدی فرشاد) + سهم ایران در تمدن جهان (حمید نیرنوری)

۱۳۸۶/۱۱/۱۶

چیستانهای یک دیباچه




گفتگوی شهداد حیدری با امید عطایی فرد درباره کتاب دیباچه شاهنامه

پرسش: برخی می پندارند که درجهان مدرن و فرامدرن امروز،کارکرد اجتماعی متن های پیشینیان همانند شاهنامه به پایان رسیده است. دیدگاه شما دراین باره چیست؟
پاسخ: یکی از گویندگان این دیدگاه، شادروان استاد مهرداد بهار بوده است. و جالب اینجاست که خود ایشان سراسر زندگیش را به فرهنگ کهن ایران و شاهنامه پرداخت. کم نیستند اندیشمندان و نویسندگانی که وارون چنین دیدگاهی (پایان کارکرد اجتماعی متنهای کهن) از میراث فرهنگی به هر گونه که باشد (نگاشته ها و پیکره ها و آیینها و...) بسان نیرودهنده و قوت قلب نسل جوان در جهان جدید سخن رانده اند که برای نمونه میتوان به نوشتارهای استاد ندوشن اشاره کرد. ابزارهای مادی انسان دگرگونیهای بسیار یافته (لامپ به جای چراغ نفتی یا خودرو به جای اسب...) اما انسان امروز مانند هزاران سال پیش نیازمند همان میراث مینوی (معنوی) میباشد. او هنوز به مهرورزی و دوستی و شادکامی و دانش و خرد نیاز دارد. آیا چنین چیزهایی در شاهنامه نیست؟ آیا در کشورهای پیشرفته نمیبینیم که از یکسو نمایشها و داستانهای مدرنشان درباره مسایل انسانیست و از سوی دیگر با چه گرمی و دلبستگی یکایک آن کشورها به استوره ها و تاریخهای دیرین خود چسبیده اند؟! دیدگاه من این است که نوگرایی نباید دیرینه‌های ارزشمند را نفی کند و نادیده بگیرد بلکه مانند جهان غرب میتوان پیشینه ها را با زبان و نگاهی نو (مانند فیلم سینمایی یا کارتون) ارایه داد. البته به شرط آنکه بسان سریال «چهل سرباز» آن بلاها را بر سر فردوسی و شاهنامه نیاوریم.

پرسش: آیا پایگاه طبقاتی فردوسی (وابستگی او به طبقه دهقانان ) دربازگوئی و روایت حماسه ایران تاثیرگذاربوده است و یا فردوسی تنها یک گزارشگربی طرف است ؟
پاسخ: بی گمان فردوسی بزرگ همانگونه که خودش نیز اشاره کرده با امانتداری کامل و بی هیچ دستبرد در وام گرفته های شفاهی و کتبی اش، برترین شاهکار ادبی دنیا را سروده است. و از آنجا که به روال نیاکانمان، به همه مردم از هر قشر و طبقه ای ارج و احترام مینهاده، پیشه ی او هیچ ربط و تاثیری در سرایش شاهنامه نداشته است. به ویژه که دهگانان ایران پس از آشوب تازیان، دیگر از آن پایگاه برخوردار نبودند و میدانیم که خود فردوسی از تنگدستی اش در رنج بوده است با این همه، بسی شگفت آورست که پیر توس را زن ستیز و یا فئودال و یا تحریف‌کننده خوانده اند بی آنکه بخواهند بدانند فردوسی تنها و تنها راوی است و بس. میتوان این نگره ها را برخاسته از منافع فردی و ایدئولوژیک فلان افراد دانست اما عجیبتر اینکه گاهی کسانی سخنهایی نادرست و ناشایست میگویند که از ایشان انتظار نمیرود زیرا به عنوان محققینی شاهنامه شناس و ملی گرا مطرح شده اند. برای نمونه آقای مرتضا ثاقبفر برخلاف آنچه که فردوسی و دیگر فرزانگان دیروز و امروز باور داشته اند، در مقاله ای به نام «بن بست کيخسرو و فساد قدرت سياسي» اساس و ساختار پادشاهی در ایران باستان را فاسد و مستبد دانسته و یا در کتاب «شاهنامه فردوسی و فلسفه تاریخ ایران» با اشاره به شعری مینویسد که دیدگاه انوشیروان بازتابنده ی اندیشه ی خود فردوسی است و فردوسی از اصطلاح «کن فیکون» قرآن الهام گرفته! (ص ۱۵۸ به بعد). و نیز مینویسد که فردوسی از گزارش گاهانی درباره هدف آفرینش آگاهی ندارد و افسانه های مزدیسنایی مانند بن دهش را نمیپزیرد! و یا اعتقادات اسلامی فردوسی بر باورهای زرتشتی چیرگی دارد. و یا شیعی بودن فردوسی مسلم است. (ص ۱۵۹ به بعد) من (عطایی) در کتابهایم (آفرینش خدایان و پیامبر آریایی) خودبخود چنین دیدگاه های گمراه کننده‌ای را رد کرده‌ام و در کتاب «دیباچه شاهنامه» سیمای راستین فردوسی و باورداشت و جهانبینی او را نشان داده ام. به ویژه بیتی را پیدا کرده ام که از چشم همه به دور مانده بود:
در اورمزدی به پیش آورم/ سخن برره دین و کیش آورم

