۱۳۸۹/۰۵/۱۳

پیشینه پزشکی در ایران /5

امید عطایی فرد

اندام شناسی
کتاب پهلوی «بن دهش» که فشرده ای از اوستای کهن است، فصلی دارد به نام «درباره ی تن مردمان بسان گیتی». در این بخش، اندام انسان با نمادهای آسمان و زمین سنجیده و همانند شده است؛ برای نمونه:
پوست=آسمان / گوشت=زمین  / استخوان=کوه ها / رگ ها=رود ها / شکم=دریا / موی=گیاه
همانگونه که آب دریا پس از بخار شدن پاکیزه می شود و بهری باز به دریا می رسد و بهری به دیگر جای های جهان، مردم را نیز خود در تن از جگر به مغز سر بر می آید، در مغز باز می گردد و بهری باز به جگر می ریزد و بهری دیگر، در رگ ها جریان می یاید.
«سیریل الگود» درباره ی پیشگامی ایرانیان بر یونانیان در زمینه ی فلسفی «عالم صغیر و عالم کبیر» با اشاره به کتاب «بن دهش» می نویسد:
در میان مجموعه ی بقراطی کتابی هست که به قدری به این اثر شبیه است که بررسی طرز پیدایش جداگانه ی این نظریه های مشابه به وسیله ی ایرانیان از یک سو، و یونانیان از سوی دیگر را دشوار می سازد. ترجمه ی یونانی این جمله از بن دهش: «مغز استخوان مانند فلز مایع درون زمین است» این احتمال را به وجود می آورد که نسخه ی ایرانی قدیمی تر باشد زیرا در نسخه ی منسوب به بقراط همین عبارت به این صورت آمده است: «مغز استخوان گرم و مرطوب است» که به هیچ وجه با عبارت قبلی منطبق نیست. شاید کلمه ی «مرطوب» ترجمه ی لغت یونانی Uxpoy باشد که معنای مایع نیز می دهد. کلمه ی ایرانی و اوستایی برای «فلز» نیز طوری است که با لغت دیگری که به معنای «گرم» به کار می رود، یک نوع خوانده میشود. حال اگر تصور شود که یونانیان این مطلب را از ایرانیان اقتباس کرده و موضوع را درست نفهمیده اند و متن بعداً به وسیله ی رونویس کنندگان بعدی تصحیح شده، به آسانی می توان به کیفیت بروز این اختلاف در جمله بندی پی برد. هیچ فرضیه ی دیگری نمی تواند به این سادگی و آسانی موضوع را توجیه کند.(1)
به نوشته ی «زادسپرم» دانشمند زرتشتی، تن انسان دارای هفت لایه است:
1.مغز / 2.استخوان / 3.گوشت / 4.پی / 5.رگ / 6.پوست / 7.موی
همچنین چهارگونه آب (مایع) در بدن جریان دارد:
1.خون : گرم و مرطوب، رنگش سرخ، مزه اش شیرین و جایش در جگر است.
2.بلغم : سرد و مرطوب، سفیدرنگ، شور مزه و جایش در شُش است.
3.زردآب : گرم و خشک، سرخ رنگ رو به زردی، مزه اش تلخ و جایش در زهره(کیسه ی صفرا) است.
4.سودا : سرد و خشک، سیاه رنگ، ترش مزه و جایش در سپرز(طحال) است.
خون به جگر می رود و پس از جوش آمدن، دل را به تپش می افکند. شش آن را جذب می کند و به گونه ی بلغم در می آورد. زهره که باریک و تیز است و بالای جگر جای دارد، آن را بالا می کشد و این: زرد آب باشد. زرد اب بر شکم می ریزد و خوراک را می گوارد(هضم می کند) سپس بازمانده ها سپرز (طحال) فرو انداخته میشود و این: سودا باشد.
ساختار مردم از این نیروهاست:
1.فروهر : واژه های هم خانواده اش: فره، فروردین، پرورش، و مانند اینها هستند. فروهر همراه تخمه یا نطفه ی مرد به زهدان زن راه می یابد. پس از آمیزش دو تخمه ی نر و ماده که برآیندش «پرخونی» است، چشم ها و اندام ها نگاریده می شود. با پیدایی «تیره پشت» یا ستون فقرات، دنده ها مانند رویش جوانه ها از درخت، از آن رشد می کند و اندام های درونی شکم کودک آشکار می گردد. آنگاه دست و پای و انگشتان، و سپس مژه و ابرو و موی می روید. بنابراین «فروهر» دارای سه کار است:
آ- رویانیدن: دست و پای دیگر «اندام های ابزاری» را با رویش، پدید می آورد. نری و مادگی را آشکار می سازد. رگ و پی را می سازد و استخوان ها را به هم پیوند می دهد.
ب- افزودن: اندام ها را به اندازه ای می افزاید که به حد کمال برسند.
پ- پاییدن: اندام ها را به استواری، در اندازه و جای خود، نگه می دارد.
2.جان : جان همانند فروهر، همراه تخمه ی مرد که از گونه ی آتش است، به جای خود می رود و ماه چهارم آبستنی، با تافتن به کالبد تن، آشکار میشود. نخست در مغز، دوم در دل و سوم در شکم، جای می گیرد و میان این سه، همواره هماهنگی می کند. جان، خود را در رگ ها گداخه و همه ی تن را گرم نگه می دارد. هنگامی که فروزنده های جان (خونی و اشامیدنی) درون شکم می رود، به یاری نیروی ذاتی، آنچه «روشن زورمند» است، به دل کشیده و از دل به شاهرگ، خون، آن را به سر و دیگر اندام های تن، روانه می کند و بر مغز سر، افزون تر می باشد. وظایف آتش های سه گانه ی جان بدین گونه است که:
آ- آتش مغز،کارگزار بینایی، شنوایی، بویایی،چشایی، بساوایی (لامسه) است.
ب- آتش دل، که سردی و رطوبت شش با آن آمیخته است، نفس را گرم می کند. جنبش همه ی تن ها، همانا از این نیروست. هنگامی که نفس بیش از اندازه گرم شود، به یاری نیروی «برآهنج» یا بازدم به بیرون می تازد و از هوای پیرامون، خنگی می پذیرد و یا «فرود آهنج» یا «دَم» دوباره به دل می رود.
پ- آتش شکم، به چهار «زور» یا نیرو، بخش می شود: آهنجا (جذب کننده)، گیره (ماسکه)، گوارا (هضم کننده)، سپوزا(دفع کننده)
3.روان : روان یا روح هنگامی که تن، خفته است، از آن بیرون می شود و به دور و نزدیک می رود. رشته ی پیوند دهنده ی روان با جان، به نام «بوی» خوانده می شود. هنگامی که تن را خواب فرا می گیرد، جان: در تن است، روان: بیرون تن است، و بوی: پیک میان ایشان، بدین گونه که آگاهی هایی که از روان می گیرد، به جان نشان می دهد.
«زادسپرم» ذر دفتر خود، یک نوآوری کرده و آن، همانندسازی اندام مردم با ساختار خانه است؛ بدین گونه:
تن=خانه / گوشت و استخوان و پی و ...=گل و سنگ و چوب خانه / فروهر=سازنده ی خانه / جان=آتش و فروغ خانه / روان=دارنده و صاحب خانه / شکم=دیگ خانه / زور آهنجا(نیروی جذب کننده)=کارفرمان (پیشکار) خانه؛ که ابزار و گوشت و خوردنی ها را بخرد و به خانه بفرستد. / زورگیرا(نیروی ماسکه): خورش بخش(آشپز) خانه؛ زیرا ماسکه شکم را گرم و آب بدن را به چهار بخش می کند: خون به جگر، باغم به شش، زردآب به زهره، سودا به سپرز می فرستد. / زور سپوزا(نیروی دفع کننده)= جای روب(رفتگر) خانه، که آنچه را نیاز نیست، به بیرون می راند و درون را پاک می کند.

