۱۳۹۸/۱۰/۲۷

شاهنامه. پادشاهی گیومرت

ویرایش : امید عطایی فرد
.
پادشاهی گیومرت
.
گفتار یکم: بر تخت نشستن گیومرت
.
سخنگوی دهقان، چه گوید نخست - که تاج کیی را به گیتی، که جُست؟
که بود آنکه دیهیم بر سر نهاد؟ - ندارد کس آن روزگاران به یاد
مگر کز پدر یاد دارد پسر - بگوید تو را یک به یک، سر به سر
که نام بزرگی، که آورد پیش؟ - که را بود از آن مهتران، پایه بیش؟
پژوهنده ی نامه‌ی باستان - که از پهلوانان زَنَد داستان
چنین گفت ک آیین تخت و کلاه - گیومرت آورد و او بود شاه
نخستین زِ شاهان، گیومرت، پای - به تخت اندر آورد و بگرفت جای
چو آمد به برج بره، آفتاب - جهان گشت با فر و آیین و آب
بتابید از آنسان زِ برج بره - که گیتی جوان گشت ازو یکسره
کیِ نو چو شد بر جهان، کدخدای - نخستین به کوه اندرون کرد، جای
سرِ تخت و بختش برآمد به کوه -  پرستنده‌ی آذر آمد گروه 
پلنگینه پوشید با همگروه -  نبودی نشستش به جز برز کوه
ازو اندر آمد همی پرورش - که پوشیدنی نه بُد و نه خورش
به گیتی درون، سال، سی، شاه بود - به خوبی، چو خورشید بر گاه بود
همی تافت زو فر شاهنشهی - چو ماهِ دو هفته، زِ سروِ سهی
دَد و دام و هر جانور که‌ش بدید - به گیتی، به نزدیک او آرمید
دوتا می‌شدندی برِ تختِ اوی -  از آن برشده فره و بختِ اوی 
به راه نماز، آمدندیش پیش - وز آن جایگه، برگرفتند کیش
پسر بُد مر او را یکی خوبروی - هنرمند و همچون پدر، نامجوی
سیامک بُدش نام و فرخنده بود - گیومرت را دل بِدو زنده بود 
به گیتی، به دیدار او شاد بود -که پُس، بارور شاخِ بنیاد بود
به جانش بَر از مِهر، بریان بُدی - ز بیم جداییش، گریان بُدی
چنین است آیین و راه جهان - پدر را به فرزند باشد توان 
برآمد بر این کار، یک روزگار - فروزنده شد فره‌ی شهریار
به گیتی نبودش کسی دشمنا - مگر بَدکنش، ریمن آهرمنا
 به رشگ اندر آهرمن بدسگال - همی رای زد تا بیاگند یال
یکی بچه بودش چو گرگی سترگ - دلاور شده با سپاهی بزرگ
جهان شد بر آن دیوبچه، سیاه -  ز بخت سیامک، وز آن پایگاه
سپه کرد و نزدیک او راه جُست - همان تخت و دیهیم گِلشاه جُست
همی گفت با هر کسی، رایِ خویش - جهان کرد یکسر، پُر آوایِ خویش 
گیومرت زین خود کی آگاه بود؟ - که او را به درگاه، بدخواه بود 
یکایک بیامد خجسته سروش - بسانِ پری پرندینه‌پوش 
بگفتش به راز، این سخن با پدر - که دشمن، چه سازد همی با پسر
.
گفتار دوم: اندر کشته شدن سیامک به دست دیو
.
سخن چون به گوش سیامک رسید - ز کردارِ بدخواه، دیوِ پلید 
دل شاهزاده برآمد به جوش - سپاه انجمن کرد و بگشاد گوش
بپوشید تن را به چرم پلنگ - که جوشن نَبُد خود به آیینِ جنگ
پذیره شدش دیوِ نر جنگجوی - سپه را چو روی اندر آمد به روی
سیامک بیامد برهنه تنا - بر آویخت با پورِ آهرمنا 
بزد چنگ وارونه دیو سیاه - دوتا اندر آورد بالای شاه 
فکند آن تنِ شاهزاده به خاک - به چنگال کردش کمرگاه، چاک 
سیامک به دست خرزوان دیو - تبه گشت و ماند انجمن بی‌خدیو