پرسش: باورشما این است که گزارشگران داستانهای حماسی ایران کسانی چون «ماخ» و «شادان برزین» بوده‌اند. این سخن چه بسا پذیرفتن داوری کسانی باشد که فردوسی را نظم دهنده روایتهای شفاهی وسینه به سینه می دانند. به گمان شما فردوسی تا کجا وامدار روایتهای شفاهی است؟
پاسخ: در این باره در کتابم (دیباچه شاهنامه) روشنگری کرده‌ام. در اینجا یادآوری میکنم که استاد توس تنها به منابع شفاهی تکیه نداشته و از نامههای پهلوی نیز بسی بهره برده است. برای نمونه همسر بزرگوار فردوسی (بت مهربان) داستان «بیژن و منیژه» را برایش از متن پهلوی میخواند تا استاد به شعر درآورد. برخلاف نظر بیشتر نویسندگان معاصر، نشان داده ام که تاریخ‌نویسی (سنت کتبی) در ایران پیشینه اش به زمان پیدایش الفبا در همین سرزمین میرسد و دیگر نباید این دروغ را تکرار کرد که ایرانیان تاریخ کتبی نداشته اند. خنده دار است که چشم بر سنگنبشته ها بسته اند (نگاشته هایی که همانندش در یونان و روم نیست) و فراموش کرده اند که مورخان کهن بیگانه بارها سرچشمه های خود را دفترهای ایرانی ذکر کرده اند.

پرسش: درکتاب خود پرسشی را پیش کشیده اید و نوشته اید که "آیا شاهنامه ابومنصوری به زبان وخط پهلوی بوده است ؟". به نظر می آید که لزومی نداشته بانیان شاهنامه ابومنصوری بخواهند زبان پهلوی را برگزینند درحالی که فارسی دری، زبان جاری آن سده ها بوده است. نظر شما چیست؟
پاسخ: شاهنامه ابومنصوری از سوی چهار موبد بزرگ نگاشته میشود و میدانیم که موبدان به زبان پهلوی مینوشتند. مانند: فرنبغ دادگی، زادسپرم، آتورفرنبغ فرخزادان و... از سوی دیگر، خود فردوسی در دیباچه میفرماید که دوستش به او میگوید
نبشته من این «دفتر پهلوی»/ به پیش تو آرم نگر نغنوی
گشاده زبان و جوانیت هست/ سخن گفتن «پهلو»انیت هست
اینکه گمان شده شاهنامه ابومنصوری به زبان پارسی بوده به دلیل مقدمه ای منسوب به آن است (مقدمه ابومنصوری) ولی من با دلایلی که در کتابم آورده ام، این متن را گزارشی بر شاهنامه ابومنصوری و نه مقدمه آن میدانم.