پی نوشت :
1.تاریخ پزشکی ایران، ص 38

۱۳۸۹/۰۵/۱۱

استوره های فردوس/3

پژوهش: امید عطایی فرد
 
در کتاب «گزیده های زادسپرم» می خوانیم:
هنگامیکه تن گذشت (مُرد). شب سوم، در بامداد، آن پرهیزگار را نخست باد پیکر از نیمروز (جنوب) سر روشنان، به مانند خوشبوی ترین باد، به پذیره (استقبال) اید. آن باد، نوید دهنده ی شادی است که مژده ی بهشتی دارد. پس آب پیکر و گیاه پیکر همانند بوستان آبدار، پر نهال، پر شکوفه بایستد که تا روان در آن پیش رود. پس کنیز (دوشیزه) پیکر و مرد پیکر، پس گاو پیکر سپید نر و ماده، پس آتش پیکر بایستد که تا او را به چینود پل بگذراند و تیرگی و تاری دوزخی بزند (از میان ببرد). و همانند کوه بایستد که روان بر او بالا رود و پس فلز پیکر و سنگ پیکر همانند تخت طلاکاری شده، و سرانجام زمین پیکر که خود خانه جاودانی او باشد. پس این دوازده مینو هنرمندانه به هم ساخته شوند(با هم ترکیب شوند). پیشتر زمین باشد مانند خانه ی پر اتاق روشن که آن را اتاق های اندرون و بیرون و اشکوب (طبقه) زیری و زبری باشد که به طبع سازگارترین و روان را بزرگترین شادی بخش باشد. و پس آب پیکر و گیاه پیکر همانند شکل بوستان بایستد؛ چشمه چشمه در آن جاری و نیز از آن جاری شوند. از هر گونه گیاه پیکران، گل، بوی، نهال و شکوفه برویند و بار دهند و پیش او، در خانه ی آتش پیکر بدرخشد و بوی، همیشگی، که از گیاهان خوشبوی است از آن بدمد و سنگ پیکر و فلز پیکر به گوهران (جواهر) تابان بسیار و فلزات تغییر یابد که خانه به وسیله آن ها آراسته و زیبا باشد و جامه ها و پیرایه ها(زیور ها) به صورت های گوناگون بریده، از این گونه در خانه پیدا باشد. و چنان که زندگان را از شیر و گوشت شادی است، برای روان از گوسپند پیکران شیر دوشیده شود و روغن و انواع بسیار دیگر از آن باشد.
در «روایت پهلوی» آمده است:
زردشت گفت: ای دادار! همه آگاه هستی و همه چیز را می دانی (پس زمانی که) پرهیزگاران از گیتی در گذرند روان ایشان به کجا رسد؟ هرمزد گفت: سه شب، آنجا که چون جان رود، سر ایستد، روان پرهیزگار، آنجا نشیند. جامه ی سپید دارد و این سخن گوید که: «نیک بودم چون کار ثواب می کردم. خویشِ هرمزد هستم و به کام خویش، نیکی به من کند.» و شب نخست آن چند نیکی بدو نماید چونان مردی که تا زنده بود، او را در جهان نیکتری بود. شب دوم و سوم نیز، پس او را چنین باشد. پگاه شب سوم چنین به نظر آید که باد خوشبوترین همه گیاهان جهان را بدین جا می آورد، و در آن بوی خوش گل نشیند، گوید که: «باد این بوی چنین خوشبوی و چنین خوش را از کجا به بینی من داشت و من هرگز به گیتی بوی خوشی چون این ندیدم؟» هرمزد گوید که: «آن باد بوی از بهشت آورد.»
چون روان در آن بنگرد، دوشیزه ای بیند که همه ی حرکت تن او روشن (سبک) و شایسته است و تنش چنان نیکوست که او (روان) در میان آفرینش هرمزد هرگز تنی از آن نیکوتر ندید. از او پرسد: «ای دوشیزه خویش کیستی؟»
دوشیزه گوید: «ای جوان نیک اندیش و نیک گفتار و کردار؛ من کنش (عمل) تو هستم، خویش تو هستم.»
و روان گوید که: «از عمل کیست که تو چنین بزرگ، خوب، پیروزگر، نیکو و بی آزار هستی، چنان که به نظر من می رسد؟»
دوشیزه گوید که:« از عمل تو من چنین هستم، چنان که به نظر تو می رسد. چون تو کسی را دیدی که دیوپرستی کرد، کام دوستان نیاورد، در اندر بست و هیچ چیز نبخشید، پس تو نشستی، عبادت کردی، به مرد پرهیزگار چیز دادی، به کسی که از نزدیک، به کسی که از دور آمد و من نیکو بودم تو مرا نیکوتر کردی، شایسته بودم، تو مرا شایسته تر کردی، برای کارهای نیکی که تو کردی تا تن پسین (رستاخیز) مردمان در گیتی پرستش هرمزد کنند و مرا هر روز نیکوتر باشد.»
روان گام نخست را که فراز نهد بدان جا که ستارگان است، به هومت (اندیشه نیک) بنهد. گام دوم را بدان جا که ماه است، به هوخت (گفتار نیک) بنهد. گام سوم را بدان جا که خورشید است به هورشت(کردار نیک) بنهد و گام چهارم را در گرودمان روشن (بهشت برین) بنهد. و روان پرهیزگاران را که پیش از او از گیتی برفتند و در گرودمان هستند، آن گاه بوی خوش به پذیره ی (استقبال) او دارند. گویند که: « از گیتی رنج آور و مصیبت دار، بدین جای بی رنج و بی بدی خوش آمدی و درست (سلامت) آمدی و دیر زمان تو را نیک باشد.»
هرمزد گوید که:«سخن از او مپرسید زیرا به سبب عشق و مهر به تن، چون از تن جدا شد او را دشوار باشد او را خوراک دهید.»
روان گوید که: « نخست کدام خوراک دهم؟» هرمزد گوید: «شیر اسب، روغن کره، می شیرین یا روغن بهار ساخته بود دهید.»
بدان گاه (رستاخیز) همه مردم به یکبار ناله کنند و اشک بر زمین فراز ریزند زیرا پدر ببیند که پسرش را به دوزخ باز افکنند؛ پسر، پدر را؛ و برادر که برادرش را؛ زن که شوهرش را؛ و دوست که دوستش را؛ گناهکاران پرهیزگاران را بخوانند که:« هان ای پدر و برادر و شوهر، زن و دوست من! چیست که در زمین به من آن راه راست پاک را نیاموختی و مرا از گناه بازنداشتی و به ثواب ترغیب نکردی؟ که اکنون من جدا از خویشان و دوستان، باز به دوزخ باید شدن. اما به همراهی یک دیگر به بهشت درخشان می رفتیم اگر پاکی اندیشه را به من نشان داده بودی؛ که چرا در زمین آن خوراک، جامه، خانه را شایسته داشتم و شایسته نداشتم آنچه از خوراک ها خوش تر و از جامه ها عالی تر، از خانه استوارتر و از اسب تندرو، تیزتر است.»
روان های دیگر آن کسی را که عیب دوستان را نشان نداده بود، سرزنش کنند و اگر عیب او را نشان داده بود و او نپذیرفته بود، در برابر چشم او آورند، بدان سبب درد او سنگین تر باشد.(1)
# قرآن :یکی از آنها (بهشتیان) گوید: مرا در دنیا همنشینی بود که او با من می گفت: « آیا تو باور میکن؟ ایا چون مردیم و استخوان ما خاک راه شد، باز پاداش و کیفری می یابیم؟» و باز گوید:
«آیا می خواهید او را فرو بنگرید؟» آنگاه که بنگرند، او را در میان دوزخ ببینند، به او گوید:
به خدا سوگند که نزدیک بود مرا چون خود، هلاک کنی، اگر نعمت پروردگار من نمی بود، من هم نزد تو بودم(2)

پی نوشت:
1.زادسپرم.ص 67
2.سوره الصافات، آیه 50 تا 57

دنباله دارد..

۱۳۸۹/۰۵/۱۰


" سفر برای وطن "

محمد نوری
با شعری از نادر ابراهیمی

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس ،
  چه سفرها کرده ایم ، چه سفرها کرده ایم ...
ما برای بوسیدن خاک سر قله ها ،
   چه خطرها کرده ایم ، چه خطرها کرده ایم ...
ما برای آنکه ایران خانه ی خوبان شود ،
  رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم ...
ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود ،
  خون دل ها خورده ایم ، خون دل ها خورده ایم ...

ما برای بوییدن بوی گل نسترن ،
  چه سفرها کرده ایم ، چه سفرها کرده ایم ...
ما برای نوشیدن شورابه های کویر ،
  چه خطرها کرده ایم ، چه خطرها کرده ایم  ...
ما برای خواندن این قصه ی عشق به خاک ،
  رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم ...
ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک ،
  خون دل ها خورده ایم ، خون دل ها خورده ایم ...

نوری که خاموش شد

استاد محمد نوری درگزشت...


