۱۳۸۹/۰۶/۱۱

پادشاهی های اروپایی / بلژیک


بلژيک کشوري پادشاهيست. پادشاهي اي داراي وجهه ملي و دموکراسي مجلسي که پس از جنگ جهاني دوم از يک ايالات متحده به يک اتحاديه تبديل شد. سيستم دو پارلماني از سنا و مجلس شورا تشکيل شده‌است.در حالي که سنا مجموعه‌اي از سياستمداران بالارتبه منتخب و نمايندگان انجمن‌ها و مناطق است، مجلس شورا نشانگر تمام بلژيکي‌هاي بالاتر از هجده سال در يک نظام راي گيري همزمان مي‌باشد. بلژيک از معدود کشورهاييست که راي دادن در آن اجباريست و به همين علت در جهان يکي از بالاترين آمار راي گيري را داراست.
دولت فدرال که رسما توسط پادشاه معرفي مي‌شود، بايد از مجلس شورا راي اعتماد بگيرد. توسط رئيس جمهور رهبري مي‌شود. تعداد وزراي هلندي و فرانسوي زبان طبق آنچه توسط قانون اساسي تعريف شده بايد مساوي باشد.
شاه يا ملکه رهبر کشور محسوب مي‌شوند اگر چه از طريق امتياز مخصوص حق ارثي محدود است. قدرت حقيقي در دست رئيس جمهور و دولت‌هاي مختلفي است که کشور را اداره مي‌کنند. نظام قضايي بر پايه حقوق مدنيست و از مجموعه قوانين ناپلئوني سرچشمه مي‌گيرد. دادگاه استان يک رده از دادگاه فرجام خواهي که نهادي بر پايه دادگاه فرجام خواهي فرانسوي است پايين تر است. نهادهاي سياسي بلژيک پيچيده‌اند. بيشتر قدرت سياسي حول و حوش نياز به ارائه انجمن‌هاي زبان مي‌گردد. از حدود سال 1970، حزب‌هاي سياسي ملي مهم بلژيک به اجزاي جداگانه‌اي تقسيم شده‌اند که به طور عمده علايق اين انجمن‌ها را نشان مي‌دهند.
بعد از جنگ جهاني دوم بلژيک به نيروهاي ناتو پيوست و همراه با هلند و لوگزامبورگ گروه ملل بنلوکس را تشکيل داد.بلژيک همچنين يکي از شش عضو پايه گذار اتحاديه اروپايي فولاد و ذغالسنگ تاسيس شده در سال1951 ,اتحاديه اقتصادي اروپايي تشکيل شده در سال 1957 و اتحاديه انرژي اتمي اروپايي مي‌باشد.بلژيک ميزباني فرماندهي ستاد مرکزي ناتو بر عهده دارد و همچنين بخش مهمي از نهاد‌ها و موسسات اتحاديه اروپاست که شامل هيئت اروپايي,شوراي اتحاديه اروپا و جلسات فوق العاده پارلمان اروپا بعلاوه بخشي از موسساتش مي‌باشد.
http://www.negahak.com/infoshow.aspx?id=1733

۱۳۸۹/۰۶/۰۸

استوره های فردوس/7

امید عطایی فرد

کوه بهشتی

«آرتور پوپ» می نویسد: درباره ی کنگره های کوه مانند که بر روی تمام دیوار ها ساخته شده اند، چگونه باید اندیشید؟... در حقیقت این کنگره ها نشانه ی کوه مقدس است. اعتقاد به کوه برای مدت چند هزار سال نقش بسیار مهمی در چگونگی اندیشه ی دینی و عملی مردم باستانی مشرق زیمن داشته است. کوه در این سرزمین ها، در همه ی زمان ها مورد توجه و احترام همگانی بوده و نقش ارزنده ای در مراسم و آداب سال نو داشته است. کوه عادی ترین جاییست که نیروهای مافوق بشری از آنجا تجلی می نماید. از این رو، نشانه ی نماد کوه در همه جا به گونه های مختلف مانند اهرام و ستایشگاه های سترگ، و سکوی پلکان مانند اآرامگاه کورش بزرگ و کنگره های دیوارهای تخت جمشید نشان داده شده است. این هرم های کوچک پله پله، نمودار کوه مقدس بوده و در گذشت زمانی بیش از پنج هزار سال به همین منظور به کار رفته است... در زمان ساسانیان، تاج شاهی نمودار این کوه بوده و سر در ساختمان های مذهبی نیز به همین گونه ساخته می شده است. این نقش در روی پارچه هایی که به سبک ساسانی اخیز بافته شده و در روی قالیچه های عشایر نیز دیده میشود.(1)
به کوه رهو برگرفتند راه/ چه کوهی بلندیش بر چرخ ماه
که گویند آدم که فرمان بهشت/ بر آن کوه بر اوفتاد از بهشت
(گرشاسب نامه)
در متنی پهلوی می خوانیم:
کوهی است که آن جای را «کوه خدا» خوانند و مردم بسیار از بهدینان، آنجا نشسته اند. هر سال، روز نوروز و چون مهرگان آید، آن مردمان دختران خانه را بفرستند تا در آن آب دریاچه کیانسه نشینند؛ چه زراتشت اسپنتمان، آن حال بدیشان گفته است که هوشیدر و هوشیدرماه و سیاوشانس (سوشیانت) از دختران شما پدیدار خواهد آمدن.(2)
در بالای هربز(البرز) درخشان کثیرالسلسله... در آن جایی که نه شب است و نه تاریکی، نه باد سرد است نه گرم؛ نه ناخوشی بسیار مهلک نه پلیدی دیو آفریده؛ و آن هربزی که از آن مه بر نخیزد.(3)
آنجا که نه شب است و نه تاریک؛ نه باد سرد هست و نه باد گرم؛ نه ناخوشی مرگ آور هست و نه پلیدی دیو آفریده. از فراز کوه هرئیتی مه برنخیزد.(4)
البرز پیرامون این زمین، به اسمان پیوسته است. تیرگ البرز آن است که ستاره و ماه و خورشید بدو فرو گردند و بدو باز آیند. هوگر بلند آن است که اب اردویسور از او فرود آید. اوسیندام کوه آن است که از خماهن، از گوهر آسمان، میان دریای فراخکرد است. چکاد دائیتی آن است که میان جهان، چینود پل بر او ایستد.(5)
در دین گوید که نخستین کوهی که فراز رُست، البرز ایزدی بخت بود. از آن پس، همه ی کوه های دیگر به هیجده سال فراز رستند. البرز تا بسر رسیدن هشتسد سال می رست: دویست سال تا به ستاره پایه، دویست سال به ماه پایه، دویست سال تا به خورشید پایه، دویست سال تا به بالای آسمان. چنین گوید که دیگر کوه ها از البرز فراز رستند، به شمار 2233 کوه.
ابورحان بیرونی در کتاب «تحقیق ماللهند» گفتارهای گوناگونی را از دفترهای دیرین هندی در ذکر کوه میرو(مرو) برنگاشته که چکیده ی آن ها چنین است:
این کوه را علوی است بر روی زمین به افراط و خود به زیر قطب و اختران است و (آنها) بر گرد بالای آن همی گردند و از این روی، طلوع و غروب از آن باشد. و از آن روی «میرو» نام آن کرده اند که توانای بر این (امر) است و نیز از آن روی که راس (آن) به قوت خویش دو رخشنده (خورشید و ماه) را پدیدار می آورد. و روز فرشتگانی که بدان ساکنند شش ماه بود و شب آنان شش ماه...
برخی از مردمان گویند که زمین گسترده است و کوه «میرو» روشنگر پرتوافکن... زرین است و تابنده همچون آتش صافی از کدورت دود، دارای چهار رنگ به چهار سوی خویش، و رنگ شرقی از آن سپید بود همچون رنگ «براهمه» و رنگ شمالی سرخ همچون رنگ «کشتر» و رنگ جنوبی زرد همچون رنگ «بیش» و رنگ غربی سیاه همچون رنگ «شودر»...
نهرهایی گوارا بدان جاری است و در آن مساکنی است زرین پاک که از روحانیون «دیو» بدان ساکن است و رامشگران آنان «گندهرب» ها باشند.. و به حول آن حوض «مانس» باشد و به حول حوض از چهارسو «لوکپال» نگه داران عالم و اهل آن. و کوه «میرو» را هفت سلسله است. هر یک کوهی سترگ... در (باب) «میرو» یاد کرده است که میانه ی چهار عالم است در چهار سو؛ مربع از فروئین (پایین) و مدور از سوی برین(بالا). طول آن هشتاد هزار جوژن(واحد طول) است (و) نیمه ی آن رونده ی به اسمان است و نیمه ی (دیگر) آن فرو رفته در زمین. و جانب جنوبی آن که بر عالم ما همی اید از یاقوت اسمان گونی است و این است سبب آنچه که از سبزی اسمان در چشم در آید وو جوانب دیگر از یاقوت های سرخ است و زرد و سپید و این است کوه «میرو» متوسط مر زمین را. و اما «قاف» ی که عوام ما می گویند، به نزد هندوان «لوکالوک» باشد (و) همی پندارند که خورشید از آن به سوی کوه میرو همی گردد و از آن جز جانب داخل شمالی بر نمی تابد. نیز گبران (سغد) اعتقادی ماننده ی بدین می کنند( و آن این است) که کوه (اردیا) حول عالم است و خارج آن (خوم) ماننده ی به مردمک دیده (و) در آن است از هر شیئی و ورای آن خلاء باشد و به میانه ی عالم کوه گرنغز(افتاده) است که کرسی ملکوت است بین اقلیم ما و شش اقلیم (دیگر). و بدانچه که به میانه ی هر دو اقلیم است، رملی باشد سوزان (که) قدمی بر آن استوار نیاید و افلاک( بدان) اقالیم چون سنگ آسیا همی گردد و به اقلیم ما، مائل بود از آن روی که فوق است و در آن مردمانند...

