۱۳۸۷/۱۱/۲۳

آزادی شهیاد؟! (بخش۱)


گفتگو با «حسین امانت» طراح برج آزادی (شهیاد آریامهر)
برج آزادی که در زمان خود شهیاد نام داشت و یادمانی برای دو هزار و پانصد سال شاهنشاهی ایران بود، خیلی زود نماد دروازه گونه تهران و ترجمان معمارانه ایران مدرن شد... شهرداری تهران مسؤول مرمت و بهسازی برج و میدان آزادی است و سازمان میراث فرهنگی و گردشگری کشور نظارت بر این کار را به عهده دارد؛ چرا که برج آزادی در فهرست آثار ملی ایران ثبت شده است. شهرداری بر این باور است که عملیات مرمت را "کاملا اصولی" به پیش می برد، اما سازمان میراث فرهنگی نظر متفاوتی دارد. چندی پیش خبرگزاری میراث فرهنگی (CHN) گزارش داد که کارشناسان این سازمان، پس از بازدید از کارگاه مرمت و بهسازی برج آزادی، در حضور سرپرست کارگاه گفته اند: اقداماتی که تاکنون در جزیره برج آزادی به بهانه ساماندهی و مرمت انجام شده، مرمت نبوده، بلکه فاجعه ای دردناک در تاریخ ساماندهی آثار تاریخی است. استفاده از واژه "جزیره" برای میدان آزادی، اشاره طنزگونه و تلخی است به قرار گرفتن این میدان در میان ترافیک سنگین ورودی غربی پایتخت و قطع ارتباط پیادگان با میدانی که طرحش ملهم از باغ های ایرانی است و در اصل برای پیاده روی ساخته شده است. شهرداری نقشه های مرمت را برای تایید به سازمان میراث فرهنگی ارایه کرده و این سازمان نیز به نوبه خود خواستار تایید نقشه ها توسط مهندس ایرج حقیقی شده است؛ یعنی کسی که در زمان ساخت برج آزادی، مسؤول کارگاه برج بود. او اکنون به خارج از کشور سفر کرده است. در این میان هیچ کس سراغ مردی را نمی گیرد که ایده چنین اثر بدیعی از ذهنش تراوش کرد، همان جوان ۲۴ ساله و تازه از دانشگاه درآمده ای که حالا از مرز ۶۵ سالگی گذر کرده و هزاران کیلومتر آن سوتر از تهران، نگران دست پرورده خویش است: حسین امانت. آقای امانت که اینک در شهر ونکور کانادا سکونت دارد، از معماران نوپردازی است که حتی اگر هیچ کاری غیر از طراحی برج و میدان آزادی انجام نداده بود، بازهم نامش در تاریخ معماری مدرن ایران جاودانه می ماند. اما او در کارنامه خویش، کارهای سترگ دیگری نیز دارد: طراحی ساختمان دانشگاه صنعتی شریف یا آریامهر سابق (۱۳۵۴)؛ ساختمان مرکز صنایع دستی سابق و سازمان میراث فرهنگی امروزی (کامل شده در سال ۱۳۶۳)؛ ساختمان سفارت ایران در پکن (کامل شده در سال ۱۳۶۲) و آثار دیگری که در سال های دوری از وطن و در کشورهای مختلف جهان ساخته شده اند. او دعوت گفت و گو را صمیمانه پذیرفت و در اندازه ای که یک گفت و گوی تلفنی میان تهران و ونکور اجازه می دهد، از هویت برج آزادی و دغدغه هایش در این باره سخن راند. با این حال اذعان داشت که اگر بخواهد در هرمورد توضیح کامل بدهد، حاصل سخن، مثنوی هفتاد من کاغذ می شود. تنها امیدش این بود که سخنانش نزد آن ها که اکنون آفریده اش را در اختیار دارند، جدی گرفته شود. آیا این توقع بزرگی برای خالق برج آزادی است؟
آقای امانت، در ایران بیشتر مردم خصوصا جوان ها برج شهیاد را با نام آزادی می شناسند. شما ترجیح می دهید در این گفت و گو از کدام نام استفاده کنیم؟ فرقی نمی کند. شما از نام آزادی هم می توانید استفاده کنید. آزادی هم نام خوبی است. ولی فکر می کنم این بنا به نام اصلی خود شهیاد نامیده خواهد شد.
پرسش اول من بی ربط به این نامگذاری نیست. شما شهیاد یا همان آزادی را به یادبود ۲۵۰۰ سال شاهنشاهی ایران طراحی کردید، اما بعدا علاوه بر این که نماد شهر تهران و ایران مدرن شد، نماد انقلابی شد که در تقابل با نظام شاهنشاهی بود. چه قابلیت هایی را در این اثر می بینید که توانسته در مدت کوتاهی نماد دو موضوع متفاوت از هم باشد؟ شهیاد طوری طراحی شده که معطوف به حقیقت، جوهره و عمق فرهنگ ایران است. یعنی با توجه به آنچه که در طول تاریخ بر سر ایران رفته و عظمتی که در تاریخ این کشور هست، ساخته شده. درست است که این کار در زمانی انجام شد که یک وضع سیاسی دیگری در ایران حکمفرما بود، اما وقتی من آن را طراحی کردم به تمام دوره های تاریخی و به آینده ایران فکر می کردم؛ نه به آن وضع سیاسی خاص. البته اصلا فکر نمی کردم که شهیاد این طور در دل مردم ایران نفوذ کند. شهیاد درست مثل بچه ای بود که شما به دنیا می آورید و نمی دانید که او در آینده چگونه خواهد شد. این بچه بزرگ می شود و زندگی مخصوص به خودش را پیدا می کند که دیگر در اختیار شما نیست. شهیاد هم همین طور شد و فکر می کنم به این خاطر در دل مردم جا باز کرد که خیلی ایرانی است و جوهره فرهنگ ایران را در خود دارد.
این جوهره فرهنگی که بر آن تأکید دارید، چگونه در ساختمان برج متبلور شده است؟ یعنی دقیقا چه مفاهیمی را در طراحی برج به کار گرفته اید و می خواسته اید چه پیامی را از طریق آن منتقل کنید؟ همان طور که گفتم این بنا به گذشته های درخشان تاریخ ایران نظر دارد؛ به دورانی که ایران در ادبیات، هنر، معماری، صنایع دستی، علوم مختلف و خیلی چیزهای دیگر سرآمد بود. من می خواستم جمع بندی خودم از اینها را در شهیاد ارائه کنم تا اگر کسی از خارج می آید یا حتی مردم ایران بدانند که این اثر به کجا و به کدام فرهنگ مربوط می شود. در این بنا، قوس اصلی وسط برج، نمادی از طاق کسری مربوط به دوره پیش از اسلام (دوره ساسانی) است و قوس بالایی که یک قوس شکسته است از دوران بعد از اسلام و نفوذ اسلام در ایران حرف می زند. رسمی سازی هایی که بین این دو قوس را پر می کند، خیلی ایرانی است و من آن را از گنبد مساجد ایران الهام گرفته ام. اساسا تکنیک گنبد سازی در ایران خیلی جالب است و شما در هر مسجدی که می روید، یک چیز تازه ای می بینید. در این گنبدها که نشانه نبوغ ایرانی است، معماران قدیم از قاعده مربع بنا وارد دایره گنبد شده اند و این کار را با کمک رسمی بندی ها و مقرنس کاری های بسیار زیبا انجام داده اند. در برج شهیاد هم همین کار انجام شده. هندسه بنا یک هندسه مربع مستطیل است که از روی چهار پایه خود می چرخد و ۱۶ ضلعی می شود و بالاخره به صورت یک گنبد شکل می گیرد. البته شما این گنبد را از بیرون نمی بینید، اما از داخل برج قابل مشاهده است. دو طبقه داخل برج، یکی بالای قوس طاق اصلی و دیگری زیر گنبد است که با آسانسور به آن می رسید. این طبقه که به عنوان نمایشگاه طراحی شده با گنبدی از بتن سفید پوشیده شده. این گنبد مقرنس ایرانی را به نوع تازه ای اجرا می کند و ارتفاع آن از بام شهیاد بیرون می زند و از بام دیده می شود که با کاشی های فیروزه ای معرق ایرانی پوشیده شده است. مصرف بتن سفید در این قسمت و در سالن پذیرایی آن، در آن زمان یک کار جدیدی در ایران بود.

۱۳۸۷/۱۱/۲۰

حافظ مهر آیین(۲۶)


