۱۳۸۸/۰۲/۲۹

پرده ای از روزگار فردوسی


{امید عطایی فرد}
زمانه سراسر پر ازجنگ بود
به جویندگان بر، جهان تنگ بود
[شاهنامه]
مرو. سال ۳۳۵ قمری.
جنگ بود و جنگ. مردم این شهر مانند بسیاری از دیگر شهرهای ایران، از کشاکشهای امیران و سرداران، آشفته بودند. سال پیش، «ابوعلی چغانی» از سپهسالاری خراسان برکنار و به جایش «ابراهیم سیمجور» برگزیده شده بود. به تحریک حاکم جلیل، امیر سامانی دستور قتل «احمد بن حمویه» را داده بود. با چاره و تدبیر ابوعلی چغانی، بزرگان مرو نزد نوح بن نصر به شکایت از حاکم جلیل آمده بودند:
ــ حاکم، تیمار لشگر را ندارد و تعهد ندارد و ابوعلی را او عاصی کرد و دل بزرگان را بیازرد. امیر باید دست او را از ما کوتاه کند وگرنه ما به سویی دیگر شویم و از پیش او برویم.
حاکم نیز به فرمان امیر سامانی کشته میشود. اما نوح بن نصر بیش از این نمیتوانست در شهر مرو بماند. نیروهای ابوعلی چغانی به یک فرسنگی آنجا رسیده بودند. امیر سامانی نخست به بخارا و سپس به سمرقند گریخت. در بخارا خطبه به نام ابراهیم بن احمد سامانی عموی نوح بن نصر خواندند. مردم پایتخت بر آن شدند تا ابوعلی چغانی و نزدیکان او را فرو گیرند اما چغانی آگاه و بر آن شد تا به بخارا آتش بزند. سران شهر به شفاعت برخاستند و ابوعلی چون دید که دیدگاه مردم آنجا به او نیکو نیست، به سوی زادگاهش «چغانیان» رفت.
چَغانیان یا صَغانیان شهری بود در کرانه راست رود جیحون و بالای درۀ چَغان‌رود یا رود زامل. خاندان ابوعلی که به «آل محتاج» نیز نامور بودند، «چغان خدات» خوانده میشدند. ابوعلی در 327 قمری پس از بازنشستگی پدرش، امارت و سپهسالاری خراسان را در دست گرفت. در سال 328 که «ماکان کاکی» در گرگان بر سامانیان شورید، ابوعلی به آن سوی تاخت و ماکان را در محاصره گرفت. بسیاری از مردان ماکان به ابوعلی پیوستند و ماکان از «وشمگیر» یاری خواست. وشمگیر سردار خود «شیرج بن نعمان» را گسیل داشت و این یکی در صلح و آشتی کوشید. ماکان با بهره‌گیری از فرصت، به طبرستان گریخت و ابوعلی بر گرگان چیره شد و «ابراهیم بن سیمجور» را به امارت آنجا گماشت. سپس در محرم سال ۳۲۹ گرگان را به سوی ری ترک گفت. «رکن‌الدوله» و «عمادالدولۀ دیلمی» او را بر ضد وشمگیر و ماکان، نوید همیاری داده بودند تا ری را بگیرد و به آل بویه واگذارد. وشمگیر از ماکان یاری خواست و او از طبرستان به ری آمد. در نبردی که میان ابوعلی و ماکان و وشمگیر در گرفت، ماکان کشته شد و وشمگیر به طبرستان گریخت و ابوعلی بر ری چیره گشت و پسر ماکان را با 900 مرد دیلمی اسیر کرد و به بخارا فرستاد. سال بعد، از ری سپاه به بلاد جبل فرستاد و بر قم و کرج و قزوین و ابهر و زنجان و همدان و نهاوند و دینور تا حدود حلوان چیره شد و همۀ این نواحی را به قلمرو سامانیان پیوست کرد. در همان سال ابوعلی به یاری «حسن بن فیروزان» امیر ساری شتافت که از برابر وشمگیر گریخته و از وی پشتیبانی خواسته بود. اما صلح شد و وشمگیر پیمان بست که به فرمان امیر سامانی گردن نهد. ابوعلی سال بعد به گرگان رفت و چون خبر مرگ نصربن احمد سامانی را دریافت، به خراسان بازگشت. «حسن بن فیروزان» که امیدوار بود ابوعلی پس از پیروزی بر وشمگیر، قلمرو او را به وی دهد، از آشتی میان آن دو سخت بی‌تاب شد و در میان راه گرگان به خراسان، بر ابوعلی تاخت و حاجب او را کشت.
پس از آنکه ابوعلی به خراسان بازگشت، رکن‌الدولۀ دیلمی که رقیبی در برابر خود نمی‌دید، بر ری چیره شد. اما این چیرگی بر نوح بن نصر سامان گران افتاد و او در 333 قمری ابوعلی را به بازپس گرفتن ری فرستاد. در راه گروهی از سپاهیان ابوعلی به سرکردگی «منصوربن قراتکین» واپس کشیدند، و ابوعلی از رکن‌الدوله شکست خورد و به نیشابور بازگشت. اما نوح دست از پیکار باز نداشت و در همان سال ابوعلی را باز به ری فرستاد. رکن‌الدوله بیمناک شد و گریخت. همزمان با تسخیر بغداد به دست برادرش «معزالدوله»، «ابوعلی محتاج» بر سراسر ایران مرکزی چیره شد. با اینهمه، برخلاف چشمداشتش از نوح بن نصر، امیر سامانی نمک خورد و نمکدان را شکست و ابراهیم سیمجور را به جای ابوعلی، سپهسالار خراسان کرد! دلیلش این بود که چون ابوعلی به ری تاخت، رکن‌الدوله از عمادالدوله یاری خواست و او نیرنگی درچید و نامه به نوح فرستاد که وی هر سال یکسدهزار دینار بیش از آنچه ابوعلی از درآمد ری خواهد پرداخت، به نوح می‌پردازد، بدان شرط که وی دست از حمایت ابوعلی بردارد. از آن سوی نیز ابوعلی را از نیرنگ نوح برحذر داشت و نوح نیز با همسویی سرداران مخالف ابوعلی در خراسان، نه تنها پیشنهاد عمادالدوله را پذیرفت بلکه بزرگان «آل محتاج» را در بند کرد و برخی را کشت.
ابوعلی در برابر پیمان شکنی نوح بن نصر، و به درخواست سپاهش، «ابراهیم بن احمد سامانی» عموی نوح را از عراق فراخواند تا با او بیعت کند. بدین سان، پیش‌بینی امیر نصر سامانی درست از آب درآمد که گفته بود فرزندانش قدر ابوعلی را نشناسند و او را بیازارند و او عصیان کند. ابوعلی در همدان به ابراهیم پیوست و هر دو به ری رفتند. بی‌درنگ والیانی بر ری و جبال گماشت و خود به نیشابور رفت و از آنجا همراه با ابراهیم به مرو تاخت. نوح به بخارا و از آنجا به سمرقند واپس نشست و ابوعلی بر مرو و بخارا چیره شد و خطبه به نام ابراهیم سامانی کرد. ابراهیم که یکی از برادران یاغی امیر نصر سامانی و در بغداد پنهان بود، دوباره به پایتخت پدری‌اش پا نهاد. اما پس از چندی، ابراهیم به تحریک مخالفان که وی را از نیرنگ ابوعلی بیم می‌دادند، و نیز ناسازگاری مردم بخارا، برآن شد به سود برادرزاده‌اش «نوح» کنار رود. ابراهیم سامانی از نوح بن نصر امان خواست و امیر سامانی به تختگاهش بازگشت و عمویش را بخشید. سپس سپهسالاری خراسان را به «منصور قراتگین» داد.

۱۳۸۸/۰۲/۲۷

حافظ مهرآیین (۳۸)


{م.ص. نظمی افشار}
آب روان
(غزل شمارة 235)
حافظا بازنما قصة خونابة چشم/كه در اين جوي نه آن آب روان است كه بود
آب روان و الهة موكل آن اناهيد از نمادهاي بسيار مقدس ايراني هستند كه سرتاسر ايران پرستشگاه‌هاي بسياري را در دوره‌هاي باستاني به خود اختصاص داده بودند و هنوز هم آثاري از بعضي از اين پرستشگاه‌ها باقي است.
حافظ در اين بيت نسبت به گذشته افسوس مي‌خورد و معتقد است كه آب روان به گونة گذشته در جوي جريان ندارد. از آنجا كه اولين بيت اين غزل (حقة مهر بدان مهر و نشان است كه بود)، نشان بارز از مهري بودن اين غزل دارد، روشن است كه منظور شاعر گذشتة تاريخي و تقدس آب در نزد ايرانيان است كه ديگر همچون گذشته نمودي ندارد.
پسته
(غزل شمارة 143)
اي پستة تو خنده زده بر حديث قند/مشتاقم از براي خدا يك شكر بخند...
جايي كه يار ما به شكر خنده دم زند/اي پسته كيستي تو خدا را به خود مخند
(غزل شمارة 164)
گرچه از كبر سخن با منِ درويش نگفت/جان فدايِ شكرين پستة‌ خاموشش باد
شاعر معاصر - ترجاني زاده - سروده است (احتمالا بيت اول تضمين است):
آنكه چون پسته ديدمش همه مغز/ پوست بر پوست بوده همچو پياز...
وز تقاضايِ نيم بوسه نمود/ پسته‌اش را به خنده نيمي باز
مجيرالدين دامغاني (قرن هفتم قمري) سروده است:
از پستة شور ما شكر ممكن نيست/وندر رخِ خورشيد نظر ممكن نيست
زين تلِ بلور ما طمع كمتر كن/كاين تل به هزار كوهِ زر ممكن نيست
به نظر مي‌رسد كه اين شعر را بايد زني سروده باشد؟
شبنم
(غزل شمارة 148)
هر شبنمي در اين ره، صد بحرِ آتشين است
دردا كه اين معما، شرح و بيان ندارد
اقبال لاهوري سروده است:
اهلِ حق را حجت و دعوي يكيست/ خيمه‌هاي ما جدا دعوا يكي‌ است
از حجاز و چين و ايرانيم ما/ شبنمِ يك صبحِ خندانيم ما

