۱۳۸۹/۰۴/۲۶

کتاب «قبله ی زرتشت»

تنها داستان مستند و فراگير درباره پيامبر باستاني ايرانيان با چشمداشت به متنهاي پهلوي و پارسي ميباشد. سرگذشت شگفت انگيز "سپيتمان زرتشت" و انديشه هاي والاي او بازتابي جهاني و جاودانه داشته و بزرگترين مكاتب عرفاني و فلسفي دنيا از كيش مزدايي بسي بهره ها برده اند. داستان "قبله زرتشت" نشان ميدهد كه چگونه اين بزرگترين انديشمند ايران و جهان كه ششهزار سال پيش از هخامنشيان زاده شده بود، با دين ورزان دروغگو و فريفتار به جدال ميپردازد و در ميان درياي خرافات، مردمان را به سوي خرد و دانش رهنمون ميگردد.
افزون بر داستان سپيتمان، ما با داستان زرتشتي ديگر به نام وارتوش در زمان هخامنشي آشنا ميشويم و ماجراهاي پرهيجان او را دنبال ميكنيم.
و سرانجام كتاب قبله زرتشت با دو داستان ديگر درباره مزدك و حافظ، خواننده را به ژرفناي تاريخ ميكشاند و پرده از اسراري نهفته برميدارد.

آشینه کتاب / 66463430

عرفان چیست؟ /2

در اوپانیشاد آمده: عارف به منزله روح عالم است... جانهای عارفان به جایی نمیروند و در خود محو میشوند... همه عارفان باور دارند که از شناخت، آرزوها میسر میشود و طالب عین مطلوب میگردد... آنهایی که وداها را خوانده اند و معنی اش را دریافته اند همین اندازه میدانند که: آفریدگار هست. و آنهایی که به ریاضت و سلوک، گناهان خود را دور کرده و دل را صاف نموده اند میدانند که: راه رسیدن به آفریدگار همین ریاضت و سلوک است... معرفت را که جوگ (یوگا) گفته اند از آنست که جوگ به معنی یک گرداندن همه است. و چون پران (جان و نفس) را و دل را و همه حواس را یکی میکند و صفتهای اینها را از اینها زایل میگرداند همین را جوگ و عرفان میگویند... از برهما (یزدان) گرفته تا یک برگ کاه را عارفان به چشم معرفت هرچه میبینند همان پاک محیط یگانه را میبینند... با آنکه عارفان، بسیار و بیشمارند اما طریق معرفت و مشغولی هر کدام به یک روش است... هر کس از این جهان به جهان دیگر (عالم اصل) بدون شناخت خویشتن برود، اگرچه نیکوکردار نیز بوده باشد، پرورش نمی یابد و از فیضهای جهان دیگر سودی نمی برد... فرزانه: زنده جاوید، و روح نادان و تبهکار: در همین عالم، در میان کردارهای بد خویش سرگردان میماند.

گر افزون شود دانش و رای من – پس از مرگ، روشن بود جای من
[شاهنامه: گفتار بهرام گور]
گیان یعنی معرفت حق. شاید گیومرت را بتوان مرد (مرت) شناسا (گیو) معنی کرد.
گیانیان بزرگ فرموده اند که همه عناصر و موجودات در اتما (روح کیهانی) میباشد و او نیز در آنان است. او مددکار همه است. [اوپانیشاد]
در ادب پهلوی – پارسی گیان را به گونه کیان میبینیم. کلمه «کی» فشرده «ک َوی» است که به شاهان ایران از همان زمان پیشدادیان گفته میشد.
آماج و هدف عرفان مزدایی، آزادی بخردانه انسان است. در بخشی از اوستا به نام یسنا (آيه 31، بند 9 تا 11 و آیه 12، بند 3) آمده که مردم به یاری خرد و اندیشه خود، دارای آزادی گزینش در زمینه های گوناگون هستند:
• اي اهورامزدا؛ تویی آفریننده جهان مادی و خرد مینوی. و تویی که به مردم جهان اختیار انتخاب راه نیک و بد دادی تا به اراده خود، یا به سوی رستگاری بشتابند یا به گمراهی گرایند.
• ای مزدا هنگامی که در روز نخست با خرد خویش به کالبد ما جان بخشیدی و به ما نیروی اندیشه و قوه تمیز نیک از بد دادی... خواستی که هر کس بنا به اراده خود و با آزادی کامل، راهی را که خود صلاح داند برگزیند. [ترجمه موبد رستم شهزادی]
• من آزادی رفت و آمد، و آزادی داشتن خانه و کاشانه را برای مردمانی که با چارپایان خویش بر این زمین به سر میبرند، روا میدارم... اين آزادي را مي‌ستايم. [ترجمه جلیل دوستخواه]
نسفی انسان آزاد را کسی میداند که این چهار چیز را داشته باشد: ترک، عزلت، قناعت، خمول. و اگر به چهار چیز دیگر دست یابد، انسان کامل است: اقوال نیک و افعال نیک و اخلاق نیک و معارف. ولی کسی که همه هشت ویژگی را داشته باشد انسان بالغ و حرّ، کامل و آزاد است.
در عرفان تولتک با به یادآوری خویشتن و شکستن قالب تنگ ذهنی است که به آزادی میرسیم. از دست دادن شکل پیشین، مانند مارپیچ میباشد... سالک مبارز به کسی میگویند که در طلب آزادی باشد. حزن و اندوه، آزادی نیست و بایستی خود را از قید آن رها سازیم... سه مرحله رشد یک سالک مبارز:
1. درک قانون بسان یک نقشه.
2. رسیدن به آگاهی برتر.
3. گزرگاهی واقعی به دنیای نهانی آگاهی. [کاستاندا: هدیه عقاب].
در مقدمه دفتر پنجم مثنوی معنوی نیز، با سه گزرگاه آشنا میشویم:
1. شریعت: همچو شمع است؛ ره مینماید. و بی آنکه شمعی به دست آوری، راه، رفته نشود.
2. طریقت: چون در ره آمدی، آن رفتن تو طریقت است.
3. حقیقت: چون رسیدی به مقصود، آن حقیقت است.
شمس تبریزی که طریقت را غیر از جبر میداند، هشدار میدهد که اصل و فرع زندگی را اشتباه و جابجا نکنیم: اصل خود را رها کرده و خوار کرده از بهر اعزاز (عزتهای) فرعی... تو اصل را بگیر. جهت جامه میگریی و می زاری، و نان و دشمنکامی که مرا چگونه خوار نگرند یا فلان از من بیگانه شود... و فروع دیگر. جهت اصل: گریه و جهت اصل: دلتنگ نشین و ناله کن و شکایت کن تا آن فروع (فرعیات زندگی) را بینی که می آید و در پای تو می افتد... این عارف بر حال همه مطلع است. هر سخن که میشنود، میخندد و میداند که در کدام مقام است آن کس. و مقامات هر یکی را میبیند و شکر میکند که خدا او را بدان مقام گرفتار نکرده و از آن گزرانیده است... صحبت (همنشینی) بیخبران سخت مضر است، حرام است. صحبت نادان حرام است، طعامشان حرام است... عجب این دوستی خدا را چگونه چیزی میدانند اینها؟ این خدا که آسمانها آفرید و زمین آفرید و این عالم را پدید آورد، دوستی او همچنین آسان حاصل میشود که درآیی پیش او بنشینی؛ میگویی و میشنوی؟ پنداری دکان تـُتماجی (آش فروشی) است که درآیی و برآشامی!/
از دیدگاه شمس با کوشش و پویش باید به حق رسید نه آنکه تنها حق را به جانب خود دانسته و دست روی دست بگزاریم: حق به دست من است؛ حق با من نیست.
در عشق عرفانی، سرشک عاشق (سالک) برای جلب معشوق (حق) است. به گفته شمس: تا ابر غم تو برنیاید، دریای رحم نمیجوشد. کاستاندا مینویسد سالکی که هنگام غم، خون میگرید، به سکوتی ژرف میرسد که پیامدش اراده است. [هدیه عقاب] تنها چیزی که ناوال (سالک) از آن میهراسد، «اندوه هستی شناسانه» است. نه دلتنگی برای روزهای خوش گزشته، که خود شیفتگی به شمار میرود. اندوه هستی شناسانه، نیرویی پایدار در کیهان مانند گرانش است که ناوال آن را احساس میکند. این حالتی روانی نیست. پیوندی از نیروهاییست برای شکست دادن میکروبی بیچاره به نام منیت (ego). زمانی فرا میرسد که هیچ دلبستگیی احساس نمیشود. [آیین فرزانگی]
از دیگر دستاوردهای فرزانگی ایرانی، به ویژه دیدگاه زرتشتی، نوگرایی و تازه گردانی گیتی است. و از شمس است که: من هیچ کهن نشوم.
خدای تعالا از این همه خلق، سه چیز درخواست:
یکی – فرمانبرداری: عبادتست.
دوم – بسنده کاری: عبودیت است.
سوم – یاد داری: معرفت است... معرفت، زندگی دل است به خدای عز و جل.
معرفت: در دل است. از دل، شناخت و شفقت بر خلق.
شهادت: بر زبان است. از زبان، ذکر و خوش زبانی به خلق.
خدمت: بر اندام است. از اندام، پرستش و یاری دادن به خلق.
حجاب (جدایی) بنده از خدا، تن است. تن چهار چیز است: فرج (شهوت)، گلو (شکم بارگی)، مال و جاه. [مقالات شمس]
از دستاوردهای فرزانگی مزدایی، بی آزاری میباشد که بازتاب آن را بارها در عرفان دوره اسلامی میبینیم: در بند آن مباش که آزاری از تو به کسی رسد؛ به قدر آنکه میتوانی راحت میرسان. [نسفی: انسان کامل]
در کتاب «بگ وت گیتا» آمده است: آنچه «نا بود» است، بود نمیشود؛ و آنچه «بود» است، نابود نمیگردد. آنانکه حقیقت هر دو را دانسته اند، کنه ی اشیا را درک کرده اند... به عمل، متوجه شده به نتیجه ی آن باید بی علاقه باشی. نه نتیجه عمل را در نظر آوری و نه آنکه به بیکاری پابند گردی.