چو آگه شد از مرگِ فرزند، شاه - زِ تیمار، گیتی بر او شد سیاه 
فرود آمد از تخت و یله کنان - به ناخن ز تن، گوشتِ بازو، کنان 
دو رخساره: پُر خون و دل: سوگوار - دو دیده: پُر از نَم، چو ابرِ بهار
همه جامه کرده ز چرم پلنگ - دو چشم: ابرِ خونین، دو رخ: باده رنگ
چو آگه شد از مرگِ شاه، انجمن - که پژمرده شد زادسرو چمن
زِ بس ناله ی زارِ آن شهریار - دژم کرده بر خویشتن، روزگار 
سپه، سر به سر، زار و گریان شدند - بر آن آتشِ سوگ، بریان شدند 
دَد و مرغ و نخجیر، گشته گروه - برفتند یله‌کنان سوی کوه 
یکایک پر از سوگواری و درد - ز درگاه گِلشاه برخاست گرد 
سراسر همه لشگرِ نامدار - کشیده رده بر درِ شهریار
نشستند سالی چنین سوگوار - پیام آمد از داورِ کردگار 
درود آوریدش خجسته سروش - که: زین بیش مَخروش و بازآر هوش
سپه ساز و برکش به فرمانِ من - بر آور یکی گَرد از آن انجمن 
از آن بد کُنش دیو، روی زمین - بپرداز و پَردَخته کن دل زِ کین. 
کیِ نامور، سر سویِ آسمان -  بر آورد و بد خواست بر بدگمان 
بیامد بر لشگر، او زار زار - همی گفت با داورِ کردگار 
بِدان برترین نام یزدانش را - بخواند و بپالود مژگانش را 
وز آن پس، به کین سیامک شتافت - شب و روز، آرام و خفتن نیافت
بیامد برش لشگری سوگوار - تبه کرده بر خویشتن روزگار
.
گفتار سوم: رفتن گیومرت و هوشنگ به کین سیامک
.
خجسته سیامک یکی پور داشت - که نزدِ نیا، جای دستور داشت
گرانمایه را نام، هوشنگ بود - تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود
به نزدِ نیا، یادگار پدر- نیا، پروریده چو جانش به بر
نیا که‌ش به جای پسر داشتی- جز او بر کسی چشم نگماشتی
چو بنهاد دل، کینه و جنگ را - بخواند آن گرانمایه هوشنگ را‌
همه گفتنی‌ها بدو باز گفت- همه رازها، برگشاد از نهفت:
گران لشگری گِرد خواهم همی- خروشی بر آورد، خواهم همی
تو را بود باید همان پیش رو- که من رفتنی‌ام، تو سالارِ نو. 
پری و پلنگ انجمن کرد و شیر- زِ درندگان گرگ و ببرِ دلیر
سپاهی دَد و دام و مرغ و پری- سپهدار با گیر و گُندآوری
پسِ پشتِ لشگر، گیومرت شاه - نبیره به پیش اندرون با سپاه
بیامد سیه‌دیو با ترس و باک - همی به آسمان برپراکند خاک
زِ هُرای درندگان، چنگِ دیو- شده سُست، وز خشم گیهان‌خدیو
به هم برشکستند هر دو گروه - شدند از دَد و دام، دیوان ستوه
بیازید چون شیر، هوشنگ چنگ - جهان کرده بر دیو وارونه تنگ
گرفتش سر و یال و زد بر زمین - دل و جان زِ دردِ پدر، پُر زِ کین
گرفت و ببستش به بند، استوار - به کوه اندر آوردش آن نامدار
کشیدش سرا پای، یکسر دوال - سپهبد برید آن سر بَدسگال 
زِ پای اندر افگند و بسپرد خوار- دریدش بر او چرم و برگشت، کار
به سنگ گرانش فرو کوفت، سر - به کین سیامک که بودش پدر
وز آنجا برون آمدند انجمن - همه شاه و لشگر، همه تن به تن
چو آمد مر آن کینه را خواستار- سرآمد گیومرت را روزگار
برفت و جهان، مُردَری ماند ازوی- نگر تا که را نزد او آبروی
جهان فریبنده‌ی گِرد گَرد - رهِ سود بنمود و مایه بخَورد