۱۳۸۸/۰۲/۲۴

سان دیدن کیخسرو از سپاه شاهنشاهی



{امید عطایی فرد}
یکی از آگاهی‌های چشمگیر شاهنامه، در سرآغاز پادشاهی کیخسرو (کیاکسار؟ کورش؟) میباشد که لشگریان ایران و نقش درفشهای آنان را بازنموده است. به فرمان کیخسرو لشگریان در یک دشت پهناور گرد می‌آیند و در یک دفتر ویژه، نام سرداران و رزم افزارشان را مینگارند:
• یکسد و ده سپهبد از خویشان کاووس به فرماندهی فریبرز پسر کاووس و عموی کیخسرو. درفش: خورشید.
• هشتاد گرزدار از خاندان نوذر به فرماندهی زرسپ پسر توس.
• هفتاد و هشت تن از خاندان گودرز پسر کشواد به فرماندهی او. درفش: شیر با شمشیر و گرز.
• درفش گیو پسر گودرز: گرگ.
• درفش رهام: ببر.
• شست و سه تن از تخمه گژدهم به فرماندهی گستهم. رزم افزار او تیروکمان بود و لشگریانش گرز و شمشیر داشتند. درفش: ماه.
• یکسد سوار از خویشان میلاد به فرماندهی پسرش گرگین.
• هشتاد و پنج سوار نگهبان گنج، از تخمه نوایه به فرماندهی برنه.
• سی و سه مهتر از تخمه پشنگ داماد توس «که زوبین بدی سازشان روز جنگ».
• هفتاد گردنکش با زره سغدی از خویشان شیروی به فرماندهی فرهاد. درفش: آهو.
• یکسد و پنج گـُرد از تخمه گرازه به فرماندهی او. «سپاهش کمندافکن» و «به زین اندرون حلقه‌های کمند». درفش: گراز.
• زنگه شاوران سوار بر فیل، با سپاهی که دارای نیزه و تیغ پولاد بودند. درفش: همای (شاهین، فروهر).
• هزار سوار با نیزه های دراز، به فرماندهی شیدوش. درفش: پیل.
• اشکش گرزدار از نژاد قباد. درفش: پلنگ.
• فرامرز پسر رستم با سپاهی پیل سوار. درفش: اژدهای هفت سر.

۱۳۸۸/۰۲/۲۲

بزرگترين شاهكار ادبي بشر


{امید عطایی فرد}
بدين داستان دُر ببارم همي
به سنگ اندرون لاله كارم همي
[آغاز جنگ بزرگ كيخسرو]
فردوسي بزرگ، بي هيچ گزافه‌اي شاهكار خود را كاخ بلند و بي‌گزند، و زنده‌گر فرهنگ ايران دانسته و بزرگان و بينشوران و سخنوران نيز او را بزرگترين ادب‌شناس و سخن‌سراي ايران و جهان به‌شمار آورده‌اند. اگر شاهنامه را برترين شاهكار مي‌خوانيم از آن روست كه:
1. شاهنامه به زباني سروده شده كه زيباترين و شيواترين زبان جهان است؛ «احمد كسروي» میگوید: در ميان هفت يا هشت زباني كه من مي‌شناسم و از هركدام كم يا بيش آگاهي دارم، فارسي شيرينتر و آسانتر از همه آنهاست. اين سخن را ناسنجيده نمي‌گويم و تعصب ايرانيگري را در آن دخالتي نيست. تا آنجا كه من مي‌دانم، فارسي يگانه زباني است كه بي دستياري دستور (صرف و نحو) ياد توان گرفت. زبان فارسي يك زبان غيرصرفي (آناليتيك) و از نظر كمال، كم مانند است. اين زبان مي‌تواند چون نمونه‌اي والا براي يك زبانِ‌ ياريگرِ جهاني، به كار آيد.
2. سرايندگان پيشين ايران به استادي و خداوندي فردوسي در سراي سخن، خستو بوده‌اند. پژوهشگران كنوني نيز گفته‌اند:
فردوسي بزرگترين شاعر ايران، و شاهنامة او ارزنده‌ترين شاهكار جاودانيِ زبان و انديشه و فرهنگ ايراني است و بسياري از محققان، به حق، آن را بزرگترين حماسة جهان خوانده‌اند... وسعت خيال فردوسي و عمق انديشه‌هاي او و قدرت او در هنر شاعري، چيره‌دستي او در دقايق داستانسرايي، توانايي او در آفرينش معاني لطيف در زمينه‌هاي گوناگون از حكمت و اخلاق و تغزل و وصف طبيعت، او را بزرگترين شاعران كرده است... شاهنامه را بالاتر از شاهكار ادبي يك ملت، جزو شاهكارهاي جهاني و بزرگترين حماسة عالم و از مواريث جاوداني بشري شمرده‌اند... در ميان داستانهاي منظوم و منثور فارسي، شايد تنها داستانهاي شاهنامه باشد كه با معيارهاي نقد ادبي جهان سازگار است و به هر زباني كه ترجمه شود، ارزش والاي خود را حفظ مي‌كند.(محمدامين رياحي: سرچشمه‌هاي فردوسي‌شناسي)
ظهور شاهنامه در ادبيات فارسي ماية پيداشدن نهضت خاصي گشت كه هنوز هم از ميان نرفته و آن نهضتي است در نظم داستانهاي حماسي و يا حماسه‌هاي ديني و تاريخي كه از قرن پنجم تا قرن چهاردهم هجري به صور گوناگون ادامه يافت و وسيلة ايجاد چندين اثر حماسي گشت كه هيچيك را ارزش و مقام و اهميت شاهنامه نيست... ترجمه‌هاي متعدد شاهنامه به زبانهاي اروپايي دليل اهميتي است كه اين كتاب ميان جامعة اروپاييان كسب كرده و بر اثر همين اهميت و رواج، در ادبيات اروپايي، خاصه ادبيات رمانتيك، نفوذ و تاثير خارق‌العاده‌اي نموده است. (ذبيح‌الله صفا: حماسه‌سرايي در ايران)
اگرچه بوده‌اند پژوهندگاني چون «فون هامر» آلماني كه فردوسي را بزرگترين شاعر حماسه‌سراي جهان دانسته‌اند، باري كساني كه از آگاهي و ارزيابي درست و علمي برخوردار نبودند، فردوسي را با «هومر» همبر و همتراز دانسته‌اند! كه يكسر نادرست و برخاسته از تعصب غربي‌هاست. «ايلياد» و ديگر حماسه‌هاي دنيا هرگز درخور سنجش و برابري با شاهنامه نيستند زيرا نه از هنجار و نظام فلسفي و اجتماعيِ فراگير برخوردارند و نه گسترة تاريخ بشري را دربر دارند. شاهنامه نمايانگر جهانبيني ژرف و فناناپذير ايرانيست. از اين روست كه به نوشتة «م. ا. ندوشن»، در برابر ايلياد: دنياي شاهنامه بازتر، پرآفتاب‌تر و انساني‌تر است. در آن نه از جدال برسر يك دخترك كنيزك و تقسيم غنايم جنگي حرفي در ميان است و نه از كشيدن نعش مقتول جنگي به دنبال ارابه... جنگ ايران و توران بر سر خون به ناحق ريخته شده سياوش است. و شايد بتوان گفت كه اين درازترين جنگي است كه در ادبيات جهان بر سرِ به كرسي نشاندن حق صورت گرفته است. پهلوانان يوناني‌ِ هومر، چقدر در برابر پهلوانان شاهنامه: سفاك، خودبين و حقير مي‌نمايند. اخيلوس [آشيل] پهلوان اولِ ايلياد، به سبب سهمية غنيمتي كه از او ربوده شد، قهر مي‌‌كند، گريه مي‌كند و ده سال همپيمانان خود را در پشت باروهاي «تروا» معطل نگاه مي‌دارد. اما در مقابل، گيو را مي‌بينيم كه يكه و تنها هفت سال در خاك دشمن كه توران باشد، به جستجوي كيخسرو مي‌پردازد. اولي را نامش «آزادي يوناني» گذارده‌اند و دومي را «اسارت شرقي». (ايران لوك پير، ص 52)
از ديدگاه «كامران جمالي»: قلم اغلب به دست شرق‌شناسان اروپا بوده است و بر محققين ايشان نيز گاهي برتري فردوسي گران مي‌آمده است... آشيل به خاطر زني كه «آگاممنون» پادشاه از غنايم او كسر كرده است آرزو دارد كه زئوس شكست را نصيب هم‌ميهنانش كند تا فقدان او در جنگ احساس شود. آخر چنين فردي با كدام جنبة رستم قابل قياس است؟ ... رستم پس از آنهمه ناسپاسي كه از كيكاووس مي‌بيند، باز به ايران پشت نمي‌كند... هومر با كلمات نسبتا زياد حرفي نسبتا كم زده است... هنر فردوسي، اين همه كلمات را در يكي دو بيت خلاصه مي‌كرد... «داد» و «بي‌داد» در آثار هومر از بار عميق فلسفي و طبقاتي اين دو كلمه در شاهنامه تهي است و اغلب ترحم اشرافيت است بر رعايا؛ يا مهر پر منت و بوالهوسانه خدايان خوشگذران است بر بشر بي‌پناه. اين بزرگترين برتري فلسفي شاهنامه است بر آثار مشابه ايراني و خارجي. (فردوسي و هومر)
ناآگاهي و ازخودبيگانگي برخي از نويسندگان ايراني تا آنجاست كه مي‌گويند «ما اصلا نمايشنامه نداشته‌ايم» و داستان رستم و اسفنديار را برداشتي از ايلياد مي‌دانند! [مهرداد بهار: جستاري چند در فرهنگ ايران]
شگفت‌آورست كه احتمال وارونه بودن اينگونه تاثيرات را نمي‌دهند. «محمدعلي سجاديه» مي‌نويسد: در كتب تواريخ آمده است كه هومر شاعر معروف يونان، استادي به نام «آريستيس» داشته كه شاعر بوده و مجموعه‌اي به نام «آريماسپي» از او به جا مانده است. آريستيس را جزو مغان مي‌شمرده‌اند و اين نكته نشان مي‌دهد آريستيس ايراني بوده و همان «آرستي» است كه يك نام خالص ايراني مي‌باشد؛ چنانچه عموي حضرت زرتشت همين نام را دارا بوده است. اينكه مضمون اشعار، كلمه «آريماسپي» است (كه همان ارماسب باشد) نشان مي‌دهد شاعر و محوطة فكر و شعر و ذهن او ايراني بوده است. در كتابهاي تاريخ و لغت ذكر شده كه «ارماسب» نام قبيله‌اي ايراني (سكايي) بوده است. اشعار آريماسپي به زبان يوناني نبوده، ولي آنقدر پرمايه بوده كه شعر هومر از آن مايه گرفته است. (نگرشي به تاريخ و فرهنگ ايران باستان، گاهنامه وهومن، شماره 9)