 در روح و جان من
می مانی ای وطن
به زیر پا فِتَد آن دلی
که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو همه جهان نیرزد
ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران بد گهران
ای عشق سوزان ای شیرین ترین رویای من تو بمان در دل و جان
ای ایران ایران گلزار سبزت دور از تاراج خزان جور زمان
ای مهر رخشان
ای روشنگر دنیای من به جهان تو بمان
سبزی سد چمن سرخی خون من سپیدی طلوع سحر
به پرچمت نشسته
شرح این عاشقی ننشیند در سخن
بمان که تا ابد هستی ام به هستی تو بسته

۱۳۸۹/۰۵/۰۹

ماه بخارا/1

سرگزشت امیر نصر سامانی
نوشته ی: امید عطایی فرد (سوشیانت مزدیسنا)

بخارا. یکشنبه ۲۱ جمادی‌الاخر سال ۳۰۱ قمری.
هوا گرگ و میش مینمود. مردی به آرامی به درون خوابگاه شاهانه گام نهاد و در جلوی تخت درنگ کرد. پسرکی که خوابیده بود پیاپی تکان میخورد و سخنانی گنگ بر زبان میراند؛ او کابوس میدید. آن مرد دلش تاب نیاورد و آرام بر سر پسرک دست کشید و رخسارش را نوازش کرد. پسرک از جای جست و نفس زنان و گریان گفت:
ــ آیا میخواهید مرا بکشید؟ همچنان که پدرم را کشتید!
سپس با دیدن لـله‌اش «احمد لیث» کمی آرام گرفت و او را بغل کرد. آن مرد با نگاهی اندوهگین اما با لحنی که میکوشید شاد و استوار باشد، به پسرک گفت:
ــ ــ ای شاهزاده؛ آرام و آسوده باش که کین پدرت را گرفتیم...
و پس از کمی مکث افزود:
ــ ــ امروز تاجگزاری شما انجام خواهد شد.
شاهزاده کوچک با نگاه معصومانه‌اش هنوز گیج و آشفته به نظر میرسید. از بیرون آوای شیپور و تبیره (طبل) می‌آمد. شاهزاده با شتاب چاشت بامدادی را خورد و آماده شد. به هر کوی و برزن آزین بسته بودند. داروغه بخارا «سعد خادم» شاهزاده هشت ساله را بر گردن خود نشانده بود و از پیرامون کاخ شاهی به آرامی میگزشت. پشت سر او «محمد جیهانی» وزیر به بزرگان و مشایخ مینگریست که در رده نخست ایستاده بودند و به نشانه بیعت، دست آن کودک را میبوسیدند. شاهزاده «نصر بن احمد سامانی» با بیم و امید در هالی که هیجان زده بود گهگاه سرش را برمیگردانید و به وزیر دانشمند و هوشیارش نگاه میکرد. لبخند «محمد جیهانی» برایش دلگرم کننده مینمود. شاهزاده شادمان بود که با آن سن اندکش بر تخت شاهی مینشیند. اگرچه این رخداد بزرگ با پایکوبی مردم بخارا تپش قلبش را تندتر و دلش را پرشورتر از همیشه کرده بود اما از سوی دیگر به یاد پدرش «احمد بن اسماعیل» چشمانش نمناک مینمود.
ده روز پیش امیر احمد سامانی که به شکار رفته بود هنگام بازگشت به لشگرگاه نامه ای به دستش رسید که «حسن اتروش» از نبیرگان علی بن ابیطالب بیرون آمده و با قیام خود، بخشهای زیادی از گرگان و تبرستان را گرفته است. امیر احمد دلتنگ و غمناک گردید. سر به سوی ابرها کرد و گفت:
ــ بار خدایا؛ اگر خواسته آسمانی چنان است که این پادشاهی از دستم برود، جان مرا بستان و من را مرگ بده!
زمانی که امیر احمد به لشگرگاه رسید خیمه ها به سببی ناآشکار آتش گرفته و میسوخت. وی این رخداد را به فال بد گرفت. شبانگاه که زمان خفتن فرا رسید امیر که پریشان مینمود فراموش کرد فرمان دهد که مانند همیشه شیر دست آموزش را به خوابگاهش بیاورند و به تخت ببندند. از شام تا بام کسی از ترس آن شیر، شهامت نداشت که به خوابگاه امیر احمد برود. نیمه‌های شب چند غلام که خوابگاه را خالی از شیر دیده بودند به آنجا رفتند و گلوی امیر سامانی را بریدند و بیدرنگ گریختند. گماشتگان توانستند غلامان را در چهار فرسنگی بیابند و بگیرند. پس از بازجویی غلامان گفتند که هرکدام با دریافت دوهزار دینار زر از «نصربن اسحاق» که کاتب امیر سامانی بود به این قتل پرداختند. این کاتب که حساب و مال مردم و بازرگانان را رسیدگی میکرد بارها رشوه گرفته و خیانت کرده بود. امیر احمد روزی او را فراخواند و گفت:
ــ دست از این کارها بازدار!
ــ ــ پیمان میکنم که پس از این خیانت نکنم.
ــ اگر وفا در دل داری دست بر سر من بنه و سوگند بخور.
کاتب چنین کرد؛ اما به کارهای نادرستش ادامه داد. بامداد همان روزی که امیر احمد به شکار میخواست برود کاتب را فرا خواند و گفت:
ــ روا چگونه شاید داشت که چنان سوگند بشکنی و مروت، باطل گردانی؟
کاتب هیچ پاسخ نداد و سرافکنده و شرمگین بیرون آمد و با خود اندیشید که هر آن به دست امیر هلاک خواهد شد. بنابراین غلامانی را اجیر کرد تا امیر احمد را بکشند. به حکم قاضی القضات، غلامان قاتل را جلو شیر انداختند تا خوراک آن حیوان شوند و کاتب خیانتکار، هر روز تکه ای از گوشت بدنش را میکندند تا سرانجام زجرکش شد.

طنز ـ تصویر احمد شاملو!

کژ راهه ی کزازی

نقد و خرده گیری از: شهریور
http://hakhamaneshian.net/ftopic-998-days0-orderasc-15.html&sid=3a3bff30dc0b9219bec3b2be4329970d

گر چه كوشش استاد كزازي در راستاي پاسداري و پريستاري «زبان سراسر شور و شيدايي پارسي»، نيك ستودني است و نيز ادبداني و ادبشناسي و سخنداني و سخنوري ايشان بر همه آشكار است و نمودار، ولي با ارج و آزرم بسيار به پيشگاه ايشان و با دريغ و اندوه بسيار بايد گفت:
به راستي استاد كزازي، «يكي از برترين شاهنامه ناشناسان» و چه بسا «برترين شاهنامه خراشان» باشند!!!
فردوسي بزرگ راست، در آغاز داستان رستم و اسفنديار:
«...زبلبل شنيدم يكي داستان / كه برخواند از گفته‌ي باستان
كه: چون مُست بازآمد اسفنديار / دژم گشته از خانه‌ي شهريار،
كتايون قيصر كه بُد مادرش / گرفته شبِ تيره اندر بَرَش؛
چو از خواب بيدار شد تيره شب، / يكي جامِ مَي خواست و بگشاد لب...»