{از: م.ص. نظمی افشار }
<مُهر>
كاوش‌هاي باستان شناختي در شهر سوخته(زابل) روشن ساخت كه هنگام شكوفايي اين فرهنگ در 3200 پيش از ميلاد، خط نگاري و نگارگري در سيستان رواج داشته است. مهم‌ترين اثر به دست آمده در شهر سوخته، گِل‌نگارة ذوزنقه شكلِ محدبي است، از آغاز دوران ايلامي، كه در لاية دهم پيدا شده است. متن آن از دو حرف پكتوگرام و چند عدد تشكيل مي‌شود كه هر دو روي، مهر شده است. (ويژگي‌هاي اخلاقي و نژادي مردم سيستان، ص 42)
(غزل شمارة 77)
من آن نيم كه دهم نقدِ دل به هر شوخي
درِ خزانه به مُهر ِ تو و نشانة توست
(غزل شمارة 88)
به جانِ يارِ و به حقِ قديم و عهد درست
كه مونس دم صبحم دعاي دولت توست
سرشك من كه ز طوفان نوح دست ببرد
ز لوح سينه نيارست نقشِ مُهر تو شست
محمد ملكان سرشت مي‌نويسد:”علم مغانه يكي از علومي بوده كه تعداد محدودي از مُغان مهري آنرا مي‌آموختند و به عدة محدودي مي‌آموختند. تنها كساني مي‌توانستند اين علوم را بياموزند كه رازدار باشند“. به قول مولوي:
هر كه را اسرار حق آموختند/ مُهر كردند و دهانش دوختند
(طالع بيني ايراني. ص 3)
(غزل شمارة 235)
گوهر مخزن اسرار همان است كه بود
حقة مِهر بدان مُهر و نشان است كه بود
(غزل شمارة 236)
ياد باد آنكه نهانت نظري با ما بود
رقم مُهر تو بر چهرة ما پيدا بود
در بعضي از ديوان‌هاي حافظ كلمة مـُهر در اين بيت به صورت مِهر نوشته شده است كه اگر چه داراي بار مفهومي درستي است از نظر اينجانب غلط است. دليلم اينكه مهري مذهبان در روي بدن و حتي چهره خود علامت‌هايي به صورت داغ و مُهر خالكوبي مي‌كردند كه نشان از اعتقادات آنها داشت و اين مُهرها نشان رمزي بود كه در نزد ساير ياران شناخته شوند. بنابر اين درست اين است كه رقم مُهر بر چهرة حافظ معلوم باشد به خصوص كه در ادامه مي‌گويد:
ياد باد آنكه خُرابات نشين بودم و مست
وآنچه در مسجدم امروز كم است آنجا بود
< چراغ >
(غزل شمارة 200)
بي چراغِ جام در خلوت نمي‌يارم نشست
زانكه كنجِ اهلِ دل، بايد كه نوراني بُوَد
(غزل شمارة 223)
گر من از باغِ تو يك ميوه بچينم چه شود
پيشِ پايي به چراغِ تو ببينم چه شود
يا رب اندر كنفِ ساية آن سروِ بلند
گر منِ سوخته، يك دم بنشينم چه شود
منوچهري دامغاني(قرن چهارم قمري) سروده است:
سر از البرز بر زد قرصِ خورشيد/چو خون‌آلوده دزدي سر ز مكمن*
به كردار چراغِ نيمه مرده/كه هر ساعت فزون گرددش روغن
*مكمن: جاي پنهان شدن، كمينگاه (فرهنگ عميد، ص 2299)
خاقاني شرواني در وصفِ هواي ابري و هنگامي كه خورشيد زير ابر پنهان مي‌ماند سروده است:
گر چه از كبريت بفروزد چراغ/ زو چراغِ آسمان پوشيده‌اند
وقت سرد است آتش افزون كن كز ابر/چشمة آتش فشان پوشيده‌اند
كعبه آتش ساز چون بر فرقِ كوه/چادر احراميان پوشيده‌اند
<‌ سور >
سور همان هور يا اهورا خداي نيكي است و بسياري از اماكن مذهبي در ايران باستان به اين نام بوده است. دكتر فوريه طبيب دربار ناصرالدين شاه قاجار در ديدارش از شهر تاريخي باكو كه در اين زمان پايتخت جمهوري ساختگي آذربايجان است مي‌نويسد: ” باكو كه به ايران تعلق داشته يكی از قديمي‌ترين معابد زردشتي و پيشِ آتش‌پرستان شهري مقدس بوده است، چون خاكِ آن به آساني قابل اشتعال است پيروان آئين مزديسني به خوبي مي‌توانستند مراسم عبادت خود را در آنجا به جا آرند. هنوز هم(اواخر قرن نوزدهم) نزديك سوراخانه در شمال شرقي باكو پرستشگاهي براي آتش است.(سه سال در دربار ايران، ص 315)
< ذره >
(غزل شمارة 228)
ذره را تا نبود همت عالي حافظ/طالبِ چشمة خورشيدِ درخشان نشود

۱۳۸۷/۱۱/۱۹

شهریاری ایرانیان از زبان دیگران


جاحظ: تاج
ايرانيان در رسوم و آداب بر سايرين سبقت و مزيت دارند. و ما از قوانين مملكتداري و تدابير كشوري و آداب پادشاهي و سياست مدن و ملت پروري و برخورداري هر طبقه از طبقات مردم و ايفاء به حفظ منافع آنها و صيانت حدود هريك، آنچه آموخته‌ايم سراسر از ايرانيان فراگرفته و از آداب ايشان برخوردار شده‌ايم... و از سخنان اردشير [بابكان] است كه هيچ چيز براي پادشاه بدتر از اين نيست كه با سبك‌مغزي بي‌مايه همنشين گردد يا پستي فرومايه را به مصاحبت اختيار كند؛ چون همانگونه كه روح آدمي در اثر مجالست با نجبا و ادبا و خردمندان، فرهي مي‌يابد، از نشستن با فرومايگان تباهي مي‌يابد وبه پستي مي‌گرايد و از مسير خود كه فضيلت و رستگاري است، باز مي‌ماند[...] و پادشاهان ايران را از سردودمان تا واپسين آنها اين فضيلت و برتري منحصر بود كه هرگز كسي را از تقدير نيكوكاران منع نكردند اگرچه آن نيكوكار، ايشان را دشمن بود.
تاريخ ابوالفدا:
همه ممالك ديگر به برتري ايرانيان معترفند و كمال حكومت و ... بزرگداشت پادشاهانشان را با نظر اعجاب و تحسين نگريسته‌اند. و برتري ايرانيان را در همه اين زمينه‌ها هيچ مخالفي نيست و در كتابهاي تاريخشان براي كساني كه بخواهند در كشورداري از آنها پيروي كنند، نمونه هاي فراوان هست.
ابن صاعد اندلسي: طبقات الامم
بزرگترين فضيلت پادشاهان ايران كه بدان شهره آفاق گرديدند حسن سياست و جودت تدبير بود. به ويژه پادشاهان ساساني كه در هيچ عصري مانند ايشان از حيث شكيبايي و بردباري و نيك منشي و اعتدال كشور و شهرت فراوان يافت نشده است.
رنه گروسه: ايران و روح بشري آن
يكي از مميزات ايران، برخورداري تمدن بسيار كهن اين سرزمين از يك جنبة استمراري شگفت انگيز است كه شايد نظير آن را در هيچ جاي ديگر جهان نتوان يافت. مشعل تمدن و فرهنگي كه در فجر تاريخ در فلات ايران افروخته شد، تا به امروز هرگز خاموش نشده است... عمق تمدن ايراني در طول قرون بسيار، با سهولتي شگفت‌انگيز، همه بيگانگاني را كه در خاك ايران مستقر شدند در خود حل كرد... اين استمرار بي‌وقفه در طول قرون متمادي، به ايران امكان آن داده است كه تمدني عميقا بشري و انساني به وجود آورد. به اعتراف يونانيان (كه مسلما دوستان ايران نبودند) و به گفته تورات، شاهنشاهي هخامنشي برخلاف حكومتها و امپراتوريهاي پيش از آن، بر اساس اغماض و گذشت مذهبي و احترام به حقوق همة مليتها و جوامع، و بر سازمان اداري نيك‌انديشانه‌اي بنياد نهاده شده بود. ساسانيان باآنكه مزداييان بسيار مومن و معتقد بودند، چه در مورد كليساي غربي مسيحي نستوري و چه درباره آيين بودايي شرقي، كمال تفاهم و اغماض را نشان دادند... ايران به‌حق مي‌بايد خويش را عضو سربلند و شايستة خانوادة بشري بداند زيرا اين ملتي است كه به شهادت تاريخ، فرهنگ نيرومند و دلپذيري را كه در طول قرون و اعصار پرورش داده همواره در خدمت تفاهم و همفكري و دوستي بشري به كار گرفته است... در عصر ما كه سازمان ملل متحد از زبان «يونسكو» نماينده فرهنگي و علمي و آموزشي خويش، براي نجات بشريت از پريشاني و كينه‌توزي، روي به سوي همة مردم و همة نيك‌انديشان جهان آورده است و از آنها استمداد مي‌طلبد، تمدن ايراني مي‌تواند به عنوان يك سرمشق عالي تاريخي، به مسئولان اين آموزش، و به صورت يك نيروي بزرگ معنوي به كوششهايي كه در راه ايفاي اين رسالت انجام مي‌گيرد، عرضه گردد. شايد مهمترين مسئله عصر ما ايجاد تفاهم و حسن ادراك ميان شرق و غرب باشد. ايران گواه مجسمي است بر اينكه چنين تفاهمي مي‌تواند به معني وسيع آن، تحقق يابد زيرا اين ملت از راه فرهنگ و انديشة خود و از راه تمام تاريخ خود، نشان داده است كه در اين كشور، شرق و غرب به صورتي موزون و هماهنگ و جدايي‌ناپذير با يكديگر درآميخته‌اند.
آرتور كريستن‌سن: موقعيت پادشاهان در آداب و سنن ايران باستان
پادشاه نمونه در ايران، غالبا يك راهنما و راهبر معنوي و اجتماعي است. فرمانرواييست كه عصر جديدي را در تاريخ كشورش آغاز مي‌كند و رستاخيزي را در حيات ملي باعث مي‌شود. وي سازندة دوراني تازه و پديدآورندة سازمانهاي اجتماعي و اداري جديدي است. و در عين حال، همه جا به ساختن جاده، سد و غيره مي‌پردازد و بطور كلي رفاه و بركت تازه‌اي را براي ملت خود به ارمغان مي‌آورد. اما پادشاه نمونه در ايران يك ويژگي ديگر نيز دارد؛ وي وظيفه ارشاد ملت خود را دارد و اين وظيفه بالاتر از وظيفه زمامداري مادي است. شاه واقعي در ايران، شاهي است كه مرشد ملت خود باشد.