پی نوشت:
1.چهارسو،ص 164 و 165.
2.سد در بندهش،در 35.
3.رشن یشت،بند 23.
4.مهریشت،کرده 12.
5. بن دهش، ص 71.

دنباله دارد..

۱۳۸۹/۰۶/۰۶

ماه بخارا/5

شورشیان در کرانه های آمودریا با خستگی و بیحوصلگی به آنسوی آبها چشم دوخته بودند تا کی سپاه امیرنصر هویدا میشود. حسن پسر حسین مرورودی که به دستیاری ابوبکر خباز فرستاده شده بود در خیمه اش برای چندمین بار نامه بلعمی وزیر را که پنهانی به دستش رسیده بود بازخوانی کرد. تا فرا رسیدن شب برایش به اندازه یک قرن گزشت. سپس از خیمه‌اش بیرون آمد و پیرامونش را نگریست. آن طباخ پیشین و سرهنگ کنونی در چادرش خفته بود و با هر خروپف، شکمش بالا و پایین میرفت! حسن مرورودی به یاری یکی از سربازانش گردی بیهوش کننده در جام شراب ابوبکر ریخته بود. ناگاه در آنسوی جیهون آتشی کم فروغ به گونه سه گوشه برافروخته شد. مرورودی با دیدن آن آتش، به سپاهیان خسته از آماده باش، دستور استراحت و آزادباش داد. سپس به سربازان ویژه اش سپرد که آنان نیز به دور از اردوگاه، آتشی سه گوشه برافروزند.
نیمه های شب پارتیزانهای که بر روی مشکهای پرباد دراز کشیده بودند شناکنان خود را به قرارگاه شورشیان رساندند و سران سپاه را یکی پس از دیگری خفه کردند و یا خنجر زدند؛ اما ابوبکر را به اسارت گرفتند تا زنده به بخارا ببرند.
بخارای همیشه بهار، اروس سامانیان، تلی از خاکستر شده و نفرین مردم به برادران شورشی، همه جا را پر کرده بود. سه برادر از ایوان کهندژ به سپاهیانی مینگریستند که با آوای تبل و کرنا به پایتخت نزدیک میشدند. نخست گمان کردند که آنها شورشیان هستند اما دیری نپایید که به خطای خود پی بردند. در میان لشگر، ابوبکر طباخ را وارونه سوار خری کرده بودند و می آوردند. سه برادر بیدرنگ به تدارک فرار پرداختند و پراکنده شدند. یحیا به سوی سمرقند میرفت تا از آنجا به بلخ و سرانجام به بغداد برود و به خلیفه عباسی پناهنده شود. از سرنوشت دو برادر دیگر خبری نبود.
در میان هلهله مردم بخارا امیرنصر به پایتخت خاکسترشده اش بازگشت. شورشیان برخی از دوستان و دستیارانش را کشته بودند و در آن میان سوگ دلبرش «خورشید» دلگدازتر مینمود. طباخ دیوانه، خورشید را پس از بریدن گیسوانش از بالای بارو به زمین افکنده بود.
به زودی بلعمی وزیر و دیگر مقامات و یارانی که از چنگال سه برادر بیوفا جان به در برده بودند، در کهندژ به نزد شاه سامانی گرد آمدند. امیرنصر فرمان داد تا همدستان برادرانش را به سزایشان برسانند و آخر از همه، ابوبکر طباخ را از پاهایش به تیری آویختند و پیکرش را زیر تازیانه گرفتند تا جان دهد. اشعث دبیر جلو آمد. رشته های خون از تن و سر ابوبکر بر زمین میچکید. دبیر با زهرخند به او گفت:
ــ ابوبکر را از امیرنصر باید رنج دید!! 

بخارا. سال ۳۲۴ قمری
«بلعمی» وزیر بزرگ امیرنصر و «ابوطیب مُصعَبی» صاحب دیوان رسالت، در بارگاه چشم به راه شاه بودند. و در این فاصله، «مصعبی» تازه‌ترین سروده‌اش را برای بلعمی میخواند:
جهانا همانا فسوسی و بازی * که بر کس نپایی و با کس نسازی
چرا زیرکانند بس تنگ روزی * چرا ابلهان راست بس بی‌نیازی
اگرنه همه کار تو باژگونه * چرا آنکه ناکس‌تر، او را نوازی
جهانا همانا ازین بی‌نیازی * گنهکار ماییم تو جای آزی
مصعبی نه تنها در سرایش به دو زبان پارسی و عربی، چیره دست بود بلکه در انشا و نثر نیز به قول ادیبان اعجاز مینمود. با آمدن شاه سامانی، از جا برخاستند و کرنشی نمودند و با اجازه او بر کرسی‌هایشان نشستند. «نصر سامانی» به راستی بی‌همتا و آداب‌دان و خوش سیما بود. پس از کمی گفت و شنود، شاه جوان به عیب بزرگ خویش اشاره کرد و اینکه گاهی فرمانهایی از سر خشم، و نه خرد، میدهد و افزود:
ــ میدانم این که از من میرود، خطایی بزرگ است ولیکن با خشم خویش برنیایم و چون آتش خشم بنشست، پشیمان میشوم. و چه سود دارد اگر گردنها را زده و خانمانها را برکنده باشند؟! تدبیر این کار چیست؟
آن دو فرزانه به یکدیگر نگریستند و مصعبی سری فرود آورد به این نشانه که بلعمی سخن گوید. وزیر با تدبیر، چنین چاره‌ای فراچید:
ــ صواب آن است که خدایگان، ندیمانی خردمند در پیشگاهش بایستانـَد که دارای رحمت و مهر و شکیبایی باشند. و ایشان را دستور دهد تا به دور از ترس از حشمت شاهانه، هنگامی که خدایگان در خشم میشود، شفاعت کنند و با نازک بینی، آن خشم را فرو بنشانند. و نیکوییها و خدمات مردمان را در چشم شاه بیارایند. چنان دانیم که چون بر این جمله باشید، این کار به صلاح بازآید.
امیر نصر گفتار وزیرش را پسندید و خوشش آمد. کمی اندیشید و گفت:
ــ من چیز دیگری نیز به این پند میپیوندم تا کار تمام شود و سوگند میخورم که هر چه من در هنگام خشم فرمان دهم، تا سه روز آن را امضا نکنند تا در این مدت آتش خشم من سرد شده باشد. آنگاه نظر کنم که آن خشم، به حق گرفته باشم یا ناحق. اگر عقوبت به مقتضای شریعت باشد، چنانکه قضات حکم کنند، برانند.
مصعبی چند بار سرش را تکان داد و گفت:
ــ هیچ چیز کم نماند و این کار به صلاح بازآمد.
شاه به آن دو دستور داد:
ــ طلب کنید در مملکت من که خردمندترین مردمان را به درگاه آرند تا از میان ایشان شفیعان را برگزینم.
پس از پایان گفتگوها به بزمگاهی بهشتی رفتند که در تالاری دیگر آراسته شده بود. همه جا فرشهای نوبافته، گل و یاسمین و ریحان و دیگر گیاهان خوشبو به چشم میخورد. ترک بچگان به پزیرایی و باده‌گردانی سرگرم بودند و بر سر هر کدام، شاخه‌هایی درهم بافته از درخت «مورد» دیده میشد که «بساک» میخواندند. در پیشگاه شاهانه، دو رده روبروی هم، تختهایی نهاده بودند که یک رده برای بلعمی وزیر و امیرزادگان، و در سوی دیگر، بزرگان و درباریان نشسته بودند. آنچه که بر گرمای بزم می‌افزود، خنیاگری سلطان شاعران: «رودکی» بود که از او با لقبهایی دیگری چون «امام فنون سخن» و «صاحبقران شاعری» نیز یاد میکردند. وی صدایی خوش داشت و چنگ و بربَت را چیره‌دستانه مینواخت. اینگونه هنرنماییها و به ویژه به نظم درآوردن داستان «کلیله و دمنه» مایه محبوبیت او در نزد امیرنصر گردید و رودکی را سرشار از مال و دارایی نمود. تقدیر چنین بود که وی تا هنگام مرگش، کمابیش یک میلیون بیت در قالبهای گوناگون بسراید. در میان آن انجمن، رودکی دلبستگی ویژه‌ای نشان میداد به موبد بزرگ هرات که «ماخ» نام داشت و به او «پیر صالح دهقان» لقب داده بودند. وی از حافظه‌ای نیرومند برخوردار بود و روایاتی بسیار از ساسانیان به یاد داشت. رودکی به شاه سامانی که در صدر مجلس نشسته بود کرنشی کرد و به موبد گفت:
ــ ای ماخ، اکنون تو شعر من را از بر کن و بخوان.
سپس سروده اش را درباره امیرنصر با آوای چنگ در آن انجمن پراکند:
دیر زیاد آن بزرگوار خداوند * جان گرامی به جانش اندر پیوند
از ملکان چون‌ او نبود جوانی * راد و سخندان و شیرمرد و خردمند
همچو معماست فخر و همت او شرح * همچو اوستاست فضل و سیرت او زند
سیرت او بود وحی نامه به کسرا * چونکه به آیینش پندنامه بیاکند
موبد «ماخ» با شادمانی میشنید و به یاد میسپارید. هنوز سه سده پس از سرسام تازیان، سخن از آیین دیرین و شاهان شاهین‌آسای ایران زمین، به جای بود. اما در آن بزمگاه بودند اندک کسانی که با شنیدن این خنیاها، اخم بر پیشانیشان نمودار میشد.