۱۳۸۸/۰۲/۲۰

حافظ مهرآیین (۳۷)


{م.ص. نظمی افشار}
غنچه
جان فداي دهنت باد كه در باغ نظر/چمن آراي جهان خوشتر از اين غنچه نبست
صبا ز حالِ دلِ تنگِ ما چه شرح دهد/ كه چون شكنجِ ورق‌هاي غنچه توبر توست
(غزل شمارة 66)
به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم /چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت
(غزل شمارة 71)
روي تو كس نديد و هزارت رقيب هست/در غنچه‌اي هنوز و صدت عندليب هست
در بعضي از ابيات به نظر مي‌رسد كه از واژة پسته بجاي غنچه استفاده شده باشد.
(غزل شمارة 74)
زنهار آن عبارت شيرين دلفريب/گويي كه پستة تو سخن در شكر گرفت
(غزل شمارة 76)
ز كار ما و دل غنچه صد گره بگشود/نسيم صبح چو دل در پي هواي تو بست
بيت الحاقي زير نيز در همين غزل است (پژمان بختياري. ص 198)
هم از نسيم تو روزي گشايشي يابد/چو غنچه هر كه دلِ خويش در هواي تو بست
(غزلِ شمارة 108)
گفت آن يار كزو گشت سرِ دار بلند/جرمش آن بود كه اسرار هويدا مي‌كرد
آن كه چون غنچه لبش را ز حقيقت بنهفت/ورق دفتر از آن نسخة مُحشا مي‌كرد
[محشا = حاشيه نويسنده، حاشية نوشته شده، فرهنگ عميد. ص 2192]
(غزل شمارة 157)
دلا چو غنچه شكايت ز كارِ بسته مكن/كه بادِ صبح نسيمِ گره گشا آورد
(غزل شمارة 173)
دل خون شدي به ياد تو هر گه كه در چمن/بند قباي غنچة گل مي‌گشاد باد
ماهر دامغاني از شعراي دورة صفويه سروده است:
در گوش و زبان و دل مردم سخن توست/در خلوت هر كس كه رسي انجمن توست
از غنچة لعلش هوسِ بوسه نمودم/خنديد و به من گفت: زياد از دهنِ توست
دكتر فوريه پزشك فرانسوي دربار ناصرالدين‌شاه قاجار در سفرنامه‌اش در آنجا كه به مرز ايران نزديك شده و به كوه آرارات مي‌رسد آورده است: نهال‌ها در اين نقطه مستقيما از نژاد همان غنچة لطيفي است كه جدِ اعلايِ ما نوح كاشته است. آيا در همين جا نبوده است كه حضرت نوح همين غنچة لطيف را كه عصارة آن پيري او را به جواني مبدل ساخت به بار آورد؟ (سه سال در دربار ايران. ص 32)
نسرين
(غزل شمارة 14)
مي‌نمايد عكس مي در رنگ روي مهوشت/همچو برگ ارغوان بر صفحة نسرين غريب
(غزل شمارة 154)
بهار عمر خواه اي دل، وگرنه اين چمن هر سال/چو نسرين صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد
چو مهمان خُراباتي به عزت باش با رندان/كه درد سركشي جانا گرت مستي خمار آرد
(غزل شمارة 157)
رسيدنِ گل و نسرين به خير و خوبي باد/بنفشه شاد و كش آمد، سمن صفا آورد
(شكلِ صحيح بيت در مبحث بنفشه شرح داده شده است)
(غزل شمارة 162)
رسمِ بد عهديِ ايام چو ديد ابر بهار/گريه‌اش بر سمن و سنبل و نسرين آمد
(غزل شمارة 178)
آنكه رخسارِ تو را رنگِ گل و نسرين داد/صبر و آرام تواند به منِ مسكين داد
وآنكه گيسويِ تو را رسمِ چپاول آموخت/هم تواند كرمش داد منِ غمگين داد
(غزل شمارة 226)
ممكن است اين غزل الحاقي باشد. چندان نبايد بر معاني آن استناد كرد.
به بويِ او دلِ بيمارِ عاشقان چو صبا/فدايِ عارضِ نسرين و چشمِ نرگس شد
ناصر خسرو سروده است:
چو نسرين بخندد شود چشم گل/به خون سرخ چون چشم اسفنديار

۱۳۸۸/۰۲/۱۷

آیا در شاهنامه سخنی از مردم نیست؟!!


افسانه سرایان و حماسه نگاران از قهرمانان، و شکوه و عظمتی یاد کردند و از بازگشت به عصری طلایی و رویایی سخن گفتند که هرگز برای مردم، وجود تاریخی و خارجی نداشت. حماسه اشراف را در ذهن مشتاق توده های منجی پرست و بهزیستی طلب به عنوان حماسه ملی جا زدند. از ملتی سخن گفتند که هرگز وجود نداشت. (محمدحسن ناصرالدین صاحب الزمانی)
فردوسی از رستم خیالی و پادشاهان تعریف کرده در هالی که در کتاب خود از انسان و انسانیت و یا خراسانی رنجدیده نامی نبرده است. شاهنامه فردوسی، شاهنامه نیرنگ و دروغ و سرگرم کننده مردم بدبخت ماست. (صادق خلخالی)
بلندگوهاى‌ رژيم‌ سابق‌ [پادشاهی پهلوی] از شاهنامه به‌ عنوان‌ حماسه‌ى‌ ملى‌ ايران‌ نام‌ مى‌برد، حال‌آن‌که‌ در آن‌ از ملت‌ ايران‌ خبرى‌ نيست‌ و اگر هست‌ همه‌ جا مفاهيم‌ وطن‌ و ملت‌ را در کلمه‌ى‌ شاه‌ متجلى ‌مى‌کند. (احمد شاملو)
در پاسخ به اینگونه کژگوییها که برخاسته از نادانی و تعصب است، باید یادآور شد که تاریخنگاری رسمی در همه جای دنیا با نوشتن تاریخ اجتماعی، تفاوت دارد و به مردم کوچه و بازار پرداخته نشده است. هزاران سردار و سرباز جانباخته که یادکرد همه آنها شدنی نبوده، از مردم این آب و خاک بودند و از کشور و یا کره دیگری نیامده بودند!! مگر در همین شاهنامه، داستان انوشیروان و کفشگر، دستاویزی برای کوبیدن ساسانیان نبوده است؟ آن هم موزه‌دوز توانگر و پولداری که برخلاف قانون و با دادن رشوه میخواست فرزندش را در دربار به کار بگمارد! اینک شاهنامه را ورق میزنیم:
۱.در دیباچه شاهنامه، مردم بسان والاترین آفریده یزدان ستوده شده اند. شاهان استوره‌ای از کیومرس تا جمشید برای رفاه مردم و آبادانی کشور در رنجند.
۲.در داستان جمشید سخن از پیدایش طبقات اجتماعی (و نه جامعه طبقاتی) میباشد و هیچ طبقه‌ای بر دیگری برتری ندارد.
۳.کاوه آهنگر، ستمدیده ای از مردم سپاهان است که بر ضد زهاک تازی میشورد و خود و پسرانش به پاس جانبازیهایشان به سپهسالاری میرسند. چرم آهنگری کاوه که از اعماق مردم برخاسته، میشود درفش شاهنشاهی ایران.
۴.داراب پسر همای را زوجی گازر (رختشوی) در صندوقی شناور بر رود پیدا و نگهداری میکنند تا بزرگ و شناخته شود. داراب پس از رسیدنش به پادشاهی، به این زوج یکسد بدره زر و جامی پر از گوهر و پنج تخته از هر جامه ای میبخشد.
۵.اردشیربابکان بنیانگزار سلسله ساسانی، شبانی پشمینه پوش و از ژرفای جان با دردهای مردم آشنا بود. وی پس از رسیدن به پادشاهی، در یک فراخوان همگانی، کار و شغلی درخور برای مردم ایران فراهم میسازد.
۶.شاپور دوم (ذوالاکتاف) در خردسالی فرمان میدهد که برای آسودگی مردم، پل دومی بر روی دجله بزنند تا از یک پل بروند و از پل دیگر برگردند. وی هنگام گریز از اسارت رومیان به پالیزبانی ایرانی پناهنده میشود و گفتگوی شاه و باغبان، دلکش و خواندنیست.
۷.داستانهای بهرام گور با لنبک آبکش (سقا)، بازارگان، زن پالیزبان، ماهیار گوهرفروش، فرشیدورد (روستایی)، به زنی گرفتن دختران آسیابان، و غیره شنیدنیست. همین شاه است که برای شادی مردم ایران، دستور میدهد لوریان (رامشگران هندی) در شهرها بگردند و مردم را سرگرم کنند.
۸. قباد با دختر یک دهقان اهوازی زناشویی میکند.
۹. انوشیروان دادگر یک نوجوان عامی به نام بزرگمهر را از شهر مرو به پایتخت آورده و به پاس هوش و کاردانی‌اش در دستگاه دولت به کار میگمارد. بزرگمهر تا رده وزارت میرسد.
همین شاهنشاه زمانی که در ساری و آمل از کشتار و غارت مردم به دست ترکان آگاه میشود، «سرشک از دو دیده ببارید شاه، چو بشنید گفتار فریادخواه». انوشیروان دستور میدهد باره‌ای بلند در برابر یورشگران بسازند و میگوید:
جهاندار نپسندد از ما ستم * که باشیم شادان و دهقان دژم
نمانیم که این بوم ویران کنند * همان غارت از شهر ایران کنند
نخوانند بر ما کسی آفرین * چو ویران بود بوم ایران زمین
۱۰.زمانی که هرمزد اگاه میشود اسپ پسرش پرویز به کشتزار یک دهقان آسیب رسانده، فرمان میدهد دم و گوش اسپ را ببرند و خسارت دهقان را پرداخت کنند. در زمان همین پادشاه به پیرزنی فالگیر اشاره میشود. و...
سراسر شاهنامه آکنده از مردم دوستی شاهان ایران است. همه شاهان بر تخت عاج ننشسته و مردم را قربانی جنگها نکرده بودند. این شاهان در جنگ و گریز با دشمنان کشته شدند: جمشید، آبتین، نوذر، لهراسپ، دارا (داریوش سوم)، پیروز ساسانی، یزدگرد سوم. شاهان تا توانستند شهر و آبادی برای مردم ساختند که دارای دبیرستان و بیمارستان بود. و برای ایرانیان ارج و آبرویی جاودان بر جای نهادند.
امیدعطایی فرد omidataeifard.blogspot.com