پرسش: دیدگاه شما درباره فردوسی وشاهنامه، ویژه و خاص است وچه بسا با نظرگاه برخی از شاهنامه شناسان، همسانی کمتری دارد، مثلا: درگذشت فردوسی را پیش از سلطنت محمود غزنوی قلمداد می کنید و می نویسید بیت هائی را که فردوسی درستایش امیرنصرسامانی سروده بود بعدها به نام محمود کرده اند. اگر این سخن درست باشد پرسیدنی است که برای غزنویان که همواره با شاهنامه ستیز و دشمنی داشته اند چه سودی داشت که بخواهند کتابی را که سراسر، ستایش فر و فرهنگ ایران و نکوهش انیرانی است به نام محمود ترک نژاد کنند؟
پاسخ: از پیشگامان این شک تاریخی استاد ذبیح بهروز بوده و رهروان او (رکن الدین همایونفرخ، محمودی بختیاری، ش. پرتو، هوشنگ طالع و...) نیز در این باره افشاگریهایی داشته اند. من در کتابم در گستره ای بیشتر از این استادان به کنکاش پرداختم و در پاسخ شما بر این باورم که دستهای دو رقیب سامانیان در شاهنامه دیده میشود: یکی فرقه اسماعیلیه که بیتهای شیعی و نیز هجویه سلطان محمود را وارد شاهنامه کرد و دیگری عوامل غزنویان که مدیحه هایی دروغین از زبان فردوسی برای محمود به شاهنامه افزودند. هر دو رقیب با این کار موجب ماندگاری شاهنامه در پوشالهای خودشان شدند که اینک باید از سربستگی بیرون بیاید. محمود غزنوی که مادری زابلی داشت، یکسر با ادب پارسی مخالف نبود و از شاعران پارسی سرای دربارش پشتیبانی میکرد. درباره زمان فردوسی نیز از زاویه های گوناگونی بررسی کرده ام و برای نمونه یادآوری میکنم در میان دستنویسها کهنترین تاریخ پایانی شاهنامه سال ۳۷۴ قمری است و فردوسی واپسین سخنی که از سن خود دارد ۷۶ سالگیست. با یک تفریق ساده، سالزاد او برابر ۲۹۸ قمری میشود. و یا روایتیست که شیخ کرگانی که از خواندن نماز بر جنازه فردوسی خودداری کرده بود در سال ۳۸۱ قمری مرده بود. قدرت گیری محمود تازه از سال ۳۹۰ به بعد آغاز میشود. در نهایت هیچکس تردیدی ندارد فردوسی از آغاز شاهنامه سرایی، قصد تقدیم آن به محمود را نداشته زیرا هنگامی که سرایش شاهنامه را شروع کرده محمود یا به دنیا نیامده و یا کودکی بیش نبود!!

پرسش: با همه دلیل هائی که درکتاب شما برشمرده شده بازپذیرش این سخن برای من دشوار است که دیباچه شاهنامه به نام امیران سامانی بوده باشد به این سبب که تا آنجا که من می دانم در هیچکدام از کتابهای پیشینیان به این موضوع اشاره نشده است؟
پاسخ: اگر به دیگر پژوهشهایم نگاه کنید درمی یابید که بزرگترین ویژگی آنها دوری از تکرار مکررات و کوششی پردامنه برای پاسخ به چیستانهای ناگشوده بوده است. من سرنخهای بسیار مهمی درباره شاه میهن پرست (امیر نصر سامانی/ ۳۰۱ تا ۳۳۱) به دست آورده ام و این مدارک زمانی بهتر دریافته میشود که زایش فردوسی را نه در سال ۳۳۰ قمری بلکه دستکم سی سال پیش از آن (حدود ۳۰۰ قمری) بدانیم. فهرست وار باید بگویم که:
یک) در دیباچه آمده پس از ترور دقیقی و نافرجام ماندن شاهنامه، فردوسی« سوی تخت شاه جهان» روی کرد. همه ی محققان قبول دارند که در آن اوایل کار، شاه جهان را نمیتوان محمود غزنوی دانست. او کیست؟ رودکی همین زبانزد (شاه جهان) را برای امیر نصر به کار برده است.
دو) باز در دیباچه شعری آمده که آن را درباره برادر محمود غزنوی میدانند که او هم نامش «نصر» بود. ظاهرا درباره محمود میخوانیم:
نخستین برادرش کهتر به سال/ که در مردمی کس ندارد همال
به گیتی پرستنده ی «میر نصر» {نسخه بدلها: فر نصر} / زید شاد در سایه ی شاه عصر