امید عطایی فرد omidataeifard.blogspot.com

۱۳۸۹/۰۴/۲۵

پاژ نژند


پانزدهم خرداد 2569 / 1389 به آرامگاه فردوسی در تابران رفتیم. در دوردست هنوز دیواره های کهن شهر، از میراثی سوخته نگاهبانی میکردند. دو سوی جاده ای که به آرامگاه میرسید، نه مهمانسرا و جاذبه های جهانگردی، بلکه مغازه ها و کارگاه های صنعتی و دکلهای فشار برق قوی خودنمایی میکرد. کوچه های دور و بر آرامگاه، بی روح و افسرده آور بود. پیرامون بیرونی بنا، چمن کاریها در هال خشک شدن بود. یاران من در سناباد داوطلب کاشتن نهال و بهبود آن محوطه بودند اما با درخواستشان مخالفت شده بود. دستفروشهای ژولیده، افزون بر تندیسک های فردوسی و آرامگاهش، زینت آلات و اسباب بازی و غیره نیز میفروختند و چهره ای ناهنجار از آن جایگاه بلند، ساخته بودند. درون آرامگاه، پیکرک هایی از پرده ها و داستانهای گوناگون شاهنامه به دیوار نهاده بودند که چندان با سروده های فردوسی همخوانی نداشت. همچنین بر روی یک کتیبه، دروج دبیرگانی از آن کاتبان ولی از زبان پیر توس درباره نبی و وصی دیده میشد. در اینجا نیز مانند دیگر بناها یاوری شاهان پهلوی زدوده شده است. دمی سرم را روی قبر او که با قاب شیشه ای پوشیده بود نهادم و برای رنجها و غربتش در میهنش اشک ریختم. زمانی که از جا برخاستم جوانی با دو دلی به من نزدیک شد و پرسید: ببخشید، شما میتوانید به فارسی صحبت کنید؟! پرسش دردناک و گیج کننده ای بود. آیا ایرانی بودن دیگر سر بر تازیخانه ها نهادن و سنگ سیاه گجستگان به سینه زدن، شده است؟ آن جوان باور نمیکرد که من ایرانی و هم میهنش باشم! من هم باور نمیکردم جنازه سرای هارون الرشید و دیگر نامگانه های این قاتل برمکیان را بهتر از بزرگان ایرانی نگه دارند! از آرامگاه کم جمعیت، به سوی پاژ رفتیم؛ روستایی که فردوسی در آنجا زاده شده بود. هیچ تابلوی راهنمایی نبود و پرسان پرسان جاده های فرعی را پیمودیم. از آن روستا و باغسارانی که در پندار داشتم، نشانی ندیدم. تشنگی ما را یک تک درخت توت سفید فرو نشانید. چنین طعم و بوی شیرینی را تا کنون نچشیده بودیم. دست پر چین و چروک این خاک، نیازمند مهرورزی فرزندان فردوسی مینمود. همه روستا چند خانه خشت و گلی و کوچه هایی بود که خیلی زود به زمینهای خالی میرسید. غربتی عجیب دلم را چنگ میزد و زمانی که بچه های محل، مرا به جایی بردند که سرای فردوسی میدانستند، انگار که دلم را با تیغ تازیان میخراشیدند. بر روی تپه ای نه چندان بلند، ویرانه هایی به جا بود که در میان آنها، چهار پنج خانواده در بدترین شرایط زندگی میکردند. تاکنون چنین فقر و بینوایی ندیده بودم. در آن پایین، در پیچ یکی از کوچه ها پیرزنی از نبود آب و امکانات مینالید. همه جای جهان متمدن، خانه و افزار نامداران درجه دوم خود را موزه و یادگاه میکنند و در اینجا، در زادگاه بزرگترین سراینده جهان، من با شگفتی به کابوسی راستین مینگریستم. در گرمابه ای نیمه ویران، چکه های آب، زندگی را صدا میزدند. زنان روستا نگاهی نیرومند و باصلابت داشتند؛ انگار که از درونشان عقابی با غرور و بی نیازی به ما مینگریست. شباهتی شگفت به نگاه فردوسی در تندیسهایش داشت. پیرمردی با چهره آفتاب سوخته برایمان از فردوسی و نقش او در پاسداری از زبان پارسی سخن میگفت. در کنار یکی از همان کوخ ها نشسته بود و فردوسی را میستایید. نوجوانان هیچ چیز از شاهنامه نمیدانستند. روستای ناآباد پاژ واپسین نفسهایش را میکشید. هنگام بازگشت به مشهدالرضا (سناباد سابق) خودم را دلداری میدادم که فردوسی گفته است بناها ویران میشود اما کاخ شاهنامه بیگزند خواهد ماند. اما باز پرسشی در سرم میپیچید: پس چرا مردم ایران هنوز ارج شاهنامه را درنیافته اند؟ آیا گزشت هزار سال، بس نیست تا به خود آییم و از کهف کاهلی به در آییم؟ تفو نه بر چرخ گردون بلکه بر آن مردمی که فرزانگانش را به فراموشی سپارد. ای فردوسی بزرگ، تو همیشه زنده ای.

