۱۳۹۸/۱۰/۲۹

پادشاهی هوشنگ

ویرایش امید عطایی فرد
 .
پادشاهی هوشنگ
 .
گفتار یکم: اندر دادگری و نهادن جشن سذه
.
جهاندار هوشنگ با رای و داد - به جای نیا تاج بر سَر نهاد
بگشت از بَرش چرخ، سالی چهل - پُر از هوش: مغز و پر از داد: دل
چو بنشست بر جایگاه مهی - چنین گفت بر تخت شاهنشهی
که: بر هفت کشور منم پادشا - جهاندار پیروز و فرمانروا
به فرمانِ یزدانِ پیروزگر - به داد و دهش، تنگ بندم کمر
وزآن پس، جهان یکسر آباد کرد همه روی گیتی پر از داد کرد
پرستیدن ایزدی بود کیش - نیا را همین بود آیین پیش
یکی روز، شاهِ جهان، پیش کوه - گذر کرد با چند کس، همگروه
پدید آمد از دور، چیزی دراز - سیهرنگ و تیرهتن و تیزتاز
دو چشم از برِ سر، چو دو چشمه خون - زِ دودِ دهانش، جهان تیرهگون
نگه کرد هوشنگ با هوش و سنگ - گرفتش یکی سنگ و شد تیزچنگ
به زورِ کیانی رهانید دست - جهانسوز مار، از جهانجوی رَست
برآمد به سنگِ گران، سنگِ خُرد- مر آن سنگ، این سنگ، بشکست خُرد
فروغی پدید آمد از هر دو سنگ - دلِ سنگ گشت از فروغ، آذرنگ
نشد مار، کشته، زِ پوشیده راز - از آن خاره سنگ، آذر آمد فراز
هر آنکس که بر سنگِ آهن زدی - ازو روشنایی پدید آمدی
جهاندار، پیشِ جهانآفرین - نیایش همی کرد و خواند آفرین
که او را فروغی چنین مژده داد - همین آتش آنگاه آیین نهاد
بگفتا: فروغیست این ایزدی - پرستنده باید اگر بخردی
شب آمد برافروخت آتش چو کوه - همان شاه، در گِرد او هم گروه
یکی جشن کرد آن شب و باده خوَرد - سذه نام آن جشن فرخنده کرد
زِ هوشنگ ماند این سذه یادگار - بسی باد چون او دگر شهریار
کز آباد کردن، جهان شاد کرد - جهانی به نیکی ازو یاد کرد
چو مَر تازیان راست مِهراب: سنگ - بدانگه بُدی آتشِ خوبرنگ
به سنگ اندر، آتش بِدو شد پدید - کزو در جهان، روشنی گسترید
.
گفتار دوم: اندر آهنگری و کشاورزی و دهش
.
نخستین یکی گوهر آمد به چنگ - به آتش جدا کرد آهن زِ سنگ
سرِ مایه کرد آهنِ آبگون - چو از سنگِ خارا کشیدش برون
چو بشناخت، آهنگری پیشه کرد - گِراز و تبر، اره و تیشه کرد
چو این کرده شُدش، چارهی آب ساخت - زِ دریا به هامونش اندر بتاخت
به جوی و به کِشت، آب را راه کرد - به فَرِ کیی، رنج کوتاه کرد
چراگاهِ مردم بر این برفزود - پراکند پس تخم و کِشت و دِرود
بورزید پس هر کسی نانِ خویش - بسنجید و بشناخت سامانِ خویش
از آن پس که این کارها شد بسیچ - نَبُد خوردنیها جز از میوه، هیچ
همه کارِ مردم نبودی به برگ - که پوشیدنیشان همی بود برگ
بدان ایزدی جاه و فَرِ کیان - زِ نخچیر و گور و گوزنِ ژیان
جدا کرد گاو و خر و گوسفند - به ورز آورید آنچ بُد سودمند
جهاندار هوشنگ باهوش گفت: - بداریدشان را جدا جفت جفت
بدیشان بورزید، وزیشان چرید - همی تاج را خویشتن پرورید.
زِ  پویندگان، اشتر و اسب دید - سزای نِشست از میان برگزید
به خفتن، خر و اسب با هم فتاد - ز آمیغ ِآن هر دو، استر بزاد
زِ پویندگان هر چه مویش نکوست - بکفت و زِ ایشان برآهیخت پوست
چو روباه و قاقم، چو سنجاب نرم - چهارم سمورست کهش موی گرم
بر اینگونه از چرمِ پویندگان - بپوشید بالای گویندگان
ببخشید و گسترد و خورد و سپرد - برفت و جز از نامِ نیکو نَبُرد
چهل سال با شادکامی و ناز - به داد و دهش بود آن سرفراز
بسی رنج برد اندر آن روزگار - به افسون و اندیشهی بیشمار
چو پیش آمدش روزگارِ بهی - ازو مُردَری ماند گاهِ مهی
زمانه ندادش زمانی درنگ - شد از هوش، هوشنگ با فر و سنگ

