۱۳۸۹/۰۳/۰۴

نقشه مرز شرقی هخامنشی

نقشه مرزهای شرقی هخامنشیان
بر پایه ی پژوهش امید عطایی فرد


رود سند همیشه مرز تاریخی فلات ایران و هندوستان بوده است. در تاریخ هرودوت آمده که بیشترین مالیات را هندیان میدادند. اما محقق نمایان بیگانه با پرده پوشی، قلمرو راستین هخامنشیان در شرق را از چشمها به دور نگاه داشتند. در تاریخها از لشگرکشی کورش بزرگ تا رود گنگ یاد گردیده و من بر اساس نشانه های گوناگون برای نخستین بار ایران شرقی در زمان هخامنشیان را بازنموده ام. یادمان باشد که ناهمسو با نوشتارهای تاریخی، عربستان را نیز بیرون از قلمرو هخامنشیان وانمود کرده اند و نقشه های کنونی نادرست است.

۱۳۸۹/۰۳/۰۲

پیشینه پزشکی در ایران/1

به نام یزدان پاک
پیشینه پزشکی در ایران /از: امید عطایی فرد /منبع: کتاب مرز مزدابی، نشر آشیانه کتاب

در جهانبینی ایرانی، آفرینش، در آغاز به دور از مرگ و بیماری بود؛ تا آنجا که با تاختن اهریمن، آفریدگان(مخلوقات) دچار بسی گزند و بیماری گشتند. اهورا در برابر بیماری ها، درمان ها و دارو ها را پدید آورد. در «هرمزد یشت» اهورامزدا به زرتشت میگوید: «منم هم را پزشک».از میان امشاسپندان، اردیبهشت است که : ناخوش ترین ناخوشی ها و سخت ترین تب ها را براندازد.
از آنجا که تندرستی و زندگی دراز، همواره بنیادی ترین آرزوی انسان بوده، بنابراین دانش پزشکیف کم کم پای گرفت و به وِیژه در ایران، پیشرفت های شگفت انگیزی نمود. رشته ها، روش ها و مکتب های پزشکی که از سوی ایرانیان بنیان نهاده شد، برای هزاران سال به کار برده شد؛ هرچند که گاهی از نو کشف و یا به نام عرب و غرب شناخته گردید. هم چنین با کوچ های گسترده ای که از فلات ایران به هندوستان انجام گرفت، بسیاری از آیین های درمانی (سنن طبی) به آنجا و سپس به چین راه یافت. پس از زایش غرب، نوزادان یونانی و رومی نیز از شیر مادر آریایی خود: ایران، سیراب شدند.
به نوشته ی سیریل الگود، ایرانیان اصول آن چیزی را که طب یونانی نامیده شده، به یونانیان تعلیم داده اند. افتخار معرفی فرضیه ی فلسفی «عالم کبیر/عالم صغیر» به دنیا که بعداً یونانیان علم تشریح و فیزیولوژی و آسیب شناسی را بر اساس آن بنیان نهاده اند، از آنِ ایرانیان است.(1) محمد علی سجادیه می نویسد: در متون یونانی از توجه مادها به زیبایی سر و صورت و به اصطلاح کاسمتای(2) یاد شده است. دور نیست جراحی زیبایی و ترمیمی، از مادها یادگار مانده باشد زیرا این جراحی از آنِ ملل متمول و زیبا پرست بوده نه یونان دوره ی هخامنشی که به قول خودشان آش و غذای مختصری داشته است. در واژه ی کاستمای نام کاس ها که بخشی از قوم ماد و نیز در زمره ی مردمان غرب ایران بوده اند، دیده میشود. از شگفتی ها این که در زبان ایتالیایی نام پزشک Medico است که معنی «مادی» دارد. دور نیست نام پزشک در روم و یونان قدیم با نام مادیک همراه شده باشد. نام ثریتا درمانگر ایران باستان که به روایت کتاب اوستایی وندیداد نخستین پزشک جهان بود، در متون طبی به گونه ی treat (درمان کردن) و traite (درمان شده) فرانسوی دیده میشود و این همه شباهت نمی تواند به حکم تصادف باشد.(2) «بختورتاش» در گزارش «اردی بهشت یشت» که از پنج گروه پزشکان یاد کرده، می نویسد:
1.اشو پزشک: کسی است که به وسیله ی آموزش راستی و حق، بهداشت و پاکیزگی محیط زیست و بهداشت تن و خانه و ابزار زندگی، از بیماری جلوگیری می کند.
2. داد پزشک: پزشک قانونی که وظیفه ی برقراری قرنطینه، تشخیص سم ها، قتل ها، خودکشی ها و زخم های وارده را داراست.
3.کارد پزشک: جراح که وظیفه اش روشن است.
4.گیاه پزشک:برای درمان، از گل و برگ و ساقه و تخم و ریشه ی گیاهان به گونه ی خوراکی، مالیدنی، بخور، جوشانده، خمیر یا گرد آنان استفاده می کند.
5.روان پزشک: کسی که با گفتار های آسمانی، مقدس و آرام بخش و تلقین، به درمان می پردازد. نخست بیمار را شستشو می دادند و در جای آرامی می گذاردند. گیاهان خوشبو دود می کردند. با آهنگ های دلنشین «مانتره» یا کلمات مقدس می خواندند و با تلقین و باور درمانی به بیمار آرامش می بخشیدند. این پزشک برجسته ترین پزشک به شمار می رفت.
گاهی از ستور پزشک(دامپزشک) نیز یاد شده است. شایسته ی یادآوری است، با ارزش والایی که ایرانیان باستان به جانورانی مانند اسب، سگ، گوسفند، گاو و مرغان خانگی می داده اند، برای درمان آنها نیز دامپزشکانی تربیت می کرده اند.(4)