۱۳۸۷/۱۱/۱۷

تجزيه قفقاز از ايران (۲)



{جواد شریف نژاد}

در زمستان سال 1184 خورشيدي (فوريه 1805 ميلادي)، نيروي دريايي روسيه، مركب از دوازده كشتي جنگي و چند ناو تداركاتي به فرماندهي ژنرال شفت (Sheft) در بندرانزلي نيرو پياده كرد. روس‌ها تا شهر «پير بازار» پيش آمدند. اما در آنجا، از نيروهاي «ميرزاموسي منجم‌باشي» حاكم گيلان به سختي شكست خوردند. در اين فرآيند، ژنرال «شفت» با تحمل تلفات سنگين و از دست دادن چند فروند كشتي جنگي، راه فرار در پيش گرفت. يك سال بعد (دي ماه 1184 خورشيدي ـ ژانويه 1806 ميلادي) روس‌ها با تجديد نيرو، به شهر بادكوبه (باكو) هجوم آوردند. اما، سيسيانوف خيلي زود دريافت كه با وجود برخورداري از لشگر انبوه و تازه‌نفس، توان گشودن قلعه و شهر «بادكوبه» را ندارد. از اين رو، راه تزوير و نيرنگ در پيش گرفت. وي بر آن بود كه در اثر ايجاد درگيري، همراهانش «حسين‌قلي‌خان» را به قتل رسانند اما «ابراهيم‌خان» پسرعموي حسين‌قلي‌خان، به روس‌ها پيش‌دستي كرد و سوء قصدكنان را هدف قرار داد. در اين معركه سيسيانوف كشته شد. به دستور حسين‌قلي‌خان، سر مردي كه در خون‌ريزي شهرة آفاق بود و صدها ايراني را به قتل رسانده بود به تهران فرستاده شد. اين واقعه روز 10 بهمن ماه 1184 خورشيدي (30 ژانويه 1806 ميلادي)، رخ داد.
به دنبال كشته شدن ژنرال سيسيانوف، نيروهاي روس پا به فرار گذاشتند. مردم قفقاز به انتقام خون شهيدان، همه جا راه بر آنان بستند و تلفات سنگيني بر باقيماندة نيروهاي سيسيانوف وارد كردند. به طوري كه تنها اندكي از آنان توانستند خود را به روسيه برسانند. به دنبال كشته شدن سيسيانوف، فرماندهي جبهة قفقاز به ژنرال گودوويچ (Godovich) واگذار گرديد. اما در اين دوره هم روس‌ها نتوانستند موفقيتي به دست آورند. در اين ميان، آن دسته از مردم قفقاز كه ميهن خود را در اشغال بيگانه مي‌ديدند، عليه نيروهاي اشغالگر روس قيام كردند. دولت ايران از آغاز نبرد با روس‌ها به دنبال متحداني مي‌گشت. پيروزي‌هاي بزرگ ناپلئون، ايران را متوجه فرانسه كرد. فتحعلي‌شاه، «ميرزا محمدرضاخان قزويني» را با هديه‌هايي گرانبها كه به يك كرور (نيم ميليون) تومان بالغ مي‌شد روانة ديدار ناپلئون كرد. به دنبال چند گفتگو، سرانجام در روز سيزدهم ارديبهشت ماه سال 1186 خورشيدي (4 مه 1807 ميلادي) پيماني ميان نمايندگان دولت ايران و ناپلئون امپراتور فرانسه در اردوگاه فينكن‌اشتاين (Finkenstein) به امضا رسيد. به دنبال اين قرارداد، ناپلئون ژنرال «گاردان» را به سرپرستي هيأتي از نظاميان فرانسوي، به ايران گسيل كرد. گر چه گاردان مأموريت داشت كه ارتش ايران را به سبك نوين آموزش دهد، اما در حقيقت موظف بود كه بهترين راه حملة فرانسه به هندوستان و زمان حمله را تعيين كند.
دو ماه بعد، يعني در روز 7 ژوئيه 1807 / 15 تير ماه 1186 خورشيدي، ناپلئون در تيليسيت (Tilisit) با روس‌ها صلح كرد. بدين‌سان، ارتش تزار كه پس از امضاي پيمان صلح با فرانسه، از جبهة اروپا آزاد شده بود، به جبهة قفقاز گسيل شد تا جنگ عليه ايران را با شدت بيشتري پي گيرد. دولت عثماني نيز كه به پشت‌گرمي فرانسويان در دسامبر 1806 (آذر ماه 1185 خورشيدي) به دولت روسيه اعلام جنگ داده بود، در وضعي بدتر از ايران قرار داشت. از اين روي، عثماني‌ها رو به ايرانيان آوردند. بر پاية گفتگوهاي به عمل آمده، قرار شد كه دو كشور، همزمان ارتش روسيه را در قفقاز مورد حمله قرار دهند. «عباس‌ميرزا» و «يوسف‌پاشا»، هر يك در رأس يك نيروي بيست هزار نفري به سوي دشت «آرپاچاي» حركت كردند تا همزمان به نيروهاي روسيه در گرجستان حمله كنند. اما ژنرال گودوويچ پيشدستي كرد و شكست سختي به عثماني‌ها وارد كرد.
به دنبال اين شكست، حكومت عثماني بدون اين كه نظر متفق خود يعني ايران را استفسار كند، در ششم سپتامبر 1807 (14 شهريور ماه 1186 خورشيدي)، پيمان متاركه جنگ با روسيه را امضا كرد. به دنبال خيانت فرانسويان و عثماني‌ها و در اين فرآيند، بي‌نتيجه ماندن اتحاد برابر روسيه، دولت ايران روز 28 اسفند ماه 1187 خورشيدي (19 مارس 1809 ميلادي)، ناچار با دولت انگلستان پيمان بست. بر پاية اين پيمان، دولت ايران پذيرفت كه به سپاهيان هيچ كشوري اجازة عبور از خاك ايران را به سوي هندوستان ندهد. در برابر دولت انگلستان متعهد شد كه اتحاد هميشگي با ايران داشته و در صورت حملة يكي از كشورهاي اروپايي به ايران، كمك‌هاي لازم نظامي را در اختيار ايران قرار دهد. هم‌چنين دولت انگلستان حاكميت ايران را بر خليج‌فارس به رسميت شناخت و تعهد كرد كه هر گاه دولت ايران لازم بداند، ناوگان جنگي خود را در اختيار دولت ايران قرار دهد و كشتي‌هاي مزبور، تنها از نقاطي كه ايران اجازه مي‌دهد، حق عبور داشته باشند. از اين قرارداد، به عنوان قرارداد مجمل (مفصل) نام برده مي‌شود. در 16 ژوئية 1812 (25 تير ماه سال 1191 خورشيدي)، دولت بريتانيا بدون توجه به قرارداد خود با دولت ايران با امپراتوري روس عليه فرانسه (ناپلئون) متحد گرديد و روس‌ها از اين فرصت استفاده كرده سرانجام در سال 1192 خورشيدي (1813 ميلادي)، ارتش تزار بخش‌هاي ديگري از «تالش» را اشغال كرد. دولت ايران بر پاية قرارداد مفصل از دولت انگليس تقاضاي كمك كرد. اما دولت بريتانيا كه با امپراتوري روسيه در برابر ناپلئون متحد شده بود، حاضر نبود عليه روسيه ياري كند. «دولت انگليس مي‌خواست بين ايران و روسيه اگر موقتاً هم باشد تا تعيين تكليف دولت فرانسه، صلح برقرار بماند. زيرا در غير اين صورت روسيه نمي‌توانست تمام توجه خود را معطوف اروپا كند». «سرگوراوزلي» سفير دولت بريتانيا در تهران، ايران را براي پذيرش صلح با روسيه، زير فشار قرار داد. حتي دولت بريتانيا براي ترغيب فتحعلي‌شاه به صلح، وعده داد كه با وساطت سرگوراوزلي، دولت روسيه ايلات از دست رفته را پس خواهد داد. سرانجام به دنبال نزديك به ده سال جنگ كه در بيشتر ساليان نبرد، پيروزي با ايرانيان بود، با اولين شكست مهمي كه در جبهة «اصلاندوز» بر ارتش وليعهد (عباس‌ميرزا) وارد آمد، دولت ايران كه برابر روسيه به كلي تنها مانده بود، زير فشار سياسي انگلستان مجبور به قبول عهدنامة صلح شد.
گفتگوهاي صلح، با وساطت سفير انگليس، چند ماه به درازا كشيد و سرانجام در روز بيستم مهر ماه 1192 خورشيدي (12 اكتبر 1813 ميلادي)، عهدنامة ننگين گلستان به ايران تحميل گرديد. به موجب اين عهدنامة تحميلي سرزمين‌هاي زير از ايران متنزع شد: ايالت قره‌باغ (كوراباغ) گنجه، خانات‌شكي، شيروان، قبه، دربند، بادكوبه، تمامي سرزمين داغستان و گرجستان، محال شوره‌گل، آچوق‌باشي، گروزي، منگريل، آبخاز و آن بخش از سرزمين تالش كه به هنگام امضاي عهدنامة مزبور در اشغال ارتش روسيه بود. از سوي ديگر، بر پاية اين قرارداد تحميلي، حاكميت بلامنازع دولت ايران بر درياي مازندران نيز خدشه‌دار گرديد.