جهان، سر به سر، چون فسونست و بس - نمانَد بَد و نیک بر هیچکس

۱۳۹۸/۰۶/۳۰

سی شهریور - درگزشت استاد احمد عطایی - پیشکسوت نشر ایران

به یاد پدر...
ریشه هایم همچنان در خاک توست/ گوش و هوشم تشنۀ آوای توست
برگ و بارم رنگ و نقش میهن است/ چشمۀ چشمان من دریای توست
خوشه خوشه میخراشد روزگار/ تاک من در جوشش فردای توست
ساقه ام چون ساغری باده فشان/ خون من در جام بی همتای توست
گرچه خشکیدن بود فرجام من/ پیکرم سوزان ز عشق و رای توست
شاه درویشان منم زیرا که دل/ همره یاد و روان، دارای توست

امید عطایی فرد

۱۳۹۸/۰۶/۲۳

پیمان کدخدایی و زناشویی

به نام یزدان
پیمان کدخدایی و زناشویی
(سند ازدواج با آیین کهن ایرانی - پهلوی)
هنگامی که اوازی بهین در انجمن روانه بود،
در ماه --- از سال [-][-][۵][۸] مزدایی* برابر با [-][-][۵][۲] شاهنشاهی، در آغاز روز --- [نام روز از ماه سی روزه]
کدخدای (داماد) با نام: --- نام خانوادگی: --- پسر (نام پدر و مادر): ---
در نشانی: ----------------------
به پادشا زنی (همسری درجه یک) گرفت این کدبانو (اروس) را
با نام: --- نام خانوادگی: --- دختر (نام پدر و مادر): ---
در نشانی: ----------------------
به همراه کدخدا، پدر (یا هر بزرگتر و سروری) به نام: --- برای سالاری آمده است. برای دختر و بانوی خواهان زناشویی نیز تنها یک سرپرست آمده است. ایدون کدخدا (داماد) با خواست خرسندی و همداستانی پدر دختر برای دادن دخترش به او، آن کدبانو (اروس) را با اهلَو-داد (کردار نیک) به پادشا زنی گرفت. و پدر\سرپرست دختر نیز با اهلوداد، با سه بار بازگویی، دخترش را به پادشازنی آن کدخدا داد.
دختر و کدبانو نیز با پزیرش کدخدا، اینگونه پزیرفت که: {در درازای زندگی، همسری و یگانگی، فرمانبرداری و ترس آگاهی (ارج و احترام) بورزم؛ و از ایرانی گری و بهدینی بازنگردم}.
کدخدا نیز این را گفت که: {در درازای زندگی، او را در زناشویی: گرامی، به کدبانویی: استوار، به خورش و جامه و پوشاک و خواب و شوهری و سالاری: توانمندی و ساماندهی، روزگارش را بسزا و خوب و به آزرم دارم؛ و فرزندی که از او زاده میشود، به پادشایی فرزندی خویش بدارم}.
پس از آنکه این چیزها همگون بود، کدخدا آن کدبانو را به پادشایی هموند کرد وپس از پیمان کردن، کدبانو نیز کدخدا را با سهش و چشمداشت بهین، دوستدار شد و دریافت --- [درج مبلغ و شمار] پول و گوهر را شایسته دانست.
کدخدا گفت: {آمار همه ی مال و خواسته و دارایی که به ازای خویشاوندی آمده است، برای دادن پادشایی بود و آن نیز از اکنون، فراز به دارایی و خویشی رسد. با دادن پادشایی ام به دو بهر، این بهر به کدبانو داده ام و او را بر همان مایه پادشا کرده ام. ایدون که هرگاه کدبانو یا کسی از او دارایی را خواستاری کند، بدون بهانه به او بسپارم و در برابرش مالسوزی و یا زیاده خواهی نکنم}.
کدبانو هم این مایه پول و گوهر را پسندید و پزیرفت و با آن همداستان بود. و پدر دختر برای گواهی اش آمده است که دخترش پسندید و پزیرفت؛ و بیش از این پیگیری نکرد. و همان پدر دختر برای همین درگاه همراهی کرد چون پیمان زناشویی بود و خویشکاری بود. او پرسید و خواست و پژوهید و برآمد. هنگامی که پدر دختر همداستانی اش را گفت، این دبیری و سند زناشویی، از گفتار و گواهی و باور همه ی ایشان، فرجام یافت.
.
.
<متنهای پهلوی، دستنویس MK ، ویرایش و گزارش: هیربد سوشیانت مزدیسنا>

۱۳۹۸/۰۶/۲۰

نمونه کامل و دقیق تاج کورش بزرگ

یابنده ی نگاره: امید عطایی فرد
مکان: مصر
برگرفته از نمونه ای ایلامی در هزاره های کهن که به مصر باستان راه یافت
.