نه پیوست خواهد جهان با تو مهر - نه نیز آشکارا نمایدت چهر

۱۳۹۸/۱۰/۲۷

شاهنامه. پادشاهی گیومرت

ویرایش : امید عطایی فرد
.
پادشاهی گیومرت
.
گفتار یکم: بر تخت نشستن گیومرت
.
سخنگوی دهقان، چه گوید نخست - که تاج کیی را به گیتی، که جُست؟
که بود آنکه دیهیم بر سر نهاد؟ - ندارد کس آن روزگاران به یاد
مگر کز پدر یاد دارد پسر - بگوید تو را یک به یک، سر به سر
که نام بزرگی، که آورد پیش؟ - که را بود از آن مهتران، پایه بیش؟
پژوهنده ی نامهی باستان - که از پهلوانان زَنَد داستان
چنین گفت ک آیین تخت و کلاه - گیومرت آورد و او بود شاه
نخستین زِ شاهان، گیومرت، پای - به تخت اندر آورد و بگرفت جای
چو آمد به برج بره، آفتاب - جهان گشت با فر و آیین و آب
بتابید از آنسان زِ برج بره - که گیتی جوان گشت ازو یکسره
کیِ نو چو شد بر جهان، کدخدای - نخستین به کوه اندرون کرد، جای
سرِ تخت و بختش برآمد به کوهپرستندهی آذر آمد گروه 
پلنگینه پوشید با همگروهنبودی نشستش به جز برز کوه
ازو اندر آمد همی پرورش - که پوشیدنی نه بُد و نه خورش
به گیتی درون، سال، سی، شاه بود - به خوبی، چو خورشید بر گاه بود
همی تافت زو فر شاهنشهی - چو ماهِ دو هفته، زِ سروِ سهی
دَد و دام و هر جانور کهش بدید - به گیتی، به نزدیک او آرمید
دوتا میشدندی برِ تختِ اویاز آن برشده فره و بختِ اوی 
به راه نماز، آمدندیش پیش - وز آن جایگه، برگرفتند کیش
پسر بُد مر او را یکی خوبروی - هنرمند و همچون پدر، نامجوی
سیامک بُدش نام و فرخنده بود - گیومرت را دل بِدو زنده بود 
به گیتی، به دیدار او شاد بود -که پُس، بارور شاخِ بنیاد بود
به جانش بَر از مِهر، بریان بُدی - ز بیم جداییش، گریان بُدی
چنین است آیین و راه جهان - پدر را به فرزند باشد توان 
برآمد بر این کار، یک روزگار - فروزنده شد فرهی شهریار
به گیتی نبودش کسی دشمنا - مگر بَدکنش، ریمن آهرمنا
 به رشگ اندر آهرمن بدسگال - همی رای زد تا بیاگند یال
یکی بچه بودش چو گرگی سترگ - دلاور شده با سپاهی بزرگ
جهان شد بر آن دیوبچه، سیاهز بخت سیامک، وز آن پایگاه
سپه کرد و نزدیک او راه جُست - همان تخت و دیهیم گِلشاه جُست
همی گفت با هر کسی، رایِ خویش - جهان کرد یکسر، پُر آوایِ خویش 
گیومرت زین خود کی آگاه بود؟ - که او را به درگاه، بدخواه بود 
یکایک بیامد خجسته سروش - بسانِ پری پرندینهپوش 
بگفتش به راز، این سخن با پدر - که دشمن، چه سازد همی با پسر
.
گفتار دوم: اندر کشته شدن سیامک به دست دیو
.
سخن چون به گوش سیامک رسید - ز کردارِ بدخواه، دیوِ پلید 
دل شاهزاده برآمد به جوش - سپاه انجمن کرد و بگشاد گوش
بپوشید تن را به چرم پلنگ - که جوشن نَبُد خود به آیینِ جنگ
پذیره شدش دیوِ نر جنگجوی - سپه را چو روی اندر آمد به روی
سیامک بیامد برهنه تنا - بر آویخت با پورِ آهرمنا 
بزد چنگ وارونه دیو سیاه - دوتا اندر آورد بالای شاه 
فکند آن تنِ شاهزاده به خاک - به چنگال کردش کمرگاه، چاک 
سیامک به دست خرزوان دیو - تبه گشت و ماند انجمن بیخدیو