۱۳۸۷/۱۱/۱۵

مام ميهن


{اميد عطايي فرد}

بشنو از ني چون حكايت مي كند ...
نواي جان فزاي آن شبان در دل دشت، يادهايم را بيدار مي كند و سوار بر بالهاي سروش به گزشته بازمي گردم؛ گزشته هايي بس دور. و اين شدني نيست مگر به ياري زروان ايزد زمان!
آنجا بر فراز چكاد دماوند كه رخسار به سپهر مي سايد، كيومرس پلنگينه بر تن، سر به آستان اهورا مي گزارد و از او مي خواهد تا مگر تابش و فروزش خود را در تيره شبهاي سرد، از بازماندگانش دريغ ندارد. نگاه سرد ماه گرمابخش دل غارنشينان نبود. همه به هوشنگ چشم داشتند تا مگر با هوش و سنگ خود چاره اي جويد؛ سيه مار مرگبار را سر بكوبد و كين سيامك را فرا خواهد. هر روز اهورا با چشم خورشيدي خويش از فراز البرزكوه به مردم مي نگريست كه شادان و نيايش كنان نامش را به گونه هاي «هور» و «هير» و «اير» ندا مي دادند و خود را ايران يا فرزندان اهورا مي خواندند.
نام نامي اهورا سراسر جهان را درنورديد: ايرانياني كه به «مصر» سرزمين ميسره (ميترا) كوچيدند، اهورا يا هور را به سيماي «هوروس» درآوردند. و آنان كه در «آسياي كوچك» به سر ميبردند به پاس ايزد ميترا شهرياري شان را «ميتاني» مي ناميدند. هيتي‌ها خورشيد را «آرينا» ميخواندند و در يونان آن را به نام هليوس و هلن در استوره هايشان نگاه داشتند. ايرانياني كه به سند و هند رفتند نام «آسور» و ايرانياني كه به ميانرودان درآمدند نام آشور را به ياد اهورا بر زبان راندند. و سرانجام روميان بودند كه سور خداي «سل» را بر خوان فرهنگ خود گستردند. آري نام آسور يا «سور» كه بر سرزمين هوريان ــ سوريه ــ نهاده شده بود، به گونه «سل» نيز خوانده مي شد.
هر از گاهي خنياگران از بهشت ايران سخن مي راندند كه چگونه درخت چشم گشاي كنجكاوي، آنان را از دامان مام ميهن به در برد و به سوي سرزمينهاي دور كشانيد. ياد باد آن شبانگاهان كه به پيشوايي هوشنگ، و با جشن سوزان سده، دل يخين توفنده ديو، آب مي گشت و تيغ روشنايي، تن اهريمن سياه را مي شكافت. يادباد آن روزگاهان كه تهمورس دلاور، اسپ سركش ناداني را با كمند خط و دبيره رام كرد و جامة دانش بر پيكر پلنگينه پوشان در بر كرد. وه چه روزهايي بود كه جم شيد و زيبا، جام جهان نما به كف مي گرفت و با چشمان خورشيدسان خويش، هفت كشور را مي نگريست. زهي آن زمانه زرين، گيتي بي مرگ و جهان بي رنج... ناگاه اژدهايي سه سر از آسمان بر زمين افتاد و روزگار آباد را به تيره چاه مرداس افكند. اما شب آبستن رهاننده‌اي گشت كه سرانجام اژدهاي خشكسالي را در بند كشيد؛ او فريدون پسر آبها بود. سپس دوران دوري رسيد و فرزندان فريدون هر يك به سويي رفتند. تور به خاستگاه آتور يا آتش آسماني ــ خورشيدــ رفت و جان تازه اي به مردم تنگ چشم چين بخشيد. سرم (سلم) به سوي سرما رفت و روم از نام سئيريم (سرم) مايه گرفت. و در پايانه خوروري (غربي) اروپا در آبخاستي كه ميان دريايي بيكرانه شناور بود به ياد مام ميهن آنجا را ايربوم يا ايرلند خواندند. ايرانياني كه راه سوزان اروپ نيمروزي (جنوبي) يا ارباي را در پيش گرفتند با زمزم «آبان يشت» تشنه لبان سوسمارخوار را از چاه آناهيتا سيراب نمودند و دست در دست اپرهام پور آزر، آن گزشته از آتش، اشكوبه اي ديرپاي بنا نهادند و شادُرواني از زروان بر آن كشيدند. وفاداران به آيينهاي مام ايران، به ياد چكاد سپند «مرو»، در هفت گزار، دلها را «صفا» مي دادند. آري... فروغ مغان، زمين و زمان را رخشان كرده بود و بينش و دانش شگرفي به ارمغان نهاده بود. اين مهتران و رازوران، زاده سرزميني بودند كه مام ميهن‌ها بود: مرز ماد! ايران ويج؛ ميانگاه ايران بزرگ؛ مادر فن ها و فرهنگها. و سرزمينهايي كه پهلو به پهلوي آن را فرا گرفته بود، پارس يا «پهلو» مي خواندند. مادوس ها يا مجوسان را افسونگراني مي دانستند كه ماده، رام ايشان مي نمود. كيمياگراني بودند كه به هر تلي دست ميزدند، تلا و زرينه مي شد. و خويشاوندانشان: پارس ها، پهلواناني پيروزمند به شمار مي آمدند كه نخستين شاهنشاهي جهاني را پي ريختند. شاهين شرق، مسيح موعود، پدر مردمان... نامياد ابرمردي بود كه تاريخ را از تاريكي به در آورد و اسم و رسمش همساز خورشيد بود: كوروش.

۱۳۸۷/۱۱/۱۳

حافظ مهر آیین (۲۵)



{از: م.ص. نظمی افشار}
• موسيقي
استفاده از موسيقي در مراسم مذهبي از دوران بسيار كهن در ايران متداول بوده است. بر روي يك اثر گلي مكشوفه از شوش مربوط به اوايل هزارة سوم قبل از ميلاد صحنه‌هايي نشان داده شده كه در آن ضمن حمل مجسمه يك رب‌النوع به طرف معبدي، شخصي نيز در حال نواختن يك وسيلة موسيقي است. (تصوير ص 134 از كتاب نقوش برجستة ايلامي). در متون ايلامي آمده است كه كوتيك اينشوشيناك(Kutik Inshushinak) پادشاه اوان(Awan) كه در دورة ايلام قديم حكومت مي‌كرده(2200 - 2240 قبل از ميلاد) نوازندگاني را استخدام كرده بود تا در جلوي دروازه‌هاي اصلي معبد اينشوشيناك (خداي شوش) شبها و روزها مشغول نواختن موزيك باشند. در كتيبة يافت شده در «ايذه» مربوط به سدة هفتم قبل از ميلاد پادشاه ايذه ”هاني“ در مراسمي آييني كه مربوط به قرباني كردن گاو است شركت دارد. در اين حكاكي گروهي از نوازندگان مشغول نواختن آلات موسيقي هستند. اينها سه نفرند كه دونفر چنگ و يكي فلوت مي‌نوازد.
(نقوش برجستة ايلامي. دكتر رحيم صراف. ص 30)
آيات اوستا كتاب ديني ايرانيان باستان به صورت زمزمه و با صوت و آواز در مراسم مذهبي خوانده مي‌شده است. مسعودي در مروج‌الذهب نوشته است: زردشت پور اسپتمان... پيامبر مجوس است و كتاب معروف را كه عوام آن را «زمزمه» گويند و مجوسان آن را «ابستا» مي‌نامند آورد. در ايران دورة ساساني خط دين‌دبيره مخصوص ضبطِ آهنگِ سرودهاي مذهبي به كار مي‌رفته است. از چندين قرن پيش از ميلاد در ايران و هند ادعيه و سرودهاي مذهبي را با زمزمه يا آهنگ مي‌خواندند. اين طرز خواندن را مردم اين دو كشور از پيشوايانِ ديني خود با علاقه‌مندي بسيار آموختند زيرا كه عقيده داشتند اگر سخن‌هاي مقدس با تلفظ صحيح قديمي و زيباي خود ادا نشود تاثيري ندارد و اين عقيده و عادت در ايران و هند به همان روش ديرينة خود در كنار بتكده و صحن مسجدها معمول است. در قرن پنجم ميلادي دو نفر ايراني براي ياد دادن سرودهاي مذهبي به ميلان مي‌روند. آهنگ‌هايي كه اين دو نفر در كليسا تنظيم مي‌كنند به طوري موثر بوده كه سنت آگوستين هنگام شنيدن آنها اشك از چشمانش روان مي‌گرديده است.(ذبيح بهروز، دبيره، ص 26 تا 39)
(غزل شمارة 6)
حديث از مطرب و مي گو و راز دهر كمتر جو
كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معما را
موسيقي(سماع) و شراب(مستي) دو عاملي هستند كه مريد را از حالت عقلاني خارج مي‌كنند و با سبك كردن روح و سنگين كردن جسم، موجبات آزادي روح اهورايي را از جسم اهريمني فراهم مي‌سازند.
(غزل شمارة 19)
چه ساز بود كه بنواخت دوش آن مطرب
كه رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست
نداي عشق تو دوشم در اندرون دادند
فضاي سينة حافظ هنوز پر ز صداست
(غزل شمارة 30)
مطرب چه پرده ساخت كه در پردة سماع
بر اهلِ وجد و حال در هاي و هو ببست
(غزل شمارة 36)
تا مطربان ز شوق منت آگهي دهند
قول و غزل به ساز و نوا مي‌فرستمت

۱۳۸۷/۱۱/۱۰

تجزيه قفقاز از ايران (۱)