۱۳۸۹/۰۴/۲۴

عرفان چیست؟ /1

عرفان چیست؟ عارف کیست؟




مردی نباشد آنکه کنی جنگ با کسان
با خویش جنگ کردن، مردی و رستمیست
[مولانا]


عرفان یعنی شناخت خویش و دریافتن جهان یا جهانهایی که در آن به سر میبریم. اندرز اهورامزدا به مردمان این است که: مرا بشناسید؛ زیرا هرکس مرا بشناسد، از پی من می آید. اما اهریمن، این نماد نادانی و جهالت درخواستی وارونه از مردمان دارد و نمیخواهد شناخته شود.[کتاب پهلوی مینوی خرد] خدایی ِ اورمزد را آنکس افزایش دهد که بلا را از درویشان دور نگه دارد. چیزداران باید بیچیزان را یار باشند. آگاهان، ناآگاهان را بیاموزند. [گزیده های موبد زادسپرم] نماد و نشان اهورامزدا در زمین، فرد پرهیزکار است. روان پرهیزکار، خویشاوند خداوند به شمار می آید. [روایت پهلوی] نشان «مرد خدا» آن است که او را ببینی از خدا یاد آید. [شمس تبریزی]
نظر پاک تواند رخ جانان دیدن؛ که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد
[حافظ]
سرسلسله درویشان و عارفان «سپیتمان زرتشت» که شش هزاره پیش از هخامنشیان میزیست، در سرودهایش (گات ها) بارها از درویشی (و نه دریوزگی) و خویش سازی به گونه مهمترین کارها یادکرده و این سه اندرز جاودانه را به یادگار نهاده است: منش نیک، گویش نیک، کنش نیک. و در پرتو این سه پند بود که خود به دیدار جهان اهورایی راه یافت.
در مقالات شمس تبریزی آمده که حکمت بر سه گونه است:
1. حکمت گفتار: ویژه عالمان.
2. حکمت کردار: ویژه عابدان.
3. حکمت دیدار: ویژه عارفان.
علامت عارف آن است که مانده نگردد از یادکرد دوست (یزدان) و سیر نشود از دوستی او... علامت عارف سه چیز است:
1- دل مشغولی به فکرت
2- تن مشغولی به خدمت
3- چشم مشغولی به قربت.
عزیزالدین نسفی میگوید: ای درویش. از تو تا خدا راه نیست و اگر هست، راه تویی؛ خود را از میان بردار تا راه نماند... اهل حکمت میگویند از تو تا خدا، راه (سلوک) به طریق طول است؛ مانند مراتب درخت (تنه و شاخ و برگ و میوه و...) با تخم درخت. اهل تصوف میگویند به طریق عرض است؛ مانند نسبت حروف کتاب با کاتب. اهل وحدت میگویند از تو تا خدا راه (فاصله) نیست؛ نه به طول و نه به عرض، بلکه مانند نسبت هر حرف با مداد است. (مماس بودن مداد یا آفریدگار با حرف یا آفریده).
باید که نیت سالک در ریاضات و مجاهدات، آن باشد که تا آدمی شوند و مراتب انسانی در ایشان تمام ظاهر شود. سالک باید که بلندهمت باشد و تا زنده است در کار باشد و به سعی و کوشش مشغول بود که علم و حکمت خدا نهایت ندارد.
نسفی آرمان یک رهرو و سالک را رسیدن به آزادی و فراغت میداند و درباره شناخت واجب الوجود (یزدان)، مردم را بر سه طایفه و گروه بخش کرده است:
1. اهل تقلید (طایفه عوام): اعتقاد این طایفه، به واسطه حس و سمع است.
2. اهل استدلال (طایفه خاص): به طریق دلایل قطعی و برهان یقینی است. (علم الیقین)
3. اهل کشف یا اهل وحدت (طایفه خاص الخاص): از تمام حجابها گزشته و به مشاهده خدا رسیده اند. (عین الیقین)
و در بخش بندی دیگری:
1. خدا: انبیا و اولیا مظاهر خدا هستند.
2. عقل: حکما و علما مظاهر عقل اند.
3. نفس: سلاطین و ملوک مظاهر نفس اند.
4. طبیعت: عوام و صحرانشینان مظاهر طبیعت اند.
تو کز سرای طبیعت نمیروی بیرون؛ کجا به کوی طریقت گزر توانی کرد
دلا ز نور هدایت گر آگهی یابی؛ چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد
ز تندباد حوادث نمیتوان دیدن؛ در این چمن که گلی بوده است یا سمنی
مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ؛ کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی
[حافظ]


امید عطایی فرد omidataeifard.blogspot.com

۱۳۸۹/۰۴/۰۱

تیر آرش

شنودم که هنگام با فر و جاه / که بودی به ایران، منوچهر شاه
بیامد فرومایه افراسیاب / که از خون به گردش کند آسیاب
بگفتا که: اورنگ ایران زمین / که بهرش بیازیم کمان و کمین
هرآنجا که تیری فتد در میان / همان باشدش مرز ایرانیان.
بخشکید لب، خاک ایران ز گرگ* / نه ابر و نه باران، نه برف سترگ
نبد چون به ایرانیان بخت یار/ پراکنده شد لشگر شهریار
یکی پهلوان بود آرش به نام / کمانگیر و خوش پیکر و شادکام
همه ایزدان را نیایش گرفت / کمان را چو چنگی به رامش گرفت
به ترکش چو پیکان کشید از نهفت / به زه کرد و با شاه ایران بگفت
که: «آرش منم باب اشکانیان / ببستم همی مهر میهن، میان
بیاید ز پشت و تبارم ارشک / بِِدو دشمنان خیره از بیم و رشک
نگه کن بر این برز و بازوی من / که ایران رهانم از آن اهرمن*
کنم زار دشمن در این کارزار / یکی مرد جنگی به از سدهزار
چو ایران نباشد تن من مباد». / بیفکند تیری شتابان چو باد
گسست بند از بند آن پهلوان / که تا بخت میهن بماند جوان
بپیمود تا رود آمو، خدنگ/ که پیدا شود مرز ایران ز جنگ
تو گفتی ز تیرش شکافید ابر / که بارید و غرّید، مانند ببر
سرافکنده برگاشت افراسیاب / ز ایران به توران، فراسوی آب
بگفتند ترکان بر خون دلیر / که: ایران به هنگام تنگی چو شیر
به چنگ و به دندان کند سینه چاک / ز بهر بر و بوم و آن مرز پاک
*
کنون کشورم را نیازست تیر / کمانگیر شیری چو آرش، دلیر
که میهن بگردد دوباره بزرگ / نه هر پاره  در پوزه ی مار و گرگ
ز جیهون و سیهون و سند و فرات / همان کوه قفقاز و تالش، و تات

کجا شهسواری که رزم آورد / همه شهر ایران به بزم آورد

امید عطایی فرد
OMIDATAEIFARD.BLOGSPOT.COM
تیرگان 2569 شاهنشاهی

* گرگ و اهرمن: کنایه از افراسیاب است. با تاختن او ایران در خشکسالی فرو رفت اما تیر آرش که کنایه از آذرخش نیز میباشد، باران را به ایران بازگرداند و به همین یادبود، جشن تیرگان برپا شد. در شاهنامه آمده که اشکانیان خود را تبار آرش میدانستند.