آنگاه ميرجلال كزازي راست، در كتاب «خشم در چشم» رويه‌ي 22، چاپ آيدين، 1387:
«نكته‌ي شايسته‌ي درنگ[!] آن است كه كتايون مامِ اسفنديار، شبِ تيره او را در بر گرفته بوده است. اسفنديار پهلواني است يل و تهم كه ارجاسپ توراني را كشته است و دژ استوار و آسيب‌ناپذير «رويين» را گشوده است و خواهرانش: هماي و به‌آفريد، را كه در بند ارجاسپ بوده اند، رهانيده است؛ كودكي خرد نيست كه نياز به آغوش مادر داشته باشد.[!!!] پس چرا شب هنگام در آغوش كتايون مي‌خفته است و همبالين او بوده است؟ شايد پاسخ اين پرسش را بتوان در رسم و راه خويدوده يافت.[!!!!!]»
آوخ!!!
زينهار!!!
به راستي چه نكته‌ي نغز و نازك و نهاني!!!
چه نكته‌ي شايسته‌ي درنگي را استادِ ما انگشتِ باريك‌بيني و ژرف‌نگري برنهاده‌اند!!!
من نيز با استاد يكدل و يكسدا مي‌گـَرْزَم و مي‌خروشم:
راستي را چه بسيار مايه‌ي شگفتي است كه مادري شبانگاه، پور خود را كه «كودكي خرد نيست» در آغوشِ مهر و ناز دركشد و از او دلجويد!!!
راستي را چگونه شدني است كه كتايون، پور خود را، اسفنديار، جهان پهلوان نوين، كه پهلواني است يل و تهم كه ارجاسپ توراني را كشته است، در آغوش دركشد؟؟؟!!!
مگر مي‌شود مادري-كه بيگمان خود شوي دارد(!!!)- فرزندِ پهلوان خود را كه دژ استوار و آسيب‌ناپذير «رويين» را گشوده و خواهرانش: هماي و به‌آفريد، را از بند ارجاسپ، رهانيده است؛در آغوش دركشد؟؟؟!!!
چگونه.......
باري!
گوييا مادر استاد ايشان را كه اينك ديگر «كودكي خرد نيست كه نياز به آغوش مادر داشته باشد»، هيچ در آغوش خود نكشد!!!
نيز استادِ ما به اين بسنده نمي‌كند و مويي ديگر از ماستِ استوره‌ي اسفنديار برمي‌آورد و با نگرش به همين 2 بيتِ ساده درباره‌ي «اسفنديار و دلجويي مادرش مر او را»، چنين دادِ سخن مي‌گزارد كه: «اسفنديار شب هنگام در آغوش كتايون مي‌خفته است[!!!!!] و همبالين او بوده است[!!!!!]»
ولي استاد فرخ‌نهاد، ما را اندر اين سوگ و سوزِ بي‌پايان، سرگشته و نالان وانمي‌نهد و چرايي و چند و چون آن ننگِ شبانه‌ي مادري كه جگرگوشه‌اش را شبانگاه در آغوشِ مهر و دلجويي دركشيده است را با نمونشي به آيين خويدوده[!!!] بازمي‌نمايد و بدين سان شيوه‌ي بهين و راستين «ژرفاكاوي» و «نهادشناسي» شاهنامه را به رخمان پيش مي‌كشد و يكي ديگر از مازهاي راز شاهنامه را برمي‌رسد و مي‌گزارد!!!
در پي داستان اسفنديار، در شب درد دل گويي جهان‌پهلوان جوان با مادر و دلجويي مادر مر او را، فردوسي بزرگ راست، از زبان اسفنديار:

كنون چون برآرد سپهر آفتاب، / سر شاه بيدار گردد ز خواب؛
بگويم بدو آن سخنها كه گفت؛ / ز من راستيها نبايد نهفت؛
و گر هيچ تاب اندر آرد به چهر، / به يزدان كه بر پاي دارد سپهر،
كه بي كام او تاج بر سر نهم؛ / همه كشور ايرانيان را دهم.
تو را بانوي شهر ايران كنم؛ / به زور و به دل جنگ شيران كنم.

این چند بیت دربردارنده ی 2 نکته ی بس نغز و نازک است که به دست «والا شاهنامه خراشان»، استاد میرجلال الدین کزازی، به نیکی به کژی و هرزگی درکشانیده شده است!!! روشنگری فزونتر در پی خواهد آمد.
ميرجلال‌الدين كزازي راست، اندر گزارش بیت
«كه بي كام او تاج بر سر نهم؛ / همه كشور ايرانيان را دهم.»، در رويه‌ي 24 كتاب "خشم در چشم":

«ايرانيان در داستان رستم و اسفنديار، در معني بلخيان و گشتاسپيان به كار رفته است، در برابر سگزيان يا سيستانيان؛ به همان سان كه از ايران نيز، تنها قلمرو فرمانروايي گشتاسپ خواسته شده است؛ آن چنان كه نمونه‌وار در بيت زير، مي‌توانيم ديد:
من از شهر زاول به ايران شوم، / به نزديك شاه دليران شوم.
بر اين پايه اسفنديار همانند پدرش گشتاسپ كه نافرماني و جداسري رستم و زال و سگزيان را برنمي‌تابد و آن را بهانه‌ي گسيل فرزند به سيستان مي‌گرداند، از اين كه پاره‌اي از مردمان از فرمان بلخيان بيرون اند، خشمگين و ناخشنود است و نخستين كاري كه پس از رسيدن به فرمانروايي مي‌خواهد كرد، آن است كه همه‌ي كشور را به ايرانيان (= بلخيان) بدهد و به فرمان آنان درآورد.»

به به! می بینیم که این استاد فرخنده رای، چه سان ایرانزمین را به آسانی و آسودگی، 2 پاره فرموده اند: «ایران» (بلخ) در برابر «سگستان» (=سیستان) و نکته را درنیافته اند! به فرموده ی استاد فرهمند مایه و ورجاوند پایه مان، سوشیانت مزدیسنا: «ایران در شاهنامه گاه به معنای سرزمین ایران است و گاه پایتخت ایران.» نمونه را:
ایران در مانک سرزمین ایران: همه کشور ایرانیان را دهم (=نمیخواهم مانند گشتاسپ، خودکامه باشم و همه را در کشوربانی و مردمداری، همیار و همباز میدانم)
ایران در مانک پایتخت ایران:«از ایران ره سیستان برگرفت»، نیز «من از شهر زاول به ايران شوم» (ایران = بلخ).
نیز ميرجلال‌الدين كزازي راست، اندر گزارش بيت بازپسين، «تو را بانوي شهر ايران كنم؛ / به زور و به دل جنگ شيران كنم.»، در رويه‌ي 24 كتاب "خشم در چشم":
«دومين كاري كه او [اسفندیار] در آن هنگام به انجام مي‌خواهد رسانيد، آن است كه كتايون را شهربانوي ايران بگرداند. اين خواست اسفنديار نيز گوييا ريشه در رسم و آيين خويدوده دارد[!!!!!]: اسفنديار مي‌خواهد كتايون را به زني بستاند و بدينسان او را شهربانوي ايران بگرداند. استاد در اين بيت، بدانسان كه در بيت 19 نيز، پوشيده و نمونش‌وار از اين رسم و راه هنگامه‌ساز و پر چند و چون سخن به ميان آورده است.»

و آن بيت 19 كه استاد كزازي مي‌فرمايند همان است كه پيشتر به فراخی بازنموديم:
«كتايون قيصر كه بد مادرش، / گرفته شب تيره اندر برش.»
و نوشتيم كه به باور استاد كزازي، فرزانه‌ي فرهمند ايران، فردوسي بزرگ، به زباني پوشيده و نمونش‌وار از آن رسم و راه هنگامه‌ساز و پر چند و چون، همانا خويدوده(!!!)، سخن به ميان آورده است!!! به دیگر سخن این پنداره ی تباه استاد کزازی است که میکوشد اندر میان درددلگویی و دلجویی شبانه ی مادری و پورش، رسم و آیینی هنگامه ساز و پر چند و چون در افکند و شاهنامه را برآشوبد!

اینک این پرسمان فرااندیشه مان می آید که به راستی چه آیینی در میان است که جهانپهلوان اسفندیار را بر آن می دارد تا پس از به شست آوردن شهریاری ایران زمین، کتایون مادر را «شهربانوی ایران» برگمارد؟!! پاسخ را از زبان شیوا و روشنگر والا استادان شاهنامه شناسی، استاد سوشیانت مزدیسنا می خوانیم:

«با پیمان شکنی گشتاسپ، اسفندیار که میخواهد تاج و تخت را به زور بگیرد به مادرش نوید میدهد که او را شهبانو کند. این سخن به مفهوم زناشویی اسفندیار با مادرش نیست بلکه یادآور میشود با آنکه اسفندیار دارای همسر است و خودبخود همسر اسفندیار به شهبانویی ایران میرسید اما اسفندیار میخواست مادرش را همچنان شهبانوی ایران نگه دارد.
و اما بعد!
ای کاش استاد کزازی در زمینه شاهنامه شناسی خود را بازنشسته کرده بود و اینچنین پیشینه اش را نمی آلود. ایشان که به اصطلاح شاهنامه را ویرایش کرده درنیافته:
که چون مست بازآمد اسفندیار - دژم گشته از گفته ی شهریار (خالقی به نادرست به جای «گفته»: «خانه» ضبط کرده)
کتایون قیصر که بد مادرش - گرفته شب تیره اندر برش
چو از خواب بیدار شد نیم شب (ضبط خالقی: تیره شب!) - یکی جام می خواست و بگشاد لب
اگر بنا باشد که از این چند بیت نتیجه بگیریم که اسفندیار با مادرش هماغوشی کرده پس همه مردم ایران چنین بوده اند زیرا مادران تا واپسین دم، فرزند خود را حتا در بزرگسالی در آغوش میکشند!! اگر به خود کمی زحمت بدهیم و به داستان پیشین برگردیم میبینیم که اسفندیار از هفت خان خویش بازگشته و پس از زمانی دراز، تنها برای یک شب به دیدار مادرش رفته است. پیش از این دیدار، اسفندیار در بزم پیروزی که گشتاسپ آراسته بود با چند تن دیگر شرکت داشت و پس از بزم:
برفتند هرکس که گشتند مست - یکی ماهرخ دست ایشان به دست
بازمیگردیم به اسفندیار و مادرش. شاهزاده که نتوانسته مادر را با خود همسو کند، به اندرزهای کتایون گوش نمیدهد و میرود و:
نشد پیش گشتاسپ، اسفندیار-همی بود با رامش و میگسار
دو روز و دو شب باده ی خام خورد- بر ماهرویش دل آرام کرد
این ماهرو نه کتایون بلکه یکی از آن ماهرخانی است که در بزم گشتاسپ شرکت داشت...
باشد که آب به آسیاب دشمنان نریزیم.»

۱۳۸۹/۰۵/۰۷

پیشینه پزشکی در ایران /4

امید عطایی فرد



بیمارستان و دانشکده های پزشکی ایران
از سروده ای کنایه آمیز در شاهنامه که خطاب به کاووس می باشد، در می یابیم پیشینه ی بیمارستان در ایران باستان بسی دیرینه بوده است:
بدو گفت گودرز: بیمارستان/ تو را جای زیباتر از شارستان
به دشمن دهی هر زمان جای خویش/ نگویی به کس بیهده رای خویش

دانشکده ی سائیس
در دوران زرین هخامنشی ایرانیان توجه ویژه ای به ساختن بیمارستان و درمانگاه داشتند. در یادگاه (موزه) واتیکان لوحی دیده می شود که به دست یکی از کاهنان معابد مصری نوشته شده و چنین است:
داریوش، شاه شاهان و شاه مصر، در عصر خود و هنگامی که من در دربارش به سر می بردم، فرمان داد که «به پایتخت مصر برو و با گرد آوردن ابزار پزشکی، آموختن حرفه ی پزشکی را برای مصریان فراهم ساز». من به مصر رفتم و چنان کردم که شاه شاهان می خواست و فرمان داده بود. من ابراز لازم پزشکی و کتاب برای برپایی چنین دانشگاهی فراهم کرد و توانستم جوان مصری را به یاری استادان با تجربه، آموزش دهم. چه، شاه شاهان به خوبی از ارزش دانش پزشکی آگاه بود و آرزو داشت با برپایی چنین دانشگاهی، جان بیماران مصری را نجات دهد(1)

دانشکده ی گندی شاپور
به نوشته ی محمد محمدی: گندی شاپور شهرت خود را به سبب آموزشگاه و بیمارستانی که در آن به وجود آمده بود و در طی چندین قرن، از بزرگ ترین مراکز علمی شرق به شمار می رفت، به دست آورده بود. «سارتن» احتمال میدهد که بنیاد این آموزشگاه پیش از قرن پنجم و حتا پیش از قرن چهارم میلادی گذاشته شده باشد و اگر احتمال «براون» دایر بر این که «تیودوسیوس» پزشک «شاپور دوم» در گندی شاپور اقامت داشته، صحیح باشد، چنین بر می آید که این محل در اوایل قرن چهارم، مرکز پزشکان بوده است. بدون شک بهترین دوره ای که گندی شاپور به خود دیده، عصر نهضت فرهنگی ایران یعنی دوران انوشیروان است. خسرو که علاقه ی زیادی به علم و دانش از خود نشان می داد، و می خواست تا با گردآوری دانشمندان و پزشکان لایق بر شکوه دربار و اهمیت کشور خویش بیافزاید، برای پیشرفت بیمارستان گندی شاپور هم گام های بلندی برداشت. ظاهراً ترتیب و تنظیم طبقه ی پزشکان و تشکیلات داخلی ایشان به طوری که در بعضی از آثار اسلامی دیده می شود، از عصر انوشیروان سرچشمه می گیرد. در این دوره، پزشکان هم در جامعه ی ایرانی طبقه ی خاصی به شمار می رفتند و در داخله ی خود مانند سایر طبقات، نظم و ترتیب و رسوم و آیینی داشتند. رییس طبقه ی پزشکان را به لقب «درست بد» می خواندند و چون دانشمندترین ایشان به این مقام برگزیده میشد، از این رو «درست بد» خوانده می شد. گذشته از این، سمت پزشک مخصوص شاه نیز بود و ریاست بیمارستان گندی شاپور را هم که در این عهد مرکز طبی ایران بود، بر عهده داشت. معمولاً پزشکان پیش از آن که حق طبابت پیدا کنند می بایستی اجازه نامه های مخصوص بگیرند. می توان حدس زد که دادن این اجازه نامه ها و تنطیم سایر امور صنفی مربوط به این طبقه، از وظایف «دست بد» بود.
در بعضی مصادر تاریخی از مجالس امتحانی سخن رفته که در دوره ی خسرو انوشیروان برای آزمایش پزشکان بر پا می شده. شاید یکی از علل تشکیل اینگونه مجالس، تعیین معلومات داوطلبی بوده که برای گرفتن اجازه نامه و گذراندن امتحان پزشکی خود را آماده نموده اند. گاهی نیز مجالس مناظره یا مباحثه ای از پزشکان کشور در حضور شاه تشکیل می شده و منظور این بوده که ایشان در اطراف مسائل طبی به مباحثه و مناظره پرداخته راجع به قن خود، اطلاعات بیشتری کسب کنند. ظاهراً صورت مذاکرات ایشان را در اوراقی نوشته و ضبط کرده بودند.
از آن چه در «تاریخ الحکما» راجع به گندی شاپور ذکر شده چنین بر می آید که پزشکان آنجا کتاب های چندی در طب تالیف کرده بودند. «قفطی» درباره ی پزشکان آنجا و مطیت ایشان گوید:« گروهی معالجات و روش ایشان را بر اطبای یونان و هند ترجیح می دهند زیرا اینان فضائل هر قوم را گرفته و از خود نیز بر آن چیزها افزوده اند و دستورها و قوانین و کتاب هایی مرتب ساخته اند که تمام این محاسن در آنها جمع است.»
در روزگاری که مدرسه ی گندی شاپور در ایران رونق یافته مدارس دیگری هم در عالم مسیحی وجود داشته که در هر یک از آن ها، کم و بیش علومی تدریس می شده، ولی به واسطه ی این که آن مدارس هم مانند مؤسسات دیگر مسیحی در زیر نفوذ دین و کلیسا بوده اند، دانش های دیگر غیر از آنچه با دین بستگی داشته در آن ها چندان پیشرفتی نکرده است. در آموزشگاه گندی شاپور مباحث و مجادلات دینی و کلامی راه نداشته و این مؤسسه تنها راه علمی خود را می پیموده... به همین جهت پیشرفت علم طب در این آموزشگاه به مراتب بهتر و بیشتر از مدارس مسیحی روم و آسیای غربی بوده است. گندی شاپور درهای خود را به روی دانشمندان و طالبان علم از هر کیش و مذهبی که بوده اند باز گذارده و همه را بی آن که نادانی و تعصب دامنگیرشان شود به سوی یک هدف واقعی سوق داده است. «سارتن» آموزشگاه گندی شاپور را با عنوان «دانشگاه» یاد کرده. گندی شاپور در دوره ی ساسانی از شهرتی بسزا برخوردار بوده. از این که غیر از ایرانیان زرتشتی و مسیحیان سریانی، نام اطبای دیگر و از آن جمله یکی دو تن از اعراب را هم می یابیم که در عصر جاهلیت به گندی شاپور آمده و در آنجا پزشکی آموخته اند، می توان فهمید که مدرسه و بیمارستان گندی شاپور در جهان آن روز، یکی از مراکز طبی مهم جهانی به شمار می رفته است.(2)

پی نوشتها:
1. نشریه ی «در آستانه فردا»، فروردین 1376.
2.فرهنگ ایرانی پیش از اسلام، ص 231 تا 241.