{جواد شریف نژاد}
* ديباچه:
منطقة قفقاز كه زمان حكومت ساسانيان تحت سيطرة حكومت ايرانيان قرار داشت، در دوره‌هاي متعدد تاريخي، خراجگذار پادشاهان ايران بود. اين منطقه يا توسط امراي ايراني و يا توسط حاكمان محلي‌ دست‌نشاندة دولت مركزي ايران اداره مي‌شد. هر زمان كه حكومت مركزي ايران در دوره‌هاي مختلف در اثر درگيري‌هاي داخلي و جنگ‌هاي پيراموني تضعيف مي‌شد، اين مناطق ادعاي استقلال مي‌كردند. دولت‌هاي مركزي ايران نيز به سركوبي اين شورش‌ها برمي‌خاستند. اين جريانات تجزيه‌طلبي تا اواخر دورة صفوي ادامه داشت. در دورة صفوي كه اولين سلسلة حكومتي منسجم پس از حملة مغول‌ها در ايران بود، قفقاز كاملاً‌ تحت سيطرة حكومت مركزي ايران اداره مي‌شد. با فروپاشي دولت صفوي و روي كار آمدن حكومت افشاريه و زنديه، اقتدار حكومت ايران در ادارة قفقاز اندكي سست شد و در اواسط دورة زمامداري قاجاريه، در زمان حكومت فتحعلي‌شاه در اوايل قرن نوزدهم، قفقاز به كلي از ايران جدا شد. تاريخ و سرگذشت كشور ما ايران مملو از پند و درس و عبرت است. از طرفي فداكاري‌ها، خلوص و هوشياري‌هاي جمعي از پيشينيان كه در مقاطعي از زمان، اين كشور را از سقوط حتمي نجات داده و سند افتخار و عزت كشور شده است و از طرفي ديگر حاكمان و زمامداران اين كشور در مقاطعي با قراردادهايي مانند گلستان و تركمنچاي و نيز قرارداد 1919 ميلادي (وثوق‌الدوله) و تصويب‌نامه كاپيتولاسيون ماية عقب‌افتادگي و سرشكستگي كشورمان شده‌اند.
شاهد بر اين مدعا، روابط ايران و روسيه در عهد فتحعلي‌شاه قاجار به عنوان بدترين دوران ايران است، زيرا دو دورة جنگ با روسيه واقع شد كه با شكست ايران پايان گرفت. اولين آن پس از ده سال جنگ در سال 1288 هـ ق مصادف با 1188 هـ . ش و مقارن با 1813 ميلادي به اتمام رسيد كه اين دوره از جنگ، به جنگ اول ايران و روس مشهور شده و در سه مرحله به اتمام رسيد كه مرحلة اول آن از سال 1218 هـ ق / 1178 هـ ش / 1803 م آغاز و تا امضاي «معاهدة تيلسيت» در سال 1222 هـ ق / 1182 هـ ش / 1807 م ادامه پيدا كرد و دومين مرحلة آن نيز از معاهدة تيليسيت تا انعقاد «پيمان بخارست» در سال 1277 هـ ق / 1187 هـ ش / 1812 م / ادامه داشته و مرحلة سوم آن از زمان پيمان بخارست شروع و تا انعقاد «معاهدة گلستان» در سال 1288 هـ ق / 1188 هـ ش / 1813 م به اتمام رسيد. و دومين آن در سال 1324 هـ ق / 1207 هـ ش / 1827 م / با عهدنامة تركمنچاي پايان يافت.
* قرارداد گلستان (تجزية بخش‌هايي از قفقاز):
با كشته شدن آقا محمدخان قاجار در يازدهم خرداد ماه 1176 خورشيدي (31 مه 1797 ميلادي)، آثار هرج و مرج در سرزمين پهناور ايران پيدا شد. اما در اثر تدبير و سياست صدر اعظم ابراهيم‌خان كلانتر، «خان بابا جهانباني» برادرزاده و وليعهد رسمي آقا محمدخان كه در آن زمان والي ايالت فارس بود، به تهران آمد و زمام امور را در دست گرفت. وي توانست در عرض چند ماه آثار شورش و طغيان را در سرزميني كه از بلندي‌هاي قفقاز تا خليج‌فارس و از خوارزم و فرارود تا «سند» را در بر مي‌گرفت، آرام سازد. سپس او نيز به شيو‌ة آقا محمدخان در نوروز 1177 خورشيدي (20 مارس 1798 ميلادي)، به نام فتحعلي‌شاه در تهران تاجگذاري كرد.
درست در همين زمان، «آراكلي‌‌خان» حاكم گرجستان كه دل و جان به روس‌ها سپرده بود و دم از جداسري مي‌زد، درگذشت و پسرش به نام «گرگين‌خان» به جاي او نشست. گرگين‌خان بر خلاف پدر، خود را مانند اسلافش تابع دولت ايران مي‌دانست و حاضر نشد كه از تزار روسيه پيروي كند. روس‌ها كه از قتل آقا محمدخان تشجيع شده بودند، به تفليس يورش برده و گرگين‌‌‌خان و خانواده‌اش را به «سن‌پترزبورگ» تبعيد كردند. آنان براي فريب مردم گرجستان، ژنرال سيسيانوف (Sissianov) را كه گرجي‌نژاد بود، به فرمانداري آن ديار منصوب كردند. گرگين‌خان در زندان روس‌ها و زير شكنجه‌هاي توان‌فرسا در روز 28 سپتامبر 1800 ميلادي (ششم مهر ماه 1179 خورشيدي) با امضاي سندي، از امارت گرجستان به سود تزار چشم‌پوشي كرد. بدين‌سان، «پل اول» تزار روسيه، عنوان تزار گرجستان را نيز به ديگر عنوان‌هاي خود افزود. با انتشار سند مزبور، «اسكندرخان» برادر گرگين‌خان، اعلام كرد كه سند مزبور به زور از برادرش گرفته شده و اعتبار ندارد. در اين فرآيند، وي عليه سلطة روس‌‌ها به پا خاست.
در اين زمان، پل اول امپراتور روس درگذشت و آلكساندر اول (1825- 1801 ميلادي / 1204- 1180 خورشيدي) بر جاي او تكيه زد. آلكساندر اول، سياست پرخاشگرانه‌تري را نسبت به ايران در پيش گرفت. وي مانند «كاترين»، به طور كامل از سياست گسترش و توسعة ارضي «پتر» پيروي مي‌كرد. در گام نخست، «تزار آلكساندر» نيروي مجهزي براي اشغال تفليس گسيل نمود. نيروهاي كمكي كه از تهران به ياري اسكندرخان فرستاده شده بود، به موقع به آوردگاه نرسيد و در نتيجه، ارتش كوچك اسكندرخان از روس‌ها شكست خورد و تفليس دوباره به چنگ سپاهيان روس افتاد. به دنبال اين پيروزي، تزار در 21 شهريور ماه سال 1181 خورشيدي (12 سپتامبر 1802 ميلادي) طي فرماني گرجستان را به عنوان بخشي از خاك روسيه اعلام كرد. روس‌ها پس از سلطة كامل بر گرجستان، چهرة واقعي خود را نشان دادند. آنها با شدت هر چه تمام‌تر دست به قتل و غارت مردم و نابودي سازمان‌هاي موجود گرجستان زدند. روس‌ها، حتي گفتگو به زبان گرجي را در ملأ عام در سرزمين مزبور، قدغن كردند.
آلكساندر اول، پس از درهم كوبيدن همة هسته‌‌هاي مقاومت در گرجستان، در دسامبر 1803 ميلادي (آذر ماه سال 1182 خورشيدي)، ژنرال سيسيانوف را مأمور يورش عمومي به ديگر سرزمين‌هاي ايراني‌نشين قفقاز كرد. روس‌ها با سپاهي گران، قلب قفقاز، يعني شهر «گنجه» را نشانه گرفته بدين‌سان مرحلة نخست جنگ‌هاي روس عليه ايران آغاز شد كه ده سال به درازا كشيد. روس‌ها به دنبال نبردهاي شديد، شهر گنجه را تصرف كردند. در اين نبرد «جوادخان» فرماندار گنجه و مردم اين شهر به شدت ايستادگي كرده و سرانجام با كشته شدن جوادخان و مدافعان شهر، روس‌ها شهر گنجه را اشغال كردند.
ايرانيان در برابر گستاخي روس‌ها، به شدت واكنش نشان دادند. در بهمن ماه سال 1182 خورشيدي (ژانويه 1804 ميلادي)، ارتش عباس‌ميرزا وليعهد، نيروهاي روسيه را در نزديكي «سه كليسا» (ايچميادزين)، به شدت در هم كوبيد. روس‌ها به دنبال اين شكست، دست به محاصرة شهر و قلعه «ايروان» زدند. اما ارتش ايران و مردم شهر با دليري بسيار به مقاومت برخاستند، در نتيجه با وجود گلوله‌باران شديد، روس‌ها موفق به گشودن ايروان نشدند. سرانجام به دنبال شكست و ناكامي در همة جبهه‌ها، ژنرال سيسيانوف در نوامبر 1804 ميلادي (آبان ماه 1183 خورشيدي)، دستور عقب‌نشيني صادر كرد.

۱۳۸۷/۱۱/۰۸

آیا میدانید که...