۱۳۸۹/۰۳/۲۵

زرتشت باستانی و فلسفه او

زرتشت باستانی و فلسفه او



کتاب «زرتشت باستانی و فلسفه او» پژوهش «عبدالمحمد خان ایرانی» در سال 1339 قمری هجری برابر با 1920 میلادی در کشور مصر به گونه خوشنویسی (دست نوشته) به طبع رسید و به شاهنشاه پهلوی اول تقدیم شد. پیش از این، کتابهایی دیگر به این نامها نگاشته بوده است: پیدایش خط و خطاطان، امان التواریخ (تاریخ عام)، فواد التواریخ (تاریخ مصر). وی که لقب «مودب السلطان» داشت، مدیر نشریه «چهره نما» بود و در بخشی از خاطراتش نوشته است:
از سی سال پیش بدین طرف که نگارنده در خدمت به ملت ایران اعم از مسلمان، زردشتی، یهودی، ارمنی و غیره همت گماشته ام در صفحات جریده چهره نما هماره سبقت و تجدد را در افراد ایرانی طالب بوده و هستم [...] مثلا بکرات از دسایس روسهای تزاری بر ضد کمپانیهای مستقل جمشیدیان و جهانیان و غیره که تجارت عمده ایران را در دست داشتند... گوشزد نموده و هموطنانم را آگاه ساخته ام./
نویسنده در دیباچه کتاب «زرتشت باستانی و فلسفه او» آورده است: نظرم به احوال و سرگذشت مدهش وخشور پاک و پیغمبر پارسی نژاد، آشو شت زردشت پیامبر پیشین ایرانیان و ایران باستانی افتاد و چنان مرا غرق دریای مزایای فلسفی و حکمت آمیز آن فیلسوف اعظم و پیغمبر اکرم نمود که تا مدتی به حال بهت درافتاده و تاسف بسیار خوردم که چرا در کتب مختلفه پارسی، تالیفی جامع و سِفری لامع که مبنی بر سرائر احوال و حقایق بعثت و شریعت آن برگزیده اهورامزدا باشد، تا به حال به رشته تحریر و تدوین درنیامده... خیلی جای تاسف است که ما ایرانیان نباید از دوره حیاتی پیامبر باستانی خود کاملا واقف باشیم... این است که نگارنده متعهد گشتم که سرگذشت این پیامبر باستانی ایران را به طریق جامع از مصادر موثقه به دست آورده و به انظار عام برسانم... اگر اندکی تعمق کنیم که چنین بزرگواری را که تاریخ حیات و تعلیمات او را بزرگان عالم و مستشرقین و برگزیدگان امم اروپا و امریکا مورد مطالعه خود قرار داده اند، چقدر باعث تاسف و سرزنش است که ابناء (فرزندان) وطنش از تاریخچه کامل او بی اطلاع باشند. پس هر ایرانی غیوری راست که از سرگذشت پیامبر باستانی خود به هر نحوی شده اطلاع کامل حاصل نموده و تعلیمات او را مورد مطالعه قرار دهد./
اثر یاد شده که به شیوه ای دانشگاهی (آکادمیک) و به پارسی شیرین نگاشته شده، دارای تصاویر، فهرست مطالب و نیز نام یاب بوده و نگرشهایی فراگیر دارد به: زبان و الفبای اوستایی، زندگینامه زرتشت، آیین و آداب زرتشتی، جهانبینی مزدایی، پارسیان هند. نویسنده تا آنجا که توانسته، بدون تنگ نگری، به دیدگاه های گوناگون پژوهشگران اشاره کرده است؛ مانند زمان و زادگاه زرتشت. این کتاب گرچه به دور از برخی اشتباهات نیست اما هنوز نزدیک به یک سده پس ازنگارش، تازه و سودمند مینماید. نمونه هایی از نگرش او:
کلمه اهورا از دو کلمه «اهو» و «را» ترکیب است و به معنی «هستم هستی» یعنی: آن هستی منم، آمده است. و مزدا به معنی خالق و بخشنده آمده که معنی ترکیبی اهورامزدا این خواهد شد: منم هستی بخش... زرتشت اولین پیامبری بود که بشر را به یکتاپرستی دعوت نمود... اوستا و گاتاها تنها کتاب آسمانی [باستانی] است که عاری از اباطیل و خرافاتست... فلسفه زردشت از مرامهای ارستو و افلاتون و غیره برتری کامل دارد./
مهر به میهن در سراسر کتاب موج میزند؛ برای نمونه :
نظری به عهد ساسانیان و زمان اوستاشناسی ایرانیان باستانی به ما ثابت خواهد کرد که تا چه اندازه جامعه ایرانی مسیر تکامل و ارتقا را پیموده و تا چه حدی برتری و سروری بر سروران دنیا احراز نموده بودند... بزرگی و کشورستانی آنان اغلب در پرتو تعلیمات مذهبی آنان بود که تحت لوای آن زیست مینمودند... خرابی و ویرانی اعراب در زمان تسلطشان به ایران طوری است که شعرای بزرگ فارسی هر یک مکنونات قلبی خود را بر نوک قلم آورده و سرودهای مهیج و سوزناک وطنی سروده اند... آتشی که اسکندر مقدونی در ایران برپا ساخت هیچ کمتر از آتش فتنه اعراب بادیه نشین نبود... آیا جای تاسف و شرمندگی نیست که از میان مسلمانان هندوستان شعرا و ادبای با فضل «پارسی بیان» ظهور کرده باشند ونیز برهمنان و بوداییان از زبان شیرین پارسی بهره و نصیبی داشته و حتا اشعار آبداری بسرایند، در حالتی که پارسیان (زرتشتیان هند) که واقعا حافظ و نگهبان زبان خود باید باشند، بکلی آن را فراموش کرده و از آن بی بهره و نصیب مانده باشند.