پی نوشتها:
1.تاریخ پزشکی ایران، ترجمه ی باهر فرقانی، ص 37 و 38.
2.cosmetai
3.گاهنامه ی وهومن، شماره 5، ص 30.
4.حکومتی که برای جهان دستور می نوشت،ص 450 و 451.

omidataeifard.blogspot.com با سپاس از یزدان صفایی
 
 

۱۳۸۹/۰۲/۲۷

مهر میهن


بمان میهن که بی تو همدمی نیست / بجز مهرت به سینه، مرهمی نیست
مرو میهن ز یاد و از دل من / به جانم با تو اندوه و غمی نیست
کویرت گر چه گرم و آتشین است / ولی سوزنده همچون مهر من نیست
نه تازی و نه ترکی و نه رومی / نگهدار نژاد و چهر من نیست
مرا سوگند بر آن خاک پاکت / که جز عشق تو در اندیشه ام نیست
قسم بر قادسیه، بر نهاوند / که حب تازیان در ریشه ام نیست
منم فرزند فردوسی توس ات / که هنبازش خداوند سخن نیست
منم آن چاکر پیر مغان ات / که زرتشت است و در او اهرمن نیست
ز هر چکه از آن کوه و چکادت / ببارم چامه ای که بی هنر نیست
نباشد نام ایرانی بر آن کس / که مام میهنش را شیر نر نیست
منم سرباز آن شاه مسیح ات / که کورش باشد و جز ماه من نیست
بخواهم خون رستم، کین بابک / که خان تازیان را گاه من نیست
برآریم رستخیز و تازه سازیم / که کیشی بهتر از کیش کهن نیست
بهشت میهنم، دوزخ بکردند/ نه این مرز هنر، ترک و ختن نیست
بمان میهن که که گیتی از تو آباد / تو را در این جهانت همسری نیست
اگر تخت جم ات دشمن گرفته / نخواهم آن سری که افسری نیست
همان به که در این کشور نباشد/ هرآنکس که ورا درد وطن نیست
شنو از سوشیانت این پند جاوید / که جای دشمنان، باغ سمن نیست

امید عطایی فرد (سوشیانت مزدیسنا)
اردیبهشت 2569

۱۳۸۹/۰۲/۲۶

ترانه قبله زرتشت






برخیز، برخیز

برخیز و برافروز هلا قبله زرتشت

بس کس، بس کس

ز زرتشت بگردیده دگربار

باز روی کند سوی

قبله زرتشت، قبله زرتشت



از ری درخشید فروغ سپیتامان

آتش به جان زد همی آذر ِبایگان

شعله به شعله

سینه به سینه

بمان پرتو مزدا، بمان پرتو مزدا

شاخه به شاخه، بلبل عاشق

بخوان زندِ اوستا، بخوان زندِ اوستا



برخیز، برخیز

برخیز و برافروز هلا قبله زرتشت

برگیر، برگیر

از سرو سرافراز به دست

شاخه ای در مشت

بس کس ز زرتشت بگردیده دگربار

باز روی کند سوی

قبله زرتشت، قبله زرتشت



ترانه (تصنیف) از: سوشیانت مزدیسنا

(با چشمداشت به دقیقی توسی)

