۱۴۰۴/۱۰/۱۹

اهو نود گاه - ۲ - سرایش هیربد سوشیانت مزدیسنا

هات ۳۰ یسنا

.

اینک سخن ز مینو، گویم از آن دوتا را

آنان که خواستارند، آموزه‌ی خدا را

مزدا ستوده باشد، از بهرِ آنچه چیدَست

گردد به یسن ِ من هم، بهمن همی دل‌آرا

خوب ُ مهین ُ والا، دانش: نهادِ مزدا

آرَد به دیده‌ی ما، آن روشن ِ اشا را

بر این سروده‌هایم، هم گوش ِ خود سپارید

با بهترین ِ بینش، سوزان شود شما را

باشد منش: گزیند، باور به داوریها

تا مرد ُ زن شناسد، «تنّ ِ پسین»: بها را

آنگه که انجمن هست، گسترده وُ مهانه

هرکو بِسَنْجَدَش این، بْو بُرده آشنا را

آن مینوان ِ همزاد، یادش نخستِ خُفتار

نیک ُ بدِ منش‌ها، گردیده آشکارا

خوبان ُ پارسایان، شیوه: درستی دارند

اندر منش وَ گویش، کردارِ سازگارا

دانا سوی وهومن، نادان سوی اکومن

آن است بهشتِ نیکان، دوزخ شود بَدا را

آنگه که آن دو مینو، جَستند همی به پیکار

پیشش زِ هَر پدیده، از سر بشد به پا را

آن یک: بداده گیتی، دیگر: زدوده جانان

اندر نبردِ هستی، سزا وُ  نا-سزا را

هموندِ هر دروغی، فرجام ِ او پلشت است

باشد بهین سرای‌اش، آن رهروِ اشا را

آیا از آن دو مینو، باور: که؟ را دروغ است

ورزنده‌ی بدیها، بازنده گشت ُ زارا

آنکس که با اشا شد، «مینو سپند»: خدا شد

خرسندیاش اهورا، پوشش چو سنگِ خارا

با شیوهای فراخور، شایسته است ُ درخور

شادان شدش ازیشان، مزدای داد-آرا

آیا پرستش ِ دیو، دَبّه نه‌باشد ُ ریو

دور از دُرستی بینم، این پیشه، ناروا را

پُرسنده‌ام وَ جویان، ناباورم به دیوان

آن «بدترین منش» را، خشم است ُ هم «هوا» را

تند ُ دَوان شتابان، آلوده کرده هستان

یاد آر از «گیومرت»، مرگش بُود چه‌ها را

جویای این جهانند، شهریور ُ وهومن

اشّا به همرهی‌شان، کالبد دهد نوا را

«آرامش ِ سپنتا»، مادر بدین زمین است

مهر است ازو وُ ایشان، این زندگی-سرا را

همچون زمان ِ آغاز، آهن شود گدازان

دلبستگان ِ مزدا، آسان که رَهگـُزارا

اندر خَمِ فَرَشگـَرد، آنکو به دیو ُ کین است

گامش به هر گناهی، پادافره: روا را

مزدا ز شَهرِوَر: تو، از بهمن ِ تو: پرتو

درسم دهید سراسر، ویدای روشنا را

باشد که با اشا هم، ایشان ببوده هَمدَم

داده به دستِ ایزد، بندِ دروغها را

از تو شَویْم دوباره، با ساز ُ کارِ تازه

مزدا چو هست اهورا، مست ِ مِی ُ بهارا

بارَنده چون اشا شد، اندیشه در خدا شد

دانش: گمان زداید، چیستای پُر زِ بارا

باید که بر دروغان، بشکسته سَر زِ نیکان

بسپرده بر سپارش، پاک از همه دغا را

با آرزوی یوغش، آنکه بُود دروغش

هر آن به ما برآید، آن گاهِ دلگشا را

بهمن، اشا وُ مزدا، سازندگان ِ فردا

هستی به نیکی بخشند، نام ِ سخنسرا را

.

هات ۳۱ یسنا

.