نوشته ی: سوشیانت مزدیسنا (امید عطایی فرد)
_________________
omidataeifard.blogspot.com

۱۳۸۹/۰۶/۰۵

به سوی ایران بزرگ /4

هویت ملی و میهنی ایران و ایرانیان بر پایه پادشاهی مشروطه و نه استبدادی بوده است. فلسفه سیاسی زرتشت، پیاده کردن شهریاری آرمانی اهورایی در زمین میباشد. داریوش بزرگ در سنجش با دو فرمانروایی: توده سالاری و گروه سالاری، پادشاهی را برای ایران زمین، بهتر و برتر دانسته اند و دستاورد شاهان بزرگ به ویژه کورش کبیر به شمار آورده اند. (تاریخ هرودوت). در ایران باستان مجالس مشورتی و قانونگزار بوده و نامدارترین آنها در زمان اشکانیان است: مجلس سلطنتی و مجلس همگانی که امروزه از سوی انگلیسها تقلید شده است.
میشود پیشبینی کرد که با معیارهای امروزی، ایرانیان باستان به چه تدابیری دست میزدند و برای نمونه با توجه به شرایط متفاوت جهان نوین شاید اینگونه تصمیم میگرفتند:
پادشاه
مردم > سه مجلس > وزیران > استان داران (شهرـ یاران) > شهرـ داران
اختیارات مردم:
سه مجلس از سوی مردم برگزیده میشوند با این شرط که نمایندگانش دارای پیشینه کیفری نباشند.
۱. مجلس کهستان: تنها سرپرستان و یا نمایندگان اصناف به تعداد هر شغل. با اختیارات: دادن جواز کسب،‌ تعیین مالیات مشاغل، انواع بیمه و مانند اینها. دوره این مجلس شش سال است. نماینده این مجلس باید دستکم بیست ساله باشد.
۲. مجلس مهستان: یا همان مجلس شورای ملی؛ نمایندگان مردم استانها بدون هیچ قید و شرطی از نظر تحصیلات و مذهب. با اختیارات: گزینش و برکناری نخست وزیر (صدراعظم). سازمان بازرسی کشور زیر نظر این مجلس خواهد بود. دوره این مجلس و بنابراین دولت، پنج سال است. نماینده این مجلس باید دستکم بیست و پنج ساله باشد.
۳. مجلس دادگران: یا همان مجلس سنا؛ نمایندگانش تنها حقوق‌دانان سراسر کشور هستند که دارای مدرک وکالت و قضاوت باشند. قانون نویسی و قانون گزاری و تایید بخشنامه های دولتی و قراردادهای کشوری با این مجلس می‌باشد. سرپرست این مجلس برابر است با رییس قوه قضايیه که او وزیر دادگستری را برمیگزیند. دوره این مجلس چهار سال است. نماینده این مجلس باید دستکم سی ساله باشد.
برنامه سیاسی کشور:
۱. قدرت سیاسی آمیخته ای میباشد از اختیارات پادشاه و سه مجلس مستقل و نخست وزیر.
۲. هیچیک از نهادها حق دخالت در امور اجرایی یکدیگر را ندارند. استیضاح وزیران با مجلس کهستان، و برکناری نخست وزیر با مجلس دادگران خواهد بود.
۳. انتخابات سه مجلس نباید همزمان باشد.
۴. هیچکس نمیتواند همزمان هموند (عضو) دو مجلس و یا دارای بیش از یک کارکرد (مسئولیت) دولتی باشد.
۵. سن رای دادن برای دو مجلس کهستان و مهستان از هجده سال به بالا، و برای مجلس دادگران از بیست و یک سال به بالا باید باشد.
۶. رای دهندگان و انتخاب شوندگان باید تبعه ایران باشند.
۷. پادشاه و وزیران باید در آموزشگاهی ویژه به نام «دانشگاه کشورداری» درس خوانده و مدرک کارشناسی داشته باشند.
۸. در زمانها و موقعیتهای بحرانی و اضطراری، شورای امنیت ملی با حضور پادشاه و نخست وزیر و سران سه مجلس تشکیل میشود. با تصمیم این پنج عضو شورا، وزیران جنگ و کنکاش (اطلاعات) و کشور و برون مرزی (خارجه) میتوانند در جلسات محرمانه شورای امنیت ملی شرکت کنند.
۹. محاکمه و برکناری پادشاه (در صورت تخلف) با درخواست دو مجلس مهستان و کهستان، و رای مجلس دادگران خواهد بود.
۱۰. در صورت تخلف سرپرست مجلس دادگران (رییس قوه قضائیه)، رای لازم از سوی دو مجلس دیگر صادر میشود. چنانکه رای دو مجلس مهستان و کهستان با یکدیگر همخوانی نداشت، رای نهایی به فرمان و حکم پادشاه خواهد بود.
وزیران
برگزیده ی مجلس مهستان:
۱. نخست‌وزیر: گزینش و هماهنگی و سرپرستی وزیران مربوطه و استانداران. نخست وزیر هنگام انتخاب شدنش، دستکم باید چهل ساله و حداکثر شست ساله باشد.
برگزیده پادشاه:
۲. وزیر جنگ (س‍پهبد): سرپرستی نیروهای سه گانه زمینی و دریایی و هوایی ارتش پادشاهی ایران.
۳. وزیر کنکاش(اطلاعات و امنیت) پادشاهی ایران (آگاهبد): ارایه گزارشهای بایسته به نخست وزیر و رییسان مجلسها با تصویب پادشاه.
برگزیدگان نخست وزیر:
۴. وزیر کشور: سرپرستی استانداران، سازمان های اجتماعی: احزاب، نهادهای خیریه و غیرپزشکی. «وزارت کار» نیز به گونه «سازمان کارسازی» زیر نظر وزیر کشور خواهد بود.
۵. وزیر کشاورزی: سرپرستی سازمان های: کشت بانی، جنگل بانی، ده بانی. گزینش دهداران.
۶. وزیر نیرو: سرپرستی سازمان های: نفت، برق،‌ اتمی، گاز، آب، نیروگاه های بادی و خورشیدی، کانی ها (معادن). وزارتخانه‌های نفت و صنایع زیر نظر وزیر نیرو قرار میگیرند.
۷. وزیر دارایی: سیاست گزاری نظام اقتصادی و مالی، بانک مرکزی، دریافت مالیات تعیین شده توسط ریاست اصناف از پیشه وران. به جای وزارت دارایی، سرپرستان هر صنف مالیاتها را تعیین میکنند. در صورت اختلاف میان پیشه‌ور و صنف مربوطه، نخست وزارت دارایی (رای اولیه) و سپس سازمان بازرسی کشور (رای نهایی) حکمیت را به دوش میگیرند.
۸. وزیر برون‌مرزی (خارجه): روش شناسی و سیاست گزاری روابط با دیگر کشورها، سازمان کنکاش جهانی (گردآوری اطلاعات از طریق سفارتخانه ها و نیروهای برون مرزی)
۹. وزیر راهبانی (راه بد): حمل ونقل زمینی و دریایی و هوایی (وزارت راه و ترابری)
برگزیده مجلس کهستان:
۱۰. وزیر فنآوری: صنایع و تکنولوژی
۱۱. وزیر بهداشت: سرپرستی درمان، پزشکی، نهادهای خیریه مربوطه
۱۲. وزیر فرهنگ: سرپرستی سازمان های: آموزش پایه، آموزش میانه، آموزش پیشرفته، ایرانگردی، میراث فرهنگی، رسانه ها. وزیر فرهنگ باید دانش آموخته از «دانشکده ایران شناسی» باشد.
۱۳. وزیر ورزش (پهلبد): سرپرستی سازمان پرورش (تربیت بدنی) > فدراسیونهای ورزشی ، ورزش مدارس
برگزیده مجلس دادگران:
۱۴. وزیر دادگستری (داد بـُد): سرپرستی نهادهای قضایی و دادگستری. او باید دارای مدرک کارشناسی حقوق باشد.
اختیارات استان داران:
• سرپرستی استان و نیروهای انتظامی شهرها (شهربانی: بنفش جامگان).
• گزینش شهرداران هر استان.
اختیارات شهرداران:
• فرمانداری
• مسکن و شهرسازی
• راهبانی و رانندگی درون شهری
س‍‍‍پاهیان
* سپاه سرخ جامگان: پارتیزانهای ورزیده و تکاوران ویژه (زیر نظر: وزارت جنگ)
* سپاه سیاه جامگان: جاسوسان و نیروهای اطلاعاتی (زیر نظر: وزارت کنکاش)
* سپاه سبز جامگان: نیروهای پاسدار زیست بوم و جانوران، سازمان پیشاهنگی (زیر نظر: وزارت کشور)
* سپاه سپید جامگان: نیروهای پزشکیار و امداد، آتش نشانی (زیر نظر: وزارت بهداشت)
* سپاه آبی جامگان: نیروهای مسلح راهبانی و میان شهری (ژاندارمری سابق. زیرنظر: وزارت راه)
* سپاه زرد جامگان: نیروهای پاسدار میراث فرهنگی (زیر نظر: وزارت فرهنگ)
* سپاه بنفش جامگان: نیروهای شهربانی و پلیس (زیر نظر: نخست وزیر و استان داران)
* سپاه جاویدان (گارد پادشاهی. زیر نظر: پادشاه)
خدمت سربازی:
> دوره سربازی نیروهای مسلح یک سال کامل است. [خدمت درجه یک]
> سربازی نیروهای سبز و سپید و زرد، دو سال خواهد بود. [خدمت درجه دو]
> همه سپاهیان رزمی میبایست زیر نظر وزارتخانه‌های «جنگ» و «ورزش» آموزش ببینند تا کیفیت و کارآمدی بهتر داشته باشند.
> دبیرستانیان (۱۵ سال به بالا) و دانشگاهیان میتوانند در هر سال، تا سه ماه، خدمت درجه دو داشته باشند و دوره ببینند.
> هر کسی بر اساس زمان بندی درسی و شغلی خودش میتواند خدمت درجه یک و دو را با شمارش ماه‌های خدمت، انجام دهد.