۱۳۸۹/۰۵/۰۵

استوره های فردوس/2

امید عطایی فرد
سپهر بهشتی:
آسمان، این سرای روشنی بخش که پهنه اش را کرانه ای نیست، همواره دیدگان انسان را به سوی خود نموده و شنونده ی نیایش های آشکار و نهان زمینیانی بوده است که گنجینه ی دل را به رویش گشوده اند. این که آسمان چگونه پدیدار شد و چه سان پدید آورنده ی جهان مادی گردید، از دیرباز، بینش های گوناگونی را برانگیخته است. ژرف ترین بینشِ دیروز که که دانشِ امروز کم کم به مرزهایش گام می نهد، از آنِ مغانِ ایرانیست که در دفتر گرانبهای «بن دهش» به جا مانده است:«سپهر را از زمان آفرید...»
درباره ماهیت یا گوهر آسمان، دفترهای پهلوی، چنین نگاشته اند:
نخست، آسمان را آفرید: روشن، آشکارا، بسیار دور، و خایه دیسه؛ و از خمآهن که گوهر الماس نر است. سر او به روشنی بیکران پیوست.1
آسمان از گوهر درخشنده ساخته شده است که آن را الماس (فولاد) نیز خواننند.2
آسمان را بن گوهر، آبگینه گون فلز است و او را پا بر جایی از «انغران» است. انغر روشن، خانه ی زرین گوهرنشان است که در بالا، به گاه امشاسپندان پیوسته است.3
نخست، آسمان را آفرید؛ و گوهرش از آبگینه ی سفید است و نگاهدار مادی ندارد.4
آسمان را بی ستون، به مینویی ایستاده، دور کرانه، روشن، و از گوهر خمآهن آفریدم.5
نخست، آسمان را به پا داشتم؛ بدون ستون، بدون نگهدار، که از هیچ سوی، آن را نگاهدار مادی نیست.6
در قرآن نیز به آسمان های بی ستون اشاره شده است:
آسمان ها را بدون ستونی که ببینید بر پا کرده است.(2:13)
آسمان ها را بدون ستون هایی که دیده شوند، آفرید.(10:31)
از دیدگاه کسانی که زندگی زمینی را دوزخی دردناک و اندوهبار می دانستند، آسمان، بهشتی بود که روان ایشان پس از مرگ، در فراخنای آن به پرواز در می آمد و پایه به پایه بالا می رفت. در کتاب «بن دهش» آمده است که اهورامزدا به یاری آسمان، شادی را آفرید تا آفریدگان به شادی در ایستند.
بینشوران، آسمان را دارای طبقات یا پایه های گوناگون می دانستند:
از زمین تا ستاره پایه، همستگان (اعراف) است که ستاره پایه است. از ستاره پایه تا خورشید پایه، برترین زندگی (بهشت) است که در خورشید پایه است. از خورشید پایه تا آسمان، روشنی بیکران است. و گرودمان (عرش اعلا) در روشنی بیکران است.7
رده بندی آسمان در «بن دهش» نا همسان با «روایت پهلوی» می باشد:
آسمان را هفت پایه است: نخست: ابر پایه، دیگر: سپهر اختران، سه دیگر: ستارگان نیامیزنده، چهارم: بهشت، که ماه بدان پایه ایستد، پنجم: گردومان، که انغر روشن خوانده شود و خورشید بدان پایه ایستد؛ گاه امشاسپندان؛ هفتم: روشنی بیکران، جای هرمزد.8
در قرآن نیز آسمان بر هفت بخش است:
اوست که برای شما، همه ی آنچه که در زمین است، آفرید. آنگاه قصد آسمان کرد و آن را هفت آسمان ساخت؛ و او به همه چیز داناست.(2:29)
و بی یقین بر زبر شما هفت آسمان را آفریدیم، و ما از آفرینش غافل نبودیم.(17:23)
و بالای شما هفت آسمان ساختیم و چراغی درخشان قرار دادیم.(13و 12:2
در «دبستان مذاهب» از هفت آسمان به گونه ی مراتب بهشت یا مینو یاد شده و آمده است:
پایه ی اول: در کانیان(معادن) لعل و یاقوت و زمرد و مانند آن.
پایه ی دوم: از رستنی چنار و سرو باغی و امثال آن.
پایه ی سوم: از جانوران مانند اسب تازی و شتر غره.
پایه ی چهارم: از مردم برگزیدگان انسان چون خسروان و نزدکیان این گروه و تندرستان و آسودگان و مانند آن.
چون از این مراتب، برتر شود، ماه پایه است.
و چون به پایه ی بالاتر از این شود، لذت بیشتر یابد تا خورشید پایه که خسرو ستارگان است و فیض او به فوق و تحت می رسد.
و چون از آنجا نیز بگذرد، مرتبه به مرتبه تا فلک اطلس، همه ی پایه ها خوشتر و نیکوتر است. و چون بر فراز مهین سپهر بر آید، به رده ی مهین سروشان رسد. حضرت نورالانوار را با ملائکه مقرب بنگرد. از آن، هیچ لذت برتر و بهتر نبود و این پایه را مینوان مینو گویند.9
در آیین میترا(مهر)، آسمان بر هفت بخش، و هر کدام وابسته به ستاره ای بوده است.روان انسان پس از مرگ، به نوبت هر یک از آسمان ها ا پشت سر گذاشته، در این گذار، از گناهان، پاک و پیراسته می گردد.در زندگی، هر مهرپرست می کوشید تا با گذر از هفت خان یا مرحله، به درجه و پایه ی پیر مغان(انسان کامل) برسد. این بینش را با نمایه ای دیگر در «هفت خان» های رستم و اسفندیار می توان یافت.
به نوشته «هنری کوربن»: بهشت ییمه(جم) یعنی بهشت صورت های ازلی در مرکز جهان قرار دارد زیرا در آنجا تلاقی ملکوتیان و زمینیان رخ می دهد.10
در تاریخ ایران/کمبریج آمده است:
در قرآن به پاره ای از واژه های فارسی بر میخوریم که به اشخاص و مفاهیم کلامی یا اخلاقی اشاره دارند؛ مانند:
عفریت(دیو)، فارسی میانه: آفریتن.
جناح(بزه)، فارسی میانه: ویناه؛ فارسی جدید: گناه.
اما جالب تر از آن، نامهایی هستند که به بهشت و خوشی های مربوط می شوند از جمله خود واژه ی فردوس..
استبرق(زری ابریشمی)، فارسی میانه: استربگ(ستبر) که بهشتیان آن را میپوشند.
نمارق(بالش ها)، پارتی: نمر؛ فارسی میانه و جدید: نرم، که رستگاران بر آن می لمند.
روضه(مرغزار یا باغ پر آب)، فارسی: رود.11
به نوشته ی موبد «فرن بغ دادگی»:
چون مردم در گذرند، سه شب روان به نزدیک تن، آنجای که او را سر بود، نشیند. سپس شب سوم، در بامداد، اگر آن روان از پرهیزگاران باشد، این را گوید که «خوشا او که از آن نیکی او هر کس را بهره است؛ که من نیکو ام و از نیکویی من، هر کس را نیکویی است و مرا هرمزد به کام پادشاهی دهد». بدان سخن، بادی تیز به پذیره آید، بادی بهتر و نیکوتر و خوشبوتر و پروزگرتر از همه ی بادهای نیکوی گیتی که روان را شادی بخشد. در راه، آنگاه او را گاو پیکری به پذیره رسد نیکوتن، سپید جامهو پانزده ساله، که از همه سوی نیکو است.که روان بدو شاد شود. دیگر، بستان پیکری رسد پر بار، پر آب، پر میوه، بس آباد، که روان را از آن، شادی و غنای اندیشه رسد، که بوم بهشتی است.12

پی نوشت:
1.بن دهش، ص 53
2.بن دهش، ص 145
3.زادسپرم، ص 39
4.مینوی خرد، ص 24
5.بن دهش، ص 49
6.روایت پهلوی، ص 57
7.روایت پهلوی، ص 83
8.بن دهش، ص 48
9.دبستان مذاهب، ص 51
10.ارض ملکوت، ص 46
11.از سلوکیان تا فروپاشی دولت ساسانی، ص 723
12.بن دهش، ص 129 و 130. 