Omidataeifard.blogspot.com







۱۳۸۹/۰۲/۰۹

سوی گنبد آذر آرید روی

نمایه ای از زندگی دقیقی توسی
از: سوشیانت مزدیسنا
سرزمین چغانیان. واپسین روزهای اردیبهشت ۳۴۷ قمری. ناحیه چغانیان سراسر مرتع و چراگاه بود و رمه های بزرگ و گوناگونی پرورش داده میشدند. هر بهار، در جایی به نام «داغ‌گاه» خیمه هایی فراوان می‌افراشتند و بیش از ده هزار مادیان و بچه هایشان را گرد می آوردند و کره اسبها را به نام امیر چغانی، داغ مینهادند. جامه پشمین و پلاس، پوست سمور و روباه، از کالاهایی بود که از اینجا به بازارهای ایران روانه میشد. همچنین زعفران چغانی به دیگر ممالک اسلامی و نیز به هندوستان میرفت. مردمانش بسیار مهمان‌نواز و مهربان بودند و از دهش و بخشش، دریغ نداشتند.
بامدادان در بارگاه امیر «ابوسعد مظفر» امیر جدید چغانی، «دقیقی توسی» که سراینده‌ای پرآوازه بود، چشم به راه وی مینمود. دو سال پیش ابوعلی چغانی و پسرش «ابونصر» در شهر ری در اثر بیماری وبا درگزشتند و دقیقی سوگچامه‌ای برای «ابونصر» سرود:
دریغا میر بونصرا دریغا * که بس شادی ندیدی از جوانی
ولیکن رادمردان جهانداران * چنین باشند کوته زندگانی
با ورود امیر سعد، شاعر کرنشی کرد و گفت:
ــ یکی زردشت‌وارم آرزویست که پیشت «زند» را برخوانم از بر...
امیر چغانی لبخندی زد و دقیقی را به نشستن فراخواند. به گیسوان بلندش، کاغذی لوله شده، برای پرهیز از چشم زخم، آویخته بود که تعویذ میخواندند. بر این کاغذ اشعار دقیقی در ستایش امیر چغانی نوشته شده بود. ابوسعد مظفر پس از رسیدن به فرمانروایی، برای دقیقی پیام فرستاده بود که: ــ چرا از شعرهای شاهانه ات، برای من نمیفرستی؟ آیا درخور گفتار نیستم؟ یادگاری به من بده تا بر زلف خویش ببندم...
دقیقی با شادمانی گفت: ــ چون از کاخ به دشت بیرون آیی، هرکجا چشم افکنی، چمنزار بسان دیبای شاهانه است. بیا تا مـِی خوریم و شاد باشیم که هنگام روز مناهی است!‍ در این چند هفته که ابر بهشتی، زمین را خلعت اردیبهشتی بخشیده، در فراق امیرِ نامداران، همی گریستم و ترسیدم که پیوند خویش را از من بگسلد.
ــ ــ درب کاخ ما به روی همه آزادگان باز است.
ــ زمانی که ماه از فراز سرو میتابید، به یاد درفش امیر بوسعد افتادم.
ــ ــ چگونه میتوان این درفش را افراشته نگاه داشت؟
ــ به یاری دو چیز مملکت را میشود در دست گرفت؛ یکی شمشیر و دیگری دینار! افزون بر اینها، ‌زبانی سخنگوی و دستی گشاده، دلی هم کینه‌ور و هم مهربان، پشت و نژاد کیانی و تنی تهم و زورمند، بایسته است. فلک، مملکت کی دهد رایگانی؟!
ــ ــ تو چه چیزی را آرزومندی؟
ــ دقیقی در گیتی از میان خوبیها و زشتیها، چهار خصلت برگزیده است: لب بیجاده رنگ و ناله چنگ، مـِیِ خون رنگ و کیش زردهشتی!
دقیقی، ساز چنگ را به دست گرفت و آهنگها نواخت. امیر با خرسندی، لبخندی زد و دفتری به آن شاعر داد که روی جلدش نوشته شده بود: «یادگار زریران»؛ داستان پادشاهی گشتاسپ و پیامبری زرتشت. برای دقیقی توسی که همواره زندگی‌اش را در پیکاری فرهنگی با بدیها گزرانده بود، به نظم آوردن این داستان از زبان پهلوی به شعر پارسی، خدمتی ارزشمند به مردم ایران به شمار میرفت. امیر ابوسعد گفت:
ــ ــ همشهری تو پسر عبدالرزاق توسی، شاهنامه‌ای نیکو آراسته که دریغ است به شعر درنیاید. گویندگان و نقالان از این دفتر، بسی داستانها میخوانند و همگان، دل به آن نهاده‌اند. تو جوانی گشاده زبان و دارای طبعی روان هستی...
دقیقی چند بار سرش را خم کرد و با شوق و شور، سخن امیر را برید:
ــ من این داستانهای پهلوی را به شعر پارسی درمی‌آورم.
چند ماه بعد.
شامگاه نزدیک میشد. دقیقی به یاد معشوقش، با خودش زمزمه میکرد:
کاشکی اندر جهان، شب، نیستی * تا مرا هجران آن لب، نیستی
ور مرا بی یار باید زیستن * زندگانی کاش یا رب، نیستی
اندیشة سرما و تاریکی، دقیقی را به خود آورد. به پیشکارش گفت:
ــ برخیز و برافروز هلا قبله زرتشت!
پیشکار با اکراه برخاست. در گوشه‌ای از انبار هیزم، کیسه‌ای پر از سکه‌های زر که از سوی متحجرین برایش فرستاده شده بود، را پنهان کرده بود. با پشته‌ای چوب و هیزم، به سرای بازگشت. شاعر زرتشتی، بیمار و رنجور مینمود. پوست نوعی سمور را که قاقم مینامیدند بر شانه‌اش افکند و همچنان که آتش افروخته میشد، به پیشکار گفت:
ــ بسا کسانی که از کیش زرتشت بازگردیده‌اند، دوباره روی به قبله زرتشت خواهند کرد.
آتش به رقص و سر افشانی درآمد. آن سراینده همچنان که به آتش مینگریست در افسوس گزشته های دور فرو رفت. در کتاب «یادگار زریران» آمده بود که زرتشت به گشتاسپ شاه پیشنهاد کرد از دادن باج و خراج به ارجاسپ تورانی بپرهیزد و این ننگ را از دامان ایران زمین بزداید. با یورش ترکهای دیوپرست به ایران، جنگهایی خونین درمیگیرد و بسیاری از شاهزادگان و بزرگان ایرانی برای میهن و آیین مزدایی شان جان میبازند که یکی از آنها «زریر» برادر گشتاسپ بود. از پهلوانیهایی که برای دقیقی چشمگیر مینمود فداکاری «گرامی» پسر «جاماسپ» وزیر بود که پس از بریده شدن دستش، درفش کاویانی را به دندان گرفت و با دست دیگر، آنقدر به گرز زدن پرداخت تا جان باخت. برای این سراینده، شگفت انگیز بود که چگونه ایرانیان چنین حماسه هایی را کم کم به فراموشی میسپردند ولی به یاد تازیان، خویشتن را میخراشیدند.
دقیقی غرق غصه‌هاست و درنمی‌یابد که پیشکارش بی‌صدا به پیش می‌آید. شاعر در هال بازنگری سروده‌های خویش است؛ آنجا که ارجاسپ تورانی به گشتاسپ چنین نامه‌ای مینویسد:
ــ کاخ پر نقش و نگار تو را میسوزانم و همه خاندانت را و همه پیرانی که برای بردگی، سودمند نباشند، گردن میزنم. جوانان و زنان و کودکان را اسیر و بنده میکنم و آبادانی و سرسبزی را از سرزمینت ریشه‌کن مینمایم...
خنجر آن پیشکار خائن بالا رفت و بر پشت دقیقی فرود آمد. شاعر نگونبخت در همان دم که نیش خنجر را دریافت، با خود اندیشید:
ــ آه! تا کی بایستی از پشت خنجر خوردن؟
پرده هایی از تاریخ، پیش چشمانش جان میگرفت؛ جمشید را: سپیتور، ایرج را: تور، رستم را: شغاد... این نابرادرها از میان بردند. و سپس مزدکی بر ضد مزدایی، ایرانی بر ضد ایرانی: شاعی و سنی و مانوی و قرمطی و... خون فوران میزد و با سرخی غروب آفتاب بر دیوار و زمین، در می‌آمیخت. دقیقی به پشت افتاد و نفسهای بریده بریده میزد. انگشتانش آغشته به خون گشته بود. به سختی به پهلو چرخید و با دستی لرزان بر روی دیوار با خون خویش نوشت:
ــ سوی گنبد آذر آرید روی .....
omidataeifard.blogspot.com