۱۳۸۹/۰۶/۰۴

رستاخیز شهریاران ایران

پرده بالا مي‌رود و تماشاچيان ويرانه‌ معظمي را كه يكي از عمارات سلطنتي مخروب دربار شهرياران ساساني در مداين است مي‌بينند: چند قبر در زمين، ستون هاي درست و نيمه مانده و مجسمه‌ رب‌النوع‌ها در آن ديده مي‌شود؛ خلاصه منظره‌ آن پرده خيلي اسرارانگيز به نظر مي‌آيد! ميرزاده‌ عشقي وارد شده با كمال حيرت در كار تماشاي پرده و در حال تاثر و آه كشيدن است ! و با آهنگ مثنوي مي‌خواند:اين در و ديوار و دربار خراب/ چيست يارب وين ستون بي حساب؟
. . . اين بود گهواره‌ي ساسانيان/ بنگه تاريخي ايرانيان
قدرت و علمش چنان آباد كرد/ ضعف و جهلش اينچنين بر باد كرد
اي مداين از تو اين قصر خراب/ بايد ايراني زخجلت گرد آب
ميرزاده عشقي پس از خواندن اين مثنوي دست به پيشاني‌گذارده پس از مدتي تاسف خوردن و آه كشيدن مي‌نشيند و با آواز سه گاه قفقاز غزلي را با اين مطلع مي‌خواند:
ز دلم دست بداريد كه خون مي‌ريزد/ قطره قطره دلم از ديده برون مي‌ريزد. . .
كم كم بهت فوق العاده‌ آلوده به خوابي ميرزاده عشقي را فرا مي‌گيرد، سرش را روي زانو و دست گذارده چنان مي‌نمايد كه خواب مي‌بيند و در خواب، آهنگ مخصوصي ‍
را كه موسيقي آن از" اپرت" ليلي و مجنون اقتباس شده مي‌خواند:
اكنون كه مرا وضع وطن در نظر آمد/ بينم كه زني با كفن از قبر درآمد. . .
در حالتي كه اين ابيات را مي‌خواند دختري به زينت آراسته با قيافه‌ي مات و محزون از قبر بيرون آمده بر اطراف نگاه مي‌كند. اين همان "خسرو‌ دخت" است:
اي مردمِ چون مرده‌يِ استاده‌يِ ايران/ من دخترِ كسرايم و شهزاده‌يِ ايران
ملِك زاده ي ديرين / جگر گوشه‌ي شيرين
اين خرابه قبرستان نه ايران ماست/ اين خرابه ايران نيست ايران كجاست؟"

اين نخستين صحنه از نخستين اپراي ايراني است ؛ نمايشنامه منظوم و آهنگيني‌كه ميرزاده عشقي آن را "نشانه‌ دانه‌هاي اشك خود بر كاغذ " مي‌دانست كه "در عزاي مخروبه‌هاي نياكان بدبخت" ريخته است. او اين منظومه را به سال 1334 ق. در حين مسافرت از بغداد به موصل، و ديدار از شهر بزرگ مداين(تيسفون) و تماشاي ويرانه‌هاي آن گهواره‌ تمدن جهان سرود و در سال1299 براي نخستين بار در شهر اصفهان و در سال 1300 در سالن گراند هتل تهران به روي صحنه برد.
http://www.chn.ir/article/?Section=2&id=348

۱۳۸۹/۰۶/۰۳

پرس و گویی درباره کتاب پیامبرآریایی

در تالار گفتمان هخامنشیان یکی از خوانندگان (نام زد به: شهریور) پرسشهایی درباره کتاب پیامبر آریایی در میان نهاده بود که گزیده ای از آنها همراه با پاسخهای من در اینجا آورده میشود:
•   پرسش:  يكي از وهانهاي پيشينه‌ي فزون از 8000 سال زمان زيست زرتشت بزرگ را، نبود نامي از «صنعت» در گاتها و نيز پيشينه‌ي 7000 ساله‌ي توپالكاري (با نگرش به ماتيكان « تاریخ هفتهزار ساله فلزکاری») مي‌دانيد. نيز دانيم كه در اوستا از زرتشت، چونان «نخستين كشاورز» ياد شده است. اينك با نگرش به شاهنامه‌ي كلان فردوسي ورجاوند، توان گفت كه آغاز هوتخشايي (= صنعت) به زمان و روزگار هوشنگ بازمي‌گردد:
به سنگ اندر، آتش بدو شد پديد / كزو در جهان روشني گستريد
نخستين يكي گوهر آمد به چنگ / به آتش جدا كرد آهن ز سنگ
سرِ مايه كرد آهن آبگون / چو از سنگ خارا كشيدش برون
چو بشناخت، «آهنگري» پيشه كرد / گراز و تبر، اره و تيشه كرد...
نيز جمشيد شاه:
به فرّ كيي نرم كرد آهنا / چو خود و زره كرد و چون جوشنا
چو خفتان و تيغ و چو برگستوان / همه كرد پيدا به روشن روان
بدين اندرون سال پنجاه رنج / ببرد و بدين چند بنهاد گنج
دگر پنجه انديشه‌ي جامه كرد / كه پوشند هنگام تنگ و نبرد
ز كتان و ابريشم و موي و قز / قصب كرد ديبا و پرمايه خز
بيامختشان رشتن و تافتن / به تار اندرون پود را بافتن...
باري! مي‌بينيم كه با نگرش به شاهنامه، آغاز هوتخشايي در روزگار هوشنگ است و نخستين آهنگر هم اوست، سپس در روزگار جمشيد، تشنيكشناسي پيشرفته‌تر مي‌گردد؛ از ديگر سوي در نامه‌ي گران ارج بن‌دهشن، نخستين آهنگران، مشي و مشيانه اند كه به آتش آهن را بگداختند و به سنگ آهن را بزدند و از آن تيغي ساختند. نيز با نگرش به اوستا و نامگان پهلويك، زمان زرتشت بزرگ به پس از روزگارِ جمشد بازمي‌گردد و به گواه دينكرت، ورجاونداني چون جمشيد و فريدون، نويد زايش و پيام آوري زرتشت را داده‌اند. ليك همانگونه كه در پيش آمد، در گاتها، هازمان مردمي را تنها 3 پيشه‌ي: ارتشتاري و كاتوزي و برزيگري است و سخني از هوتخشايي نيست، نيز زرتشت نخستين كشاورز باشد! اينك اين پرسمان را چگونه توان گشود و اين ناسازی را چگونه توان گزارد؟
•    پاسخ: دوره ی آهن بر کشاورزی پیشگام است اما تا رسیدن به اوج صنعت فلزکاری نیاز به چند هزاره داشت. درست مانند تمدن صنعتی کنونی...پیشه و طبقه چهارم یکسر با فلزکاری گره نخورده و واپسین گام تمدن پیشین در زمینه بازرگانی و فرآوری (تولید) به شمار میرفت. از آنجا که سپیتمان زرتشت پیش از شکل گیری طبقه چهارم میزیست، بررسی تاریخ این طبقه به کهن بودن پیامبر آریایی ما یاری بسیار خواهد کرد.