اولين مردماني كه:
سيستم اگو يا فاضلاب را جهت تخليه آب شهري به بيرون از شهر اختراع كردند
اسب را به جهان هديه كردند
حيوانات خانگي را تربيت كردند و از آنان استفاده كردند
مس را كشف كردند
آتش را در جهان كشف كردند
در شهر سيلك در اطراف كاشان ذوب فلزات را آغاز كردند
كشاورزي را جهت كاشت و برداشت كشف كردند
نخ را كشف كردند و موفق به ريسيدن آن شدند
سکه را در جهان ضرب كردند
عطر را براي خوشبو شدن بدن ساختند
كشتي يا زورق را ساختند
در 7000 سال پيش در جنوب ايران حروف الفبا را ساختند
شيشه را كشف كردند و از آن براي منازل استفاده كردند
زغال سنگ را كشف كردند
مقياس سنجش اجسام را كشف كردند
به كرويت زمين پي بردند
قاره آمريكا را كشف كردند
و كريستف كلمب و واسكودوگاما با خواندن كتابهاي ايراني كه در كتابخانه واتيكان بوده به فكر قاره پيمايي افتادند...
ایرانیان بودند.
آیا میدانید که:
• كلمه شاهراه از راهي كه كورش بين سارد پايتخت كارون و پاسارگاد احداث كرد گرفته شده
• كورش كبير در شوروي سابق شهري ساخت به نام كورپوليس كه خجند امروزي نام دارد.
• كورش پس از فتح بابل به معبد مردوك رفت و براي ابراز محبت به بابلي ها به خداي آنان احترام گذاشت و در همان معبد كه بيش از 100 متر بلندي داشت براي اثبات حسن نيت خود به آنان تاجگذاري كرد.
• اولين هنرستان فني و حرفه اي در ايران توسط كورش كبير در شوش جهت تعليم فن و هنر ساخته شد.
• ديوار چين با بهره گيري از ديواري كه كورش در شمال ايران در سال 544 قبل از ميلاد ساخت ، ساخته شد
• اولين سيستم استخدام دولتي به صورت لشگري و كشوري به مدت 40 سال خدمت و سپس بازنشستگي و گرفتن مستمري دائم را كورش كبير در ايران پايه گذاري كرد
• به دليل كشته شدن 12 ايراني در مصر و به جاي عذر خواهي فرعون مصر از ايرانيان که به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود و به همين دليل كمبوجيه با 250 هزار سرباز ايراني در روز 42 از آغاز بهار 525 قبل از ميلاد به مصر حمله كرد و كل مصر را تصرف كرد و به دليل آمدن قحطي در مصر مقداري بسيار زيادي غله وارد مصر كرد . اكنون در مصر يك نقاشي ديواري وجود دارد كه كمبوجيه را در حال احترام به خدايان مصر نشان ميدهد . و به هيچ وجه دين ايران را به آنان تحميل نكرد و بي احترامي به آنان ننمود.
• داريوش کبير با شور و مشورت تمام بزرگان ايالتهاي ايران كه در پاسارگاد جمع شده بودند برگزيده شد و در بهار 520 قبل از ميلاد تاج شاهنشاهي ايران رابر سر نهاد و براي همين مناسبت 2 نوع سكه طرح دار با نام داريك ( طلا ) و سيكو (نقره)را در اختيار مردم قرار داد كه بعدها رايج ترين پولهاي جهان شد.
• داريوش كبير طرح تعلميات عمومي و سوادآموزي را اجباري و به صورت كاملا رايگان بنيان گذاشت كه به موجب آن همه مردم مي بايست خواندن و نوشتن بدانند. داريوش به حق متعلق به زمان خود نبود و 2000 سال جلو تر از خود مي انديشيد.
• داريوش بعد از تصرف بابل 25 هزار يهودي برده را كه در آن شهر در زير يوق بردگي شاه بابل بود آزاد كرد.
• داريوش در سال دهم پادشاهي خود شاهراه بزرگ كورش را به اتمام رساند و جاده سراسري آسيا را احداث كرد كه از خراسان به مغرب چين ميرفت كه بعدها جاده ابريشم نام گرفت.
• داريوش در پايیز و زمستان 518 – 519 قبل از ميلاد نقشه ساخت پرسپوليس [تخت جمشید] را طراحي كرد.
• اولين بار پرسپوليس به دستور داريوش كبير به صورت ماكت ساخته شد تا از بزرگترين كاخ آسيا شبيه سازي شده باشد كه فقط ماكت كاخ پرسپوليس 3 سال طول كشيد و کل ساخت کاخ ۶۵ سال به طول انجاميد. داريوش براي ساخت كاخ پرسپوليس كه نمايشگاه هنر آسيا بوده 25 هزار كارگر به صورت 10 ساعت در تابستان و 8 ساعت در زمستان به كار گماشته بود و به هر استادكار هر 5 روز يكبار يك سكه طلا (داريك) مي داده و به هر خانواده از كارگران به غير از مزد آنها روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن و كره و عسل و پنير ميداده است و هر 10 روز يكبار استراحت داشتند. داريوش در هر سال براي ساخت كاخ به كارگران بيش از نيم ميليون طلا مزد مي داده است كه به گفته مورخان گران ترين كاخ دنيا محسوب ميشده . اين در حالي است كه در همان زمان در مصر كارگران به بيگاري مشغول بوده اند بدون پرداخت مزد كه با شلاق همراه بوده است
• تقويم كنوني ( ماه 30 روز ) به دستور داريوش پايه گذاري شد و او هياتي را براي اصلاح تقويم ايران به رياست دانشمند بابلي “دني تون” بسيج كرده بود . بر طبق تقويم جديد داريوش روز اول و پانزدهم ماه تعطيل بوده و در طول سال داراي 5 عيد مذهبي و 31 روز تعطيلي رسمي كه يكي از آنها نوروز و ديگري سوگ سياوش بوده است
• داريوش پادگان و نظام وظيفه را در ايران پايه گذاري كرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزير بايد به خدمت بروند و تعليمات نظامي ببينند تا بتوانند از سرزمين پارس دفاع كنند
• داريوش براي اولين بار در ايران وزارت راه – وزارت آب – سازمان املاك – سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنيان نهاد .
• اولين راه شوسه و زير سازي شده در جهان توسط داريوش ساخته شد
• داريوش براي جلوگيري از قحطي آب در هندوستان كه جزوي از ايران بوده سدي عظيم بروي رود سند بنا نهاد
• فيثاغورث كه بدلايل مذهبي از كشور خود گريخته بود و به ايران پناه آورده بود توسط داريوش كبير داراي يك زندگي خوب همراه با مستمري دائم شد .
• در طول سلطنت داريوش كبير 242 حكمران بر عليه او شورش كرده بودند و او پادشاهي بوده كه با 242 مورد شورش مقابله كرد و همه را برا جاي خود نشاند و عدالت را در سرتاسر ايران بسط داد . او در سال آخر پادشاهي به اندازه 10 ميليون ليره انگلستان ذخيره مالي در خزانه دولتي بر جاي گذاشت
• داريوش در سال 521 قبل از ميلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پايين اجتماع خشنود نيستم .

روح آنان شاد . شايد ما ذره اي وطن پرستي را از آنان بياموزيم . كساني كه دقيقه اي از عمر خود را بدون ايران سپري نكردند و همه هم و غم آنان وطن و عظمت ايران بوده.
[برگرفته از: www.behzad2001.blogfa.com]

۱۳۸۷/۱۱/۰۶

حافظ مهر آیین




{از: م.ص. نظمی افشار / بخش ۲۴}

* پير مغان