۱۳۹۸/۰۳/۰۵

کتیبه ی موبد موبدان کرتیر



# کارکردهای کشوری
.
 من: موبد کرتیر، باشد که بتوانم در برابر ایزدان و شاه شاهان: اردشیر (بابکان) و شاپور شاهنشاه (ولیعهد)، پرستار نیک و سپاسدار نیک باشم! و برای سپاسگزاری، آن کارگزاری که میتوانم، به ایزدان و شاه شاهان: اردشیر و شاپور شاهنشاه بکنم. پس شاپور شاهنشاه برای کارهای ایزدانه و خدمات دینی در دربار، شهرها و در همه جای کشور، در مغستان (انجمن موبدان) مرا کامکار و پادشاه (موبد موبدان) کرد. به فرمان شاپور شاهنشاه و پشتگرمی ایزدان و شاهنشاه، شهر به شهر، جای به جای، بسی کارهای ایزدانه افزوده شد. پس آذران بهرام (آتشهای ویژه ی ایزد بهرام) نشانیده و افروخته شدند. بسی مغ مردان خوشبخت و کامیاب شدند و بسی پیمان نامه ها برای آذران (آتشکده ها) و مغان، مهر و موم شد؛ و برای اورمزد و ایزدان از آن کردارها، سودی بزرگ رسید. اما برای اهریمنان و دیوان، زیانی بزرگ داشت. برای این چند شمار آذران و کرده ها که نوشته شدند، شاپور شاهنشاه نیز به گونه ای ویژه مرا گماشت و گفت: این بُن-خانه (کعبه زرتشت)، تو را باشد و آنگونه که میدانی برای ایزدان و برای ما چه بهترست، همان را انجام بده.* بر وصیت نامه ها، پیمان نامه ها و ماتیگان (قانون) هایی که در زمان شاپور شاهنشاه، در دربار و همه ی شهرهای کشور، به هر جای کرده شدند، بر آنها اینگونه نوشته (مهر و موم) شد: کرتیر هیربد.
 پس از اینکه شاپور شاهنشاه به جایگاه بغان شد (درگزشت و به بهشت ایزدان رفت)، و هنگامی که پسرش: هرمزد شاهان شاه، به شهریاری ایستاد، پس هرمزد شاهان شاه، من را کلاه و کمربند داد. او جایگاه و رده ی من را در دربار، شهر به شهر، جای به جای همه ی کشور برتر کرد؛ او من را در کردارهای ایزدانه، کامکارتر و پادشاتر (نیرومندتر) نمود و مرا به پیوند نام خودش که بغ اورمزد (خدایگان هرمزد ساسانی) بود، چنین نامید: «کرتیر، موبد هرمزد». و همچنین در آن زمان شهر به شهر، جای به جای، بسی کرده های ایزدانه، افزونی گرفت؛ بسی آذران بهرام نشانیده و بسیار مغ مردان خوشبخت و کامیاب شدند و بسی پیمان نامه ها برای آذران و مغان، مُهر شدند. اندرز نامه ها، پیمان نامه ها و ماتیگان هایی که در زمان هرمزد شاهان شاه، در دربار و در همه ی کشور، جای به جای، کرده شدند، بر آنها اینگونه نوشته شد: کرتیر، موبد هرمزد.
 پس از اینکه هرمزد شاهان شاه به جایگاه بغان شد (درگزشت)، هنگامی که بهرام شاهان شاه، پسر شاپور شاهان شاه و برادر هرمزد شاهان شاه بر شهریاری ایستاد (بر تخت پادشاهی نشست)، پس همچنین بهرام شاهان شاه نیز من را در مرتبه و رده ام در دربار، شهر به شهر، جای به جای، نگاه داشت؛ او من را همانگونه در کارهای ایزدان، کامکار و پادشاه کرد. و همچنین در آن زمان، شهر به شهر، جای به جای، بسی کرده های ایزدانه افزونی گرفت؛ بسی آذران بهرام نشانده شد؛ بسی مغ مردان خوشبخت و کامیاب شدند و بسی پیمان نامه ها برای آذران و مغان مُهر شدند. و به وصیت نامه ها، پیمان نامه ها و ماتیگان هایی که در آن زمان، در زمان بهرام شاهان شاه کرده شدند، بر آنها اینگونه نوشته شد: کرتیر؛ موبد هرمزد.
 پس از اینکه بهرام شاهان شاه شاپورگان (بهرام پسر شاپور) به جایگاه بغان شد، آنگاه بهرام بهرامگان که در شهریاری اش راد و بخشنده، راستگو و مهربان و کرفه گر (نیکوکار) بود، به شهریاری ایستاد (شاه شد)؛ از برای شیفتگی اش به اورمزد و ایزدان، و برای روان خویش، جایگاه و رده ی من را در کشور بهتر کرد و به من جایگاه و رده ی بزرگان را داد؛ و مرا در دربار، شهرها، و همه جای کشور، برای انجام کردارهای ایزدانه، پادشاتر و کامکارتر کرد؛ آنگونه که پیش از این نبودم. و مرا در همه ی کشور: موبد و داور (قاضی القضات) کرد؛ او مرا آیین-بُد و نماینده ی آذر ناهید اردشیر و بانو آناهید (آتش ویژه ی ایزد آناهیتا و شهبانو ناهید) در شهر استخر کرد و من را نامزد کرد به: کرتیر، موبد نیکبخت بهرام و هرمزد. شهر به شهر، جای به جای، در همه ی کشور، کردگان (کارداران و یادگاران) اورمزد و ایزدان: برتر شدند و دین مزدایی و مغ مردان در کشور به بزرگی و پادشایی رسیدند؛ و ایزدان آب و آذر و چهارپا (جانوران)، در کشور به خشنودی بزرگی دست یافتند.