•    پرسش: استاد پوران فرخزاد، در «مهره‌ي مهر» (به ويژه رويه‌ي 278) سخت بر اين باور است كه: جم مردي خوب كردار و نيك‌انديش بوده است و چهره‌ي بد او ساخته‌ي دستان فريفتار موبدانِ زرتشتي ساساني و پهلوي است؛ وگرنه زنهار! كه چنين ابرمرد آريايي بدان كژي و خويش‌خدايي برسد!•    پاسخ: ايا زرتشت هم كه جم را نكوهيده موبد فريفتار بوده؟! اين يك نقد داخلي بوده و جم مزديسنا را در رديف ديويسنان جاي نميداده است. 
•    اگر چه جم و فريدون و گرشاسپ و كي‌قباد و كي‌آرش و كاووس، نازرتشتي اند، ولي به هر روي مزداپرست اند! چرا اين مايه نكوهيده‌اند؟ از سوي ديگر، اگر جم مزداپرست بوده است، پس چرا «هرمزد» را خوارداشت و پيامبري‌اش را نپذيرفت؟•    يادآور ميشوم كه ما روايات مختلفي درباره نامبركان داريم در كاتها جمشيد اهورا را خوار شمرد (منيت كرد) اما به سبب توبه روان او امرزيده شد. در تورات ميبينيم كه برخي رسولان نيز به خداوند سركشي ميكنند اما بر همان دين هستند.
•    درديمه‌ي 209، تورانيان، «ديوپرست» ناميده شده‌اند. چرا تورانيان ديوپريستار بودند؟ مگر از تخمه‌ي فريدون مزداپرست نبودند؟ آيا توانستي بود كه سپس‌تر به آيين ديويسنا گرويده باشند؟ از سوي ديگر، در رويه‌ي 183 «ارجاسپ توراني» پيرو كيش پهلوي خوانده شده است!؛ چه پيوندي ميان «كيش پهلوي» و «ديويسنا» هست؟•    در هر ديني وقتي كساني از ان منحرف ميشوند يا بدعت ميكزارند ديو و اهريمني شناخته ميشوند. تورانيان نيز شايد اورمزد را عبادت ميكردند اما به سبب وحشيكري و غيره در رده ديويسنان شناخته ميشدند. براي نمونه نزاع شيعه و سني يا كاتوليك و بروتستان را ببينيد كه از يك دين هستند اما يكديكر را تكفير ميكنند. 
•    در رويه‌ي 242 پیامبر آریایی، درباره‌ي فراگشتهاي آواشناختي و ريختشناختي «شت» بسي خامه رانده‌ايد؛ ليك استاد «پورداوود» در بازنمود كژي «دساتير آسماني»، «شت» را لغتي دساتيري داند!!•    شيت از ريشه خشئت بوده و تبديل به شت شده به معناي نوربخش و از همين ريشه شيد و شيتان ( شيطان) را داريم كه جنس او از آتش است. 
•    چرا درفش سپاه ايران، هماي خوانده مي‌شده است؟ آيا توانستي بود كه «هماي»، نگاره‌ي بر روي درفش باشد و آن گاه درفش را «مجازاً» هماي خواندندي؟ اين هماي نگاشته بر درفش ايراني نماد چيست؟•    هماي همان عقاب هخامشيان است و به شكل فروهر نيز كاربرد داشته است. به عقاب : هماي ميگفتند زيرا دانه هوم را براكنده ميكرد.
•    در ديمه‌ي 191 پیامبر آریایی، «جم»، خورشيدپرست خوانده شده است؛ ولي در ديمه‌ي 69، مزداپرست!•    مزداييهاي قبل از زرتشت خورشيد را نماد اهورا ميدانستند و در گاتها و يسنا نيز اينكونه است.
•    در رويه‌ي 191 پیامبر آریایی، به پيروي از «محيط طباطبايي»، «صابيان» را برابر با «منداييان» ناميده‌ايد. در رويه‌ي 196، كيش رسمي اشكانيان «كيش صابئين» است. در رويه‌ي 129«ايران بزرگ» آيين صابئي را «كيش مهر در نگاشته‌هاي پس از ساساني؛ آييني كه ابراهيم پيامبر ايراني داشت.» خوانده‌ايد. ولي در رويه‌ي 196پيامبر آريايي، نيز در رويه‌ي 194 «زندگي و مهاجرت آرياييان» نوشته‌ي فريدون جنيدي، رويه‌ي 236 «انديشه‌هاي فلسفي ايراني» نوشته‌ي ابوالقاسم پرتو و در «زندگي ماني و پيام او» نوشته‌ي ناصح ناطق، صابئين، «ستاره‌پرستان» خوانده شده‌اند! چه پيوندي ميان «مهريان» و «ستاره‌پرستان» است؟•    در ايران باستان دو كيش مجوس و صابي با يكديكر رقابت داشتند( اسكندرنامه ها را بخوانيد) . ما داراي مذاهب مختلفي بوديم كه به شكل يك دين جدا از اصل خويش در مي امد. ايين مهر نامهاي مختلفي داشت و بر مبناي اختربيني بود. اداب هفت ايزد - سياره در كيش مهر يكجا وجود داشت.
•    در ديمه‌ي 436 پيامبر آريايي، منوچهر، از شاهان دوران ماد ياد شده است؛ در ديمه‌ي 56 «قبله‌ي زرتشت»، منوچهر شاه، سردودمان سپيتمان خوانده شده است؛ نيز در نوشته‌اي نوين در تارنگار بشكوهتان، مر دودمان ماد را دارنده‌ي فزون از 80 پادشاه، شناسانيده‌ايد! شگفتا! پس آن گاه مادها داراي پيشينه‌ي چند هزار ساله اند؟•    سرزمين ماد سلسله ها و قلمروهاي مختلفي داشته است. هيتي ها و ميتاني ها و هوري ها و اورارتويي ها ماد ي هستند. مانوش نماد ماناهاست و نياي يكي از زرتشتهاست. يادمان باشد كه ري زادكاه زرتشت بزرك همواره يكي از كانونهاي ماد به شمار ميرفت.
•    در ديمه‌ي 440 پیامبر آریایی، در جستاري نيك و نغز چم راستين مازندران در شاهنامه و كوشنامه را نموده‌ايد، نيز در «نبرد خدايان» در جستاري ژرف و گسترده، ديوان مزني را شهابها و پاره‌سنگهاي به جاي مانده از دنب ستاره‌اي دنباله‌دار شناسانيده‌ايد؛ ولي پرسمان كلان اين است كه در خرده اوستا، آشكارا سخن از «ديوان گيلان و مازندران» رفته است، نه تنها ديوان مازندران!!! اينك چيستي و چوني پرسمان «ديوان گيلان» را چگونه توان گشود؟
•   گيلان ترجمان ورنه ميباشد و اسم يكي از ديوهاست نه نام مكان. در وداها وارونا امده و در ادب فارسي ديو وارونه كار داريم.
•    در ديمه‌ي 68 نوشته‌ايد كه در روايت پهلوي: «اكومن (سركرده‌ي ديوان) گرشاسپ را در آشكارترين بلندي (دشت پيشانسه) كشت.» ولي با نگرش به ميتختهاي ايراني درمي‌يابيم كه «گرشاسپ» نيرويي است فرجامشناختي (Echatologique) و ناميرا و او است كه سرانجام جهان را از بيداد دهاگ تواند رهانيد! (بنگريد به «مازهاي راز»، نوشته‌ي استاد كزازي) نيز «اكومن» در اوستا كمابيش همان «انگرمن / اهرمن» يا انديشه‌ي بد يا انديشه‌ي تباهنده و ويرانگر يا انديشه‌ي ناپاك يا انديشه‌ي كاهنده است و به گفته‌ي استاد حسين وحيدي در «شناخت زرتشت»، نمود هازماني اهرمن «بيداد» است. پس آيا توان گفت كه به راستي، گرشاسپ نمرده و زنده است، و مرگ او به دست اكومن، تنها نمادي است از گرفتاري وي به دست انديشه‌ي بد و...؟؟؟•    روايات ديكر كه رنك استوره دارد از بيهوشي درازمدت كرشاسب سخن رانده اند. او در رستاخيز بيدار ميشود تا در نبرد نهايي شركت كند.
•    چه گواهي بر پيامبر بودن «ارشك بزرگ» است، كه در ديمه‌ي 250 پیامبر آریایی، او را همچون «كوروش بزرگ»، «شاه-پيامبر» خوانده‌ايد؟ آیا دودمان سلوکیان برای 200 سال، در ایران برپا بوده است یا کوتاهتر یا هیچ؟* اسكندرنامه هاي ايراني ارشك را پيامبر دانسته اند. او مقدونيان را از ايران راند و كيش مهر را جهاني كرد. اشكانيان نامش را لقب خويش كردند زيرا او را مقدس ميدانستند.   تاريخهاي ايراني فاصله الكساندر تا ارشك را حدود نيم سده ميدانند و تاريخ دويست ساله سلوكيان در ايران و نه در سوريه دروغ است.

جانباختگان یورش سوم شهریور1320 متفقین به ایران




دریادار غلامعلی بایندر فرمانده نیروی دریایی جنوب که تا آخرین لحظه مقاومت کرد تا جایی که نیرو های انگلیسی ناو وی را به توپ بستند و به افتخار جانباختگی(شهادت) نائل شد.




ناوبان یکم کهنوئی
ناوبان ابراهیم هریسچی
دو تن از رادمردان و ایران پرستان شجاع و فداکار نیروی دریایی جنوب که در آن یورش نابکارانه ۳ شهریورماه1320 آنقدر جنگیدند تا به افتخار بزرگ جانباختگي نائل شدند.
ایرانپرست آگاه دلی که در یورش ناجوانمردانه سوم شهریور به نیروی دریایی شمال در راه دفاع از آبهای مازندران به شهادت رسید.(بازی کامپیوتری به سبک استراتژیک نیز حول شخصیت سروران بایندر و نیروهای ایرانی به نام نجات بندر ساخته شده است)
ناخدا سوم حسن میلانیان
سرباز شجاع و روشندل نیروی دریایی جنوب که تا آخرین لحظه مقاومت کرد و سرانجام نیز دشمنان ایران وی را با ناو جنگی اش بزیر امواج اروندرود فرستادند.
ناخدا سوم نصراله نقدی
مرد پولادین اراده و سرباز جانباز سازمان جوان نیروی دریایی جنوب،در آن هنگامه جنگ و زندگی آخرین سخنش بود...زنده باد ایران
خویشکاری(وظیفه) ماست که یاد و خاطره جانباختگان راه میهن را زنده و گرامی بداریم.