۱۳۸۸/۰۲/۱۵

شاخه‌هاي شاهنامه


{امید عطایی فرد}
پس از زايش شاهنامه فردوسي، شاهنامه‌هاي پيش از آن، كم كم فراموش شدند و در ساية اين سرو، جاي گرفتند. اما پس از شاهنامه فردوسي، تني چند از سرايندگان، شاخ و برگهاي ناگفته و نهفته را يكي پس از ديگري به نظم درآوردند. در «مجمل التواريخ» آمده كه شاهنامه فردوسي: اصلي، و كتابهاي ديگر كه ديگر حكيمان نظم كرده‌اند، شعبهاي آن است. (ص 2)
«اسدي توسي» در ديباچه «گرشاسپ نامه» مي‌گويد:
به شهنامه فردوسي نغزگوي / كه از پيش گويندگان برد گوي
بسي ياد رزم يلان كرده بود / از اين داستان ياد نآورده بود
نهالي بُد اين رسته هم زآن درخت / شده خشك و بي بار و پژمرده سخت
من اكنون ز طبعم بهار آورم / مر اين شاخ را نو به بار آورم
«نظامي گنجوي» در سرآغاز «هفت پيكر» مي‌سرايد:
هرچه تاريخ شهرياران بود / در يكي نامه اختيار آن بود
چابك انديشه‌اي [= فردوسي] رسيده نخست / همه را نظم داده بود درست
آنچ از او نيم گفته بُد گفتم / گوهر نيم سفته را سفتم
زان سخنها كه تازي است و دري / در سواد بخاري و طبري
وز دگر نسخه‌ها پراكنده / هر دُري در دفيني آكنده
«ايرانشاه» درباره «كوش نامه» مي‌گويد كه «نبشته به يوناني و پهلوي» بود و اين آگاهي را دربر داشت: در مرز يمن، بر فراز يك كوهسار، فرزانه‌اي به نام «مهانش» مي‌زيست كه از تبار جمشيد بود. وي دفتري از پوست آهو داشت كه سرگذشت «آبتين» پدر «فريدون» در آن به چشم مي‌خورد.
در اينجا به فهرستي از منظومه‌ها مي‌نگريم كه خود، بر پاية نوشتارها و كتابهاي منثور پهلوي و پارسي بوده است:
كرشاسپ نامه / ابونصر علي بن احمد توسي / 458 قمري
بهمن نامه / ايرانشاه بن ابي الخير / پيرامون 500 قمري
كوش نامه / «« ««
فرامرز نامه / ؟
بانوگشسپ نامه / ؟
برزونامه (+ بيژن‌نامه + سوسن نامه) / عميد عطايي بن يعقوب (عطايي رازي)
شهريار نامه / سراج الدين عثمان بن محمد مختاري غزنوي
آذربرزين نامه / ؟
كـُك كوهزاد / ؟
شبرنگ نامه / ؟
جمشيد نامه / ؟
جهانگير نامه / ؟
داراب نامه / ؟
سام نامه / خواجو
خسرو و شيرين / نظامي گنجوي
هفت پيكر / نظامي گنجوي
ويس و رامين / فخرالدين اسعدگرگاني
و سرانجام بايد از «شاهنامه نوبخت» ياد كرد كه دنباله‌اي شايسته بر شاهكار فردوسي به شمار مي‌رود و در زمان «رضاشاه پهلوي» به سرايش درآمد و دربردارندة دوران «اسپهبدان» تا «پهلوي» مي‌باشد.

۱۳۸۸/۰۲/۱۳

حافظ مهرآیین (۳۶)