چو آگه شد از مرگِ فرزند، شاه - زِ تیمار، گیتی بر او شد سیاه 
فرود آمد از تخت و یله کنان - به ناخن ز تن، گوشتِ بازو، کنان 
دو رخساره: پُر خون و دل: سوگوار - دو دیده: پُر از نَم، چو ابرِ بهار
همه جامه کرده ز چرم پلنگ - دو چشم: ابرِ خونین، دو رخ: باده رنگ
چو آگه شد از مرگِ شاه، انجمن - که پژمرده شد زادسرو چمن
زِ بس ناله ی زارِ آن شهریار - دژم کرده بر خویشتن، روزگار 
سپه، سر به سر، زار و گریان شدند - بر آن آتشِ سوگ، بریان شدند 
دَد و مرغ و نخجیر، گشته گروه - برفتند یلهکنان سوی کوه 
یکایک پر از سوگواری و درد - ز درگاه گِلشاه برخاست گرد 
سراسر همه لشگرِ نامدار - کشیده رده بر درِ شهریار
نشستند سالی چنین سوگوار - پیام آمد از داورِ کردگار 
درود آوریدش خجسته سروش - که: زین بیش مَخروش و بازآر هوش
سپه ساز و برکش به فرمانِ من - بر آور یکی گَرد از آن انجمن 
از آن بد کُنش دیو، روی زمین - بپرداز و پَردَخته کن دل زِ کین
کیِ نامور، سر سویِ آسمانبر آورد و بد خواست بر بدگمان 
بیامد بر لشگر، او زار زار - همی گفت با داورِ کردگار 
بِدان برترین نام یزدانش را - بخواند و بپالود مژگانش را 
وز آن پس، به کین سیامک شتافت - شب و روز، آرام و خفتن نیافت
بیامد برش لشگری سوگوار - تبه کرده بر خویشتن روزگار
.
گفتار سوم: رفتن گیومرت و هوشنگ به کین سیامک
.
خجسته سیامک یکی پور داشت - که نزدِ نیا، جای دستور داشت
گرانمایه را نام، هوشنگ بود - تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود
به نزدِ نیا، یادگار پدر- نیا، پروریده چو جانش به بر
نیا کهش به جای پسر داشتی- جز او بر کسی چشم نگماشتی
چو بنهاد دل، کینه و جنگ را - بخواند آن گرانمایه هوشنگ را
همه گفتنیها بدو باز گفت- همه رازها، برگشاد از نهفت:
گران لشگری گِرد خواهم همی- خروشی بر آورد، خواهم همی
تو را بود باید همان پیش رو- که من رفتنیام، تو سالارِ نو. 
پری و پلنگ انجمن کرد و شیر- زِ درندگان گرگ و ببرِ دلیر
سپاهی دَد و دام و مرغ و پری- سپهدار با گیر و گُندآوری
پسِ پشتِ لشگر، گیومرت شاه - نبیره به پیش اندرون با سپاه
بیامد سیهدیو با ترس و باک - همی به آسمان برپراکند خاک
زِ هُرای درندگان، چنگِ دیو- شده سُست، وز خشم گیهانخدیو
به هم برشکستند هر دو گروه - شدند از دَد و دام، دیوان ستوه
بیازید چون شیر، هوشنگ چنگ - جهان کرده بر دیو وارونه تنگ
گرفتش سر و یال و زد بر زمین - دل و جان زِ دردِ پدر، پُر زِ کین
گرفت و ببستش به بند، استوار - به کوه اندر آوردش آن نامدار
کشیدش سرا پای، یکسر دوال - سپهبد برید آن سر بَدسگال 
زِ پای اندر افگند و بسپرد خوار- دریدش بر او چرم و برگشت، کار
به سنگ گرانش فرو کوفت، سر - به کین سیامک که بودش پدر
وز آنجا برون آمدند انجمن - همه شاه و لشگر، همه تن به تن
چو آمد مر آن کینه را خواستار- سرآمد گیومرت را روزگار
برفت و جهان، مُردَری ماند ازوی- نگر تا که را نزد او آبروی
جهان فریبندهی گِرد گَرد - رهِ سود بنمود و مایه بخَورد