۱۳۸۹/۰۶/۰۲

گزارشی از بنیاد فرهنگ ایران در استرالیا

فرزانه ی گرانمایه و دوست بسیار ارجمندم امید عطایی فرد با درود و آفرین و آرزوی دیرزیوی و شادزیوی .
از چندی پیش یک رشته همکاریهای بسیارکارآمد فرهنگی میان بنیاد فرهنگ ایران در استرالیا و بنیاد آریانا به سرپرستی فرزانه ی گرانمایه کدبان علی نظری که در کالیفرنیا زندگی می کند و دستی دراز در استان بلخ دارد آغاز گردید و دستاوردهای بسیار خوبی در پی آورد. برجی سه پایه به نشان پیوندهای فرهنگی میان سه تیره ایرانی –افغانی و تاجیک در شهر مزار شریف برافراشته شد. پایه های این سه ستون در پایین جدا از هم ولی در بالا بهم پیوسته اند که نشان همبستگی فرهنگی میان این سه تیره ی آریایی پارسی زبان است. درهمان شهر دیواری بنام دیوار فرهیختگان برپا گردید که سیمای برخی از بزرگان ایران مانند: زرتشت – گشتاسب - جاماسب – فردوسی – رودکی سمرقندی – مولویبلخی و دیگران بر روی آن دیده می شود. باز در همان شهر خیابانی به نام زرتشت – خیابان دیگری بنام پوروچیستا (کوچکترین دخترزرتشت) – خیابانی بنام جاماسب و خیابان دیگری بنام فردوسی نامگذاری شدند. اینگونه نامگذاری خیابانها در افغانستان را که در زیر ستم طالبان دست و پامی زند با آنگونه نامگذاری خیابانها در ایران( مانند یزید ابن مهلب) باید در کنار هم گذاشت تا ارج این کار دانسته بشود. درپی پیوند های فرهنگی ما با دولت تاجیکستان و دانشگاه تاجیک در راستای گرامیداشت کوروش بزرگ، رییس جمهور تاجیکستان شهری را ( کوروش کده ) نامگذاری کردند و پیامی برای بنیاد فرستادند که بهتر است بجای فرستادن تندیس 5 متری کوروش بزرگ که بسیارسنگین و پر هزینه خواهد بود، هزینه ی ساخت و پرداخت آن را ما فراهم کنیم تا این تندیس به دست هنرمندان تاجیک و با سنگ تاجیکستان ساخته و در شهر کوروشکده بر افراشته شود، این کار بزودی انجام خواهد گرفت. دانشگاه بین الملی کوروش بزرگ  از راه ماهواره های تلویزیونی و رادیوهای موج کوتاه و بلند و Hot Bird خوان دانش را در سراسرجهان فراروی جویندگان دانش خواهد گذاشت تا به نبردی سرنوشت ساز با اهریمن بی دانشی بر خیزند. زبان این دانشگاه پارسی و انگلیسی خواهد بود و در آینده ای نزدیک می توان از زبانهای عربی و هندی نیز بهره گرفت. گشایش رسمی دانشگاه کوروش بزرگ در روز بیست و نهم اکتبر امسال خواهد بود، از آنجاکه زمان زیادی تا آن روز برجای نمانده نمی توان بلندپایگان جهان را به میهمانی آیین گشایش دانشگاه فراخواند، این کار را به سال آینده و سالهای پس از آن که سالگرد گشایش دانشگاه کوروش بزرگ خواهد بود واخواهیم گذاشت ،امسال به یک میهمانی ساده در شهر لوس آنجلس در پیشگاه تنی چند از بلندپایگان ایرانی و آمریکایی بسنده خواهیم کرد، از سال آینده همه ساله روز بیست و نهم اکتبر را نه تنها بنام ( روز کوروش بزرگ ) بلکه بنام «سالگردگشایش دانشگاه بین الملی دانشگاه کوروش بزرگ» جشن خواهیم گرفت، از هم اکنون کوششی بزرگ را آغاز کرده ایم که در آن جشن به تنی چند از بهترین ها در زمینه های گوناگون جایزه ای بنام «جایزه ی کوروش بزرگ » پیشکش کنیم،جایزه ای که بتواند در ردیف جایزه اسکار و نوبل جا بگیرد. کار دیگر نامه هایی است که برای بسیاری از بلند پایگان سیاسی - فرهنگی - و اقتصادی جهان مانند: رییس جمهور، کنگره و برخی از بلند پایگان دولت فدرال و دولت های ایالتی آمریکا - دبیر کل سازمان ملل متحد – سازمان یونسکو – نخست وزیر و دولت های فدرال و دولتهای ایالتی استرالیا - کانادا و هندوستان- نخست وزیر و کنگره و دولتهای اروپا و بسیاری از بلندپایگان جهان فرستاده خواهدشد، با این امید که بیاری این جنبش بزرگ فرهنگی برخیزند . برای آگاهی شما بد نیست بدانید که استاد احسان یارشاطر بنیادگزاری دانشگاه کوروش بزرگ را کاری بسیار خجسته نامیدند و پیمان همه گونه همکاری بستند...
هومر آبرامیان

۱۳۸۹/۰۶/۰۱

استوره های فردوس/6

امید عطایی فرد
باده ی بهشتی
به نوشته «ناتل خانلری» میان ملت های قدیم هند و اروپایی یک نوع نوشابه ی سکرآور معمول بود که از تخمیر عسل به دست می آمد. این نوشابه طبعاً با لفظی خوانده می شد که به معنی عسل بود. کلمه ی عسل در زبان اوستایی madhu بوده و این کلمه در زبان های دیگر این خانواده نیز باقی مانده است. از آن جمله در انگلیسی mead به معنی شربت عسل و در هلندی mede و در دانمارکی miod و در سوئدی myod و در آلمانی meth و در ایرلندی mid و در روسی med همین لفظ و به همین معنی است، و mied در زبان فرانسوی کلمه ی به معنی عسل از آن آمده است. بعدها که طایفه ی هند و اروپایی از جایگاه اصلی خود مهاجرت کرد و در مناطق گرمتر اقامت گزید که انگور در آن ها پرورش می یافت. نام این میوه و شیره ی تخمیر شده ی آن را که سکرآور بود از طوایف بومی یاد گرفت. کلمه ای که معنی «شراب انگوری» از آن بر می آید در زبان یونانی از زبان مردم بومی دریای اژه اقتباس شد و آن، کلمه ی woinos است که از آنجا به لاتینی و سپس به زبان های اروپایی جدید منتقل شده و از جمله در فرانسوی امروز vin و در انگلیسی wine از آن اصل است. اما در فارسی همان لفظ قدیم برای معنی جدید به کار رفت و کلمات «می» و «مل» که در اصل به معنی شربت عسل بود، معنی شربت تخمیری انگور یافت که هنوز معمول است و فارسی زبانان به معنی اصلی آن توجه ندارند. مشتقات لفظ قدیم نیز در بعضی از زبان ها باقی ماند. در یونانی کلمه ی methe به معنی «مستی» و methyo به معنی «مستم» در زبان به جا مانده و در فارسی، کلمات «مست» و «مستی» بیان کننده ی حالتی شده که پیشتر از نوشیدن شربت عسل حاصل میشد و سپس از آشامیدن باده ی انگوری به انسان دست میداد.(1)
در آن خانه که هوم را بیاورند و ترانه ی درمان بخشی و درستی و چاره گری (آن را برای خانواده) بسرایند، هر آن آلودگی که پدیدار شده باشد، به زودی نابود گردد. آری همه ی می ها را خشم خونین رزم افراز در پی است جز میِ هوم که رامش راستی به همراه دارد و مستی آن سبک است.(2)
ایشانند که برای ایشان رزق معین است. و آن، میوه هاست. و ایشان گرامی شدگانند. در بوستان های پر نعمت، بر تخت رو به روی یک دیگر. جامی از چشمه ی خوشگوار برایشان می گردانند؛ شفید رنگ و لذت بخش نوشندگان را، که در آن سردرد نباشد و نه ایشان از آن مست شوند. و نزدیک ایشان حوریانی باشند که تنها به شوی خود بنگرند. گویی آنان مانند تخم پرنده یی هست که پوشیده باشد.(3)
صفت بهشتی که پرهیزگاران را وعده داده اند؛ جویبارهایی است از آب گوارا، و جوی ها از شیر که مزه ی آن دگرگون نشده، و جوی هایی از عسل ناب. و برای ایشان در آنجا از همه ی میوه هاست.(4)
بی گمان نیکان از جامی نوشند که به کافور آمیخته است. پس خدا به پاداش آن شکیبایی ها، بهشت و جامه ی حریر بخشید. در آنجا نه آفتاب سوزان ببینند و نه سرمای سخت(زمهریر). سایه درختان بر سرشان و میوه ها در دسترسشان باشد، برایشان ظرف هایی از نقره و کوزه هایی از آبگینه بگردانند. و بنوشانند به آ« ها از جامی که آمیخته با زنجبیل باشد. چشمه ای در آنجاست به نام «سلسبیل». به گرد آنان پسران همیشه جوانی می گردند که مانند مرواریدهای افشان به نظر می آیند. بر آن ها سندس سبز و استبرق نازک و دستبندهای سیمین باشد و پروردگارشان آن ها را از شراب پاک بنوشاند.(5)
بی گمان پرهیزگاران در بهشت و نعمت ها باشند. ایشان را گویند: بخورید و بیاشامید، گوارا به پاداش آنچه کردید. آن ها تکیه زده باشند بر تخت هایی بر کنار هم، و حور زیبا چشم را زوجشان سازیم... و پی در پی به ایشان بدهیم از میوه و گوشتی که آرزو کنند. آن ها به یک دیگر جام (شراب) بدهند که در نوشیدن آن نه سخن بیهوده باشد و نه کار در خور سرزنش و غلامان پیرامونشان برگردند که مانند مروارید ناسفته هستند.(6)
بیگمان نیکوکاران در نعمت باشند. بر تخت ها می نگرندو در چهره شان شادمانی را ببینی. به آن ها شراب سر به مهر بنوشانند که به مشک مهر کرده اند و بر سر آن، از یک دیگر پیشی گیرند. و آمیزه ی از «تسنیم» باشد. چشمه ای که مقربان از آن بنوشند.(7)
پی نوشت:
1.زبان شناسی و زبان فارسی، ص 130.
2.یسنا،هات 10.
3.سوره الصافات، آیه های 41 تا 49.
4. سوره محمد، آیه 15.
5.سوره الدهر، آیه های 5 تا 21.
6.سوره الطور، آیه 17 تا 25.
7.سوره المطففین، آیه 22 تا 27.
با سپاس از یزدان صفایی/ دنباله دارد..