{م.ص. نظمی افشار}
سوسن
(غزل شمارة 237)
بسان سوسن اگر ده زبان شود حافظ/چو غنچه پيش تواش مُهر بر زبان باشد
(غزل شمارة 49)
از زبان سـوسـن آزاده‌ام آمـد بـه گـوش
كاندرين دير كهن، كارِ سبكباران خوش است
گاهنبار ششم در آيين اوستايي ”هيه مسپت ميذيه HIAMASPATHMAEAYA (همشفث ميذگاه - ابوريحان بيروني) سيصدو شصتمين روز سال بود. و گويند كه در آن انسان خلق شده است. اين گاهنبار را به ياد مردگان مي‌گرفتند و در ايام پنج روزة آن آشاميدني‌ها و خوردني‌هايي بر بام خانه و در دخمه‌هاي مردگان مي‌گذاشتند و چنين مي‌پنداشتند كه ارواح مردگان در اين روزها بازمي‌گردند و از اين اطعمه قوت مي‌گيرند و براي اينكه مردگان از بوي آن لذت برند ، در خانه‌هاي خود ”راسن“(كاج يا سوسن كوهي) را بخور مي‌كردند. آنها عقيده داشتند كه اگر قمر در اين روز در منازل ناري باشد مردم بايد شهد بنوشند و اگر در منازل آبي باشد مي‌بايست آب بنوشند.(تاريخ افغانستان. حبيبي. ص 651)
از اينجا معلوم مي‌شود كه منظور حافظ از مصرع آمده در غزل شمارة 49 گل سوسن نيست بلكه آوردن صفت آزاده نشان مي‌دهد كه منظور نوعي سرو است.
(غزل شمارة 159)
عارفي كو كه كند فهم زبانِ سوسن/تا بپرسد كه چرا رفت و چرا باز آمد
(غزل شمارة 160)
ز مرغِ صبح ندانم كه سوسنِ آزاد/چه گوش كرد، كه به ده زبان خموش آمد
به گفتة بن‌دهشن، در ميان گلها، گل سوسن به امشاسپند خرداد اختصاص دارد. خرداد نام يكي از امشاسپندان يا مهين فرشتگانِ آيين مزدايي است. در زبان پهلوي نام خرداد: خوردت يا هوردت آمده است. وظيفة جهاني اين امشاسپند، نگهباني آب‌ها و وظيفة مينوي او، سلامت و شادماني بخشيدن به نيكوكاران است. در يسنا -47، اهورامزدا خوشي خرداد و جاودانگي امرداد را به كسي مي‌بخشد كه در دنيا انديشه و گفتار و كردارش برابر آيين است. ايزدانِ تشتر، فروردين و باد از همكارانِ امشاسپند خرداد هستند. در بن دِهشن آمده: خرداد سرور سال‌ها و ماه‌ها و روزهاست.در گاه‌شماري ايراني روز ششم هر ماه و ماه سوم هر سال خورشيدي به نامِ خرداد مي‌باشد. همچنين در خرداد روز از خرداد ماه جشني برگزار مي‌شده كه به آن خردادگان مي‌گفته‌اند.(گاهشماري چهارده‌هزار سالة ايراني. ص 29).
(غزل شمارة 200)
جهان چو خلدِ برين شد به دورِ سوسن و گل
ولي چه سود كه در وي نه ممكن است خلود
[جلود = جاودانه، هميشگي(فرهنگِ عميد. ص 1036)]
خود گرفتم كافكنم سجاده چون سوسن به دوش
همچو گل بر خرقه رنگِ مي مسلماني بُوَد
خاقاني شرواني سروده است:
شاخِ جواهر فشان ساخته خير النثار/سوسنِ سوزن نماي، دوخته خير الثياب
شمشاد
(غزل شمارة 112)
سايه تا باز گرفتي ز چمن مرغ چمن/آشيان در شكنِ طرة‌ شمشاد نكرد
شايد ار پيك صبا از تو بيامزد كار/زانكه چالاكتر از اين حركت باد نكرد
لاله
(غزل شمارة 22)
نه اين زمان دلِ حافظ در آتش طلب است
كه داغدار ازل همچو لالة خودروست(آتش)
(غزل شمارة 27)
چون پياله دلم از توبه كه كردم بشكست
همچو لاله جگرم بي مي و پيمانه بسوخت
(غزل شمارة 57)
ز حالِ ما دلت آگه شود مگر وقتي/كه لاله بر دمد از خاكِ كشتگان غمت
(غزل الحاقي شمارة 72) پژمان بختياري ص 196)
چون لاله كج نهاد كلاه طرب ز كبر/هر داغ دل كه بادة چون ارغوان گرفت
(غزل شمارة 142)
دلِ شكستة حافظ به خاك خواهد بُرد/چو لاله داغِ هوايي كه بر جگر دارد
(غزل شمارة 153)
دل ما به دور رويت ز چمن فراغ دارد
كه چو سرو پايبند است و چو لاله داغ دارد
به چمن خرام و بنگر برِ تخت گل كه لاله
به نديمِ شاه ماند كه به كف اياغ دارد
[اياغ= پياله‌اي كه در آن شراب مي‌خورند(فرهنگ عميد)]
اقبال لاهوري مي‌فرمايد:
چون چراغِ لاله سوزم در خيابانِ شما/اي جوانانِ عجم جانِ من و جانِ شما
غوطه‌ها زد در ضمير زندگي انديشه‌ام/ تا به دست آورده‌ام افكارِ پنهانِ شما
(غزل شمارة 159)
لاله بويِ مي نوشين بشنيد از دمِ صبح/داغِ دل بود و به اميدِ دوا باز آمد
(غزل شمارة 160)
تنور لاله چنان برفروخت بادِ بهار
كه غنچه غرقِ عرق گشت و گل به جوش آمد
(غزل شمارة 172)
ز حسرتِ لبِ شيرين هنوز مي‌بينم/كه لاله مي‌دمد از خونِ ديدة فرهاد
مگر كه لاله بدانست بي وفايي دهر/كه تا بزاد و بشد جامِ مي ز كف ننهاد
(غزل شمارة 180)
حسنِ تو هميشه در فزون باد/رويت همه ساله لاله‌گون باد
فرخي سروده است:
بوستاني ز لاله و سوسن/همچو رويِ تزرو و سينة باز
دوستانِ مساعد و يك دل/كه توان گفت پيش ايشان راز
(غزل شمارة 211)
باد بهار مي‌وزد از گلستانِ شاه/وز ژاله، باده، در قدحِ لاله مي‌رود
(غزل شمارة 229)
من چو از خاكِ لحد لاله صفت برخيزم/داغِ سودايِ توام سرِ سويدا باشد
تو خود اي گوهرِ يكدانه كجايي آخر/كز غمت ديدة مردم همه دريا باشد
[سويدا= خال و نقطة سياه، فرهنگ عميد]
به نظر مي‌رسد كه در اين بيت ارتباطي بين لاله و معاد برقرار شده باشد مي‌بايست در اين باره تحقيقِ بيشتري كرد.

۱۳۸۸/۰۲/۱۰

نگرشی بر: شاهنامه/ ویرایش خالقی‌مطلق


{امیدعطایی فرد}
بیگمان در این زمان، بزرگترین و برجسته ترین گردآوری نسخه‌ها و دستنویسهای شاهنامه، از آن استاد «جلال خالقی مطلق» میباشد. وی با بررسی ده‌ها نسخه، که بنیادیترین آنها را در زیرنویس آورده، کار پژوهندگان را بسیار آسان نموده و ایشان را سپاسگزار خود کرده است؛ اما ویرایش و گزینش خالقی مطلق را نمیتوان بهترین دانست و دارای کژیها و گزینشهایی بس نادرست است. من در کتاب «دیباچه شاهنامه» از آغاز شاهنامه تا پایان داستان جمشید را ویراسته‌ام و خوانندگان میتوانند به تفاوت و دیگرگونی این دو ویرایش پی ببرند. مهمترین اشتباه ویراستاران شاهنامه این بوده که به پارسی‌گویی فردوسی چندان توجه نکرده‌اند. در اینجا به نمونه‌هایی پراکنده از مصرعها اشاره میکنم و نسخه بدل (گزینش خودم از دیگر دستنویسها) را در کمانک می آورم.
۱. فردوسی خواب میبیند که دقیقی میگوید اشعار نیمه تمامش را در شاهنامه بگزارد:
خالقی: اگر بازیابی بخیلی(!) مکن / (عطایی: سخنها سراسر نیامد به بن)
۲.در پایان نقل قول هزار بیت دقیقی از زبان فردوسی درباره خداینامه میخوانیم:
خالقی: فسانه کهن بود و منثور بود/ (عطایی: چو جامی گهر بود و دستور بود)
فردوسی در دیباچه گفته که شاهنامه را نباید دروغ و «فسانه» خواند. بنابراین ثبت خالقی نادرست است و شگفتا که هیچ شاهنامه پژوهی را ندیده‌ام که از این خطا (نام بردن از افسانه!‌های شاهنامه) به دور بوده باشد. از سوی دیگر در شاهنامه بارها از جامهای پر از گوهر به عنوان ارمغان و هدیه یاد شده است؛ بنابراین خداینامه به جام گوهرآگینی همانند شده که دستور و رهنمای خردمندان است.
۳.در آغاز اشکانیان در ستایش شاه آمده:
خالقی: همان خسروی قامت و منظرش/ (عطایی: که جاوید بادا سر و افسرش)
۴.در آغاز پادشاهی شاپور اردشیر، پس از یادکرد خداوند آورده:
خالقی: سپهر و ستاره زمین کرده اند/ (کرده است)
اینکه پس از دو بیت که فعل مفرد آمده ناگهان فعل جمع به کار برده شود، نادرست میباشد.
۵.زمانی که کیخسرو مینگرد به جام جهان نما که از برج ماهی (حوت) تا بره (حمل) را دارد، افزون بر دوازده برج، از هفت سیاره یاد شده و خالقی به اشتباه به جای شید (خورشید) آورده: شیر!
چو کیوان و بهرام و هرمزد و شیر /(: شید)
چو ناهید و تیر از بر و ماه، زیر [داستان بیژن و منیژه]
۶.در دفتر هفتم ویراسته مشترک خالقی و ابوالفضل خطیبی این بیت الحاقی و همانندهای آن دیده میشود:
ز منبر چو محمود گوید خطیب-به دین محمد گراید صلیب!
درخور نگرش اینکه در برابر پنج دستنویس، هشت نسخه دیگر از این بیت یاد نکرده اند. [نامه نوشیروان به هرمزد]
۷. در آغاز داستان هرمزد فردوسی میگوید:
خالقی: نبینی پس از مرگ آثار من/ (عطایی: ببینی)
آیا فردوسی که به استواری باور دارد شاهکارش جاودانه است، چنین باوری دارد که پس از مرگش آثار او نمی‌ماند؟!! درخور نگرش اینکه در یک دستنویس به جای آثار آمده: آزار.
۸.فردوسی در آغاز داستان کین سیاوش میگوید:
خالقی: نگیرم مگر یاد تابوت و دشت / (: تشت)
به جای تابوت، گاهی از واژگانی دیگر مانند صندوق نیز بهره برده شده و در اینجا کلمه دشت بی معناست.
۹. فردوسی در آغاز رستم و هفت گردان میگوید:
خرد را و دین را رهی دیگرست-
خالقی: سخنهای نیکو به پند اندرست/ (: بند)
فردوسی کیش خلافت عباسی را نداشته و سخنهای نیکو را در «بند» و زنجیر میداند. استواری دیدگاه من از اینجا آشکار میشود که فردوسی در سرآغاز پادشاهی کیخسرو آورده است (ضبط خالقی):
هنر با نژادست و با گوهرست / سه چیزست و هر سه به «بند» اندرست
۱۰. در آغاز جنگ بزرگ کیخسرو میگوید چشم به راه شاهی بوده که:
خالقی: جوادی که جودش نخواهد کلید /(عطایی: بزرگی که دادش نخواهد کلید)
به راستی آیا فردوسی واژگانی چون جواد و جود! را به کار میبرده؟
۱۱. در همان بخش میگوید:
خالقی: برین نامه بر عمرها بگذرد / (: سالها)
خالقی: کنون خطبه‌یی یافتم پیش از آن /(عطایی: کنون خامه برتافتم زین نشان)
۱۲.ویرایش خالقی در سرآغاز سوگنامه رستم و اسفندیار با ذکر شماره بیتها چنین است:
به پالیز بلبل بنالد همی-گل ازناله او ببالد(؟) همی[بیت۶]
شب تیره بلبل نخسپد همی....[بیت ۷]
بخندد(؟) همی بلبل از هر دوان....[بیت ۹]
که داندکه بلبل چه گویدهمی-به زیر گل اندر چه موید همی [ بیت۱۳ ]
همی نالد از مرگ اسفندیار-ندارد جز از ناله زو یادگار[بیت ۱۵]
در همه بیتهای یادشده بلبل درهال نالیدن است اما در بیت ۹ میخندد!! این بیت در نسخه بدل اینگونه آمده و با توجه به بیت ۷ درست است:
نخسپد همی بلبل و هر زمان. [عطایی/۹]
یکی از پژوهشگران که شوربختانه نامشان را فراموش کرده‌ام به جای واژه های «نخسپد» و «بخندد» بر این باور بوده که کلمه: «بخنبد» از ریشه خنیا و آواز بوده است.
۱۳. در داستان ارجاسپ پاره ای نسخه ها از گشتاسپ به گونه «شاه جهان» یاد کرده اند اما خالقی «شاه کیان» را برتری داده که از دیدگاه معناشناسی درست نیست زیرا کیان خود معنی شاهان را میدهد.
۱۴.در داستان بهرام گور بیت ۲۲۷۳ چنین است:
چو بنمودخورشید بر چرخ دست-شب تیره بار غریبان (؟)ببست
اما در یک نسخه بدل این مصرع زیبا آمده که نشانه خون ریختن از چهره شب یعنی سرخی بامدادان است: شب تیره، رخ را به ناخن بخست.
۱۵.در نمونه‌هایی دیگر، واژگان پارسی درنسخه بدلها نادیده گرفته شده‌اند؛ مانند: *عدد (نسخه بدل: شُمر). داستان دارا. بیت ۶۷ / *رمح (نیزه).داراب. بیت ۴۰/و...
۱۶. بیتهای فراوانی از متن به حاشیه برده شده که بیگمان از فردوسی بوده و به همین سبب نسخه مورد قبول خالقی مطلق بیش از ده هزار بیت کمتر از شاهنامه اصلی دارد.
۱7. در داستان «هرمزد نوشیروان» این نادرستی دیده میشود: گر از کیقباد اندر آری شمار/ بر این تخمه بر سالیان «صد هزار».
صدهزار نادرست است و با نگرش به دستنویسهای دیگر باید: «شد هزار» و یا «سه هزار» باشد.
درود بر فردوسی بزرگ و سپاس از خالقی مطلق.