تا که آیین ِ شما، باور ُ یادم باشد

سخنانی بسرایم که سرای‌ام باشد

بِرِسانم به آن گوش که پندم نه‌شنید

تا بسنجد وَ بیاموزد ُ شادم باشد

که مبادا که به آیین ِ دروغ دَرمانَد

چو ز دیوان: تَبَه ُ، اشّه: به دادم باشد

آن که پردیس ُ بهشت است سرای ُ دل ِ او

دل سپارد چو به مزدا که به مُزدَم باشد

دست ُ انگیزه نه‌دارم که به هر بیراهه

پس چه بهتر ز شما راهی به راهم باشد

که اهورا به مَنَست آن رَد ُ هم مَزدایَم

خوش ُ بد را دو گروهان، به شناسم باشد

خوش به آنکو، ز اشا، زیستن ِ راست آموخت

آتش ِ مینوی‌اش هم‌چو چراغم باشد

تو چو گلچین بکنی پند ُ نَویدَت بر ما

وَه که خشنودی ُ خرسندی به باغ‌ام باشد

تو چو گویی که چه پاداش ِ خوش ِ دانایَست

که دهان ُ که زبان ُ لبِ تو، دَم باشد

من ز مزدا چو که ویدایم ُ بیدارکنان

زندگان، آن بگرایند که بخواهم باشد

یاد بادا ز اهورا وُ اشا، بهمن را

«اَشَیُ»، «آرَ-مَ‌ئیتی» که نگاهم باشد

من برای خود ُ خویشان ُ سراسر خوبان

بهترین‌ را چو بخواهم‌ش، به کامم باشد

بشود اوج ُ فزاینده، همم شهریور

زدن دیو ُ دروغان که به زورم باشد

آنچه باید که بچینم ز اشا با من گو

ز وهومن چه دهش هم که بدانم باشد

چو رسد یا نه‌رسد آنچه به من فرجام است

من به دیده بنَهَم چونکه دُرُستَم باشد

تو بگفتی که به هستی، بهشتش ببُوَد

آن که بیننده وُ گوینده‌ی رای‌ام باشد

تا به خُرداد ُ امرداد ُ اشا، رَه یابد

او که آماده، همان مَنثَر ِ پاکم باشد

تا ز مزدا گـُزَرَش سوی وهومن گردد

ز شهِ شهرور است آن که شکوهم باشد

آری از منثر ُ اندیشه، نخست شد روشن

تا روان گردد ُ رویان که فروغم باشد

خوش و خُرّم، خِرَدِ ذاتِ خدا در کار است

منش ِ مزدا «وَهیشْتای‌اَشا»یَم باشد

تاکنون رشدِ درخشنده‌ به مینو چو شود

بر همان بود اهورا و ُ همان هم باشد

یاد آرم که تو اندیشه‌ی پیشین بودی

که سرآغاز و جوانتر ز جهانم باشد

به من ُ هم به وهومن، پدری پایایی

که در اندیشه‌ی یزدان، به تو چشمم باشد

من بگیرم به درستی، رهِ دادارِ اشا

که در آن شیوه‌ی هستی، اَهورَم باشد

مْی‌ْبدانم که سِپَندارمَئیتی از توست

ز تو گیتی شده پیکر که خدایم باشد

ز تو «مینْوْی ِ خرد»، راه به سویم بنمود

که رَوَم یا نه‌رَوَم آن که شبانم باشد

آنکه بایسته، برآورده شود از رادان

او همانا که نکو رهبر ِ نامم باشد

ای اهورا که اشا را تو نمودی سَروَر

تا مبادا ز فریبنده به چاهم باشد

ز وهومن چو بدانم که سخن‌چین که بُود

نه به نیکی بکنم یاد ُ نه بَهرَم باشد

به سرآغاز که گیتی ز تو در پیکر شد

به تن ِ من: خرد، اندیشه وُ دینم باشد

هوش ُ روشن‌شدگی، شیوه‌ی گفتارت باد

آنچه باور به زبانم که بخواهم باشد

آن برآورده‌ی آوای دروغین-گفتار

یا هر آن کس که مرا گفت ِ دُرُستم باشد

آن که نادان ببُوَد، آن که دگر دانایست

به گمان، زآن دو شَوَم کیست که نزدم باشد

من بپرسم که ز «آرمیتی» چه در دل دارم

که به اندیشه، همیشه، به گواهم باشد

یا فرا پُرسَم از آن چیست نمایان ُ نهان

که ز مزدای اهورا چو به رازم باشد