به کوشش: امید عطایی فرد


۱۳۸۹/۰۳/۲۰

نقدی بر ترجمه و گزارش دینکرد

نقدی بر ترجمه و گزارش دینکرد
امید عطایی فرد

کتاب پهلوی دینکرد را میتوان از مهمترین متنهای پهلوی و نیز بازمانده ی اوستای گمشده دانست. فریدون فضیلت که به این کار سترگ همت گماشته در ترجمانش دارای چنین کمبودها و لغزشهاییست:
 ترجمه ساستاریه sastarih به: جدایی دین از سیاست./ ترجمه درست: آموزش دینی.
 ترجمه اخو axw به: اندیشگی. در کرده (بخش) 60، کلمهaxwan ترجمه شده: جهان. / معنای درست: جان. همخانواده با اهو. گزارشگر در کرده 126 همین معنا را به کار برده است.
در کرده 117 andartom axw :ترجمه شده اندرونی ترین نیروی اهورایی. ترجمه درست میتواند این باشد: اندر تخمه هستی.
پرسش برانگیز است که در کرده 133 کلمه Hu axwih را ترجمه کرده: رای استوار./ معنای درست: جان نیک.
 ترجمه chmig به: خردورانه./ درست: چم.
 ترجمه pad nerog به: اقتدار. / ترجمه پارسی و درست تر: نیروی پاینده.
 Wihan : بن انگیز. / درست تر: بهانه.
 Nigeridar: نگاهبان./ درست: نگریدار، نگرنده.
 Boy: شعور. / پارسی: بوی بردن.
 Chihrig: سرشت و غریزه./ درست تر: چهره.
 Hamag dad :مجمع القوانین. / پارسی: دادگری همگانی.
 Brah paywastariha :بهره وری از فروغ الاهی./ درست تر: برق (نور) پیوستار.
 Snayishn: سپاس گویی. / درست تر: ثنا. از اینجا ایرانی بودن کلمه ثنا دریافته میشود.
 zahag: تخمه./ درست: زهدان. به نوشته خود گزارشگر واژه tohmag میشود: تخمه. این آشفتگیها بارها در ترجمان فریدون فضیلت دیده میشود.
 Frax menishnih : بلند نظری./ پارسی تر: فراخ منشی یا فراخ اندیشی.
 Ray: فلک جو، آسمان پایه./ درست: رای. این کلمه در نوشتارهای پارسی به معنای فروغ نیز آمده و همبسته با فره است.
 oshmurdan : وارسی./ درست تر: شمردن.
 معنای Sazag baxtarih برایش روشن نیست. به گمان من میشود: بخشش به سزا یا بخت سزاوار.
 A-niyoshag : فرمان نابرداری رام نشدنی./ درست تر: نه نیوشیدن، نا شنیدن.
 xem : جان خدایی./ درست: خیم.
 wazag : فتوا./ پارسی: بازه.
 Wazag wizidan: استخراج./ پارسی: باز گزیدن.
 Paydagenidan: توضیح دهد./ پارسی: پیدا کنیدن، پدیدآوری.
 سپاهش را که با آن (=سپاهش) خشم می افروخت؟ (sturgihist?)/ آوردن دوباره سپاه در کمانک () نادرست است و معنای sturgihist شاید میشود: ستور جهاندن. بنابراین ترجمان درست: سپاهش را که اسب برمی انگیخت.
اما گزارشهای نادرست فریدون فضیلت:
 مینویسد در این بند از کرده 27 دینکرد، با دستکاری مزدائیان، جای دو ایزد اورمزد و زروان عوض شده است: دادار اورمزد است که زمان را با بن پاره ها رزیده است.
اشتباه گزارشگر را با نگرش به کتاب بن دهش میتوان دریافت که زمان را آفریده ی اورمزد میداند و نه زروان. بنابراین هیچ دستکاری نبوده است.
 بدترین و نارواترین دیدگاه مترجم چنین فرازهاییست که خوانندگان و پژوهندگان را گمراه و دروغ آلود میسازد:
تدوین کنندگان دینکرد در پی بنیادی خردپسند و ارستویی برای همه بن باورهای مزدایی بوده اند و سر آن داشته اند چیزی را پی افکنند که با نمونه های (فلسفه) مسیحی و اسلامی آن آشنایی داریم. یعنی با بهره گیری از فرزانش ارستویی، در پی استوارکرد باورهای مزدایی برآیند. اگر زمانه به چنین دستگاهی از اندیشه، پروای زیستن و بالیدن میداد، دور نمینمود که امروزه نیز با دستگاهی اندیشگانی زیر نام «فلسفه مزدایی» روبرو میبودیم. [کتاب سوم، دفتر دوم، رویه 276] سرواژه های بحث [کرده 142] سر به سر ارستویی است هرچند در چهارچوب دستگاه اندیشگانی مزدایی به کار گرفته شده اند. [رویه 109].
پاسخ: آیا ارستو پیش از زرتشت میزیست که بخواهد بر بازمانده اوستا و گزارش گاتها (یعنی کتاب دینکرد) اثرگزار باشد؟!! آیا در گاتهای زرتشت نظام فلسفی به چشم نمیخورد؟ شوربختانه فریدون فضیلت نه از گاتها آگاهی درستی دارد و نه از متنهای کهن تاریخی که از ترجمه اوستا به زبان یونانی در زمان هخامنشیان و شاگردی فیلسوفان یونانی در پیشگاه مغان ایرانی حکایت دارند. وی با این گزارشهای نادرست، رنج ارجمندش را در ترجمه دینکرد دچار خدشه نموده است. برای آگاهی بیشتر بنگرید به:
ــ مری بویس: تاریخ کیش زرتشت / هخامنشیان
ــ استفان پانوسی: تاثیر جهانبینی ایرانی بر افلاتون

۱۳۸۹/۰۳/۱۱

شاهین شرق


بیا کورش که ایران جانفشان است
به گیتی از تو هر گوشه، نشان است
درفش شهریاری را برافراز
همای بخت ما، در آسمان است
بیا کورش نگر بر خاک میهن
که بر باد میرود آباد میهن
تویی شاهین شرق، اژدر برافکن
که از ماست، دشمن ِ این مام میهن
بیا کورش که ایرانی فدایت
دلی پر آتش و تن، خاک پایت
به اشک دیدگان بنگر که دریاست
که سوز سینه ها کرده هوایت...

سوشیانت مزدیسنا
Omidataeifard.blogspot.com







۱۳۸۹/۰۳/۰۹

نگاره ای از پانته آ

بدون شک تابلویی که در زیر می بینید روایت کننده ی یکی از جذاب ترین و دراماتیک ترین داستان های تاریخ ایران می باشد. این تابلو اثر وینسنت لوپز هنرمند اسپانیایی قرن 18 می باشد. داستان از این قرار است که مادی ها پس از برگشت از جنگ شوش غنایمی برای خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به نزد کوروش آوردند. از آن جمله زنی بود بسیار زیبا که گفته می شد زیباترین زنان شوش به حساب می آمد و پانته آ نامیده می شد وشوهر او به نام آبراداتاس برای ماموریتی از جانب پادشاه خود به ماموریت رفته بود. چون وصف زیبایی زن را به کوروش گفتند و نیز از آبراداتاس نام بردند کوروش گفت: صحیح نیست که این زن شوهردار برای من شود و او را به یکی از ندیمان خود سپرد تا او را نگه دارد تا هنگامی که شوهرش از ماموریت بازگشت او را به شوهرش بازسپارند.
در این هنگام اطرافیان کوروش با توصیف زیبایی های این زن به او گفتند: لااقل یک بار او را ببین شاید که نظرت عوض شد! اما کوروش گفت : نه , می ترسم او را ببینم و عاشقش بشوم و نتوانم او را به شوهرش پس بدهم …
ندیم کوروش که مردی بود به نام آراسپ و پانته آ را به او سپرده بودند عاشق این زن شد و خواست که از او کام بگیرد. به ناچار پانته آ از کوروش درخواست کمک کرد و کوروش نیز آراسپ را سرزنش کرد و زن را از دست او نجات داد و البته آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد و در ازای آن کار به دنبال آبراداتاس رفت (از طرف کوروش) تا او را به سوی ایران فرا بخواند . پس آبرداتاس به ایران آمده و از ماجرا آگاهی یافت. پس برای جبران جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند. می گویند در هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: قسم به عشقی که من به تو دارم و عشقی که تو به من داری… کوروش به واسطه جوانمردی که حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند ونیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم.
خلاصه اینکه در جنگ مورد اشاره آبراداتاس کشته می شود و پانته آ به بالای جسد او می رود و به شیون وزاری می پردازد. کوروش به ندیمان پانته آ سفارش می کند که مواظب باشند کاردست خودش ندهد . شیون و زاری این زن عاشق هنوز در گوش تاریخ می پیچد و تن هر انسانی را به لرزه در می آورد که می گفت : افسوس ای دوست باوفا و خوبم ما را گذاشتی و در گذشتی … به درستی که همانند یک فاتح در گذشتی.
پس از آن در پی غفلت ندیمه چاقویی که همراه داشت را در سینه خود فرومی کند و در کنار جسد شوهرش جان می سپاردهنگامی که خبر به کوروش می رسد ندیمه نیز از ترس خود را می کشد برای همین است که در تایلو جسد زنان دو تا است . و باقی داستان که در تابلو مشخص است . آری چنین است که بزرگمردی به نام کوروش در تاریخ جاودانه می شود.در لغت نامه دهخدا ذيل عنوان "پانته آ" و نيز در "کوروشنامه گزنفون" اين داستان نقل شده است.
فرستاده ی: علیرضا بهادران

