۱۳۸۸/۰۲/۰۸

شاهنامه‌های گمشده

{امید عطایی فرد}
شاهنامه مسعودي مروزي

از اين شاهنامه، تنها دو بيت آغازين و بيت پاياني‌اش، به جاي مانده است:
نخستين گيومرث آمذ به شاهي / گرفتش به گيتي درون پيشگاهي
چو سي سال به گيتي پادشا بوذ / كي فرمانش به هر جايي روا بوذ
... سپري شد نشان خسروانا / چو كام خويش راندند در جهانا
و نيز به دو گوشه از شاهنامه‌اش چنين اشاره‌هايي شده است:
1. تهمورث، كهن دز «مرو» را بنا كرد.
2. بهمن [پسر اسفنديار] زال را كشت و احدي از خاندان او را باقي نگذاشت.
(ثعالبي: غرر اخبار ملوك فرس)
از آنجاكه سه بيت يادشده از «شاهنامه مروزي» نخستين بار در كتاب «البدءوالتاريخ» اثر «مطهربن طاهر مقدسي» به سال 355 قمري آورده شده، و نيز بر پاية ديرينگي ساختار شعر، پژوهشگران، زمان اين شاهنامه را پيرامون 300 قمري مي‌دانند. «شاهنامه مروزي» در نيمة سده چهارم قمري، دفتري نامدار و شناخته‌شده بود و از آراستگي آن به نقش و نگارها سخن رفته است.
خوشبختانه آگاهي ديگري از «شاهنامه مسعودي» در منظومه «كوش نامه» ديده مي‌شود. «ايرانشاه بن ابي الخير» هنگام يادكرد از جنگهاي ايرانيان در زمان فريدون با سياهان «بجه» و «نوبي» در آفريقا، مي‌گويد:
زمين بجه هركه او داندش / جهانديده مازندران خواندش
چو خواهي كه رزم سياهان تمام / بداني، تو را ره نمايم به كام
ز مسعودي اين داستان بازجوي / كه او رنج ديده‌ست از اين گفت و گوي
بدان هركه اين كارنامه نهاد / ز شاهان ايران سخن كرد ياد

شاهنامه ابوالمؤيد بلخي

اين شاهنامه به نثري تحسين‌برانگيز و غيرقابل تقليد، و داراي چنين گزارشهايي بوده است: اخبار نريمان، سام، كي‌قباد، افراسياب، لهراسف، آغش وهادان، كي‌شكن. (مجمل‌التواريخ، ص 2 و 3)در «تاريخ سيستان» بخشي از اين شاهنامه، ياد شده است.
به نوشته «ذبيح‌الله صفا»: شاهنامه ابوالمؤيد كتابي عظيم در شرح تاريخ و داستانهاي ايران قديم بود و آن را «شاهنامه بزرگ» و «شاهنامه مؤيدي» هم مي‌گفته‌اند. اين كتاب بزرگ شامل بسياري از روايات و احاديث ايرانيان راجع به پهلوانان و شاهان بود كه اغلب آنها در شاهنامه فردوسي و ساير منظومه‌هاي حماسي متروك مانده و از آنها نامي نرفته يا به اختصار سخن گفته شده است... قديمترين ماخذي كه در آن به شاهنامه ابوالمؤيد بلخي اشاره شده كتاب تاريخ بلعمي است و چون اين كتاب مقارن سال 352 تاليف شده است، پس شاهنامه بوالمؤيد و اجزاي آن در نيمه اول قرن چهارم و ظاهرا در اوايل آن قرن نوشته شده بود... ابوالمؤيد بلخي داراي آثار منظوم و منثور، هر دو، بوده و او را بايد يكي از شاعران و نويسندگان پركار عهد ساماني دانست. (تاريخ ادبيات در ايران، جلد اول)

شاهنامه ابوعلي بلخي

«ابوعلي محمد بن احمد بلخي» شاهنامه خود را بر پايه نوشتارهاي اين پژوهندگان سراييد: روزبه دادويه (ابن مقفع)، محمد بن جهم برمكي، هشام بن قاسم، بهرام بن مردانشاه (موبد شهر شاپور)، بهرام بن مهران اسفهاني، بهرام مجوسي.

شاهنامه ابومنصوري

به فرمان ابومنصور عبدالرزاق توسی نوشته شد. از اين شاهنامه، تنها ديباچه‌اش به دست ما رسيده و گزارندگان اين شاهنامه چنينند:
1. ماخ / پير خراساني از: هري (هرات)
2. يزدان‌داد پسر شاپور / از: سيستان
3. ماهوي خورشيد پسر بهرام / از: نشابور
4. شادان پسر برزين / از: توس.

شاهنامة نوبخت يا (( پهلوي نامه )) :

به نوشته ابراهیم صفایی: اين شاهنامه سرودة دانشمند معاصر آقاي حبيب الله نوبخت و مشتمل بر تاريخ ايران از پايان عصر ساساني و دوران حكمراني اعراب تا آغاز عصر پهلوي و شروع اصلاحات بنيادي بنيانگذار ايران نوين ( اعليحضرت فقيد رضا شاه كبير ) مي باشد و در حقيقت ادامة مطلب شاهنامة فردوسي دربارة ايران است .
شاهنامة نوبخت طولاني ترين منظومة فارسي و مشتمل بر يكصد هزار بيت مي باشد و در ده جلد تنظيم شده ، جلد اول آن شامل قريب بيست هزار بيت در قطع بزرگ بسال 1307 شمسي در چاپخانة مجلس بطبع رسيده است . اين اثر از لحاظ احساس ملي و از لحاظ اينكه طولاني ترين منظومة زبان فارسي است در خور توجه ميباشد .

۱۳۸۸/۰۲/۰۶

بگذار سرودي بسازم



يادداشت: استاد بيژن ترقي ترانه سراي نامور نيز به كاروان جاودانان پيوست. گزارش زندگي و كارنامه او را ميتوان در رسانه هاي دروني و بيروني خواند و شنيد. وي مانند بسياري از ديگر هنرمندان و اديبان، از دوستان پدرم به شمار ميرفت. در اينجا سروده اي را كه با خط خوش خويش، به پدرم پيشكش كرده درج ميكنم، هرچند كه پدرم تمايلي به اين بازتاب نداشت... آنها اهل فرهنگ و بي بهره و بي چشمداشت از براي گنجي براي دسترنج خود بودند. آنها نسلي خودساخته و ميهن دوست بودند كه جايشان را به دشواري ميتوان پر كرد. (اميد)

.........................................................................
تقديم به شريفترين و عزيزترين دوست زندگيم:
جناب احمد عطايي
بگذار سرودي بسازم
به جاودانگي عشق. به وسعت آسمان. به تداوم ابديت
و به بلنداي قامت تو
بگذار سرودي بسازم
غم انگيز و جان شكار.
به تيرگي شب. به وحشت دوزخ. به افسردگي سپيدار
و بر شكسته قامت تو
كه مرا با خدايگان زمين عداوتي است آسماني
تو اي صبور ستم كش
تو اي نشسته در آتش
كه همچو گلي در كوير روييدي
و همچو ماه تراويدي و درخشيدي
تو پاك تريني. بهشت روي زميني
حكايت من و تو، كفتر است و كفتاران
غزالكي چه كند در كمند صيادان
به حيرتم، به كدامين چاه ناله بايد كرد
به كدامين سنگ، سر ببايد كوفت
به كدامين راه، ديده بايد دوخت
بيا به دوش من اي كه از خيال نازكتر
اي از بهشت رنگينتر
از هر غريب، غمگينتر
بيا كزين تعصب سوزان، رهانمت شايد
بيژن ترقي
فروردين 1378