جهان، سر به سر، چون فسونست و بس - نمانَد بَد و نیک بر هیچکس

۱۳۹۸/۰۶/۳۰

سی شهریور - درگزشت استاد احمد عطایی - پیشکسوت نشر ایران

به یاد پدر...
ریشه هایم همچنان در خاک توست/ گوش و هوشم تشنۀ آوای توست
برگ و بارم رنگ و نقش میهن است/ چشمۀ چشمان من دریای توست
خوشه خوشه میخراشد روزگار/ تاک من در جوشش فردای توست
ساقه ام چون ساغری باده فشان/ خون من در جام بی همتای توست
گرچه خشکیدن بود فرجام من/ پیکرم سوزان ز عشق و رای توست
شاه درویشان منم زیرا که دل/ همره یاد و روان، دارای توست

امید عطایی فرد

۱۳۹۸/۰۶/۲۳

پیمان کدخدایی و زناشویی

به نام یزدان
پیمان کدخدایی و زناشویی
(سند ازدواج با آیین کهن ایرانی - پهلوی)
هنگامی که اوازی بهین در انجمن روانه بود،
در ماه --- از سال [-][-][۵][۸] مزدایی* برابر با [-][-][۵][۲] شاهنشاهی، در آغاز روز --- [نام روز از ماه سی روزه]
کدخدای (داماد) با نام: --- نام خانوادگی: --- پسر (نام پدر و مادر): ---
در نشانی: ----------------------
به پادشا زنی (همسری درجه یک) گرفت این کدبانو (اروس) را
با نام: --- نام خانوادگی: --- دختر (نام پدر و مادر): ---
در نشانی: ----------------------
به همراه کدخدا، پدر (یا هر بزرگتر و سروری) به نام: --- برای سالاری آمده است. برای دختر و بانوی خواهان زناشویی نیز تنها یک سرپرست آمده است. ایدون کدخدا (داماد) با خواست خرسندی و همداستانی پدر دختر برای دادن دخترش به او، آن کدبانو (اروس) را با اهلَو-داد (کردار نیک) به پادشا زنی گرفت. و پدر\سرپرست دختر نیز با اهلوداد، با سه بار بازگویی، دخترش را به پادشازنی آن کدخدا داد.
دختر و کدبانو نیز با پزیرش کدخدا، اینگونه پزیرفت که: {در درازای زندگی، همسری و یگانگی، فرمانبرداری و ترس آگاهی (ارج و احترام) بورزم؛ و از ایرانی گری و بهدینی بازنگردم}.
کدخدا نیز این را گفت که: {در درازای زندگی، او را در زناشویی: گرامی، به کدبانویی: استوار، به خورش و جامه و پوشاک و خواب و شوهری و سالاری: توانمندی و ساماندهی، روزگارش را بسزا و خوب و به آزرم دارم؛ و فرزندی که از او زاده میشود، به پادشایی فرزندی خویش بدارم}.
پس از آنکه این چیزها همگون بود، کدخدا آن کدبانو را به پادشایی هموند کرد وپس از پیمان کردن، کدبانو نیز کدخدا را با سهش و چشمداشت بهین، دوستدار شد و دریافت --- [درج مبلغ و شمار] پول و گوهر را شایسته دانست.
کدخدا گفت: {آمار همه ی مال و خواسته و دارایی که به ازای خویشاوندی آمده است، برای دادن پادشایی بود و آن نیز از اکنون، فراز به دارایی و خویشی رسد. با دادن پادشایی ام به دو بهر، این بهر به کدبانو داده ام و او را بر همان مایه پادشا کرده ام. ایدون که هرگاه کدبانو یا کسی از او دارایی را خواستاری کند، بدون بهانه به او بسپارم و در برابرش مالسوزی و یا زیاده خواهی نکنم}.
کدبانو هم این مایه پول و گوهر را پسندید و پزیرفت و با آن همداستان بود. و پدر دختر برای گواهی اش آمده است که دخترش پسندید و پزیرفت؛ و بیش از این پیگیری نکرد. و همان پدر دختر برای همین درگاه همراهی کرد چون پیمان زناشویی بود و خویشکاری بود. او پرسید و خواست و پژوهید و برآمد. هنگامی که پدر دختر همداستانی اش را گفت، این دبیری و سند زناشویی، از گفتار و گواهی و باور همه ی ایشان، فرجام یافت.
.
.
<متنهای پهلوی، دستنویس MK ، ویرایش و گزارش: هیربد سوشیانت مزدیسنا>