۱۳۸۹/۰۱/۱۳

سرود سیزده به در

سرود سیزده به در


از: امید عطایی فرد

چو سبزه سبز میگردد ز نوروز
به روز سیزدهم، آن روز پیروز
فزون بر سبزی دشت و چمنزار
به جان و دل بگردیم همچو گلزار
مر این روز را بخوانیم «روز هستی»
بگردیم مست از میهن پرستی
گره بر سبزه افکن تا شود باز
گره از ابروانت، ای سرافراز
بیفکن سبزه را در جویباران
که شوید اندُه ما را چو باران
بگو تو آرزوهایت به مزدا
که باشد بهتر از امروز، فردا
نه نحس است و نه شوم است و گجسته
هماره «سیزده روز»ت خجسته

دوازدهم فروردین 2569 ش
Omidataeifard.blogspot.com

۱۳۸۸/۱۲/۲۹

چو ایران نباشد تن من مباد


فرخنده باد نوروز
بر همه میهن پرستان
پاینده باد ایران بزرگ
جاوید شاه نامه
درود بر کورش کبیر

۱۳۸۸/۱۲/۲۸

سرواد درفش کاویان

پیشکش به فروهر مهر آریا

درفش کاویان به جا باد
مرز مزدایی را او را پاس بان


سرخ و زرد و بنفش سه رنگش
بامداد و نیمروز و شام گاهان


همای آن، میکند پرواز
سایه ی هر، سردار و سرباز


ایرانیان، بسان شیران
همواره بادا، تاج ِ ایران را شیدان



از: سوشیانت مزدیسنا
بر وزن و آهنگ سرود رسمی کشور در زمان پهلوی دوم


۱۳۸۸/۱۲/۲۲

چهارشنبه سوری


بار دگر از دل خاکسترم / غرش غمهایم و چشم ِ تَرَم
آزر مزدایی پراکنده نور/ قبله‌گه ماه و ستاره و هور

شنبه‌ی سوم ز پسین هفت روز/ خیز ز جای و همه دیوان بسوز

آتش پرشور بگوید سخن/ از جم و هوشنگ و شهان کهن

آنکه فریدون ز افسون خویش/ بسته همی پیکر آن مارکیش

کاوه ی آهنگرِ فریادخواه/ آتشی افروخت ز سینه چو آه

سوخت همی نامه ی بیدادگر/ دوخت به چرمینه، رهایی گهر

بابکِ دین خرم ِخونین کفن/ آزری ِسرخ به جامه و تن

باقر و ستار ز آزرگشسپ/ بهر وطن، تافته با تیر و اسپ

بشنو تو اکنون سخنان امید/ تا که ز آتش چه برآرد پدید

ای تو وفادار به آیین و کیش/ آتشی افروز از آن سوزِ خویش

همچو سیاوش ز میانش گزر/ برگسل از بندگی سیم و زر

مهر به میهن چو بود کیمیا/ بهره‌ی ما فره و بخت ِ نیا

بار دگر غرش شیران گزشت/ زوزه‌ی کفتار بمانده به دشت

آتش ِسوری چو برافراختیم/ قبله‌ی زرتشت چو برساختیم

ابر ِسیه بگزرد از آسمان/ بار دگر، نام وطن، جاودان

{امید عطایی فرد/ omidataeifard.blogspot.com}





۱۳۸۸/۱۲/۱۷

من زنده ام...


روز «ارد» از ماه اسفند سال ۳۷۱ قمری.

«علی دیلمی» و «ابودلف» شاهنامه خوان، بر بالین فردوسی نشسته بودند. پیر توس با دشواری سخن میگفت:
ــ به نام جهان‌داور کردگار؛ اینک که سال به هفتادویک رسیده، فلک را زیر بیتهایم آورده‌ام و به فرخنده فال و هنگام نیک، نامة یزدگرد به سر آمد. تا گردون به پاست، این داستان همایون نیز به جاست.
آنها میدانستند که بر پایة آیینی دیرین در ایران، روز ارد (بیست و پنجم) از ماه اسفند، فرجام‌بخش کارها به شمار میرفت. فردوسی به سوی باغ نگریست و با نوایی لرزان ولی بم افزود:
ــ جهان را از سخنم بسان بهشت کرده‌ام؛ کسی تا این اندازه، تخم سخن را نکاشته بود. من داستان پادشاهان را در شستهزار بیت به پایان رسانده‌ام. پهلوانان و گردن‌کشان که همه از روزگاران دراز، مرده بودند، از ایشان یکایک نشانی دادم و از گفتارم، نامشان باز زنده شد.
صدایش را صاف کرد و با شوری آمیخته به خشم، نامه ی یزدگرد سوم را برخواند:
همانا که آمد شما را خبر * که ما را چه آمد ز اختر به سر
ازین مارخوار اهرمن چهرگان * ز دانایی و شرم بی بهرگان
نه گنج و نه تخت و نه نام و نژاد * همی داد خواهند گیتی به باد
بسی گنج و گوهر پراکنده شد * بسی سر به خاک اندر آکنده شد
چنین گشت پرگار چرخ بلند * که آید بدین پادشاهی گزند
ازین زاغساران بی آب و رنگ * نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ
انوشیروان دیده بد این به خواب * کزین تخت بپراکند رنگ و تاب
چنان دید کز تازیان سدهزار * هیونان مست و گسسته مهار
گزر یافتندی به اروند رود * به چرخ زحل برشدی تیره دود
به ایران و بابل ز کشت و درود * نماند خود از بوم و بر تاروپود
هم آتش بمردی به آتشکده * شدی تیره نوروز و جشن سده
ز ایوان شاه جهان، کنگره * فتادی به میدان او یکسره
کنون خواب را پاسخ آمد پدید * ز ما بخت گردون بخواهد کشید
شود خوار هر کس که بود ارجمند * فرومایه را بخت گردد بلند
پراکنده گردد بدی در جهان * گزند آشکارا و خوبی نهان
به هر کشوری در، ستمکاره ای * پدید آید و زشت پتیاره ای
نشان شب تیره آمد پدید * همی روشنایی بخواهد پرید
تندبادی دریچه را بر هم زد و شمع را خاموش کرد. فردوسی آهی کشید؛ آهی سوزان‌تر از کورة کاوة آهنگر، افسرده‌تر از سوگ فریدون بر ایرج، داغ‌تر از دل کاوس برای مرگ سیاوش، گریان‌تر از نگاه زال بر پیکر مردة رستم، و آتشین‌تر از نالة یزدگرد در سوگ ایران زمین... سرش خم شد و زمزمه کرد:
ــ روزگار جوانیم به پیری رسیده و زمان گفت و شنید به سر آمده...
و سپس سرش به آرامی بر روی دفتر شاهنامه فرود آمد. آن دو، به شاعر بزرگ نزدیک شدند تا واپسین سخنش را که به سختی و کندی از میان لبانش میتراوید، بشنوند:
ــ نمیرم... از این پس... که من... زنده‌ام.... من زنده‌ام...
صدایی خشک و دلخراش از باغ برخاست. آن سرو پژمرده از کمر شکست و به خاک فرو افتاد. بلبلان مینالیدند و زاغها غریو میکشیدند. آسمان میغرید و ابر میگریست. فردوسی اینک به فردوس، پَر گشوده بود.
از: سوشیانت مزدیسنا