۱۳۸۹/۰۵/۳۱

معمای مصدق/5

بی خیالی نخست وزیر!
بابك امير خسروی (عضو كميتهء مركزی حزب توده) كه از سازمان افسران حزب توده بعنوان «سپاه ِ عظيم و رزم‌ديدهء توده‌ای‌ها» ياد می‌كند، ضمن گزارش دقيق و مفصّل خود می‌نويسد: «تقسيم‌بندی افسران حزب توده به رسته‌هائی چون هوائی، توپخانه، سوار، پياده، ژاندارمری، شهربانی، دانشجوی افسری و… بيانگر آنست كه حزب توده در همهء اركان و زوايای ارتش ـ حتّی در گارد جاويدان شاهی ـ رخنه كرده بود. آنچه واقعاً اهميـّت دارد، بررسی اين امر است كه پُشت ِ سر ِ اين ارقام: 125 افسر توپخانه، 180 افسر پياده، 59 افسر شهربانی و غيره، چه مقدار تانك و نيروی زرهي و امكانات فرماندهی و مواضع حسّاس و اطّلاعاتی نهفته بود… با اطمينان می‌توان گفت كه در تاريخ جنبش‌های سياسی در جهان، هرگز هيچ حزب و سازمان سياسی سراغ نداريم كه توانسته باشد آن همه افسر را در يك حزب غيرقانونی با ايدئولوژی كمونيستی گرد آورده باشد… سازمان افسران از يك جهت، واقعاً افسانه بود، البتّه نه به معنای قصّه و داستان بلكه به علّت امكانات و قدرتِ واقعاً فوق‌العاده و باورنكردنی‌اش به افسانه‌ای حماسی می‌ماند. وقتی سازمان (افسران) كشف شد، حتّی توده‌ای‌ها را به حيرت انداخت… درصد قابل توجـّهی از افسران جوان رزمی، فرماندهان تانك‌های «شرمن» به اضافهء برخی فرماندهان ردهء بالاترِ ارابهء جنگی، از اعضاء سازمان افسری بودند…». در برابر ِ اين «سپاه ِعظيم و رزم ديدهء توده‌ای‌ها»، دكتر مصدّق ـ بعنوان وزير دفاع ـ بخاطر عدم ارتباط با بدنهء ارتش ـ در بی‌اطلاعی يا بی‌خيالی حيرت‌انگيزی، با طعنه و تمسخر، به شاه گفته بود: ـ «حزب توده حتّی يك تفنگ هم نداشت تا چه رسد به تانك ! (دکترعلی میرفطرس: سازمان افسران حزب توده)

۱۳۸۹/۰۵/۳۰

ماه بخارا/4

گزشته نزدیک. بخارا. دو هفته پس از خروج امیر نصر.
از ایوان «کهن دژ» که سایه به سایه پایتخت بنا شده و مرکز کاخها و سراهای امیران سامانی به شمار میرفت، سه برادر امیرنصر سرگرم تماشای بخارا بودند. شاه سامانی پیش از رفتن به نیشابور، سه برادرش را به اینجا فرستاده بود تا زیر نظر باشند و حکمرانی موقت را به یکی از خویشاوندان به نام «ابوالعباس» سپرده بود. بخارا شهر شاعران و عالمان و تاجران بود؛ شهر عاشقانی که رودکی به آنان اندرز میداد:
روی به مهراب نهادن چه سود * دل به بخارا و بتان «طراز»
ایزد ما وسوسه عاشقی * از تو پزیرد، نپزیرد نماز
سراسر سرزمین بخارا سبزه زارهایی به هم پیوسته بود و آسمان مانند سرپوشی کبود بر روی سفره ای سبز مینمود. از میان شهر رودخانه بزرگی به نام «رود سغد» میگزشت که شاخابه ها و شعبه هایش به هر گوشه و کنار سرک میکشید و باغها را سیراب و آب آشامیدنی مردم را برآورده میکرد. خیابانها سنگفرش و بناها از گل و چوب بود. محله ها و برزنهایی بسیار بزرگ و وسیع داشت و انبوه مردم همه جا موج میزد. گرمابه های پاکیزه و بازارهای پربار و زیبا و خوراکهای خوب بخارا زبانزد شهرهای دیگر بود. یکی از برادران به نام ابراهیم آهی کشید و گفت:
ــ میگویند هرکس به بخارا آید به او خوش خواهد گزشت و در مجالس جالبی شرکت میکند؛ اما... ما...
سخنش را ناتمام گزاشت و اندوهگین با چشمانش به کاوش در شهر ادامه داد؛ انگار که به دنبال نجات دهنده ای میگشت. برادر دیگر به نام منصور با غم و غصه پرسید:
ــ ــ یعنی هیچیک از هفت دروازه آهنین بخارا به روی ما گشوده نخواهد شد؟!
و او نیز خاموش ماند. یحیا سومین برادر به دروازه ای که به جانب سمرقند باز میشد چشم دوخته بود و سخنی نمیگفت. در نزدیکی این دروازه دکان «هَریسه پزی» بود. هریسه به آشی میگفتند که گندم کوبیده شده و گوشت را آمیخته و میپختند. دکاندار که «ابوبکر خباز» نام داشت حرفهایی ابلهانه میزد و مردم را از حماقت خود میخنداند. آن روز که بیشتر از همیشه مردم در دکان هریسه پزی جمع شده بودند، یکی از مشتریها که از شدت خنده سرخ شده بود به دیگران گفت:
ــ ببینید این طباخ چه میگوید!
آنگاه برای او دستی تکان داد و درخواست کرد:
ــ های ابوبکر! دوباره سخنت را تکرار کن...
و آن طباخ خل وضع با صدایی بلند گفت:
ــ ــ امیرنصر را از من رنج باید دید!
قهقهه مشتریان در دکان پیچید. همه میدانستند که شاه سامانی از چه نیروی بزرگی برخوردار است؛ اما کسی نمیدانست که «ابوبکر خباز» که مامور تهیه غذا برای برادران زندانی امیرنصر بود، پنهانی پیغام آنها را برای برخی از هوادارانشان در لشگر و اهل دیوان میبرد. سودجویان و خشکه مقدسان دل خوشی از شاه سامانی نداشتند و پیوسته برای آشوب و سرنگونی او میکوشیدند. یحیا برادر امیرنصر خیلی خوب این طباخ نیمه دیوانه را در چنگال داشت و میدانست کسی به ابوبکر شک نمیکند.
شامگاهان مشتریان یکی پس از دیگری، از هریسه پزی بیرون رفتند. هیزمهای زیر دیگ همه سوخته و خاکستر شده بودند. ابوبکر طباخ خاکسترها را جارو کرد تا چوبهای تازه ای برای فردا بچیند. در پشت بام گودالهایی برای انباشتن خاکسترها به چشم میخورد. مرد طباخ خاکسترها را در جایشان ریخت و از بالای بام به کهندژ نگریست که در دوردست زیبا و شکوهمند خودنمایی میکرد.
در همان زمان در کهندژ سه برادر کم کم ایوان شاهی را ترک میکردند. یحیا که تا آن هنگام خاموش مانده بود برای آخرین بار به آسمان خاکستری نگاه کرد و به برادرانش گفت:
ــ بخارا آتشی زیر خاکستر است...
نیمه های شب ابوبکر طباخ که در زیرزمین دکانش خفته بود، از های و هوی مردم بیدار شد. از دریچه کوچک زیرزمین به بیرون نگریست. برای لحظاتی تعجب کرد که چرا طلوع سرخ رنگ خورشید بسیار زودتر از همیشه رخ داده اما دیری نپایید که دریافت همه جا را آتش فرا گرفته است. از دکانش که اینک در آتش میسوخت بدون شتاب و بی هیچ گزند بیرون آمد. در کوچه یکی از اهالی میگفت:
ــ ‌من دیدم که شعله هایی از بام هریسه پزی برخاست و به خان های دیگر فرو افتاد.
تلخندی بر لبان طباخ نشست. هنگامی که خاکسترها را به بام میبرد نفهمیده بود که در دل آنها هنوز شراره هایی روشن مانده... و باد همین شراره ها را به هر سو پراکنده میکرد و برزنهای بخارا یکی پس از دیگری به کام آتش فرو میرفت. مردم شتابان از آب و خاک و هر چیز دیگری که میتوانستند، بهره میبردند تا مگر آن آتش سرکش و ویرانگر را مهار کنند. کلبه ها و دیوارهای درست شده از نی و علف طعمع خوبی برای آن آتش پر اشتها بودند. تیمچه های بازار کفشگران، صرافان، بزازان و نیز مسجد «ماخ» که زمانی آتشکده بود، همگی میسوختند. اینک برای برادران امیرنصر بهترین زمان برای فرار از زندان کهندژ و به دست گرفتن فرمانروایی شهر فرا رسیده بود. در آن گیرودار، یحیا پنهانی چند پیک به سوی اشخاص گوناگون فرستاد.
هنگام پگاه به جای نور زرین آفتاب، دودی سیاه بر آسمان سر زده بود. سپاهیان پایگاه خود را رها کرده و به یاری مردم میشتافتند. ابوبکر طباخ با پنجاه تن در جهتی مخالف، به سوی کهندژ پیش میرفتند. بر روی دروازه کتیبه‌ای آهنین از دوران پیش از اسلام دیده میشد. مردم بخارا نسل در نسل این داستان را برای فرزندانشان بازگو میکردند که کهندژ را «سیاوش» پسر «کاووس» بنا کرده بود. اکنون در زمان سامانیان سه هزاره از بنیاد آن میگزشت... دربان کهندژ که طباخ را میشناخت از او پرسید:
ــ ‌چرا امروز صبح زود آمدی؟!
ــ ــ میبینی که دروازه سمرقند آتش گرفته و برای همین، به اندازه چند روز خوراک شاهزادگان را آماده کرده ام.
ــ چرا این همه آدم با خودت آورده ای؟
ــ ــ زیرا تعداد دیگها زیاد بود و نیز میخواهیم که برای فرو نشاندن آتش، ابزاری قرض کنیم.
ــ بسیار خوب؛ اما تنها کسانی به درون آیند که حامل دیگ خوراک هستند.
زیر نگاه سنگین و پر تردید دربان، ده مرد که دو تا دو تا، دو سر دیگی بزرگ را گرفته بودند، از دروازه گزشتند و هنوز دربان و دستیارانش دروازه را نبسته بودند که ده مرد به تندی سرپوش دیگها را کنار زدند و تیغ و قمه شان را بیرون کشیدند. دربان و یارانش در دم کشته شدند و ابوبکر طباخ دروازه را گشود. در این یورش غافلگیرانه نگهبانان دیگر نیز کشته و یا تسلیم گشتند. مهاجمان نه تنها سه برادر سامانی بلکه دیگر زندانیان را که به دزدی و آدمکشی دست یازیده بودند، آزاد کردند و بر گروه خود افزودند.
سه شبانه روز به درازا کشید تا مردم توانستند آتش را خاموش کنند اما تا یک ماه، چوبها زیر خاکستر و خاک، از تف و سوزش نمی افتاد. زیاده از یکسدهزار درم به اهل بخارا زیان رسید. و زیان بزرگتر، کشاکش میان خاندان سامانی بود.
مردم بخارا به ویژه اهالی دروازه سمرقند با حیرتی آمیخته به ترس و تمسخر، ابوبکر خباز را به یکدیگر نشان میدادند. وی از سوی یحیا برادر شورشی امیرنصر درجه سرهنگی گرفته و به فرماندهی سپاهیان زیر فرمان آن سه برادر گماشته شده بود. به راستی که آن طباخ عامی اینک در زرق و برق نظامی به جای آنکه با ابهت و نیرومند جلوه کند، مایه ریشخند مینمود زیرا چیزی از آداب و رسوم سپاهیگری نمیدانست. گامهای راست و استوار برنمیداشت و با هیکل چاق و شکم فربه خود، با شانه هایی افتاده، پاهایش را انگار روی زمین میکشید و کج و کوله راه میرفت! به فرمان یحیا لشگر شورشی با سرپرستی سرهنگ ابوبکر خباز به سوی آمودریا (جیهون) تاختند تا راه گزر از رودخانه را بر امیرنصر ببندند و مانع بازگشت او به بخارا شوند. ابوبکر طباخ در طول راه گوشتکوب خود را دور سرش میچرخاند و میگفت:
ــ با همین هریسه کوب، امیرنصر را بر زمین می افکنم!