 به اهریمن و دیوان، زیانی بزرگ و آسیب رسید و کیش اهریمن و دیوان، از شهرها رخت بر بست و باورهایشان نابود شد. یهودی ها، شمن ها (بوداییان)، برهمن ها، نصاری ها (مسیحیان)، ماندایی ها (صابئین و مغتلسه)، زندیق ها (مانوی ها) در کشور پس زده شدند. بت ها ویران گشت و لانه ی دیوان درهم آشفت و نابود شد؛ و جایگاه و نشیمن ایزدان شد. و شهر به شهر، جای به جای، بس کردگان ایزدانی امور دینی افزونی گرفت؛ پس آذران بهرام نشانید؛ بس مغ مردان خوشبخت سعادتمند و کامیاب شدند و بس پیمان نامه ها برای آذران و مغان مهر شدند. و به اندرز نامه ها و پیمان نامه ها و ماتیگان هایی که در زمان بهرام شاهان شاه بهرامگان مُهر کرده شدند، بر آنها اینگونه نوشته شد: کرتیر؛ موبد نیکبخت بهرام و هرمزد.
 و من: کرتیر از آغاز از برای ایزدان و خداوندگاران و پادشاهان و روان خویش، بسی رنج و سختی دیدم و بسی آذران و مغان در ایرانشهر آبادان کردم؛ در: پارس، پارت، آسورستان، میشان، نود اردشیر، آذربایگان، سپاهان، ری، کرمان، سیستان، گرگان تا پیشاور. و همچنین در شهرهای ناایرانی نشین: آذران (آتشکده ها) و مغ مردانی را که بودند تا آنجا که اسبان و مردان شاهنشاه در شهرهای انیران رسیدند: در شهرستان انتاکیه؛ سوریه و آنچه وابسته به آن مرز و بوم بود، شهرستان ترسوس، کلیکیه و آنچه وابسته به شهر کلیکیه بود؛ شهرستان قیصریه، شهر کاپادوکیه و وابستگانش،  کاپادوکیه و وابسته هایش تا فراز شهر یونان و شهر ارمنستان و گرجستان و اران و بلاسگان تا به دروازه اران. شاپور شاهنشاه با شهسواران و سربازان خویش، دشمن را زدود. و آنجا که آتشکده ها ویران و چپاول شده بود، به فرمان شاهنشاه، من مغ مردان و آذرکده ها را که در این شهر ها و کشور ها بودند، ویراستم و آراستم؛ نگزاشتم زیان و چپاول شود و هرکس هرچه که چپاول کرده بود، آن را بازپس گرفتم و در شهر و جایگاه خودش نهادم. و من دین مزدیسنا و مغ مردان خوب و نژاده را در شهرها، والایی و نیکنام و ارجمند کردم. و من آشموغان و مردان نابکار (موبد نمایان) را که در مغستان، گزارنده ی دین مزدیسنی و آیین های ایزدان نبودند، آنها را پادافراه (کیفر) دادم و سرزنش کردم تا آنها بهتر شدند.
 من بسیار پندنامه ها و پیمان نامه ها برای آذران و مغان کردم و با پشتیبانی ایزدان و شاهان شاه و از همت و کنش من در ایرانشهر، بسی آذران بهرام نشانده شد و بسی خُوَه دوده (خویشاوندی دودمانی) کرده شد. و بسی مردمان که نا خستوان بودند، خستوان شدند.(گمراهان به راه راستی آمدند). و بسیار بودند کسانی که کیش دیوان داشتند و از کرده ی من، آن کیش دیوان را فرو گزاشتند و کیش ایزدان گرفتند. و بسیار آیین رد پساک (مراسم فصلی) انجام گردید و بسی دینها به شیوه های گوناگون بررسی شد. نیز آیینهای ایزدان افزونتر و برتر شد که همه ی آنها نوشته نشده اند؛ زیرا اگر نوشته می شد، برای بازشماری، زیاد بود. و نیز با دارایی و هزینه های خویش، جای به جای، بسی آتشکده های بهرام بنا کردم و در گاهنبار (فصلهای ششگانه) هزار و یکسد و سی و سه آیین رد پساک به جا آوردم که در یک سال ششهزار و هفتسد و نود و هشت رد پساک بود.
 همچنین من بسی کردارهای ایزدانه و گوناگون کردم که اگر آنها در این نامه نوشته می شدند، بسیار میبودند برای برشمردن؛ اما من این نامه را نوشتم تا کسی که فراتر از زمان، پیمان نامه ها و ماتیگان ها و اندرزنامه ها را ببیند و بداند که من آن کرتیر هستم که در زمان شاپور شاهنشاه: کرتیر هیربد نامیده شد؛ و در زمان هرمزد شاهان شاه و بهرام شاهان شاه: کرتیر موبد هرمزد نامیده شد؛ و در زمان بهرام شاهان شاه بهرامگان: کرتیر موبد نیکبخت بهرام و هرمزد نامیده شد. و کسی که این نامه را خواهد دید و آن را خواهد خواند، به ایزدان و خداوندگاران و به روان خویش: راد و راست باشد؛ همان گونه که من بودم؛ پس تن اسنوند (چالاک؟)اش را خسروی و آبادی برسد و به روان اسنوندش ارتایی و رستگاری برسد.
ویرایش: سوشیانت مزدیسنا