۱۳۸۸/۱۲/۱۵

پشت پرده شعر نو (3)

مجتبا پورمحسن:

حدیث ۳۰ تیر ۱۳۳۱ تا کودتای ۲۸ مرداد، حکایت مردمانی است که علاقه‌ی وسیعی به خلق اسطوره‌ها و شکست در برابر آن‌ها دارند. اتفاقی که «شکست» را ترجیع‌بند تاریخ معاصر ما کرده است. (این وضعیت را یک دوست شاعر در عبارت زیبای «جنگ جهانی شکست» صورت‌بندی کرده است.) در سطر سطر کتاب «یک هفته با شاملو» می‌توان کیش شخصیتی شاملو را دید. هم‌‌چنان که در ابتدای کتاب آمده، شاملو پیش از انتشار کتاب، به ویرایش آن پرداخته است. هر چند که خیلی از نزدیکان شاملو در محافل خصوصی‌‌، فاش کرده‌اند که حدود نیمی از این کتاب به قلم خود شاملو نگاشته شده است... سطر سطر کتابِ «یک هفته با شاملو»، تلاشی است برای تثبیت موقعیت احمد شاملو به عنوان مرکز جهان. تلاشی که در قالب‌های متنوع حماسه‌سرایی، مدح، مدح شبیه به ذم و... صورت می‌گیرد. ما تمام عقب‌ماندگی‌مان را به واقعه ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نسبت می‌دهیم، اما لحظه‌ای فکر نمی‌کنیم که این آرمان‌گرایان عرصه سیاست و بت‌های سیاسی نیستند که آرمان را می‌سازند، آن‌ها صرفاً مصرف‌کنندگان فرهنگ آرمان‌سازی و آرمان‌خواهی هستند. اگر آرمان‌های پوشالی عشق‌های عمومی را محور اصلی آثار او بدانیم؛ «آیدا» فراتر از یک کاراکتر‌، دروغ بزرگی است که چند دهه‌ به ناف ما بسته شد. آن‌هایی که انفعال سیاسی، اجتماعی و فرهنگی امروز را به آرمان‌ستیزان چند دهه‌ی اخیر نسبت می‌دهند، کاش اندکی هم به خالقان آرمان‌های تحقق نایافتنی بیندیشند.
شاملو در مقدمه‌ی نسبتاً مفصلی که بر ترجمه‌ی اشعار لورکا در کتاب «همچون کوچه‌یی بی‌انتها» نوشته، هیچ اشاره‌ای به یکی از جنجالی‌ترین وجوه زندگی لورکا یعنی تمایلات همجنس‌خواهانه‌اش نکرده است. شاید آن نیمه از وجود شاملو که میل شدیدی به جذب «توده‌ی» مردم داشت، می‌ترسید که یارانش (‌توده‌ای که قرار بود او قهرمانش باشد‌) شهامت پذیرش همجنس‌خواهی لورکا را نداشته باشند‌، لورکایی که قرار بود بدیل قهرمان وطنی‌شان باشد. شاملو صرفاً سراغ آن دسته از شاعرانی رفته که یا تفکری چریکی درباره‌ی شعر دارند و یا این‌که شاملو در ترجمه (همان اقتباس) چنین تصویری را در جهان آنان قرار داده است... او میانه‌ای با شاعرانی که آثارشان از ارزش ادبی بالایی برخوردارند، ندارد.
شاملو می‌گوید حافظ به دلیل این‌که در قرن هشتم زندگی می‌کرده نمی‌توانسته «اندیشه‌ای علمی» داشته باشد. این فرض چه اساسی دارد؟ اصلاً اندیشه‌ی علمی یعنی چه؟ اگر منظور او از علم، همان درک عامیانه است که به علوم تجربی اطلاق می‌شود، اندیشه‌ورزی فلسفه هیچ سنخیتی با علم ندارد. اگر هم منظور او این است که در آن سال‌ها، هنوز فلسفه‌ی مدرن وجود نداشت، باید پرسید آیا تفکر حافظ در قرن هشتم کهنه‌تر است یا استدلال خود شاملو درباره‌ی حافظ؟ شاملو اکثر حافظ پژوهان را جزم‌اندیش می‌داند و تحقیقاتش را «غیر‌علمی» معرفی می‌کند، اما خود او ‌غیر‌علمی‌ترین‌ و ‌جزم‌اندیشانه‌ترین‌ حکم‌ها را درباره‌ی حافظ و حافظ‌پژوهان صادر می‌کند. درباره‌ی شیوه‌ی «تصحیح» شاملو، صاحب‌نظران قبلاً بسیار سخن گفته‌اند. اما من می‌توانم از خودم بپرسم کدام یک از سطرهای مقدمه‌ی شاملو بر حافظ از حداقل استدلال برخوردار بوده است؟
مقطع زمانی که احمد شاملو درباره‌ی فردوسی اظهار‌نظر می‌کند، بسیار مهم است. او در سال ۱۳۶۹ در دانشگاه برکلی، با استناد به تفکرات کمونیستی، فردوسی را به باد انتقاد می‌گیرد. او معتقد است که فردوسی، ناعادلانه ضحاک را مستبد معرفی می‌کند. اما همه‌ی دفاع آقای شاملو از ضحاک مستبد، مبتنی بر جزوه‌های آموزشی مرام کمونیستی است:
«برای مبارزه با جهل و تعصب، بایستی باورها و اعتقادات مردم را تغییر داد و یکی از آنها باور غلطی است که ما به "شاهنامه" پیدا کرده‌ایم. شاهنامه پر از جعل واقعیت‌هاست... فردوسی، هم نژاد‌پرست و فئودال بود و کاری که در شاهنامه کرده است عبارت است از دفاع از طبقه و گروه خودش...»
از نظر شاملو، فردوسی نباید شخصیت ضحاک را منفی نشان می‌داد چون ضحاک، به زعم شاملو، طبقات اجتماعی را از بین برده بود و با ممانعت از تضاد طبقاتی؛ احتمالاً آرمان کمونیسم را برگیتی گستراند! همان‌طور که گفتم تاریخ ایراد این سخنان خیلی مهم است. سال ۱۳۶۹، تفکر کمونیسم در احتضار کامل به سر می‌برد. بلوک شرق و شوروی، آماده‌ی اعلام رسمی اضمحلال کمونیسم بودند. با این همه احمد شاملو، که خود را شاعر و روشنفکری پیشرو می‌دانست با استناد به تفکرات جزم اندیشانه‌ی کمونیستی، فردوسی را متهم به نژاد‌پرستی می‌کرد. اگر یک سیاستمدار ناآگاه این استدلال را درباره‌ی شاهنامه‌ی فردوسی می‌داشت چندان مهم نبود. اما واقعا تاسف انگیز است که یک شاعر، اثری ادبی مثل شاهنامه را با تفکراتی سیاسی بسنجد. چطور احمد شاملو، ضحاک مستبد را تطهیر می‌کند و او را به دلیل هم‌سویی با مرام اشتراکی نیک می‌پندارد؟ اصلاً به فرض هم شاملو چنین اعتقادی داشته باشد، کدام منطقی به شاملو حق می‌دهد که دریافت خودش از ضحاک را همه‌ی حقیقت بداند و به فردوسی حمله کند؟ منطق مرام اشتراکی؟! این تفکرات ماهیتاً تفاوتی با اعتقادات من درآوردی کسانی که حسین بن علی را مارکسیست معرفی می‌کردند، ندارد. همان‌هایی که اسلام را مدافع مرام اشتراکی معرفی می‌کردند و حتا اعلام می‌کردند که خدا هم سوسیالیست است. بی‌آنکه از خود بپرسند نقش پر‌رنگ مالکیت خصوصی در اسلام، چه ارتباطی به عقاید سوسیالیستی دارد؟ …..