نوشته ی: سوشیانت مزدیسنا (امید عطایی فرد)

پیمان نامه ی زناشویی

به نام ایزد مهر
با درود به سوشیانتها
خداوند گردنده خورشید و ماه/روان را به نیکی،نماینده راه
جهان را فزایش ز جفت آفرید/که از یک، فزونی نیامدپدید
اگر نیستی جفت اندر جهان/بماندی توانایی اندرنهان
)شاه نامه(
بهترین جای جهان، کانون خانواده است. زن و مرد برای یگانگی جانو روان به هم میپیوندند تا با بهره مندی و کامیابی برابر، پیوندی جاودانه داشته باشند.(اوستا)
اروس و داماد مانند روز و شب، به هم میپیوندند. اروس مانند خورشید،روشنان خود را به دنبال میکشد و جامه او نشانه فروغ مهر است. تور فرازین زوج جوان پناهگاهیست آسمانی و اهورایی در آستانه همزیستی. قند سپید سابنده، نمایه ایست از برف بارور و شیرینساز کام هستی. نقل های غلتان، یادگار تگرگ بهاری و دگردیسی زندگیست. هلهله ما جوش وخروش ابرهای نوروزیست که نویدبخش سرسبزی و بالندگیست.  شمعهایی که روشنان دل شادمان شماست، یادمان مهر مزداییست. و آینه  ی بی زنگار و پاک،بازتاب قلبهای بی آلایش است.
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود/ هرگز از یاد من آن سروخرامان نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند/تا ابد سر نکشد وز سرپیمان نرود
آنچنان مهر تو ام در دل و جان جای گرفت/ که اگر سر برود، ازدل و از جان نرود
(حافظ)
ای نو اروسان و نو دامادان؛ راه زندگی را نیک منشانه بپیمایید. بکوشید در راستی و درستی، از همسر خویش فراتر روید تا پیوندی شادی بخش داشته باشید. (زرتشت)
[اروس و داماد میگویند]: چنین باد.
[عاقد خطاب به پدر و مادر اروس]: آقای .... و بانو؛ آیا ازاین پیوند خوشنود هستید؟ [پاسخ: آری].
[عاقد خطاب به پدر و مادر داماد]: آقای ... و بانو؛ آیا ازاین پیوند خوشنود هستید؟ [پاسخ: آری].
[اروس و داماد می ایستند. عاقد از اروس میپرسد:] بانو ...آیا آقای ... را به همسری خود برمیگزینید؟ [پاسخ: آری].
[عاقد از داماد میپرسد:] آقای ... آیا بانو ... را به همسری خود برمیگزینید؟ [پاسخ: آری].
عاقد: پیوندتان استوار و فرخنده باد.
متن گواه گیران از: سوشیانت مزدیسنا
Omidataeifard.blogspot.com


۱۳۸۹/۰۵/۲۹

پادشاهی های اروپایی / نروژ

پادشاهی نروژ کشوری وسیع اما کم جمعیت در شمال اروپا در منطقه اسکاندیناوی می‌باشد. نروژ با وسعت ۳۸۵۲۵۲ کیلومتر مربع فقط حدود ۵ میلیون نفر جمعیت دارد. این کشور دارای منابع عظیم نفت و گاز است و در عین حال دومین صادر کننده محصولات آبزی (از لحاظ ارزش) در دنیا می‌باشد. این کشور بعد از جنگ جهانی دوم رشد اقتصادی سریعی داشته و اکنون جزو ثروتمندترین کشورهای دنیا است. نروژ از لحاظ شاخص توسعه انسانی از سال ۲۰۰۱ تا ۲۰۰۶ در رتبه نخست دنیا قرار داشته است. شهر اسلو پایتخت این کشور و برگن دومین شهر بزرگ این کشور می باشد. زبان رسمی این کشور نروژی است.
سیستم آموزشی در نروژ بسیار پیشرفته و کارامد می باشد . این کشور از سال 2003 با اجرای سیستم Bologna process از کشورهای پیشرو در اجرای این طرح در اروپا بوده است .
تحصیلات ابتدایی در نروژ از سن ۶ تا ۱۶ سالگی اجباری است. نرخ باسوادی در نروژ ۱۰۰ درصد می‌باشد (آمار سال ۲۰۰۷)

  نروژ -- قانون اساسی
                                 (مصوب شده در : 1814 مه 17)
                                (مصوب مجلس مؤسسان در Eidsvoll)
                              (رسمی عنوان : قانون اساسی پادشاهی نروژ)
                                  (وضعیت سند ICL : 1996 فوریه 29)
[بخش] فرم الف) از دولت و religionNo_Preamble
ماده 1 [یکپارچگی] پادشاهی
پادشاهی نروژ آزاد ، مستقل ، غیر قابل تقسیم و مسلم عرصه است. فرم آن از دولت سلطنت محدود و موروثی است.
ماده 2 [مذهب ، دولت] مذهب
(1) تمام ساکنان قلمرو حق ورزش آزادانه مذهب خود را داشته باشد.
(2) مذهب پروتستان لوتری - میماند مذهب رسمی کشور. professing ساکنان آن را می نمایند ملزم به آوردن کودکان خود را در همان.
] بخش [ب قدرت اجرایی ، پادشاه و خانواده سلطنتی
ماده 3 [] قدرت اجرایی
قدرت اجرایی در کینگ ، یا در صورتی که ملکه واگذار شده است طبق قانون دربار به مفاد ماده 6 یا 7 ماده و یا ماده 48 این قانون اساسی موفق شد. هنگامی که قدرت اجرایی است بنابراین در ملکه واگذار شده ، او تا به تمام حقوق و تعهدات است که طبق این قانون اساسی و قانون زمین هستند توسط شاه برخوردار است.
ماده 4 [دین] کینگ
شاه باید در همه زمان محلی شما با ادعا پروتستان لوتری ، مذهب ، و حمایت و حفاظت مشابه دارد.
 ماده 5 [ایمنی] کینگ
شخص پادشاه مقدس است ، او نمی تواند censured یا متهم کرده است. مسئولیت استوار با شورای کرد.

http://sasjon.pardisblog.com/post79.php