۱۳۹۷/۱۱/۱۰

همزمانی زرتشت و منوچهر پیشدادی

در سلسله نوشتارهایی که داشتیم اشاره کردیم آن گشتاسپی که زرتشت در زمانش ظهور کرد، پیشدادی بود و نه کیانی. اینک به سندی بس مهم از دینکرد نهم (ترجمه احمد تفضلی - پایان نامه) بنگریم:
چون تو ای زرتشت خشنودکننده ترین آفریدگان هستی، یعنی برای ما سبب رامش بیشتری میشوی، ما که امشاسپندانیم بهتر و بیشتر از آنکه <منوچهر> به سوی تو آید، به سوی تو می آییم هنگامی که از ما درخواست کنی ای زرتشت.
.
بنگرید به شاهنامه، پیشگویی منوچهر درباره ی امدن موبد (که در برخی دستنویسها به نادرست موسا نگاشته شده است)
.
پژوهشگر: سوشیانت مزدیسنا

۱۳۹۷/۱۰/۰۱

پنج جهان در نگاه مغان

هیربد سوشیانت مزدیسنا

در اوستا آمده که در میانه ی دو جهان نور (اهورایی) و تاریکی (اهریمنی)، جهان خلا و تهیگی بود که در آن اورمزد دست به آفرینش مادی زد و سپس از سوی اهریمن به الودگی کشیده شد. این جهان میانی خود نیز بر سه بخش شده است:
۱- وایو نیک که همسایه با جهان نور است
۲- وایو بد که همسایه با جهان تاریکی است
۳- مرز دو وایو یا خلا مطلق
شاید در آینده اختر-فیزیک با چشمداشت به این جهانهای پنجگانه، چنین چیستانهایی را گشوده تر کند: ماده ی سیاه، انرژی سیاه، ضد ماده، انبساط و انقباض جهان و...

۱۳۹۶/۰۹/۰۸

یادبودهای زرتشت و فردوسی

به خشنودی اورمزد و به کام ایزدان
تا این زمان، سر راست ترین سند و گواهی درباره ی زادروز سپیتمان زرتشت، دفتر گزیده های زادسپرم میباشد که:
* در بخش بیستم، بند یکم از روز انغران یا انیران (سی ام) از ماه اسپند یاد کرده است.
* در بخش بیست و پنجم، بند پنجم، نوشته است که در روز خور (یازدهم) ماه اردیبهشت (برابر دهم اردیبهشت در تقویم کنونی)، زرتشت پس از هفتاد و هفت سال و چهل روز، درگزشت. با کم کردن ده روز کامل اردیبهشت و سی روز کامل فروردین بر پایه ی گاهشمار کهن، دوباره به روز انغران از ماه اسپند میرسیم. یاداور میشود که به نوشته کتاب بن دهش، پنجه آخر سال در گاهشمار، به شمار نمی امد. بدین گونه، میتوان زادروز اشو زرتشت را سی ام اسپند یا روز انغران در گاهشمار سی روزه ی کهن، برابر با بیست و چهارم اسپند در گاهشمار کنونی، به شمار اورد و رسمیت بخشید.
.
.
.
فردوسی در پایان داستان اورمزد پسر شاپور میگوید:
شب اورمزد امد از ماه دی - ز گفتن بیاسای و بردار می
که اشاره به شب یلداست. سپس هر شب سه داستان کوتاه را میسراید؛ پادشاهی: بهرام پسر اورمزد، بهرام پسر بهرام، بهرام بهرامیان. در پایان داستان سوم فردوسی میگوید:
می لعل پیش آور ای روزبه - چو شد سال گوینده بر شست و سه
از آنجا که گاهشمار کهن سی روزه بوده، با سنجش و تطبیق، در می یابیم که سوم دی ماه در گاهشمار سی روزه برابر است با بیست و هفتم آذر ماه در گاهشمار کنونی که شش ماه نخست سال، سی و یک روزه میباشد.
تاریخ پایان شاهنامه روز ارد (بیست و پنجم) از ماه اسفند میباشد که برابر است با نوزدهم اسفند در گاهشمار کنونی.
.
❊ یاداوری: در دو رساله ویژه درباره دو روز هرمزد (یکم) و خرداد (ششم) فروردین، هیچ یادکردی از زایش اشو زرتشت در این روزها نشده است. رساله های:
- روز هرمزد ماه فروردین
- روز خرداد ماه فروردین
.
بنابراین:
ششم فروردین: روز ملی ایران
دهم اردیبهشت: یادبود درگزشت زرتشت
بیست و هفتم آذر: زادروز فردوسی
نوزدهم اسفند: روز شاهنامه
بیست و چهارم اسفند: زادروز زرتشت