۱۳۸۸/۱۲/۱۲

پشت پرده شعر نو (2)

بهرام ساسانی:

نگاهی به جنبش مشروطیت در دورانی که معاصر میخوانیمش، نشان میدهد که شعر فارسی از جایگاهی بلند در این جنبش برخوردار بود. شعر ملک الشعراها، عشقی ها، قزوینی ها و ایرج میرزاها و ... از سدها توپ و تانک برای دشمنان ویرانگرتر بود. این نشان میدهد که نه شعر فارسی توان خود را در روزگار مدرن ایران (عصر جدید ایران را از مشروطیت میدانند) از دست داده و بی کاربرد شده بود و نه نخبگان ادبی این کشور آنرا کناری گذارده بودند. حال این شرایط را بسنجید با آنچه رفیقمان "نیما یوشیج" پدر شعر نو ایران (که جز تزریق سبک شعر مدرن فرانسه به زبان فارسی کاری نکرد) درباره شعر کلاسیک گفت:
"دوران غزلسرایی گذشته و در جامعه شهری مدرن آن وصفهای خیال انگیز شعر کلاسیک به کار نمیرود و امروز کسی از معشوق چنین سخن نمیگوید و شعر کلاسیک با زبان امروز مردم نمیخواند و هر دوره ای شعر و زبان خاص خودش را دارد. آن شعر برای آن روزگار بود و این شعر برای این روزگار"!!!
اشتباه نکنید. سخن از این نیست که کسی حق ندارد چیزی بگوید و بنویسد. هرکس حق دارد هر سبکی که خودش اختراع کرده را بگوید و بنویسد و یا هر سبکی را با سبکی دیگر تلفیق و مخلوط کند. منتها توجه کنید که مشکل از اینجا آغاز میشود که حضرات شاعران مدرن از خود پدر شعر مدرن ایران، نیما گرفته تا سایرین اعلام میکردند که شعر کلاسیک، امروز جایگاهی ندارد. یعنی آنها حق کلاسیک سرودن را میستاندند. و با انواع و اقسام ترفندها آنان را به سخره میگرفتند. و چون جایگاه روشنفکری ایران از نیمه حکومت رضا شاه تا انقلاب ۵۷ در کنترل و چیرگی جریان چپ بود و جریان چپ به چندین دلیل از جنبش شعر نو در برابر کلاسیک دفاع میکرد، (نخستین آثار شعر نو در نشریات چپی و توده ای انتشار یافت و از آن پس شعر نو سلاحی در دستان "رفقا" بود) حضرات شاعران نو تا آنجا که توانستند جلوی شعر کلاسیک سرودن را گرفتند. و نمیتوان سخن از این زد که کسی خواستار گرفته شدن آزادی اینان در شعر نو سرودن بوده و هست. جالب آنکه جسارت را گاهی بدانجا میکشاندند که نه تنها سرودن شعر کلاسیک در دوران امروز را مسخره میکردند، بلکه اساسا کلیت شعر کلاسیک ایران (یگانه سند افتخار ایرانیان پس از اسلام) را به مسلخ نقدهایی بیرحمانه و بی انصافانه میبردند. خود حضرت پدر (نیما) شعر کلاسیک را چیزی جز فرم و لفظ نمیدانست و میگفت که بزرگترین شعرای کلاسیک ما هم هنگامی که قافیه را جور میکردند به وجد می آمدند، بی آنکه توجهی به معنا کنند ("ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست". نیما یوشیج به معنای شعر سعدی و حافظ و مولوی و عطار میتازد!! کیست که به ما نشان دهد که معنا و مفهوم موجود در شعر نیما چه بود و کجا را گرفت؟). عدم درک و شناخت اینان از جمله پدرشان (نیما) از شعر کلاسیک ایران را ببینید که به شعر مولوی اشاره میکردند که میگوید "مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا" که آنرا نشانه حبس شدن معنا در زندان قافیه و عروض دانسته و مولوی را نیز شاکی از آن میدانستند. درحالیکه هر کودک دبستانی میداند که "کشت مرا"ی مولوی اشارت به چه حالی دارد. و مولوی و دیگران اگر میخواستند، در بند قافیه و عروض نبوده و آسانتر معنا را به مخاطب رسانند، میتوانستند در نثر چنین کنند (که بیشینه آنان از جمله مولوی آثار نثر نیز دارند). ارزش در آن است که در همین سختی های قافیه و عروض آنچه در دل است را به زبان بیاوریم. شاهنامه فردوسی پیش از او نیز به نثر بود. و بالاتر از نثر رویدادهای شاهنامه ای (داستانهای رستم و اسفندیار و سهراب و سیاوش و فریدون و پسران و شاهان کیانی و ...) در سراسر کتابهای تاریخی پیش و پس از فردوسی