ز چه بوده گـُنَه ُ کاستی ُ پادافَرّ

یا چه را مهتر ُ پاداش ز بختم باشد

چشم ِ رخشان ُ نگهبان که اشا دارایَست

نِگـَرَد آنچه سراسر که به دیدم باشد

ای اهورا ز تو پُرسم که به من برگویی

هر چه بودست ُ دگر هر چه که دانَم باشد

خواهش ُ داد ُ دهش، بهرِ نکوکارست چون

رزم ِ مزدا به دروغان که به کارَم باشد

کیفرش چیست که شاهی به دروغین بشود 

که بِدان شیوه‌ی دشمن، نه پناهم باشد

ای اهورا هنرش نیست چو زیستن که به سود

نه سزاوار ُ نگهدارِ سرای‌ام باشد

رمه وُ مردمِ بی‌دیو ُ دروغ، بیزارند

که گسسته ز گناهش، دل ِ زارم باشد

باز پُرسَم که چه‌سان، مژده، سزاوار دهی

آن که را شاهی ِ شایسته به خان‌ام باشد

به همه شهر ُ دِه ُ کشورِ ما شورانگیز

شیوه مانند اهوراست که شاهَم باشد

آن کدامین ز اشایان ُ دروغان، بهتر

که گراینده‌ی مزداست که جاهم باشد

او که ویداست به بیداری ُ دانش، سخنش

یا که نادان که فریبنده‌ی خام‌ام باشد

ز تو مزدای اهورا بیاموزم من

که وهومن به فرهمندی، فرازم باشد

نه‌سپارید به مانترای دروغین هم گوش

که به آموزه‌ی بد، دشمن ُ مرگم باشد

کشور ُ شهر ُ دِهستان، دگر دوده‌ی من

استوارست اگر سازِ نبَردم باشد

کیست بیدار به مانترای اشا گوش دهد

تا بداند که به هستی، چو پزشکم باشد

سخن ِ راست، شَه است بر سرِ هر گفت ُ زبان

آذرِ سرخ ِ خدا، داد ُ تَرازَم باشد

او که رخ را به اشا آرَد ُ راستی، سِپَرَد

پس درخشندگی‌اش نیست دَمی کم باشد

آن که وارونه نشانیده نشان را به دروغ

چه درازست که همی شیون ُ در تَم باشد

دشمنان ِ خرد ُ روشنی در افسوس‌اند

که به دورند از آن شیوه که دین‌َم باشد

چو «امرداده» وُ «خورداده» بداده مزدا

پُر ز اشّا بشود آنچه سُروشَم باشد

تا بپایند همی شهرِوَر ُ بهمن، من

که از آن شیوه‌ی شیوا، چو خوراکم باشد

چیست آن چیزِ نکو، کو که خداداد بُوَد

که ز شهرور ُ بهمن، نه سرابم باشد

من ز آوای اشا، راه به مزدا شنَوَم

تا که شایسته‌ی او شیوه وُ ارج‌ام باشد

.

اهو نَوَد گاه - ۱ - سرایش هیربد سوشیانت مزدیسنا

سرآغاز

.

گاهان که زراتشت ِ سپنتمان به‌شنود

ایزدش همچو سروش، آمد ُ گفتش به سرود

هر یکش واژه، نشان بود به سالی که گزشت

ز سرآغاز که شد تازش اهرمن ُ دود

سالها: شش به هزار، ششسد ُ شست، شش به شمار

پس ِ آن سال، بسی خرمی ِ ما بزدود

پنج گاه، خوانده: «وَهیشت ایشت» ُ «وهوی خَشتَر»

سه دگر نام: «سپنتامَد» ُ «اَشتود»، «اَهْنود»

که به هر واژه، همان گاه به آغاز شود

پنجه چون گاه ِ شبانروز، چه بیدار ُ غنود

چه نکویست به گهنبار بخوانیم ُ دگر

پنجه روزی که به پایان همه سالان بود

گاثه اندر دو جهان، بوده به هر پاک‌روان

خورش ُ جامه‌ی نیکو که چو مینو بنمود

یک ُبیست واژه چو مانترای «اَهْوْنْوَر» گردید

گاثهها هم به همان بخش ُ شمارش، پُر سود 

.

اهو نَوَد گاه

.

.

هات ۲۷ یسنا؛ بند ۱۳

.

یَتا اَهو وَئیریُو

اَتا رَتوش. اَشات چیت. هَچا

وَنگهِئوش. دَزدا. مَنَنگهُو

شیَئُوتَنَه نام . اَنگِه اوش. مَزدایی

خشَترِم چا. اَهورایی آ

ییم . دریگُوبیُو. دَدَت. واستارِم

.