حافظ مهرآیین (۳۵)


{م.ص. نظمی افشار}
بنفشه
(غزل شمارة 66)
بنفشه طرة مرغول خود گره مي‌زد/صبا حكايت زلف تو در ميان انداخت
(مرغول = پيچ و تاب زلف، فرهنگ عميد. ص 2222)
رودكي مي‌فرمايد:
جوان چون بديد آن نگاريده روي/به كردار زنجير مرغول موي
(غزل شمارة 117)
چون ز نسيم مي‌شود زلفِ بنفشه پُر شكن
وه كه دلم چه ياد از آن عهد شكن نمي‌كند
بيتِ الحاقي زير نيز در همين غزل آمده است:
لخلخه ساي شد صبا، دامنِ پاكت از چه رو
خاكِ بنفشه زار را مُشكِ ختن نمي‌كند
(لخلخه = تركيبي از چيزهاي خوشبو مانند مشك و عنبر، فرهنگ عميد. ص 2106)
(غزل شمارة 128)
گذار كن چو صبا بر بنفشه زار و ببين/ كه از تطاول زلفت چه سوگوارانند
(غزل شمارة 153)
ز بنفشه تاب دارم كه ز زلفِ او زند دم/تو سياه كم بها بين كه چه در دماغ دارد
(غزل شمارة 157)
رسيدنِ گل و نسرين به خير و خوبي باد/بنفشه شاد و كش آمد سمن صفا آورد
از آنجايي كه بنفشه در ادبيات عرفاني به لحاظ رنگِ تيرة خود داراي بار منفي است، به نظر اينجانب، بيت فوق مي‌بايست به صورتِ زير بوده باشد و احتمالا نسخه نويسان به علت عدم دركِ درست اشعار حافظ در آن خلط كرده‌اند:
رسيدنِ گل و نسرين به خير و خوبي باد/بنفشه، شادكُش آمد، سمن صفا آورد
دكتر فاروق صفي زاده – اديبِ معاصر- به شيوة شعر نو، سروده است:
در دمِ سبزِ بنفشه در باد – بر سياهيِ گلِ لاله به گور – نغمة ايزدِ مهر و سرودِ خورشيد – پاره پاره خواندم...
(غزل شمارة 181)
بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشاني داد
كه تابِ من به جهان طرة فلاني داد
دلم خزانة اسرار بود و دستِ قضا
درش ببست و كليدش به دلستاني داد
(غزل شمارة 200)
كنون كه در چمن آمد گل از عدم به وجود
بنفشه در قدمِ او نهاد سر به سجود
(غزل شمارة 210)
صفير مرغ برآمد بَطِ شراب كجاست/ فغان فتاد به بلبل نقابِ گل كه دريد
ز رويِ ساقيِ مهوش گلي بچين امروز /كه گردِ عارضِ بستان خطِ بنفشه دميد
سنبل
سنبل گياه مخصوصِ ايزد بهرام است. بهرام نام يكي از فرشته‌هاي آيين مزدايي و به معني فتح و پيروزي است. بهرام ايزد جنگ و پيكار است. در يشت 14(بهرام يشت) بند يك، بهرام ده تجسم يا صورت دارد كه هر كدام از آنها مبين يكي از نيروهاي اين ایزد است. در اولين صورت او در كالبد بادِ تندِ مزدا آفريده وزيدن مي‌كند و درمان و نيرو به همراه دارد. شكل‌هاي ديگر او: گاو نر زيبا با شاخ‌هاي زرين، اسب سفيد با گوش‌هاي زرد و لگام زرين، شتر سرمست و دندان گير و تيزتك، گراز، مرد پانزده ساله، شاهين، ميش، بز دشتي و مرد رايومند است. در گاهشماري ايراني روز بيستم هر ماه خورشيدي بهرام روز ناميده مي‌شود. (گاهشماري چهارده‌هزار سالة ايراني. ص 51)
(غزل شمارة 48)
در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا/ زلف سنبل به نسيم سحري مي‌آشفت
(غزل شمارة 114)
خوشش باد آن نسيم صبحگاهي/كه دردِ شب نشينان را دوا كرد
نقاب گل كشيد و زلف سنبل /گره بند قباي غنچه وا كرد
(غزل شمارة 145)
در اين غزل نيز سنبل و باد در دو بيت پشت هم به كار رفته است كه نشان مي‌دهد بين اين دو واژه ارتباطي وجود دارد.
آنكه از سنبل او غاليه تابي دارد/باز با دلشدگان ناز و عِتابي دارد
از سرِ كشتة خود مي‌گذرد همچون باد/چه توان كردكه عمر است و شتابي دارد
(غزل شمارة 150)
بتي دارم كه گِرد گل ز سنبل سايبان دارد
بهار عارضش خظي به خونِ اغوان دارد
شاعر معاصر منوچهر مرتضوي سروده است:
دلبري در كمال بي مانند/شاهدي در جمال بي انباز
سنبلش همچو هندويِ خون ريز/نرگسش همچو تركِ تير انداز
(غزل شمارة 209)
نسيم در سر گل بشكند كلالة سنبل/چو از ميان چمن بوي آن كلاله برآيد
[كلاله= موي پيچيده، دستة مو، كاكل، در اصطلاح گياه‌شناسي قسمتِ بالايِ مادگي گل، گلاله هم گفته شده است. (فرهنگ عميد ص 1981)]
ديوان‌هاي مجيد يكتايي و پژمان بختياري گلاله نوشته‌اند. ديوان خلخالي كلاله نوشته كه به نظر سليس‌تر مي‌رسد، البته هر دو به لحاظ معني يك كلمه بوده و درست است.