واژة پير يكي از قديمي‌ترين واژه‌هاي موجود در زبان فارسي است كه وجود آن در زبان ايلامي كهن نيز به اثبات رسيده است. «هاني» يكي از پادشاهان قديم ايلام(سدة هفتم قبل از ميلاد) در كتيبه‌اي كه از او در ايذه به جا مانده در چند جاي مختلف از اين واژه استفاده كرده است. بايد توجه داشت كه كتيبة مذكور كاملا جنبة مذهبي دارد و در ارتباط با قرباني براي خداي «تيروتير» رب‌النوع قدرتمند و حامي سرزمين «آياپير» انجام مي‌پذيرد. و هاني پادشاه آياپير به همراه وزير و ساقي و گروهي از قرباني كنندگان و يك اركستر موسيقي در آن شركت دارند. فرايض مذهبي به وسيلة كاهن بزرگ و در مقابل آتش مقدس اجرا مي‌شود. در بخش‌هايي از اين كتيبه آمده است كه: تيروتير پروردگار مقدس من... خداي مهربان و عطا كنندة طلسم حمايت يك زيبا كننده است... خداي درخشندة ”ناپير“ و خداي ”شيموت“ پيام آور خدايان (باد) هداياي قدرت مرموز حامي را... من، هاني، پسر تاهيهي فرمان رواي آياپير... پرستش خداي هومبان را به جاي آوردم. بزرگترين خدايي كه پادشاه در تحت حمايت قدرت مرموز وي مي‌باشد... يك معبد الهه ”نارسينا“ را در آياپير، بر پا كردم... من در ”شيل هي تي“ 120 بز كوهي را گرفتم و خونشان را در آياپير براي خدايان در ساختمان معبد قرباني كردم... هنگامي كه ساكنين منطقه‌اي در اطراف رودخانه “پيرين (كارون) بر من عاصي شدند... او به گونة گمشده‌اي بر روي زمين بايستي ديگر هيچ وقت در زير آفتاب حركت نكند... (نقوش برجستة ايلامي، رحيم صراف، ص ۲۸ تا 30).
همانطور كه در اين بخش از كتيبة ايلامي مشاهده شد. در يك مراسم مذهبي چندين بار از واژة پير به انحای مختلف استفاده شده است. همچنين اين نكته كه ايرانيان باستان به رودخانة كارون پيرين مي‌گفتند، گواهي بر باستاني بودن اين واژه است.
(غزل شمارة 1)
به مي سجاده رنگين كن، گرت پير مغان گويد
كه سالك بي خبر نبود، ز راه و رسم منزل‌ها
فردوسي در شاهنامه پير را همان موبد موبدان(سر موبدان) مي‌داند، او در داستان سياوش آورده است:
و ديگر كه از پير سر موبدان/ ز كار ستاره شمر بخردان
در داستان‌هاي پادشاهي قباد، پادشاهي بهرام گور، هنگامة كوه هماون، پادشاهي هرمزد و داستان رستم و سهراب نيز فردوسي به وجود پير و اهميت و مقام او در نزد ايرانيان اشاره دارد.
شهنشاه بنشست با موبدان / خردمند پيران و گويندگان
چه گفت آن سخنگويِ داناِ پير/ سخن چون از او بشنوي يادگير
يكي با خرد پير كردم بپاي/ سخنگوي و با دانش و رهنماي
نگر تا چه گفت آن خردمند پير/ بري چون دلش تنگ شد ز اردشير
دلير جوان سر بگفتارِ پير/ بداد و ببود اين سخن دلپذير
(غزل شمارة 16)
نصيحتي كنمت يادگير و در عمل آر
كه اين حديث ز پير طريقتم ياد است
چه گويمت كه به ميخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غيبم چه مژده‌ها دادست
(غزل شمارة 28)
بندة پير خُراباتم كه لطفش دائم است
ور نه لطفِ شيخ و زاهد، گاه هست و گاه نيست
هر كه خواهد گو بيا و هر چه خواهد گو بگو
گير و دارِ حاجب و دربان درين درگاه نيست
بر در ميخانه رفتن كارِ يكرنگان ُبود
خود فروشان را به كوي مي فروشان راه نيست
(غزل شمارة 33)
منم كه گوشة ميخانه خانقاه من است
دعاي پير مغان ورد صبح‌گاه من است
گرم ترانة چنگ و صبوح نيست چه باك
نواي من به سحر آه عذرخواه من است
غرض ز مسجد و ميخانه‌ام وصال شماست
جز اين خيال ندارم خدا گواهِ من است
از آن زمان كه بر اين آستان نهادم روي
فرازِ مسندِ خورشيد تكيه‌گاه من است
گناه اگر چه نبود اختيار ما حافظ
تو در طريق ادب باش و گو گناهِ من است
(غزل شمارة 39)
از آستان پير مغان سر چرا كشيم
دولت در اين سرا و گشايش در اين در است
(غزل شمارة 55)
گر پير مغان مرشد من شد چه تفاوت
در هيچ سري نيست كه سري ز خدا نيست
(غزل شمارة 73)
غمِ كهن به مي سالخورده دفع كنيد
كه تخم خوش‌دلي اين است، پير دهقان گفت
نكتة مهم در اين بيت اين است كه حافظ به جاي واژة پير مغان از پير دهقان استفاده كرده و به نوعي اين دو واژه را مترادف هم قرار داده.
(غزل شمارة 132)
گفتم صنم پرست مشو با صمد نشين
گفتا به كويِ عشق هم اين و هم آن كنند
گفتم شراب و خرقه نه آيينِ مذهب است
گفت اين عمل به مذهبِ پير مغان كنند
(غزل شمارة 136)
كيميايي است عجب بندگي پير مغان
خاكِ او گشتم و چندين درجاتم دادند
(غزل شمارة 157)
مريدِ پيرِ مغانم ز من مرنج اي شيخ
چرا كه وعده تو كردي و او بجا آورد
(غزل شمارة 160)
صبا به تهنيتِ پير مي فروش آمد
كه موسمِ طرب و عيش و ناز و نوش آمد
(غزل شمارة 164)
پير ما گفت خطا بر قلمِ صنع نرفت
آفرين بر نظرِ پاكِ خطاپوشش باد
مولوي در بارة لزوم وجود پير در راه طريقت گويد:
من نجويم زين سپس راهِ اثير/ پير جويم پير جويم پير پير
پير باشد نردبانِ آسمان/ تيرِ پران از كه گردد در كمان
(غزل شمارة 176)
من اين دلقِ مرقع را بخواهم سوختن روزي
كه پيرِ مي فروشانش، به جامي بر نمي‌گيرد
بيت الحاقيِ زير نيز در همين غزل آمده:
من از پير مغان ديدم كرامت‌هاي مردانه
كه اين دلقِ ريايي را به جامي‌ بر نمي‌گيرد
(غزل شمارة 193)
تا ز ميخانه و مي نام و نشان خواهد بود
سرِ ما خاكِ رهِ پيرِ مغان خواهد بود
حلقة پيرِ مغان از ازلم در گوش است
بر همانيم كه بوديم و همان خواهد بود
(غزل شمارة 225)
گر مدد خواستم از پير مغان عيب مكن
پير ما گفت كه در صومعه همت َنُبَود
(غزل شمارة 239)
نيكي پير مغان بين كه چو ما بد مستان
هر چه كرديم به چشم كرمش زيبا بود
فردوسي مي‌فرمايد:
برفتند تركان ز پيش مغان / كشيدند لشكر سويِ دامغان
در سه كيلومتري غرب شهر سمنان قلعه‌اي با نامِ كوشمغان(كوشكِ مغان) وجود دارد كه از دورة قديم محل زندگي زرتشتيان بوده است. ظاهرا اشارة فردوسي به همين قلعه است.(سيماي استان سمنان. ص 139) آرتور كريستين سن، در كتاب: ايران در زمان ساسانيان(ص 70) مي‌نويسد كه: مغان قبل از زرتشت نيز رياست امور مذهبي ايران را به عهده داشته‌اند. رضا قلي خان هدايت(1215الي 1288 قمري) سروده است:
به هدايت چه زني طعنه كه صوفي گرديد
همه را پير مغان كاش هدايت مي‌كرد
محمد علي طاهريا شاعر معاصر سروده است:
ما در فسونِ عشقِ تو افسانه بوده‌ايم
مجنون صفت به كويِ تو ديوانه بوده‌ايم
شرمنده‌ايم در برِ پير مغان هنوز
از آن گنه كه زاهد و فرزانه بوده‌ايم
ما طاهريم و باده پرستيم و پاكباز
تا در هوايِ شاهد و پيمانه بوده‌ايم
(دامغان شش هزار ساله. ص 211)
عنصري سروده است:
گل از رويش برد گونه به هنگام بهار اندر
مغ از چهرش برد صورت به فغفوري نگار اندر
ادبيات عرفاني و شعر كلاسيك ايراني همواره تحت تاثير آيين‌هاي ايران باستان بوده‌اند. اغلب داستان‌هاي ايراني كه به نظم كشيده شده‌اند منشا در حوادثي دارند كه در دوره‌ ساساني يا پيش از آن وقوع يافته و يا داستان‌هايي هستند كه از دوره‌هاي كهن در ادبيات فارسي وجود داشته‌اند. شاعران نيز در جاي‌جاي آثار خود به اين نكته اشاره دارند. نظامي گنجوي سروده است:
گزارشگر كارگاه سخن/ چنين گويد از موبدانِ كهن