با سپاس از یزدان صفایی

۱۳۸۹/۰۵/۰۲

نخستینهای ایرانی


 در منظومه ای که به نام بانوگشسپ (دختر رستم و همسر گیو) میباشد، سوزن دوزی را اختراع او دانسته است:
پس آنگاه بانو مه روزگار / به سوزن نگارید سوزن نگار
ز بانو بماندست آن یادگار / که از سوزن آرند نقش و نگار
 شنیدم اولین کسی که در عالم، فانوس ساخت بهروز عیار (پارتیزان داراب شاه) بود. [مولانا بیغمی: داراب نامه]
 یکی از شیوه های جنگی آبتین پدر فریدون، افکندن سنگهای کلان از بالای کوه به سوی دشمن با دستگاه مکانیکی مخصوص بود. [جلال متینی: مقدمه کوش نامه]
 در نوروزنامه (منسوب به خیام نیشابوری) آمده است که شراب نخستین بار در شهر هرات درست شد.
 در کتاب مجمل التواریخ درباره شاپور پسر اردشیر ساسانی آمده: شادُر وان شوشتر او کرد که عجایب عالمست... شهر گندیشاپور بر مثال عرصه شطرنج نهادست. میان شهر اندر، هشت راه اندر هشت... و اندر آن وقت، شهرها بر سان چیزها کردندی، چنانک شوش بر صورت «باز»ی نهادند؛ و شوشتر بر صورت اسبی؛ و قلعه طبرک بر صورت کژدم.
 در کتاب «تاریخ مصور تکنولوژی اسلامی» که یک عرب و یک فرنگی نوشته اند (1992 میلادی) و کوشیده اند هیچ سخنی از ایرانی بودن مخترعان و مکتشفان دوره اسلامی به میان نیاورند، این فهرست به چشم میخورد: دستگاه های مخصوص بالا کشیدن آب، ساعت آبی و ساعتهای مکانیکی، آب نماها و بازیچه های مکانیکی، سلاح های آتشزا، پالایش نفت، تقطیر و استخراج روغنها و چربیهای صنعتی، ذوب و به عمل آوردن فلزات غیرآهنی، ظرفهای براق نقاشی شده، اختراع ظروف بدنه سفید، کاربرد چرخاب برای به حرکت درآوردن کوبه مکانیکی در صنعت کاغذ سازی، اختراع قالب خیزران برای آبکشی ورقه خیس کاغذ و... [ترجمه ناصر موفقیان، انتشارات علمی و فرهنگی. شگفت است که مترجم روشنگری بایسته ای درباره ایرانی بودن این دستاوردها ندارد!]
در کتاب یادشده اشاره شده که دستگاه های پیشرفته نخ ریسی از طریق سیسیل (ایتالیا) در اروپا رواج یافت. همچنین با بهره گیری از دستنوشته های دانشمندان ایرانی بود که دانش شیمی در غرب پیشرفت کرد و: داعیه هایی که به موجب آنها الکل ابتدا در مغرب زمین کشف شده کاملن نادرست است... ما به نخستین طرح های نوعی فندک گازی قابل حمل برخوردیم... شهر کاشان در ایران مشهورترین مرکز کاشی سازی در سرزمینهای اسلامی محسوب میشد... ابوریحان بیرونی در کتاب الجماهر عملیات غواصی صیادان مروارید را به تفصیل شرح میدهد و از نوعی چرخ دنده جدید مخصوص غواصی سخن میگوید که بسیار جالب توجه است. به گفته جوزف نیدهام تاریخچه آسیای بادی در حقیقت با فرهنگ اسلامی و در ایران آغاز میگردد... یکی از مورخان تکنولوژی رابرت فوربز بر این اعتقاد است که آسیای بادی دوره اسلامی در حقیقت ابتکاری از جانب ایرانیان بوده است برای انطباق چرخ آب افقی با شرایط ویژه ی مناطقی که فاقد منابع آب کافی ولی در عوض بادخیز بوده اند. 
امید عطایی فرد

۱۳۸۹/۰۴/۳۱

پیشینه پزشکی در ایران /3

پژوهش: امید عطایی فرد

                                                  پزشکان نامدار ایران باستان


ثریتا(فریدون)
در «وندیداد»: ثریتا بود نخستین پزشک خردمند، فرخنده، توانگر، فره مند، رویین تن و پیشداد که بیماری را به بیماری بازگرداند؛ که مرگ را به مرگ بازگرداند، که نخستین بار نوک دشنه و آتش تب را از تن مردمان دور راند. او بود که به جستجوی داروها و شیوه های درمان برآمد.
به نوشته ی جلیل دوستخواه: ثریتا نخستین کسی است که بیماری و مرگ را از جهان دور می راند. اهورامزدا ده هزار گیاه دارویی را که گرداگرد درخت جاودانگی - گورکن یا هوم سفید- روییده است، در دسترس او می نهد. از آنجا که هوم مایه ی زندگی و تندرستی است، نخستین نیایشگران وی نیز باید نخستین پزشکان باشند. ثریتا در اصل با ثروتئون (فریدون) یکی بوده است. بنا به نوشته ی حمزه اصفهانی، او بنیان گذار دانش پزشکی و داروسازی است و بر تعویذها یا عزایمی که برای دفع موجودات شریر و درمان بیماری ها به کار می رود، نام او را می نگارند. در اوستا برای از میان بردن بیماری های گری، تب، آبگونه های چرکین گوناگون، ناتوانی و آسیب های دیگری که از مار پدید آمده است، فروشی (روان( فریدون ستوده می شود. چنین بر می آید که ایرانیان، بیماری ها را پدید آمده از مار، و به دیگر سخن، گونه ای زهرآلودگی می دانسته اند. این نظریه که دانش جدید نیز آن را یکسره رد نمی کند، نقش بزرگ مار را در پرستش آسکلپیوس(1) یادآوری میکند. همان گونه که بیماری از مار پدید می آید، درمان آن نیز باید -یا می تواند- از مار پدید آید. به نظر می رسد که در ودا ها نیز ثریت خدای پزشکی بوده است.(2)
تاریخ بلعمی : نخستین ملکی که به علم نجوم اند نگریست و به علم طب نیز رنج برد و تریاک بزرگ (تریاق) او (فریدون) به دست آورد.
تاریخ پیامبران و شاهان: فریدون افسون ئ تیز تریاق را که از جرم افعی به دست می آید به وجود آورد و دانش پزشکی را بنیاد نهاد و از گیاهان، داروهایی برای رف بیماری های جانداران ساخت.

زرتشت
زرتشت از راه دانش ایزدی و بینش مینوی، درمانِ بیماری هایی را که بیرون از اندیشه ی پزشکان بود، آشکار کرد. وی از وردهای ویژه، مهره های مرهم بخش و آب های شفابخش، آگاهی داشت. افزون بر مردمان، در بهبود و درمان جانوران نیز چیره دست بود؛ برای نمونه هیچکس جز او نتوانست چاره گر اسب گشتاسب شاه باشد که چار دست و پایش در بدنش فرو رفته بود و دیگر نمی توانست بیاستد.(3)
نویسندگان یونانی از میان آثار زرتشت، از کتابی به نام «درباره ی خواص احجار» یاد کرده اند که درباره ی گوهر شناسی بوده و خواص طبی و جادویی کانی ها را شرح می داده است. هم چنین زرتشت کتاب دیگری به نام «درباره ی طبیعت» داشته که بخشی از آن درباره ی گیاه شناسی بوده است.(4)

سئنا
به نوشته ی «ن. بختورتاش»: پس از زرتشت، پژوهنده ی دیگری به نام سئنا مکتب پزشکی خاصی را پایه گذاری کرد و صد دانشجو در مجلس درس او به فراگرفتن پزشکی و هنر جراحی سرگرم بودند. دنباله ی مکتب او در سده های بعد به نام «مکتب اکباتان» برقرار شد و همواره سکصد دانشجوی برجسته در حلقه ی درس گرد می آمدند. تمیستوکلس یونانی که به مکتب اکباتان راه یافته می گوید شرایط ورود به تحصیل در آن بسیار سخت و دشوار است و فلسفه، اخترشناسی، پزشکی و جغرافیا تدریس می گردد.
به احتمال قریب به یقین، سئنا همان نامی است که به زبان پهلوی به صورت «سئین مورو» درآمده و رفته رفته در فارسی کنونی سیمرغ شده است. سیمرغ که به نام فرزانه و حکیم در ادب و عرفان ایران برای خود جایی باز کرده است، معرف انسانی دانش پژوه، جراح و عارف می باشد. «سئین مورو» سرپرستی زال را به عهده می گیرد و سپس هنگام تولد رستم، زال را که نگران زاییدن رودابه است دلداری می دهد و به راهنمایی فرزانه ای، با انجام مل بیهوشی، پهلوی رودابه را می شکافد و کودک را از شکم رودابه بیرون می کشد و سپس جایگاه زخم را می دورد و با آمیخته ای از گیاهان دارویی، زخم را می بندد و درمان میکند.(5)
پر سیمرغ، مرهم زخم ها بود. هنگامی که رستم در نبرد با اسفندیار دچار زخم و خستگی (جراحت) می شود، سیمرغ به یاری اش می آید.
نگه کرد مرغ اندر آن خستگی بجست اندرو روی پیوستگی
به منقار از آن خستگی خون کشید فرو هشت پیکان و بیرون کشید
بر آن خستگی ها بمالید پر هم اندر زمان گشت با هوش و فر