به تفصیل بود و ورد زبان مردم عامی هم. بزرگترین کار فردوسی منظوم کردن آن بود. (پی افکندم از نظم کاخی بلند/ که از باد و باران نیابد گزند. نمیرم از این پس که من زنده ام/ که تخم سخن را پراکنده ام). خود فردوسی نیز جاودانه شدن و ماندگار شدن خود و اثر خود را در پرتو نظم آن میداند. ورنه به جای ۳۰ سال، میتوانست در ۳ سال معنای مورد نظر شعرای نو را بیان کرده و باقی عمر به خوشگذرانی سپری کند. بنابراین وارون آنچه برخی فکر میکنند که در این روزگاران مدام به شعر نو و شاعرانش تاخته اند و به آنان اتهام زده اند و آنان از مظلومان عصر ما هستند!! به گمان من، چنین نیست و این شعر کلاسیک است که مظلوم ماند و بیشترین آسیب را از جریان روشنفکری ادبی و جنبش شعر نو دریافت کرد. به طوریکه اگر نیما شهامت داشت که در دوره رضا شاه شعر نو سرود، در دوره محمد رضا شاه، کلاسیک سرودن جرات میخواست. چون شاعرانش با انواع و اقسام اتهامات چون تحجر و ارتجاع و گیر کرده در قرن ششم و هفتم و هشتم و جدا از مردم امروز و ... روبرو میشدند. و حتا آنانکه براستی دل در گرو شعر کلاسیک داشتند نیز برای در امان ماندن، آثاری به نو اختصاص میدادند......
نازنین متین:
مرد ايراني با يك بو يا يك نگاه و يا يك پيام يا ترانه ي ني و يا ديدن يك پر در منطق الطير عطار در پي سيمرغ برمي آيد. تمام اشعار مردان ايراني پس از ورود ترك و تازي پر است از سوز و گدازهاي عاشقانه كه بر گرفته از دوري و جدايي از زن ايرانيست، همان استوره اي را كه در هزار توي تاريخ گم كرده است، و حتا با آمدن سبك هاي ادبي و سياسي از كمونيست و فمنيست، باز هم پيدا نشد كه نشد، و پيدا نمي شود مگر اينكه ايراني بازگشتي داشته باشد به خويشتن خويش... در شعر نو نمونه ي بسياري را مي بينيم كه اين سرگرداني و سر گشتگي بيشتر و بيشتر مي شود چرا كه ديد مردان اروپايي هم وارد نگاه مردان ما مي شود. نمونه ي آن در شعرهاي نيما و يا احمدشاملو خود را آشكار مي كند، آنها نه تنها مفهوم سروده هاي حافظ و فردوسي را در نمي يابند بلكه همچون خر در گل مي مانند. نيما مي گويد:
حافظا اين چه كيد و دروغي‌ست   كز زبان مي و جام و ساقي‌ست
نالي ار تا ابد باورم نيست   كه بر آن عشق بازي كه باقي‌ست
من بر آن عاشقم كه رونده است!
برخي دست در دست نئوكمونيست هاي بي سبيل مي گذارند، تا شايد جايي در پس دودهاي سيگارهاي زرد و متعفن شان و در خواب هاي افيوني و بنگ زدگي، دانشجويي و روشنفكرمآبي طبقات را، براي كارگري و كشاورزي بردارند كه سال هاست در طبقات اندوه و خشم جهنم داس و چكش استاليني فرو رفته اند و يا برخي از اين ميان دست به جنگ هاي حيدري - نعمتي مي زنند چنان بتي از اين و آن مي سازند،كه لات و عزا به پا بوسشان مي رود. ريشه را رها كرده اند و به برگ هاي زرد و افسرده چسبيده اند تا شايد بتوانند برگ افتاده را به زور به درخت بچسبانند. در واقع آنها در انديشه ي به كرسي نشاندن سخن خود هستند. مستبدهايي كه بت مي سازند تا بت باشند. چنان بلوايي از خودپسندي و خودبيني براه انداخته اند كه قوم گراها و تجزيه خواهان ايران پيش شان كم مي آورند! نمي دانم كساني كه امروز من من مي كنند و فكر مي كنند مي توانند تاوان انديشه ي مرده اي را، كه هيچ گاوي را ندوشيد مگر اينكه با لگد، آنها را بريزد،تمام خط خطي هاي سياه خود را با عنوان شعر سپيد به خورد عاشقان سينه چاك داد و جز عقده و نفرت نفزود را بدهند، و خود در دوران پيري همه ي كاسه و كوزه ها را دايي جان ناپلئون وار بر سر اين و آن بشكنند، در دامان چه مادري به جز همين بانو بزرگ شده اند كه به جاي اينكه سنگ چنين بانويي را به سينه بزنند، پاره آجر بر سر فرزند خلف و راستين او يعني خداوند سخن فردوسي پاكزاد مي زنند.