۱۳۹۶/۰۹/۰۱

معراج کرتیر به جهان مینوی

# سفر به فراسو# << گزارش: سوشیانت مزدیسنا >>
.
{} من به درستی از آغاز در برابر ایزدان و خدایگان، پرستار نیکو کام بودم و از ایشان، ارجمندی بزرگ و سربلندی رسید. هنگام زندگی ام در کشور به ارجمندترین پایگاه بودم. این را نیز از ایزدان خواستم که: همان سان که شما در این جهان به من ارج دادید، اگر میتوانید برآیند این یشت ها (ستایشها) و آیینهایی که در کشور انجام شدند، و برای روانم، چهره و سرشت راست یا دروغ را در آن جهان بنمایید. همچون آغاز کار که برای ایزدان، در برابر رنج و سختی پایداری کردم تا درباره ی آن جهان (مینو)، بیش از هر کس دیگر، گستاخ (بی گمان و باورمند) باشم. و کسی که این نوشته را میخواند، او نیز خویشتن درباره ی آیینها گستاخ (پویا و پرکار) باشد.
{} بنابراین من این نشانه را نهادم که: پس ایزدان اگر شما میتوانید چهره ی بهشت و دوزخ را به من بنمایید؛ همانگونه که در نسک (اوستا) آشکار است که پس از درگزشت مردم، هرکس در زندگی اش ارتا و پارسا بود، دین (نمایه ی وجدان) او همچون کنیزکی ماهروی به پیشوازش می آید و او را به بهشت رهنمون میکند. هرکس که دروغ وند و ناپارسا باشد، دین اش، او را به دوزخ میبرد. در درازنای زندگیم، به من نشان دهید در آن هنگام که من میمیرم و دین من برایم می آید، اگر ارتا و پارسا هستم: دین بر من به گونه ای آشکار شود که بدانم به سوی بهشت میروم. اگر دروغکار هستم: دین بر من به گونه ای آشکار شود که انگار کسی را به دوزخ میبرد.
{} هنگامی که این یشت و آیین و دین (مزداپرستی) که در میان زندگان انجام میشود، با نگرش به آن جهان (مینو) درباره شان پرسیدم، آنگاه آیینها را نیرومندانه و افزارمند و مجهز به جای آوردم. در پارس و سیستان و دیگر شهرها مغان بسیاری بودند. اینگونه من ایزدان را ستودم آنچنان که در این نامه نوشته شد. و من در زمان شاپور شاهنشاه، برای آیینهای ایزدان و روان خویش: مرگ ـ آیین شدم تا اگر پارسا یا ناپارسا بودم، در آزمون ایزدان جای گیرم. همچنین استوار ایستادم که: اگر ارتا و پارسا هستم و شما ایزدان مرا در آن جهان نیز ارتا بنمایید، همچنان کیش شما ایزدان را خواهم داشت. و اگر دروغکار باشم، در آن جهان ناپارسایی ام را نشان دهید و آنچه از سوی شما ایزدان دریافت کنم، همه ی زمانها سخت به یاد نگه میدارم.
{} هنگام آیین مرگ، رفتگان و مردگانی که من را دیدند، چنین گفتند: ما شهسواری را می بینیم که سپید و درخشان بر اسبی گران (تنومند) نشسته و درفشی دارد. مردی بر تختگاه زرین نشسته و همزاد خود کرتیر به پیدایی و همراهی، در پیشگاهش آمده است. اینک زنی از سوی خراسان (شرق) پیدا شد که ما هرگز زنی بدین شکوهمندی و نجیبی ندیده ایم. و آن راهش بسیار روشن است. اکنون آن زن فراتر می آید و برای درود گفتن، سر خود را بر سر آن مرد که درست چون همزاد کرتیر است، مینهد. آن زن و مرد هر دو دست هم را میگیرند و به آن راه روشن، از همانجا که آن زن آمد، به سوی خراسان (شرق) بازمیگردند و آن راه، بسیار روشن است.
{} در آن راه که آن زن و آن همزاد کرتیر میروند، آنجا شهریاری پیدا میشود سپیدپوش که بر تختگاهی زرین نشسته است و ترازویی در پیشگاهش میباشد؛ انگار که چیزهایی را وزن میکند. زن و مرد (دین و همزاد کرتیر) پس از ایستادن در پیشگاه آن شهریار، به آنسوی او میروند و میگزرند. همچنان به سوی خراسان و در همان راه به پیش میروند. اینک شهریاری دیگر هویدا میگردد که بر جایگاهی زرین نشسته است و چی-نَی (پل برچیننده ی نیکان از بدان) در دست دارد. او از همه ی کسانی که پیش از این دیده بودیم، نجیبتر و گرانمایه تر است.* مردگان افزودند: چی ـ نَی (پل چین ود) آنسوتر پیداست درست چون چاهی هولناک که آن را بُن و ژرفایش پدیدار نیست؛ پر از مار و کژدم و کلبوک و دیگر گزندگان است.