۱۳۸۹/۰۳/۰۷

پیشینه پزشکی در ایران/2

امید عطایی فرد


«کریستین سن» با نگرش به کتاب پهلوی دینکرد می نویسد: برای مزد پزشکان، قواعدی مقرر بود. غلات نیکو، جامه ی زیبا و اسب تدرو به طبیبان می دادند. هم چنین قواعدی وجود داشت برای تادیه ی وجد نقد. اگر طبیب همه ی بدن یا فقط عضوی از اعضای بدن را معالجع می کرد، در میان مزد او تغییری حاصل می شد. طبیب بایستی مریض را به پاکی و احتیاط و تدبیر معالجه کند و اگر طالب استراحت بود یا در دیدن رنجوران تعللی روا می داشت، او را جنایتکار می شمردند. از میان اطبای متخصص، نام کحال (چشم پزشک) برده شده و از طرز معالجه ی حیوانات اهلی و سگ هار و غیره سخن به میان آمده است. طبیب دانا کسی بود که بتواند به دقت امراض را معاینه کند و کتاب بسیار خوانده باشد. بایستی اعضای بدن و مفاصل را بشناسد و اطلاعاتی نیز راجع به ادویه داشته باشد. محبوب و شیرین سخن باشد و با رنجوران از روی شکیبایی و مهربانی رفتار کند. طبیب مجبور بود که در موقع لزوم هر روز به عیادت مریض خود برود. در عوض بایستی به او غذای خوب می دادند و منزلی عالی در قسمت مرکزی شهر برای او تهیه می کردند. از لحاظ اخلاق و دیانت بهترین پزشک آن بود که این شغل را به خاطر خدا و برای ثواب پیش گرفته باشد. پس از او طبیبی بود که هم به مال، تعلق خاطر داشت و هم به ثواب. فروتر از او طبیبی بود که جز به مال دنیا دلبستگی نداشت. مؤلف دینکرد عده ی امراض انسان را 4333 گفته و برای مثال اسم چند مرض را که در اوستا مذکور است به قلم آورده است.(1)

سیریل الگود می نویسد: تا آنجا که از اطلاعات بدست آمده معلوم میشود، در ایران قدیم وضعیت طب پیشرفته تر از آشور بود. در سال 700 ق.م هیچ گونه اثری از علم و فرهنگ بر یونانیان معلوم نبود. با این حال، دویست سال پس از آن، یونانیان چنان در علوم و فنون پیشرفت کرده بودند که بقراط توانست رساله هایی در دانش پزشکی به رشته ی تحریر در آورد و عنوان پدر طب را برای خود کسب کند. خیلی بعید به نظر می رسد که یونانیان در طی این دو قرن روشی را که اکنون به نام روش بقراط معروف است، خود به خود پدید آورده باشند، یونانی ها فرضیه ی «طبایع چهارگانه» را یک فرضیه ی بیگانه می شناختند و آن را ایرانی می نامیدند. اگر ایران در پایه گذاری فرضیه ی «مزاج های چهار گانه» سهمی داشته باشد، در ایجاد نظریه ی اصلی میکروکوسم(2)که فرضیه ی فوق از نتایج آن است، نقش بزرگ تری ایفا کرده. بر طبق فرضیه ی دوم انسان در مقیاس کوچکتری، آیینه ی تمام نمای سراسر کائنات است.(3)
در زمان هخامنشی طب زرتشتی در زمینه ی بهداشت عمومی به عالی ترین حد خود رسیده بود. تعلیمات دینی موجود درباره ی پاکیزگی بسیار روشن و جامع بود. پادشاهان هخامنشی نیز در رعایت پاکیزگی و جلوگیری از آلودگی آب از هیچ کوششی دریغ نمی کردند. طبق نوشته ی هرودوت، پادشاهان هخامنشی از آب رودی استفاده میکردند که کنار شهر شوش در جریان بود و در مسافرت ها نیز از این آب با خود می بردند و برای تضمین پاکیزگی، این آب را جوشانده و در تنگ های نقره می ریختند.خشایارشا در طول سفر تاریخی خود به مصر از این ظروف نقره ای استفاده کرده است.
در دوران هخامنشی، کلیه ی کارهای پزشکی و وابسته به آن زیر نظر هیئتی ویژه انجام میشد و جدایی میان طب و الهیات ملموس بود. چهار گروه روحانیون، سربازان، کشاورزان و صنعتگران طبقات اجتماعی ایران را تشکیل میدادند و پزشکان از میان عالی ترین طبقه ی اجتماعی یعنی روحانیون برگزیده میشدند.
افراد طبقه ی روحانی، تحصیلات خاصی در رشته ی الهیات و طب میکردند و هر یک بنا به ذوق خود پس از اتمام این دوره ی تحصیلی، یکی از دو رشته ی طب یا الهیات را برای ادامه ی کار بر میگزیدند. آن عده که به خدمات دینی روی می آوردند، مغ نامیده می شدند و افراد گروه درمانی را آتروان می نامیدند. جالب توجه و شایان تذکر است که این طرز تحصیل دو جانبه به دوره ی اسلام نیز انتقال یافت و به همین علت است که غالب پزشکان معتبر دوران خلفای اسلامی به الهیات نیز آگاهی داشتند و روحانیون نیز غالیاً از معلومات پزشکی بی بهره نبودند.
تحصیلات و تجربیات طبی دوران هخامنشی، در مدارس بزرگی انجام میشده که به احتمال در ری، همدان و پارس به همین منظور بنا شده بود. یقیناً در همین شهرها، بیمارستان هایی هم وجود داشت. تحصیل در رشته ی طب شامل فراگرفتن طب نظری و کارآموزی عملی بود. این دوره ی آموزشی چند سال به طول می انجامید.
از خلال صحائف تاریخ می توان چند مورد طبی را در دوران اشکانی بازشناخت. یکی از دانشمندان ایرانی که در علم طب در این دوره معروق بود آزوناکس نام داشت. دیگر دانشمندان معروف این دوره فراتیس یا فرهاته است. همان طور که می دانیم، فرهاد نام چند نفر از پادشاهان اشکانی نیز بوده است ولی فرهادی که مد نطر ما است، دانشمندی است که در اواسط قرن چهارم میلادی می زیسته و طبق نظر پرفسور مهرین، تالیفاتی نیز داشته است. در اواسط دوره ی اشکانی واقعه ای بس عظیم اتفاق افتاد. در بیت اللحم، کودکی متولد گردید که مایه ی شگفتی جهانیان شد: «عیسی روح الله». در تولد این کودک سه موبد پزشک ایرانی شرکت داشتند. بنا به احادیث مسیحی و زرتشتی موجود، این سه از خردمندان ایرانی بوده اند و انجیل از آنان با عنوان مجوس یاد می کند. این سه نفر را در اصطلاح سه سلطان می نامند. عده ای از مورخان موطن این سه سلطان را کاشان دانسته اند. مارکوپولو معتقد است که دست کم دو نفر از این موبد پزشکان خردمند ایرانی از دهکده ای برخاسته اند که در نزدیکی تهران امروزی قرار دارد و نفر سوم اهل دهکده ای بود که با تهران سه روز فاصله دارد.طبق نظر سیریل الگود در کلیسایی نزدیک ارومیه دست کم یکی از این موبد پزشکان ایرانی مدفون است. شرکت این سه پزشک در تولد مسیح را می توان از افتخارات پزشکی ایران دانست. نکته ی جالب در این مورد آن است که غالب پدران روحانی دوران اولیه ی کلیسا، ایران را کشور بومی خود دانسته اند. اهمیت و ارزشی که به نفوذ دیگران در این داستان انجیل داده شده، نشان می دهد که اولاً ایرانیان تاثیر خود را به عنوان مربیان علمی دنیا به منصه ی ظهور رسانده اند و ثانیاً یهودیان در سایه ی تعلیمات ایرانیان، توانسته اند نظریه های پزشکی خود را تغییر داده و تکمیل کنند. در مطالعه ای اجمالی روی اصول طبی انجیل های چهارگانه و کتاب اعمال رسولان، می توان شباهت این اصول را با عقاید رایج در بین النهرین و ایران مشاهده کرد و بدین ترتیب اگر ادعا نشود که ایران یگانه منبع طب تلمود و انجیل بوده است، ولی می توان این اجتمال را جایز دانست که معلومات ایرانیان در اثر عبور از بین النهرین دستخوش تغییراتی شده و با خرافات مصریان در آمیخته و اساس نظریاتی قرار گرفته باشد که هنگام تولد عیسی مسیح درباره ی بیماری و مرگ در فلستین رایج و متداول بوده است.
معروف است که طبیبی ایرانی در قرن هشتم میلادی، ملکه ی ژاپن را مسیحی نموده است.(4)
در کتاب پهلوی «بن دهش» پیشگویی شده که در فرجام جهان، دانش پزشکی به اندازه ای پیشرفت می کند که: کسی به بیماری نمیرد؛ مگر به پیری رسد یا وی را بکشند.
از لابلای ادب پارسی و نوشتارهای کهن، می توان فرازهایی از شیوه های درمان را بیرون کشید. برای نمونه، در «بهمن نامه» از سرگین اسب به گونه ی ضماد مناسبی برای قطع خونریزی یاد شده است. در شاهنامه آمده که «بهرام گور» هنگامی که دچار درد شکم شده بود، درمان را در «پنیر کهن» و «مغز بادام بریان» می دانست.