۱۳۹۸/۰۶/۲۰

نمونه کامل و دقیق تاج کورش بزرگ

یابنده ی نگاره: امید عطایی فرد
مکان: مصر
برگرفته از نمونه ای ایلامی در هزاره های کهن که به مصر باستان راه یافت
.

۱۳۹۸/۰۳/۰۵

کتیبه ی موبد موبدان کرتیر



# کارکردهای کشوری
.
 من: موبد کرتیر، باشد که بتوانم در برابر ایزدان و شاه شاهان: اردشیر (بابکان) و شاپور شاهنشاه (ولیعهد)، پرستار نیک و سپاسدار نیک باشم! و برای سپاسگزاری، آن کارگزاری که میتوانم، به ایزدان و شاه شاهان: اردشیر و شاپور شاهنشاه بکنم. پس شاپور شاهنشاه برای کارهای ایزدانه و خدمات دینی در دربار، شهرها و در همه جای کشور، در مغستان (انجمن موبدان) مرا کامکار و پادشاه (موبد موبدان) کرد. به فرمان شاپور شاهنشاه و پشتگرمی ایزدان و شاهنشاه، شهر به شهر، جای به جای، بسی کارهای ایزدانه افزوده شد. پس آذران بهرام (آتشهای ویژه ی ایزد بهرام) نشانیده و افروخته شدند. بسی مغ مردان خوشبخت و کامیاب شدند و بسی پیمان نامه ها برای آذران (آتشکده ها) و مغان، مهر و موم شد؛ و برای اورمزد و ایزدان از آن کردارها، سودی بزرگ رسید. اما برای اهریمنان و دیوان، زیانی بزرگ داشت. برای این چند شمار آذران و کرده ها که نوشته شدند، شاپور شاهنشاه نیز به گونه ای ویژه مرا گماشت و گفت: این بُن-خانه (کعبه زرتشت)، تو را باشد و آنگونه که میدانی برای ایزدان و برای ما چه بهترست، همان را انجام بده.* بر وصیت نامه ها، پیمان نامه ها و ماتیگان (قانون) هایی که در زمان شاپور شاهنشاه، در دربار و همه ی شهرهای کشور، به هر جای کرده شدند، بر آنها اینگونه نوشته (مهر و موم) شد: کرتیر هیربد.
 پس از اینکه شاپور شاهنشاه به جایگاه بغان شد (درگزشت و به بهشت ایزدان رفت)، و هنگامی که پسرش: هرمزد شاهان شاه، به شهریاری ایستاد، پس هرمزد شاهان شاه، من را کلاه و کمربند داد. او جایگاه و رده ی من را در دربار، شهر به شهر، جای به جای همه ی کشور برتر کرد؛ او من را در کردارهای ایزدانه، کامکارتر و پادشاتر (نیرومندتر) نمود و مرا به پیوند نام خودش که بغ اورمزد (خدایگان هرمزد ساسانی) بود، چنین نامید: «کرتیر، موبد هرمزد». و همچنین در آن زمان شهر به شهر، جای به جای، بسی کرده های ایزدانه، افزونی گرفت؛ بسی آذران بهرام نشانیده و بسیار مغ مردان خوشبخت و کامیاب شدند و بسی پیمان نامه ها برای آذران و مغان، مُهر شدند. اندرز نامه ها، پیمان نامه ها و ماتیگان هایی که در زمان هرمزد شاهان شاه، در دربار و در همه ی کشور، جای به جای، کرده شدند، بر آنها اینگونه نوشته شد: کرتیر، موبد هرمزد.