۱۳۸۸/۱۲/۱۰

پشت پرده شعر نو

زمانی که سخن از تحول و فرگشت شعر در ایران نوین میرود نام نیما یوشیج (علی اسفندیاری) به یاد می آید در هالی که وی را نمیتوان به راستی بنیانگزار شعر نو دانست. ادیب الممالک فراهانی (1319 قمری) با انتقاد از اشعار موهوم و بیهوده توصیه میکند که اینگونه شعر باید گفت:
گر هوای سخن بود به سرت – از وطن بعد از این سخن گوی باز
از وطن نیست دلبری بهتر – به وطن دل بده ز روی نیاز
در اصول ترقیات وطن – شعر میگو گزیده و ممتاز
«م.ا. ندوشن» افزون بر فراهانی از بزرگانی چون میرزاآقاخان کرمانی، میرزاده عشقی، عارف قزوینی، محمدتقی بهار، ایرج میرزا، پروین اعتصامی... یاد کرده که در نوگرایی شعر پارسی سهم بسزایی داشتند. و میگوید: در شعر نو ابداع و تازه جویی را با عجیب سرایی نباید اشتباه کرد. (جام جهانبین). نکته مهم اینجاست که آیا نیما و مریدانش مانند این دسته از سرایندگان، از عرق ملی و احساسات میهن دوستانه برخوردار بودند؟ بجز انگشت شماری ایرانگرا چون اخوان ثالث و فریدون مشیری، پاسخ منفیست. یکی برای جاسوس توده ای مرثیه میسراید و دیگری از تجزیه میهنش پشتیبانی میکند.
کیومرث منشی زاده میگوید: اینها که به قول خودشان شعر نو میگویند چون سابقه ای در شعر کهن نداشته اند امروز ناپخته هستند و از بیچارگی به سوی شعر نو روی آورده اند و به همین دلیل شعر نویی که میگویند، فقط به درد خودشان میخورد. درست مثل کسانی که در اجرای سنفونی به دلیل نداشتن ذوق و نبوغ، عاجزند و لاجرم به سوی آهنگهای احمقانه روی می آورند. (مجله امید ایران- 1349/2/12)
فریدون توللی نیز اینگونه سرایه ها را یورش جدید استعمار میدانست. مجتبا مینوی در خاطره اش از نیما یوشیج میگوید که وی به طرز عجیب و غریبی لباس میپوشید و به روی مخالفانش چاقوکشی میکرد. و ادب پارسی را مسخره مینمود. (کتاب امروز، پاییز 1352)
به گفته نجف دریابندری: وفور شعر سفید و سیگار وینستون یکی از مشخصات جوامع جهان سوم است... قبل از 28 امرداد 1332 شاعران نوپرداز به اصطلاح آن روز یک مشت جوان آس و پاس و جویای نام بودند که شاگردان پیرمرد مازندرانی خل وضعی با اسم عوضی نیما یوشیج محسوب میشدند و در میزان سواد ادبی و صلاحیت و حرمت اجتماعیشان جای حرف بود. چند سال بعد از 28 امرداد اینها نمایندگان وجدان اجتماعی یا سخنگویان شکست و اعتراض بودند. خوب این قیافه طبعن غبطه انگیز است و چون خرج زیادی هم ندارد طبعن مد روز میشود. نتیجه اش همان ابتذالی است که پیش آمد. (مجله آدینه- مهر 1368)
دکتر مهدی حمیدی شیرازی با اشاره به رویکرد فریبکارانه موج نو به اشعار حافظ بر طبق قرارداد حزبی، مینویسد: آنان که میگویند برای ایجاد معانی نو، به کلمه های نو و بی وزنی های نو، نیازمندند به حقیقت از جهت معانی تهی دستند و کهنگی بیان را بهانه میکنند. گرفتن وزن و قافیه از شعر، گرفتن چنگ و دندان است از شیر. (فنون شعر، مقدمه)
از دیدگاه ملک الشعرای بهار: اشعار سفید و بی قافیه رجوع از تکامل به قهقرای غیر متکاملی خواهد بود. و ایرج میرزا در مثنوی «انقلاب ادبی» به طنز میگوید:
میکنم قافیه ها را پس و پیش – تا شوم نابغه دوران خویش!