پی نوشتها:
1.ایران در زمان ساسانیان، ص 550 تا 553
2.Microcosm عالم صغیر
3.تاریخ پزشکی در ایران، ص 36 و 37
4.سهم ایران در تمدن جهان، ص 265.

۱۳۸۹/۰۳/۰۵

استوره های فردوس/1

به نام یزدان پاک

استوره های فردوس / از امید عطایی فرد /کتاب مرز مزدایی

فردوس در زبان های دیرین ایران به معنی باغ بزرگ یا جایگاهی اس فراخناک که گرداگرد آن، دیواری برآورده باشند و در آنجا همه گونه درختان و گیاهان و بسا چارپایان سودمند بپرورانند. در اوستا دو بار به این واژه به گونه ی پئیری دئزه بر می خوریم(وندیداد 3:18 و 5:49) این واژه از دو بهر ساخته شده : پئیری به معنی پیرامون و گرداگرد؛ دئزه به معنی دیوار گذاشتن است. از همین بنیاد است دز یا دژ. واژه ی فردوس که دو بار در انجیل به کار رفته و از آن، بهشت اراده گردیده(لوقا 23:43 و مکاشفه یوحنا 2:7) به دستیاری یونانیان به نامه ی آسمانی عیسویان راه یافته سات. در قرآن هم دو بار لغت فردوس آمده است.
در روزگار هخامنشیان در ایران زمین و در سراسر کشورهای شاهنشاهی، فردوس ها یا پریدئزها (پردیس ها) بر پا بود. چون در خاک یونان چنین باغ های بزرگ با درختان سر بر کشیده و رودهای روان نبود، ناگزیر توجه یونانیان در سرزمین های شاهنشاهی ایران به این باغ ها کشیده شده، با همان نام ایرانی آن ها که در یونانی به گونه پارادایسوس در آمده، در نوشته های خود یاد کرده اند. هم چنین واژه ی پاردس در زبان عبری پس از آشنایی یهودیان با آیین ایرانیان در دوره ی هخامنشی از پارسی باستان گرفته شده است. از سوی دیگر همین واژه در دوره ساسانیان به صورت پردیس در آمد. این پردیس ها باغ های شاهی ساسانیان بودند که در آنها انواع حیوانات و درختان و گل ها و رودها و برکه های بزرگ و دریاچه ها وجود داشت و تصویر یکی از آن ها که در زیر دامنه کوه بیستون گسترده شده بود، در تاق بستان کنده کاری شده است. واژه ی پردیس که نمودار زیباترین باغ های روی زمین بود و به ویژه در غرب ایران زمین، در مداین و در میان دشت های حاصلخیز میان دجله و فرات نمونه هایی از آن وجود داشت، به سرزمین های غربی راه یافت و به صورت فردوس، نموداری از باغ های آسمانی را در ذهن مردم جلوه گر ساخت و واژه پردیس پهلوی این بار به صورت فردوس در آمد و به باغ آسمانی اطلاق شد.
به نوشته ی «نیکلاراست» بهشت به زبان سومری «دیلمون» نامیده میشود و تمام شرح شیرینی که درباره سرزمین تمیز کوهستانی دیلمون در نوشته های سومری دیده میشود از خاطرات اسلاف سومری های قدیم، قبل از اخراج آنها از بهشت یعنی از سرزمین های کوهستانی شمال ایران است. برای مثال، پایتخت دیلم قدیم، قطعه معروف شمیران بوده و این اسم هم با نام خاص سومر مربوط است و از آثار توقف سومریان قدیم در شمال ایران می باشد.
در «بن دهش» آمده: دجله رود از دیلمان بیاید، به خوزستان به دریا ریزد.
توضیح مهرداد بهار: دیلمان dilman نام کهن سرزمین های غربی دریاچه ی ارومیه یا اگر سخن متن{بن دهش} را بپذیریم، نام سرزمین های غربی دریاچه ارومیه تا دریاچه ی وان بوده است. دیلمقان {دیلمغان؟} نام قدیم سلماس، با این نام مربوط است.
در تورات میخوانیم: خداوند خدا باغی در عدن، به طف مشرق، غرس نمود و آن آدم را که سرشته بود، در آنجا گذاشت و خداوند خدا هر درخت خوشنما و خوش خوراک را از زمین رویانید و در خت حیات را در وسط باغ و درخت معرفت نیک و بد را. و نهری از عدن بیرون آمد تا باغ را سیراب کند و از آنجا مستقم گشته چهار شعبه شد.نام اول : فیشون است که تمام حویله را که در آنجا طلاست، احاطه میکند. و طلای آن زمین نیکوست و در آنجا مروارید و سنگ جزع است. و نام نهر دوم: جیحون که تمام زمین کوش را احاطه میکند و نام نهر سوم: حدقل که به طرف شرقی آشور جاریست و نهر چهارم: فرات. پس خداوند خدا، آدم را گرفت و او را در باغ عدن گذاشت تا کار آن را بکند و آن را محافظت نماید. و خداوند خدا، آدم را فرموده گفت: «از همه درختان باغ بی ممانعت بخور اما از درخت معرفت نیک و بد زنهار نخوری زیرا که روزی که از آن خوردیف هر اینه خواهی مُرد..» ... و مار از همه حیوانات صحرا که خداوند خدا ساخته بود، هشیارتر بود و به زن گفت: «آیا خدا حقیقتاً گفته است که از همه ی درختان باغ نخورید؟» زن به مار گفت: «از میوه ی درختان باغ می خوریم لکن از میوه ی درختی که در وسط باغ است، خدا گفت از آن مخورید و آن را لمس مکنید، مبادا بمیرید.» مار به زن گفت: «هر آینه نخواهید مرد، بلکه خدا میداند در روزی که از آن بخورید، چشمان شما باز شود و مانند