پرسش من این است که چگونه «نصر» برادر سلطان محمود پرستنده و ستاینده فره خودش است؟!!! مگر آنکه بگوییم این شعر درباره یکی از برادران نصر سامانی است که خودش را پاسدار برادر تاجدارش میدانست.
سه) نوح بن منصور (نوح دوم سامانی/ ۳۶۶ تا ۳۸۷ قمری) لقب ابوالقاسم داشت و در سکه ای از او به تاریخ ۳۸۶ قمری، در یک روی سکه نام شاه سامانی و در روی دیگر آن : «الوالی سیف الدوله محمود» نقش شده است. لقب ابوالقاسم بعدها به محمود داده میشود و آن ابوالقاسمی که در شاهنامه ستوده شده همین نوح بن منصور است و نه محمود!
ابوالقاسم آن شاه پیروزبخت/ نهاد از بر تاج خورشید سر
چهار) نظام الملک در کتاب «سیاست نامه» با اشاره به القاب امیران سامانی آورده که: نوح را شاهنشاه خواندندی.
بدین نامه من دست بردم فراز / به نام شهنشاه گردنفراز
جهاندار ابوالقاسم پر خرد/ که رایش همی از خرد برخورد
پدر بر پدر بر، پسر بر پسر/ همه تاج دارند و پیروزگر
بیت آخر نشان میدهد که شاهنشاه ابوالقاسم همان نوح است که پدرانش تاجدار بودند و نه محمود که خود و پدرش غلامزاده بودند!
پنج) در کتابهای «سیاست نامه» و «تاریخ گزیده» و «حافظ ابرو» آمده که محمود غزنوی: کوسه، زردروی، درازگردن، کریه اللقا و آبله روی بود. مقایسه کنید با این اشعار:
ستاییم تاج شهنشاه را / که تختش درفشان کند ماه را
خردمند و «زیبا» و چیره سخن / جوانی به سال و به دانش کهن
باز هم پیشنهاد میکنم که خوانندگان ارجمند کتابم (دیباچه شاهنامه/ گزارش و ویرایش) را بخوانند.

پرسش: باور شما این است که فردوسی واژه تازی به کار نبرده است مگر آنکه نامی ویژه بوده باشد ، شاید این ویژگی بسیاری از کتابهای فارسی آن روزگار است که بسامد واژه های تازی آنها بسیار اندک است. اما پرسش این است که چه بایستگی و ضرورتی فردوسی را وادار می کرد که تا این حد نگاهبان زبان فارسی باشد؟
پاسخ: هویت ملی و ناسیونالیسم ایرانی پیش از اسلام بطور کلی بر سه پایه بوده؛ یکم: نظام پادشاهی که شهریار آرمانی اش کورش / کیخسرو به شمار میرفته. دوم: دین ملی (مزدیسنا) که پیامبرش زرتشت بوده. سوم: زبان فراگیر و رسمی کشور که پهلوی بود. پس از بلوای تازیان و البته با پیش درآمد مانویان و مزدکیان جمهوریخواه و جهان وطنی، دو رکن نخستین فرو میافتد و سومین پایه که اینک زبان پارسی بود، میبایست به تنهایی بار امانت را بر دوش نگه دارد. اگر زبان پارسی در برابر عربی شکست میخورد به سرنوشت مصر و شام دچار میشدیم زیرا تعویض زبان برای هویت ملی بسیار خطرناک و مرگبار است. در این باره بنگرید به اثر ارزشمند شاهرخ مسکوب: هویت ایرانی و زبان فارسی.
افراد انگشت شماری که با ویژگیهای مانترا و نیز رابطه ی متقابل زبان و اندیشه آشنا هستند، زبان پارسی را توانمندترین و زیباترین و سازنده ترین زبان برای شکوفایی بینش میدانند. این زبان صرفا یک زبان محدود قومی نیست و بزرگترین میراث فرهنگ بشری به شمار میرود. تنها زبانی بوده که توانسته مکاشفات و اشراقات بیان نشدنی عارفان را بازگو کند و برای همین، ستاییده ی شمس تبریزی بوده است. پیام فردوسی این بوده که همانگونه که در درازای هزاران سال ما از تازیان بی نیاز بودیم، هنوز هم بی نیاز از «لغات صعب وثقیل» آنان، میتوانیم به زبانی ناب و ناآلوده سخن برانیم. / درود بر فروهر فردوسی