 پس از اینکه هرمزد شاهان شاه به جایگاه بغان شد (درگزشت)، هنگامی که بهرام شاهان شاه، پسر شاپور شاهان شاه و برادر هرمزد شاهان شاه بر شهریاری ایستاد (بر تخت پادشاهی نشست)، پس همچنین بهرام شاهان شاه نیز من را در مرتبه و رده ام در دربار، شهر به شهر، جای به جای، نگاه داشت؛ او من را همانگونه در کارهای ایزدان، کامکار و پادشاه کرد. و همچنین در آن زمان، شهر به شهر، جای به جای، بسی کرده های ایزدانه افزونی گرفت؛ بسی آذران بهرام نشانده شد؛ بسی مغ مردان خوشبخت و کامیاب شدند و بسی پیمان نامه ها برای آذران و مغان مُهر شدند. و به وصیت نامه ها، پیمان نامه ها و ماتیگان هایی که در آن زمان، در زمان بهرام شاهان شاه کرده شدند، بر آنها اینگونه نوشته شد: کرتیر؛ موبد هرمزد.
 پس از اینکه بهرام شاهان شاه شاپورگان (بهرام پسر شاپور) به جایگاه بغان شد، آنگاه بهرام بهرامگان که در شهریاری اش راد و بخشنده، راستگو و مهربان و کرفه گر (نیکوکار) بود، به شهریاری ایستاد (شاه شد)؛ از برای شیفتگی اش به اورمزد و ایزدان، و برای روان خویش، جایگاه و رده ی من را در کشور بهتر کرد و به من جایگاه و رده ی بزرگان را داد؛ و مرا در دربار، شهرها، و همه جای کشور، برای انجام کردارهای ایزدانه، پادشاتر و کامکارتر کرد؛ آنگونه که پیش از این نبودم. و مرا در همه ی کشور: موبد و داور (قاضی القضات) کرد؛ او مرا آیین-بُد و نماینده ی آذر ناهید اردشیر و بانو آناهید (آتش ویژه ی ایزد آناهیتا و شهبانو ناهید) در شهر استخر کرد و من را نامزد کرد به: کرتیر، موبد نیکبخت بهرام و هرمزد. شهر به شهر، جای به جای، در همه ی کشور، کردگان (کارداران و یادگاران) اورمزد و ایزدان: برتر شدند و دین مزدایی و مغ مردان در کشور به بزرگی و پادشایی رسیدند؛ و ایزدان آب و آذر و چهارپا (جانوران)، در کشور به خشنودی بزرگی دست یافتند.
 به اهریمن و دیوان، زیانی بزرگ و آسیب رسید و کیش اهریمن و دیوان، از شهرها رخت بر بست و باورهایشان نابود شد. یهودی ها، شمن ها (بوداییان)، برهمن ها، نصاری ها (مسیحیان)، ماندایی ها (صابئین و مغتلسه)، زندیق ها (مانوی ها) در کشور پس زده شدند. بت ها ویران گشت و لانه ی دیوان درهم آشفت و نابود شد؛ و جایگاه و نشیمن ایزدان شد. و شهر به شهر، جای به جای، بس کردگان ایزدانی امور دینی افزونی گرفت؛ پس آذران بهرام نشانید؛ بس مغ مردان خوشبخت سعادتمند و کامیاب شدند و بس پیمان نامه ها برای آذران و مغان مهر شدند. و به اندرز نامه ها و پیمان نامه ها و ماتیگان هایی که در زمان بهرام شاهان شاه بهرامگان مُهر کرده شدند، بر آنها اینگونه نوشته شد: کرتیر؛ موبد نیکبخت بهرام و هرمزد.