{} آن مردگان و رفتگان که در آیین مرگ من نشسته بودند، هنگامی که گونه های بیشمار دوزخی را دیدند، بسیار بیمناک شدند و نخواستند که جلوتر بروند. من گفتم: نترسید؛ شما را هیچ چاره و راه دیگری نیست مگر آن پلی که بر روی آن چاه است. و هرچه که می بینید، بگویید.* آنها گفتند: دار و تیغه ای (گزرگاه) مانند پل بر روی آن چاه میباشد. آن زن و مرد (دین و همزاد کرتیر)، به فراز چاه و روی پل رفتند. پلی که آنجا برایستاده بود، پهنتر و بزرگتر گردید و درازایش پدیدار شد. شهریار سپیدپوش دیگری پیدا شده که از شهریاران پیشین که ما مردگان دیده بودیم، ارجمندتر است. او از آنسوی پل فرا آمده و دست آن زن و مرد را میگیرد و از پل میگزرند و به سوی خراسان، آبرومندانه و دلیرانه به پیش میروند. اینک ایوانی در آسمان پدیدار میشود؛ آن شهریار، پیشاپیش آن مرد (همزاد کرتیر) میرود و زن نیز در پی آن مرد به ایوان میرود.
{} مردگان گفتند: چیزی از این ارجمندتر و روشنتر ندیده بودیم. بسی در ایوان نشسته بودند. و آن شهریار به آن سو رفت. در جلوی آن ایوان، جایگاهی زرین است. دوباره شهریار در پیش، آن مرد که همزاد کرتیر است و آن زن از دالان و پلکانی بالا میروند و دور میشوند. در آن بالا، بر تختگاهی زرین، همزاد و دین کرتیر رفتند و در روزن بهرام (پیشگاه آتش مینوی ایزد بهرام) نشستند. و اکنون آن مرد همزاد کرتیر، نان و گوشت و باده میگیرد. از سوی خراسان بسیاری به پیش می آیند و در پیش تختگاه از آنسو فراز می آیند؛ همزاد کرتیر به ایشان از آن خوراک میبخشد و به آنها میدهد. آن شهریار، با انگشتش یکسر همزاد کرتیر را نشان میدهد و لبخند میزند. و همزاد کرتیر، او را نماز میبرد.
{} هنگامی که ایزدان به من کرتیر یک بار نشان دادند در این زندگانی: نیکنامی همراه با ارجمندی را، پس من نیز درخواست کردم: به من نشان دهید در آن سوی، در جهان درگذشتگان، چهره ی بهشت و دوزخ را؛ و چگونگی ارتایی و پارسایی و نیز دروغ وندی و بدکاری را. به گونه ای که تا زنده هستم در برابر ایزدان و خداوندان، نیک پرستار و نیک کامه باشم.* و چون یک بار ایزدان این چیزهای آن جهانی (مینو) را به من نمودند، بدین بهانه و سبب، من در برابر ایزدان بسی نیکوکامه تر و پرستار نیکوتر شدم؛ و نیز برای روان خویش، بسی رادتر و راست کردار تر شدم. نیز به این یشت و آیینهایی که در کشور انجام میشود، بسی گستاختر (پیگیرتر) شدم.
{} آنکه این نامه را میبیند و میخواند، باشد که به ایزدان و خدایان و روان خویش: راد و راست شود. همچنین باشد که بر این یشت و آیینها و دین مزدایی که اکنون در میان زندگان به آنها پرداخته میشود: گستاختر (دلیرتر) شود. و باشد که از این پس، درباره ی همه شان، نافرمان نگردد. و بی گمان بداند که بهشت و دوزخی در کار هست. آنکه کرفه گر (نیکوکار) باشد: به بهشت فراز میشود. آنکه دروغکار باشد: به دوزخ افکنده میشود. نیکوکار را تن آباد و اسنوند خواهد رسید و روان اسنوندش را ارتایی خواهد رسید؛ چنانکه به من کرتیر رسید. و من این نامه را بدین بهانه و دلیل نوشتم که من کرتیر از دیرباز از شهریاران و خدایان، بسی سندها و پیمان نامه های آذران و مغان را مُهر کردم و نام خویش را بر اینها نگاشتم تا آنکه در زمانه ای فرازتر و دیرتر، این مادیگان (اسناد) را میبیند، بداند که من آن کرتیر هستم که در زمان شاپور شاهنشاه: کرتیر موبد و هیربد نامیده شد؛ و در زمان هرمزد شاهان شاه و بهرام شاهان شاه شاپورگان: کرتیر، موبد هرمزد نامیده شد. و در زمان بهرام شاهان شه بهرامگان (بهرام بهرامیان): کرتیر، روان بختیار بهرام و موبد هرمزد نامیده شد.
<< گزارش: سوشیانت مزدیسنا >>