اُستانس
از دانشمندان نامدار هخامنشی و آموزگار «دموکریت» یونانی بود. وی در زمینه های کیهان شناسی و الهیات، دنیای طبیعت(جانوران،گیاهان،کانی ها) و کیمیاگری، بسیار چیره دست بود و کتابی هشت جلدی از خود به یادگار گذاشت. فهرست گیاهان دارویی که از وی در نوشتارهای یونانی نقل شده، نشان می دهد که در گیاه درمایی دست داشته است. اما بیشترین شهرت او در زمینه ی روان پژوهی و فراهستی (ماوراءالطبیعه) بود و می توان استانس را یک مانترا پزشک زیردست به شمار آورد.

مهرداد ششم
از افرادی که در دوره ی اشکانی می زیسته و یادش می تواند نام ایران را تا ابد زنده نگاه دارد، مهرداد ششم حکمران پونتوس است. سلسله ی پادشاهان پونتوس کاپادوکیه در واقع در آن قسمت از کاپادوکیه حکم می راندند که در مجاورت دریای سیاه (پونتوس) بود. تختگاه این سلسله، نخست آماسیه در کنار رود ایریس (یشیل ایرماق) بود و مقابر چهار تن از فرمانروایان آن ها هنوز در دل سنگ ها باقی است. چون تداد زیادی از پادشاهان این سلسله میتریداتس یا مهرداد نام داشته اند، شاید عنوان مهردادیان برای سلسله آن ها نام مناسبی باشد. این پادشاهان نَسَب خود را به داریوش اول پادشاه هخامنشی می رسانیدند.
مهرداد ششم از 11 سالگی به تخت نشست و مادرش نایب السلطنه بود. در انواع ورزش و شکار تقریباً بی همال بود و در عین حال به انوا هنرهای زیبا، ادبیات و فلسفه علاقه داشت. بیست و دو زبان یا لهجه را حرف می زد چنان که در گفت و گو با طبقات و اقوام مختلقِ قلمرو خود، هرگز از مترجم استفاده نکرد. سوء ظن به دیگران او را واداشت تا در انواع زهرها مطالعه کند و عادت تدریجی به آن ها وی را در مقابل زهرهای جانگزا مصونیت داد.
در طی این آزمایش ها ملومات طبی سودمندی هم به دست آورد که حتی بد از وی مورد توجه پومیه فاتح رومی قلمرو او نیز واقع گشت. به همین جهت اصطلاح میتریداتیسم (6) در پزشکی از نام این پادشاه گرفته شده و به منی اکتساب ایرمنی از طریق خوردن زهر است؛ به این ترتیب که مقدار مصرف زهر هر بار، از بار پیش، بیشتر میشود تا ایمنی حاصل شود. طبق نظر مورخ مشهور آمریکایی اتول بتمان (7) در تاریخ مصور طب، مهرداد در تاریخ طب به عنوان ایمنی شناس مهروف است.

مانی
مانی، بینشور و هنرمند نامدار، در پزشکی نیز دست داشت؛ به ویژه خواب کننده (هیپنوتیزور) چیره دستی بود.

برزویه
در زمان سلطنت انوشیروان آثار مهم یونانی و هندی به فارسی ترجمه شد. از جمله این کتب می توان کتب افلاطون، ارسطو و نیز «کیله و دمنه» را ذکر کرد. برای تهیه ی کلیله و دمنه، برزویه طبیب مخفیانه به هندوستان عزیمت کرد. برزویه تنها طبیب دوره ی ساسانی است که اطلاعات کاملی درباره اش وجود دارد. در کتاب کلیله و دمنه، در شرح حال برزویه از زبان وی چنین آمده است:
چنین گوید برزویه، مقدم اطبای پارس، که پدر من از لشکریان بود و مادر من از خانه ی علمای دین زرتشت لودريال و اول نعمتی که این ایزد، تعالی و تقدس، بر من تازه گردانید دوستی پدر و مادر بود و شفقت ایشان بر حال من، چنان که از برادران و خواهران مستثنی شدم و به مزیت تربیت و ترشح مخصوص گشت. و چون سال عمر به هفت رسید مرا بر خواندن علم طب تحریص نمودند و چندان که اندک وقوفی افتاد و فضیلت آن بشناختم. به رغبت صادق و حرص غالب در تعلم آن می کوشیدم. تا بدان صنعه شهرتی یافتم و در معرض معالجت بیماران آمدم. آنگاه نفس خویش را میان چهار کار که تکاپوی اهل دنیا از آن بتواند گذشت ممیز گردانیدم: وفور مال و لذات حال و ذکر سایر و ثواب باقی.
و پوشیده نماند که لم طب نزدیک همه ی خردمندان و در تمامی دین ها ستوده است و در کتب طب آورده اند که فاضلتر اطباء آن است که بر معالجت از جهت ذخیرت آخرت مواظبت نماید، که به ملازمت این سیرت نصیب دنیا هر چه کاملتر بیابد و رستگاری عقبی مدخر گردد؛ چنان که غرض کشاورز در پراکندن تخم دانه باشد که قوت اوست، اما کاه که علف ستوران است به تبع آن هم حاصل آید. در جمله بر این کار اقبال تمام کردم و هر کجا بیماری نشان یافتم که در وی امید صحت بود و معالجت او بر وجه حسبت بر دست گرفتم...»
در این باب از کلیله و دمنه، برزویه نکات جالبی در باب جنین شناسی دارد. وی در جایی از این باب می نویسد:
...آبی که اصل آفرینش فرزندان است چون به رحم پیوندد با آب زن بیامیزد و تیره و غلیظ ایستد و بادی پدید آید و آن را در حرکت آرد تا همچون آب پنیر گردد. پس مانند ماست شود، آنگه اعضا قسمت پذیرد و روی پسر سوی پشت مادر و روی دختر سوی شکم باشد و دست ها بر پیشانی و زنخ بر زانو و اطراف چنان فراهم و منقبض که گویی در صره ای بستستی. نفس به حیلت می زند. زبر او گرمی و گرانی شکم مادر و زیر انواع تاریکی و تنگی، چنان که به شرح حاجت نیست. و چون مدت درنگ وی سپری شود و هنگام وضع حمل و تولد فرزند باشد بادی بر رحم مسلط شود و قوت حرکت در فرزند پدید آید تا سر سوی مخرج گرداند و از تنگی منفذ آن رنج بیند که هیچ شکنجه ای صورت نتوان کرد...»
در شاهنامه درباره ی برزوی آمده است:
به گاه شهنشاه نوشیروان که نامش بماناد تا جاودان
ز هر دانشی موبدی خواستی که درگه بدیشان بیاراستی
به فرمان او بود یکسر جهان بزرگان و کارآزموده مهان
پزشک و سخنگوی و کندآوران گذارنده و آزموده سران
ابر مردمی ناموی مهتری کجا بر سری داشتی افسری
پزشک سراینده برزوی بود به پیری رسیده سخنگوی بود
ز هر دانشی بهره ای داشتی بدانش همی سر بر افراشتی

پی نوشت:
1. در اساتیر یونان آسکلپیوس یا اسکولاپ، هم قهرمان و هم خدای پزشکی به شمار می آید و از نشانه های ویژه ی او، مارهای پیچیده به دور یک چوب است.
2.اوستا کهن ترین سروده های ایرانیان، ص 875 و 876
3.برای آگاهی بیشتر بنگرید به: استوره ی زندگی زرتشت
4.تاریخ کیش زرتشت،جلد سوم، ص 672 به بعد
5.حکومتی که برای جهان دستور می نوشت، ص 448
6.Mithridatism
7. Autol Betman
با سپاس از یزدان صفایی