یازم اینک به اَهو، سرورِ هستان ُ فرای

ایدون آنَک که رَد و رهبر من گشته اشای

دست به دست داده همی بهمن ِ نیکو به منش

شیوه‌اش زندگی خوش که ز مزدای خدای

شاهی ِ خوب ز شهرور است اندر به پناه

ز اهورا که به درویش بدادش به سرای

.

هات ۲۸ یسنا

.

هان، یازم به نمازم که دو  دَست، ایستان است

سوی «مینوی سپند» است که جهان، بالان است

بوده مزدای اهورا زِ همه پیشاپیش

خرد از بهمن ُ شیوه ز اشا، شادان است

چونکه خشنودی ِ گیتیست به کردارِ دُرُست

به روان ُ به تن ُ جان ِ جهان، نازان است

به تو مزدای اهورا که همی جویانم

دو جهان را، ز وهومن به من ُ یاران است

آنچه در گیتی ُ مینو ز اشا دارم من

مژده، آیَفتِ رَه‌اَم، فرّهی بیپایان است

به تو اشّای وهیشتا که سخن می‌بافم

ز وهومن کنمش یاد که پیشدادان است

ز تو مزدای اهورا وَ همان شهریور

که نه‌میرد دو جهان چونکه همی افزان است

رامش ِ من زِ سِپَندارمَئیتی چو بُوَد

به زبان ُ سخن ِ من، همگان، مهمان است

چو روانم به گـَرودمان بخواهد گشتن

ز وهومن، دهش ِ راهِ اشا آسان است

من که ویدای اهورا بِدان شیوه شدم

خواهم آموختن ِ آنچه توانم آن است

تا بکوشند به هرگاه ُ زمان هم، همگان

به درستی که گزرگاهِ اشا آنسان است

شود آیا که اشا من زِ تو، هم دریابم

یا ز بهمن به من آیا که چه سان فرزان است

راهِ مزدای اهورا چو نمودست سروش

به مَهین مَنثَر ُ پاسخ به دَدان، گویان است

تو بیا بهمن ُ همراهِ اشا با من باش

ز شما آن دهش ِ راست، چه جاویدان است

تو بگفتی به زراتشت، اهورامزدا

و به ما آنچه که والا وُ بسی رامان است

تا که بر دشمن ُ هم دیوپرست چیره شویم

بدهید بهمن و اشّا هرآنچ سامان است

تو سپندارمَئیتی که ز بهرِ ویشتاسپ

ارمغانش بدهی آنچه ورا خواهان است

هرچه مَنثَر که ز دستورِ تو بودست مزدا

شنویم آنچه به ما وُ دگران، فرمان است

که تو شاهی ُ شهنشاه، همه شاهان را 

هرکه شد بندهی تو در ردهی رادان است

زآن بهشتی که تو داری، نه‌باشد بهتر

که ز اشّای وهیشتا به هم جوشان است

من نیازم به اهورا چه شوری دارد

که به «فرشوشتر»، آن شیرِ نر و یاران است

بس که بهمن که بسا نیکمنش داردشان

که سراسر به همه، در همه گـَه، رهبان است

ای اهورا نه تو را نیز اشا را هرگز

نه به آزار شویم زآنکه ز ما شایان است

ما شما را بستاییم به بس شیفتگی

که به شهریورِ پر زور ُ به گوش‌داران است

چو بدانی که بدارند همی دانش ِ راست

تو به آنها بدهی آنچه که با ایشان است

ز تو سرشار ُ پُر است کام که ایشان خواهند

چو شنیداری، که را فره‌ی تو جویان است

من بدارم ز وهومن وَ اشا، پا بر جا

تا بیاموزی مرا آنچه ز پیشکاران است

که بگویم چه شنیدم ز دهان ِ مزدا

که به اندیشه‌ی تو، رازِ جهان‌داران است

..

هات ۲۹ یسنا

.

به شما گیتی بگِریَد، وَ روان‌اش گویان

که: چرا داشته‌ای پیکرِ من را پویان

از برای چه تراشیدی و جانم دادی

که چنین بسته‌ی کین، من بشدم از دیوان

خواهم از ریمن ُ خشم، خوی ِ بد و تندیها

که رهانی تو زِ دَرّیدن ِ این نا نیکان

نه مگر پاس ُ پناهی ز شما هیچت نیست

که نمایی به من، او را که نکو پاس است آن.