 و من: کرتیر از آغاز از برای ایزدان و خداوندگاران و پادشاهان و روان خویش، بسی رنج و سختی دیدم و بسی آذران و مغان در ایرانشهر آبادان کردم؛ در: پارس، پارت، آسورستان، میشان، نود اردشیر، آذربایگان، سپاهان، ری، کرمان، سیستان، گرگان تا پیشاور. و همچنین در شهرهای ناایرانی نشین: آذران (آتشکده ها) و مغ مردانی را که بودند تا آنجا که اسبان و مردان شاهنشاه در شهرهای انیران رسیدند: در شهرستان انتاکیه؛ سوریه و آنچه وابسته به آن مرز و بوم بود، شهرستان ترسوس، کلیکیه و آنچه وابسته به شهر کلیکیه بود؛ شهرستان قیصریه، شهر کاپادوکیه و وابستگانش،  کاپادوکیه و وابسته هایش تا فراز شهر یونان و شهر ارمنستان و گرجستان و اران و بلاسگان تا به دروازه اران. شاپور شاهنشاه با شهسواران و سربازان خویش، دشمن را زدود. و آنجا که آتشکده ها ویران و چپاول شده بود، به فرمان شاهنشاه، من مغ مردان و آذرکده ها را که در این شهر ها و کشور ها بودند، ویراستم و آراستم؛ نگزاشتم زیان و چپاول شود و هرکس هرچه که چپاول کرده بود، آن را بازپس گرفتم و در شهر و جایگاه خودش نهادم. و من دین مزدیسنا و مغ مردان خوب و نژاده را در شهرها، والایی و نیکنام و ارجمند کردم. و من آشموغان و مردان نابکار (موبد نمایان) را که در مغستان، گزارنده ی دین مزدیسنی و آیین های ایزدان نبودند، آنها را پادافراه (کیفر) دادم و سرزنش کردم تا آنها بهتر شدند.
 من بسیار پندنامه ها و پیمان نامه ها برای آذران و مغان کردم و با پشتیبانی ایزدان و شاهان شاه و از همت و کنش من در ایرانشهر، بسی آذران بهرام نشانده شد و بسی خُوَه دوده (خویشاوندی دودمانی) کرده شد. و بسی مردمان که نا خستوان بودند، خستوان شدند.(گمراهان به راه راستی آمدند). و بسیار بودند کسانی که کیش دیوان داشتند و از کرده ی من، آن کیش دیوان را فرو گزاشتند و کیش ایزدان گرفتند. و بسیار آیین رد پساک (مراسم فصلی) انجام گردید و بسی دینها به شیوه های گوناگون بررسی شد. نیز آیینهای ایزدان افزونتر و برتر شد که همه ی آنها نوشته نشده اند؛ زیرا اگر نوشته می شد، برای بازشماری، زیاد بود. و نیز با دارایی و هزینه های خویش، جای به جای، بسی آتشکده های بهرام بنا کردم و در گاهنبار (فصلهای ششگانه) هزار و یکسد و سی و سه آیین رد پساک به جا آوردم که در یک سال ششهزار و هفتسد و نود و هشت رد پساک بود.
 همچنین من بسی کردارهای ایزدانه و گوناگون کردم که اگر آنها در این نامه نوشته می شدند، بسیار میبودند برای برشمردن؛ اما من این نامه را نوشتم تا کسی که فراتر از زمان، پیمان نامه ها و ماتیگان ها و اندرزنامه ها را ببیند و بداند که من آن کرتیر هستم که در زمان شاپور شاهنشاه: کرتیر هیربد نامیده شد؛ و در زمان هرمزد شاهان شاه و بهرام شاهان شاه: کرتیر موبد هرمزد نامیده شد؛ و در زمان بهرام شاهان شاه بهرامگان: کرتیر موبد نیکبخت بهرام و هرمزد نامیده شد. و کسی که این نامه را خواهد دید و آن را خواهد خواند، به ایزدان و خداوندگاران و به روان خویش: راد و راست باشد؛ همان گونه که من بودم؛ پس تن اسنوند (چالاک؟)اش را خسروی و آبادی برسد و به روان اسنوندش ارتایی و رستگاری برسد.
ویرایش: سوشیانت مزدیسنا