۱۳۸۸/۰۲/۰۳

سالزاد فردوسی


{امیدعطایی فرد}
ندارد کسی خوار فال مرا / کجا بشمرد ماه و سال مرا [فردوسی]
یکی از پیچیده‌ترین جستارهای تاریخی، دستیابی به سالزاد فردوسی میباشد. تاکنون چندین پژوهنده ناکام مانده و تنها با فرض و گمان، زایش فردوسی را حدود ۳۳۰ قمری دانسته‌اند که با پاره‌ای آگاهیها سازگار نیست. من پیش از این، در کتاب «دیباچه شاهنامه»، و نیز در اینجا فراگیرترین نگاه و پژوهش را پیگیری کرده‌ام. زمان سرایش شاهنامه و سن فردوسی را چگونه میتوان به دست آورد؟ وی در بخش ساسانیان، به فاصله یک ماه، نشانیهایی داده است:
0- از داستان اورمزد شاپور (یکم دی) تا بهرام بهرامیان (یکم بهمن) فردوسی کمابیش ۷۵۰ بیت سروده است. پس بطور متوسط و تخمینی، هر روز: ۲۵ بیت سروده/ هر هفته: ۱۸۷ بیت سروده/ هر ماه: ۷۵۰ بیت سروده/ هر سال: ۹۰۰۰ بیت سروده است.
1- پس در ۶/۶ سال: شستهزار (۶۰۰۰۰) بیت سروده است.
2- در یکی از دستنویسهای «مقدمه اول شاهنامه» اشاره شده که فردوسی شاهنامه را در شش سال سرود.
3- فردوسی پایان شاهنامه را در سال هفتادویک (۳۷۱ قمری) یادکرده و آغاز آن (و یا سرایش داستان سیاوش) را همزمان با پادشاهی «ابوالقاسم نوح بن منصور» (۳۶۵ قمری)خوانده است. دوباره دوره‌ای شش ساله به دست می‌آید.
4- اما فردوسی از دوره بیست و پنج ساله یاد کرده که گویا بیست سال آن را در سکوت و پنهانی به سرایش شاهنامه سرگرم بود. با پخش کردن شستهزار بیت در بیست و پنج سال درمی‌یابیم که کمابیش هر سال ۲۴۰۰ بیت میسرود. (ماهی ۲۰۰ بیت؛ هفته‌ای ۲۵ بیت!)
5- در این کتابها رقم و شمار شستهزار بیت تایید شده است: مقدمه شاهنامه فلورانس، لباب الباب، ظفرنامه، مقدمه شاهنامه بایسنغری.
6- آمار بیتها (جمع و برآیند: ۴۹۵۱۵/ چهل و نه هزار و پانسد و پانزده!!) در نمودار، بر اساس شاهنامه ویراسته «خالقی مطلق» و نشانگر کاستیهای فراوان در این ویرایش میباشد.
7- از داستان بهرام چوبین (۶۵ سالگی) تا ایوان مداین (۶۶ سالگی) یعنی در یک سال فردوسی ۱۵۰۰ بیت سروده که میشود ماهی ۱۲۵ بیت.
8- از جنگ بزرگ کیخسرو (۷۵ سالگی) تا هفت خان اسفندیار (۷۶ سالگی) ششهزار بیت گفته که میشود ماهی۵۰۰ بیت.
9- روند داستانها به ترتیب سن و سال فردوسی نیست و ناچاریم چنین پنداریم که پس از داستان سیاوش و پیش از داستان جنگ بزرگ کیخسرو، فردوسی بخشهای بزرگی از پادشاهی انوشیروان را تا پادشاهی هرمزد سروده و دوباره به دوره کیانیان بازگشته است.
10- در داستان سیاوش یک بار به سال ۵۸ و دیگربار (کنگ دژ) به سال ۶۶ اشاره کرده است. شاید در سال ۳۶۶ قمری فردوسی ۵۸ ساله بوده است.
11- پایان انوشیروان و موزه دوز برابر است با سوم ماه محرم و دویست بیت (= ۸ روز) پس از آن (داستان هرمزد انوشیروان) سخن از مهرگان است. بنابراین باید به دنبال سالی باشیم که ماه‌های مهر و محرم همزمان بوده است: الف> ۳۲۹ و ۳۳۰ قمری/ ب> ۳۶۲ تا ۳۶۴ قمری/پ> ۳۹۶ و ۳۹۷ قمری.
12- با نگرش به تاریخ پایانی شاهنامه (۳۷۱ قمری) و اینکه فردوسی هنگام سرایش انوشیروان ۶۱ ساله بوده، تاریخ ۳۶۴ قمری بهتر مینماید. اول محرم برابر است با دوشنبه ۴ مهرماه. سوم محرم میشود ۶ مهر که اگر یک هفته (زمان سرایش ۲۰۰ بیت تا داستان هرمزد) را به آن بیفزاییم برابر با جشن مهرگان خواهد شد.
13- اگر نگرة من درست باشد آنگاه زایش فردوسی میشود سال ۳۰۳ قمری. (۳۰۳ = ۶۱ ـ ۳۶۴)
14- هر ۳۳ سال یکبار، سال قمری یک سال بیشتر از سال شمسی میشود. بنابراین در سالشمار فردوسی احتمال یک سال کم و زیاد را باید داد.
15- نخستین بار ستایش شاه (سلطان محمود) در سرآغاز جنگ بزرگ کیخسرو آمده و جالب توجه اینکه در ترجمه عربی (بنداری) نام مدح محمود حذف شده و به جایش مدح سلطان ابی بکر بن ایوب آمده است. بنابراین میشود پنداشت که پیش از آن، کاتبان نیز ستایش محمود را به جای نوح سامانی گزاشته بودند!
16- در همان جا، با نگرش به دستنویس فلورانس، فردوسی از ۶۹ سالگی‌اش یاد کرده است:
خود از شست و نه سال بودم چو مست-کنون پنج بر سال سبعین(ستین؟) نشست
«سبعین» دستبرد کاتبان به جای هفتاد است. (اگر ستین بوده باشد میشود: شست). بدین سان فردوسی هنگام سرایش (و یا بازنگری داستان جنگ بزرگ کیخسرو) هفتادوپنج ساله (شست و پنجساله؟) بود. و یا اینکه این شمارها اشاره به سال قمری و نه سن فردوسی است. در همان جا آمده:
چنین سال بگزشت بر شست (سی) و پنج – به درویشی و زندگانی به رنج
چو پنج از بر سال شستم نشست-تن اندر نشیب و سرم سوی پست
بدانگه که بد سال پنجاه و هشت (هفت)- نوانتر شدم چون جوانی گذشت (برفت)
نکته‌ای که توجه مرا جلب کرد این بود که اگر: «چنین سال بگزشت بر سی و پنج» را برگزینیم، و عدد ۳۵ را از سال ۳۶۵ قمری کم کنیم، برابرست با سال پایانی امیر نصر سامانی؛ و آنگاه مصراعی که از «فضل بن احمد» یاد کرده را بررسی کنیم میبینیم که چهار دستنویس از جمله فلورانس، به جای «فضل» آورده‌اند: «نصر بن احمد» که امیر ایراندوست سامانی بود و در ۳۳۱ قمری سرنگون گردید.
17- با همه این حساب و کتابها هنوز معما و چیستان سالزاد فردوسی به قوت خود باقیست. اینک از زاویه ای دیگر مینگریم. ما دارای یک معیار و اتکا هستیم و آن سال ۳۶۵ قمری (تخت نشینی نوح دوم) است. فردوسی میگوید تا آن زمان به مدت بیست سال در نهان سرگرم سرایش شاهنامه بوده و بنابراین وی از سال ۳۴۵ قمری کارش را آغاز کرده است.
18- بسته به اینکه در سال ۳۶۵ سن فردوسی ۶۹ یا ۷۵ باشد، آنگاه سالزاد او 296 یا 290 قمری خواهد شد.
19- در آغاز هفتخان اسفندیار دو دستنویس از ۷۶ سالگی فردوسی سخن دارند؛ هرچند «خالقی مطلق» به متن نیاورده و در حاشیه گزاشته است: کنون سالم آمد به هفتادوشش- غنوده همی چشم میشار (هشیار؟)فش.
از آنجا که فردوسی پیش از این به ۷۵ سالگی خود اشاره داشته این بیت را نمیتوان نادیده گرفت.
20- برای آنکه این چیستان پیچیده‌تر شود! کاتبان ستایش شاه را بارها جابجا کرده‌اند و اگر بدانیم نخستین بار این ستایشنامه در سرآغاز کدامین داستان جای داشته، به گشایش نزدیکتر میشویم.
21- در آغاز داستان بهرام چوبین و خاقان که فردوسی پسرش را از دست داده، با این سالشمار روبرو میشویم:
مرا سال بگزشت بر شست و پنج-نه نیکو بود گر بیازم به گنج
جوان را چو شد سال بر سی و هفت (سی و هشت) (بیست و هشت) – نه بر آرزو یافت گیتی برفت
ورا سال سی بد مرا شست و هفت (شست و هشت)- نپرسید از این پیر و تنها برفت (مرا جام داد و تو تابوت و دشت)
به راستی که چنین آشفتگیهایی در این چند بیت، بسی شگفت آورست!! دستنویسها فردوسی را ۶۵ و ۶۷ و ۶۸ ساله و پسرش را ۲۸ و ۳۰ و ۳۷ و ۳۸ ساله ذکر کرده‌اند.
22- در داستان ایوان مداین (اواخر ساسانیان) از سال ۶۶ و در پایان شاهنامه از سال ۷۱ یاد شده و نمیتوان باور کرد که سرودن حدود دوهزار بیت شش سال به درازا کشیده باشد. بنابراین سال ۷۱ میتواند ۳۷۱ قمری باشد. و فردوسی ۶۶ ساله است.
23- با نگرش به شماره ۱۵و ۱۶ اگر دیدگاه بالا درست باشد، زایش فردوسی میشود: ۳۷۱ منهای ۶۶؛ که برابر است با ۳۰۵. اگر دو سال اضافه قمری را کسر کنیم سالزاد فردوسی میشود: سال ۳۰۳ قمری. به یاد داشته باشیم که سال ۳۰۳ قمری برابر بود با سال ۲۹۴ شمسی. ۶۶ سال بعد، سال ۳۶۰ شمسی برابر میگردید با ۳۷۱ قمری.
24- اینک بر پایه سال ۳۰۳ قمری ببینیم به چه دستاوردهایی میرسیم:
* فردوسی در زمان کشته شدن پشتیبان خویش (ابومنصور عبدالرزاق توسی/ ۳۵۰ قمری) چهل و هفت ساله بود. * ۵۸ سالگی فردوسی برابر است با سال ۳۶۱ قمری. * به تخت نشینی نوح دوم (۳۶۵ قمری) برابر است با ۶۳ سالگی فردوسی. * سال ۳۷۱ میشود ۶۶ سالگی شاعر. سال ۳۷۴ برابرست با ۶۹ سالگی او. * سال ۳۸۱ برابرست با ۷۶ سالگی فردوسی. * سال ۳۸۴ برابرست با ۷۹ سالگی سراینده و در بیشتر نسخه ها نیز سال ۳۸۴ قمری، سال تکمیل و پایانی شاهنامه میباشد. فردوسی در یک بیت درباره سن خویش میگوید: کنون سال نزدیک هشتاد شد- امیدم به یکباره بر باد شد.
25- در داستان نوشزاد (دوره انوشیروان) و ایوان مداین (دوره خسروپرویز) از گوینده ۱۲۰ ساله‌ای یاد میکند. چگونه از ۶۱ تا ۶۶ سالگی فردوسی، این گوینده و راوی، سنش ثابت مانده است؟!
26- در پایان نقل قول فردوسی از گشتاسپ نامه دقیقی (هزار بیت)، نکته‌هایی ناکاویده دیده میشود.
یکی آنکه اشاره شده به پایان دفتر سوم (نسخه بدل: دفترششم) شاهنامه.
دیگر اینکه تنها یک نسخه از بیت مشهور: «بسی رنج بردم در این سال سی» یاد کرده و با نگرش به اینکه کمی بعد در هفتخان اسفندیار، از ۷۶ سالگی شاعر آگاه میشویم، شاید بتوانیم دریابیم که او شاهنامه را از ۴۶ سالگی آغاز کرده بود.
سوم اینکه هنگام ستایش شاه سامانی (ابوالقاسم آن شهریار دلیر) در مصرع دوم، دو دستنویس آورده‌اند: «کزو تازه شد نام شاه اردشیر»... چرا اردشیر؟
27- در نگاهی دیگر، واپسین سنی که فردوسی به روشنی یاد کرده، ۷۶ سالگی اوست. اگر ۲۵ سال درازای سروده شدن شاهنامه را کم کنیم، فردوسی در ۵۱ سالگی کارش را آغاز کرده و از آنجا که شاهنامه ابومنصوری در سال ۳۴۶ قمری به پایان رسیده، با کسر ۵۱ از این سال، تاریخ زایش فردوسی میشود ۲۹۵ قمری. اکنون سن ۷۶ را به سالزاد ۲۹۵ قمری می‌افزاییم و سال ۳۷۱ به دست می آید. [> شماره ۱۲ و ۲۲].
....... و هنوز این چیستان ناگشوده مانده است!!