خدا، عراف نیک و بد خواهید بود». و چون زن دید که آن درخت برای خوراک نیکوست و به نظر خوشنما و درختی دلپذیرِ دانش افزا، پس از میوه اش گرفته بخورد و به شوهر خود نیز داد و او خورد. آنگاه چشمان هر دوی ایشان باز شد... و خداوند خدا گفت همانا انسان مثل یکی از ما شده است که عراف نیک و بد گردیده؛ اینک مبادا دست خود را دراز کند و از درخت حیات نیز گرفته بخورد و تا ابد زنده بماند. پس خداوند خدا او را از باغ عدن بیرون کرد تا کار زمینی را که از آن رگفته شده بود، بکند. پس ادم را بیرون کرد و به طرف شرقی باغ عدن، کروبیان را مسکن داد و شمشیر آتشیاری را که به هر سو گردش می کرد تا طریق درخت حیات را محافظت کند.
ای پسر انسان، برای پادشاه صور مرثیه بخوان و وی را بگو خداوند یهوه چنین می فرماید: تو خاتم کمال و مملو حکمت و کامل جمال هستی. در عدن در باغ خدا بودی و هر گونه سنگ گرانبها از عقیق احمر و یاقوت اصفر و عقیق سفید و زبرجد و جزع و یشم و یاقوت کبود و بهرمان و زمرد پوشش تو بود و صنعت دف ها و نای هایت در تو از طلا بود که در روز خلقت تو آن ها مهیا شده بود. تو کروبی مسح شده ی سایه گستر بودی و تو را نصب نمودم تا بر کوه مقدس خدا بوده باشی. و در میان سنگ های آتشین می خرامیدی. از روزی که آفریده شدی تا وقتی که بی انصافی در تو یافت شد به رفتار خود کامل بودی اما از کثرت سوداگریت بطن تو را از ظلم پر ساختند. پس خطا ورزیدی و من تو را از کوه خدا بیرون انداختم و تو را ای کروبی سایه گستر از میان سنگ های آتشین تلف نمودم.
درباره نام «عدن» توجه به این نکت بایسته است که در زبان اکدی، واژه «ادینو» Edinu به معنی دشت به کار می رفت. در داستان های اسکاندیناوی از زنی به نام ایدون Idun یاد شده که سیبهای «جوانی جاودان» داشت. ویژگی سیب ها این بود که هر کس از آن ها می خورد. در دم جوانی برومند میگشت و از این روی، آن ها را سیب جوانی می نامیدند و همه ی خدایان برای این که هرگز پیر نشوندو همیشه جوان بمانند از آن ها می خوردند. هریود، سراینده یونانی(750 ق.م.) در کتاب «کارها و روزها» آورده است: مردم مانند خدایان، مبرا از رذایل و شهوات و غضب و رنج زندگی می کردند و در مصابحت موجودات قدسی، روزگار خود را در آرامش و سرور سپر می ساختند. زمین رد آن زمان زیباتر از آن بود که اکنون هست و خود به خود میوه های فراوان و گوناگون می داد. مردان در سن صد سالگی هنوز حالت بچگان را داشتند.
به نوشته ی افلاطون: جانوران از توحش و درندگی، بری بودند و یکدیگر را نمی خوردند و از جنگ و نزاع خبری نبود. زندگی آدمیان، چنانکه در داستان ها گفته میشود، فارغ از رنج و تلاش می گذشت زیرا سرپرستی ایشان را خدا، خود به عهده داشت؛ درست همچنان که امروز آدمیان که موجوداتی خدایی اند، سرپرستی دیگر انواع جانوران را به عهده دارند. در دوران فرمانروایی خدا، نه قوانین مدنی وجود داشت و نه کسی خود را صاحب زن و فرزند می دانست، زیرا همه ی آدمیان از زمین بر می آمدند و از زندگی گذشته، چیزی به یاد نداشتند. انواع میوه ها فراوان بود و آدمیان برای به دست آوردن آنها نیاز به کشت و زرع نداشتند، بلکه زمین نعمت ها را به رایگان در اختیار آدمیان می نهاد. آدمیان در دشت ها برهنه زندگی میکردند و بی بستر می خوابیدند زیرا هوا آرام و ملایم بود و گیاهان زمین برای ایشان بستری نرم آماده داشت.

پی نوشت:
1.پورداود: آناهید، 76 تا 78.
2.فره وشی: جهان فروری،135.
3.تورات، سفر پیدایش، باب دوم و سوم.
4.کتاب حزقیال نبی 28: 12-16

با سپاس از یزدان صفایی

فرتوی از پروین اعتصامی

آ


بانویی که پشت شاه جوان ایستاده، پروین اعتصامی است. 
 این عکس در بازديد محمد رضا پهلوي در دوران وليعهدي از كتابخانه دانشسراي عالي گرفته شده.
پروين اعتصامي در آن زمان رئيس كتابخانه بود. 
( ۱۳۱۶)









۱۳۸۹/۰۳/۰۴

نقشه مرز شرقی هخامنشی

نقشه مرزهای شرقی هخامنشیان
بر پایه ی پژوهش امید عطایی فرد


رود سند همیشه مرز تاریخی فلات ایران و هندوستان بوده است. در تاریخ هرودوت آمده که بیشترین مالیات را هندیان میدادند. اما محقق نمایان بیگانه با پرده پوشی، قلمرو راستین هخامنشیان در شرق را از چشمها به دور نگاه داشتند. در تاریخها از لشگرکشی کورش بزرگ تا رود گنگ یاد گردیده و من بر اساس نشانه های گوناگون برای نخستین بار ایران شرقی در زمان هخامنشیان را بازنموده ام. یادمان باشد که ناهمسو با نوشتارهای تاریخی، عربستان را نیز بیرون از قلمرو هخامنشیان وانمود کرده اند و نقشه های کنونی نادرست است.