پس بپرسید تراشنده‌ی گیتی ز اشا:

تو به گیتی که شناسی چو رد ُ رهبانان

که ورا شاهی ُ خوشّی ُ توانش بادا

تا جهان را چو یکی دایه بُود جان‌افشان

آن که روشن ز اهورا وُ به هستی باشد

شکند خشم ُ دروغ، دردِ همه بدخواهان.

پاسخش گفت اشا: نیست کسی سَر شکند

نه بُود دوست که دشمن بزند در کیهان

که ز ایشان نه‌شناسم که شود در پیکار

نه هماوردِ نکوکار که اندر میدان

چو شتابنده نهادی تو به دوشم کارش

پس بباید که به یاری بگشایم به زبان

تا که مزدا سخنش باری به یادم بادا

آنچه ورزید چو در پیش، همان است فرزان

دیوی وُ مردمی، هرکس که ازین پس ورزد

ناگزیرست ز اهورا که چه خواهد پایان.

پس به دستانی که ایستنده به سویت باشند

ز دل ُ جان به اهورا بکنم آفْریْ‌نان

نه‌شود درد ُ زیان بر سرِ هر نیکوکار

آن که زاینده‌روان، گیتی ز مزدا پُرسان:

که نه‌خواهم که به من زیست کند دیو ُ دروغ

نه به نزد ُ نه به پیرامون ِ آن پادوسبان

آمد آوای اهورا که همان مزدا بود

کو بداند که چو بافد همه را بس شایان:

نه یکی جان ِ جهاندار، بدارم اکنون

و نه آن راهبرِ راهِ اشا در هستان

که تو را پاس ُ پناهش بنمایم گیتی

چونکه آورده تو را وُ شده‌ام پیکربان

تا که پیشکش به اهورا همانش مانتراست

بِتراشَد ز اشا آنچه به اویست جوشان

چو ز شیری که ز مزدا به جهان، شیرین است

خورش و نوش چو دانش بشود بس افزان

تو وهومن، چه کسی، رای ُ پسندت داری

که به مردم بشود یاور ُ پشتش یاران؟

ز وهومن به اهورا چو برآمد پیغام

ز زَراتُشت بگفت، آن که بخوانْد اِسپَنتْمان:

که به تنها وُ یگانه بشناسم وی را

که به فرمان ُ به اندرز، دو گوشش جویان

او که در وسوسه وُ خواهش ِ اشّا باشد

به تو مزدا بستاید که بسی سَروادان

به دمِ گرم ُ خوش ُ مهر ُ سرودش همدم

شِنَوَد پند ُ بباشد ز شیرین‌سخنان

ای اهورا به تو یازَم که ز تو بر داد است

که ز شَهرِوَر ُ اشّا وُ وهومن، یاران

تا که اندیشه که مزدا بورزیده نخست

خوشی ُ خرمی ُ فرخی اندر گاهان.

ای وهومن وَ اشا، شَهرِوَرا، کی باشد

که شتابد سوی من: مامِ زمین، از مردان

ز تو مزدا به فراخی بشناسم اکنون

آن مغانی ُ مهانی که بپاید بومان

تو اهورا به من آور، یکی رهبرِ راد

که به‌مانند شما مژده دهد از خوبان.

سرایش امید عطایی فرد

۱۴۰۴/۰۹/۱۵

مژده ی نوروزی

برگه ی دار و درخت، سبزه به خاک آورده  رخت

روز هرمزد از بهار، جام جم است در آسمان 

زر برافشاند سپهر، آفتاب هور از روی مهر

گویی آمد موبدش، زرتشت پور اسپنتمان

روز نو شد در جهان، جشن کهنسال شهان 

آمد از سوی بغان، کیش شکوفای مهان

غنچه های ارغوان، بلبل بسان ارغنون

بانگ خنیای سروش، دل داده بر راه مغان

خوانچه در هر خانه ای، سبزه ز هر گون دانه ای

خوش ز امشای سپند، هفت است به سینی چیدمان

خشک و تر باشد خورش، شیر و می و هر پرورش

مژدگانی از هژبر، ژرفای جان است ارمغان

روز پیروز است همی، سالی به یک روز است دمی

شاد بادا شهریار، هم کشور و هم مردمان 

جشن بی همتای ما، ایران خوش آوای ما

در پناه ایزدان، زنده بماند جاودان

{امید عطایی فرد}