۱۳۸۷/۱۱/۰۳

بر همانيم كه بوديم



{اميد عطايي فرد}
درخت پربار سخن پارسي كه همانندش را در هيچ جاي جهان نميتوان يافت، ريشه در ژرفناي زمان دارد. ديرين‌ترين سروده‌هاي ايراني: «يشت ها» دست كم پيشينه‌اي ده‌هزارساله دارند و ادب اوستايي با سرايش «گات ها» از سوي زرتشت در هشتهزاروپانسد سال پيش به اوج خود ميرسد. درباره ادب ايراني در دوره آنشان (ايلام) هنوز پژوهش درخوري انجام نشده است. در زمانه پرشكوه هخامنشي زبان «پارسي باستان» شكوفا ميشود و بوي دل‌انگيز آن، سراسر جهان را آكنده ميسازد. پس از گزار از «گلبانگ پهلوي»، ادب ايران زمين به دوره درخشان «پارسي دري» گام مينهد؛ زمانه‌اي كه خداوندگار سخن پارسي «فردوسي توسي» با سرايش تاريخ ادبي خويش: «شاهنامه»، عجم را جاودانه ميگرداند. اگرچه اينك پس از هزاران سال سيمرغ سخن ايراني بر قاف ادب دنيا آرام گرفته، كدامين فرهنگ انيراني را ياراي رسيدن به اين قله دوردست مي باشد؟
ايرانيان كه به درستي خود را پايه‌گزار آباداني و نگاهبان جهان ميدانستند، بر آن بودند تا يادواره دستاوردهايشان را در انديشه آيندگان زنده بدارند. آشكار است كه بهترين و گيراترين شيوه براي بازگويي تاريخ نياكان، زباني شيوا بود تا بر جان و دل بنشيند. بدين سان در پي آميزش تاريخ و ادب، استوره زاده مي شود و مي بالد. پس از ساسانيان كه دشمنان كوشش بسيار براي نابودي و از ياد زدودن پيشينه تاريخي ايرانيان داشتند، در اين دوران دشوار، ايرانيان ناچار بودند از «زبان فرهنگ» به جاي «كمان جنگ» بهره جويند؛ به ويژه از ادب رازآميزي كه حروفش را به گونه اي مينوشتند كه «غير» نداند. بدين سان در پس غزلهاي حافظ، پير مغان را ميبينيم كه در مهرابش، رندان را از خلوت واعظ و زاهد خبر ميدهد و پرده از آن كار ديگر بر مي دارد. توان شگفت‌انگيز زبان پارسي به ادب پردازان ياري مي كرد تا ويژه ـ نامها و اصطلاحات نويني را درباره رويدادهاي زمانه به كار ببرند تا ايشان را از محتسب، گزندي نرسد. گهگاه ادب دلاور ايراني با تيغ طنز، چهره‌هاي ستمگر تاريخ را به خاك رسوايي مي افكند و از پيكار بي پايان «موش و گربه» داستانها ميگفت. و سرانجام هنگامي كه « گفتار» به چنگال كفتار، گرفتار مي‌آمد، نواي ناي بود كه از سينة سوزان شبان ايران بر ميخاست و «پر سياوشان» سر به سماع بر ميداشت. بر «دار» فرهنگ ايران ميتوان تاروپود تاريخ را ديد كه چگونه با رنگ خون دل خنياگران، نغمه ها را نقش مي زند.
در دل خاكستر به جا مانده از ميراث مرگبار مزدكيان، آتشي نهفته، فروزان ماند تا به سيماي فرزان و عرفان پارسي نمايان شود. فرزانگان ايران زمين با كردار و گفتار ــ‌ به ويژه سروده‌هاي دل انگيزشان ــ آيينهاي ميهني را ارج مي نهادند و همچو رند شيراز، سينه خويش را «‌شعله آتشكده پارس» ميدانستند و پيشواي خود را پير مغان ميخواندند كه اشاره به پيامبر باستاني ايرانيان: زرتشت ميباشد. اگر باورها و پندارهايي به زور و تزوير، و تير و شمشير، بر چشم جان مردمان نشست، انديشمندان آگاه و روشن‌بين هرگز دست از آيين ديرين نشُستند و از هر سوي ايران نداي اهورايي سر دادند. در دقايق غرنده‌اي كه قلب خراسان در شوق «خداي نامه» ميتپيد، جواني گشاده زبان، چنگ به دست گرفت و سرود:
دقيقي چار خصلت برگزيدست- به گيتي از همه خوبي و زشتي
لـب ياقوت رنگ و ناله چـنگ - شراب لعل و كيش زرتهشتي
سپس در كاخ بلند نظم، به دور از گزند باد و باران و تابش آفتاب، «شاه» نامه‌ها بر تخت ادب پارسي، افسر فردوسي را بر سر نهاد. آن دهقان پهلوان، در باغ دانش، سرو سايه فكن را پايگه خويش ساخت و تخم سخن را پراكند. آن عيساي جان‌بخش، چامه خويش را بر چليپاي ميهن دوخت و مردگان ايران را به سروش خويش زنده كرد:
به ما بر ز دين كهن ننگ نيست
به گيتي به از دين هوشنگ نيست
همه داد و نيكي و شرمست و مهر
نگه كردن اندر شمار سپهر
آنگاه گنجينه‌اي از «دار مُلك آشنايي» بود كه رسم مغان را تازه داشت و به گوش مدعي تلخ گفتار، از شيرين‌كاري شهرياران فرو خواند و با نقش ارژنگ سخن، در هفت گنبد خويش، جهان را از آتش پرستي چنان گرم كرد كه آب شرم بر رخ آن «صاحب سنگ» نشانيد. از آن مـِی كه پير مغان ز دست نهاد، نوشيد و خروشيد:
همه عالم تن است و ايران دل
نيست گوينده زين قياس خجل
چونكه ايران دل زمين باشد
دل ز تن به بود يقين باشد
ايران دل مهربان جهان همچنان مي‌تپيد و بادة مهر را در رگهاي فرهنگ گيتي، روان مي‌نمود. اين بار از شهر شيران پارس: شيراز، نوايي برخاست و بر جريده عالم، دوام ما را ثبت كرد:
به باغ تازه كن آيين دين زرتشتي
كنون كه لاله برافروخت آتش نمرود
حلقه پير مغانم ز ازل در گوش است
بر همانيم كه بوديم و همان خواهد بود
به راستي پير مغان كه بود و چه آييني داشت كه بزرگمردي مانند حافظ، خود را حلقه به گوش و چاكر كمترين او مي دانست؟ چه آتشي در دل حافظ بود كه او را به دير مغان عزيز مي‌داشتند؟ پاسخ را بايست از ساقيان جام جم شنود: در روزگاران باستان، غارهايي خودآفريده (طبيعي) يا دست‌ساز بود كه مهرپرستان به آنجا مي‌رفتند و آموزش و نيايش داشتند. و نامگانه «يار غار» از همين جاست. در ادب پارسي جايگاه مهرپرستان و پير مغان را «خرابات» ميخواندند كه از ريشه «خورابه» يا «خورآباد» است به معني: سراي روشنايي؛ پرتوگاه يزدان. از اين روست كه حافظ مي گويد:
در خرابات مغان نور خدا مي بينم
وين عجب بين كه چه نوري ز كجا مي بينم
پاكي پيكر از بايسته ها بود؛ از اين رو پيش از درآمدن به خورآباد، سر و تن را مي شستند.
شست و شويي كن و آنگه به خرابات خرام
تا نگردد ز تو اين دير خراب، آلوده
همگام با پاكي بروني، زدايش پليديهاي دروني نيز در كار بود. به گفته «مولانا بلخي»:
رو سينه را چون سينها هفت آب شو از كينها
آنگه شراب عشق را پيمانه شو، پيمانه شو
هر مهرپرست مي‌بايست از هفت خان مي گزشت تا به درجه پير مغان يا انسان كامل برسد. «عطار نيشابوري» از اين سير هفتگانه به نام «هفت شهر عشق» ياد كرده است. مهر و عشق، پايه و اساس عرفان ايرانيست؛ و جايگاه عشق يا «اشا» دل آدميست. دل چون آينه‌اي است كه فروغ مهر را باز مي تاباند و مي‌بايست همواره پاك و بي زنگار باشد:
بر دلم گرد ستمهاست خدايا مپسند/ كه مكدر شود آينه مهرآيينم
اينكه چرا نمود عشق، بسان پرتو و تابندگيست، باز ميگردد به ويژگيهاي اهورا و ميترا؛ خداوندگاران روشنايي. وبرآيند ايشان در آيينهاي ديگر چنان است كه ايزد هر دين، درخشان و نورانيست. در اينجاست كه درمي‌يابيم عشق و خدا، يك نهاد با دو گزاره هستند. پس زاهد و عابد عبوسي كه همه آداب ديني را به جاي مي‌آورد اما دلش خالي از عشق است، هرگز مانند عارف رندي كه برايش كعبه و بتخانه يكيست، به خداوند نخواهد رسيد. درخور نگرش اينكه در بينش ناب ايراني، عشق كور، پزيرفته نيست و بايد همساز با خرد باشد. عشق و مهر و شادي انساني و استوار آنست كه با منش پاك و انديشه راست يگانه باشد و نه بيگانه. اگر در زمينه‌ي خودآگاه انسان، انديشه و خرد، ياريگر وي در راه مهر هستند در پس‌زمينه يا ناخودآگاه او مـِي و موسيقي، چاره سازند؛ دو همزاد ناگسستني كه اگر از ادب عرفاني ايران برچيده شوند، زندخوانان شاخ سخن را خاموشي و خمودي فرا خواهد گرفت. «مي» كه به گونه «مل» خوانده ميشده، افشره انگور بوده و از همين ريشه واژه «مو» را ميتوان ياد كرد. «مي نوشي» را «شادخواري» ميخواندند و ميدانستند كه بادة به اندازه، زنگ غم را از دل مي‌زدايد. از آنجا كه فرهنگ گرانمايه ايراني، همواره به تراز و ميانه‌روي نگرش داشته، پس براي شادخواري نيز آدابي به شمار مي‌آوردند و اندرزها و دفترهايي در اين باره به يادگار نهاده اند.
صوفي ار باده به اندازه خورد نوشش باد
ورنه انديشه اين كار فراموشش باد
پيروان پير مغان از دست وي نان و شراب ميگرفتند و رسم بر اين بود كه اندكي از باده را بر زمين بيفشانند:
بيفشان جرعه يي بر خاك و هال اهل دل بشنو
كه از جمشيد و كيخسرو فراوان داستانها دارد
گاهي « مي نامه» ها و ساقي نامه ها بيانيه اي درباره زهدفروشان بود:
بود آيا كه در ميكده ها بگشايند گره از كار فرو بسته ما بگشايند
در ميخانه ببستند خدايا مپسند كه در خانه تزوير و ريا بگشايند
يكي از ويژگيهاي فرهيختگان ايراني آشنايي ايشان با خنياگري و نوازندگي بود؛ هنري كه نخستين بار در ايران جامه دانشي و فني به خود پوشيد و زرين پنجگاني چون باربد و فارابي به ارمغان داشت. ايرانيان ايزد نوازندگي را «‌واك» ميخواندند و در فراخناي آسمان، جايگاهي ميشناختند به نام «گروتمان»؛ به معني: سراي سرود. پرستندگان مهر و مزدا موسيقي مينواختند، آواز گروهي ميخواندند و به چرخ زدن ميپرداختند. امروزه در ميان پاره اي از صوفيان و نيز در زورخانه ها اين رسم كهن به جاي مانده است؛ به ويژه كه زورخانه نموداري از مهرابه‌هاست. دست افشاني و پايكوبي و سماع كه همانند شادخواري، خوشايند خموده دلان نبود، از ديدگاه مولاي مولانا ــ شمس تبريزي ــ فراياد فريضه هايي چون نماز و روزه، و جان بخش بايسته اي بسان نان و آب به شمار مي رفته است:
* رقص مردان خدا لطيف باشد و سبك؛ گويي برگ است كه بر روي آب مي رود. اندرون چون كوه و برون چون كاه! ... هفت آسمان و زمين، و خلقان، همه در رقص آيند، آن ساعتي كه صادقي در رقص آيد.
فرهنگ باستاني ايران و به پيروي از آن: عرفان نوين ايران سرشار از عشق و مهر و شاديست. گفته شده كه زرتشت به هنگام زايش با لبي خندان به جهان آمد و از اين روست كه شادي يك ويژگي اهورايي، و غم و اندوه، اهريمنيست.
شيتان غم هر آنچه تواند بگو بكن
من برده ام به باده فروشان پناه از او
شهرياران پرشور هخامنشي در سنگ نگاره هايشان مي گويند: خداي بزرگيست اهورامزدا؛ كه اين زمين را آفريد؛ كه آن آسمان را آفريد؛ كه مردم را آفريد؛ كه از براي مردم: شادي را آفريد.
بر ماست كه شادي، اين آفريده اهورايي را پاس بداريم و همنوا با خيام بخوانيم:
اين قافله عمر عجب مي گزرد
درياب دمي كه با طرب مي گزرد
ساقي غم فرداي حريفان چه خوري
پيش آر پياله را كه شب مي گزرد

۱۳۸۷/۱۱/۰۱

قلم در کف دشمن است! ولی اینترنت در دست ماست!!!


به راستی اینترنت یک دستاورد بسیار ارزشمند است. گزشته از دریافت آگاهیهای گوناگون و گسترده، این ویژگی را نیز دارد که شما خودتان رسانه‌ای داشته باشید بی نگرانی از : هفت خان کمبود و یا گرانی کاغذ و لیتوگرافی و چاپ و صحافی و...، انتظار دراز برای دریافت مجوز نشر، جا یابی نشریه تان بر روی دکه تنگ روزنامه فروشی در میان انبوهی رقیب عوام پسند و...... در عرض چند ثانیه دیدگاه خود را پیش روی جهانیان (بدون محدودیت در تیراژ!) بگزارید. دیگر سردبیران کم سواد و حسود نشریات، شما را سر نمیدوانند و در نوشتارتان دستکاری نمیکنند. دیگر نیازی نیست که آلوده ی باندهای ضدفرهنگی شوید و با چاپلوسی و مداحی از این و آن، اجازه ی نشر گفتارتان را بیابید. دیگر مافیای پخش کتاب و کتابفروشیهای چپی و توده‌ای نمیتوانند مانع ارایه دیدگاه های میهنی شما باشند. ارج اینترنت را بدانیم. اگر قلم در کف دشمن است، ما نیز تارنما و سایت در اختیار داریم تا چهره‌ی چرکین شبه‌روشنفکران و میهن‌فروشان را نشان دهیم. ما نیز میتوانیم بیدرنگ به نقد و بررسی گفتارهای ناروا و دیدگاه های کور و بسته بپردازیم.

ما باید چندین برابر دشمن کار کنیم تا تهاجم خارجی فرهنگی و یا شبیخون درونی آنان را خنثا نماییم. به دکه‌های روزنامه فروشی بنگرید؛ به راستی تهوع‌آورست: از ماجراهای خاله زنکی و عمومردکی هنرپیشه ها و ورزش بازان گرفته تا لجن‌پراکنیهایی درباره چهره‌ها و اندیشه‌های ناب ایرانی و میهنی... دستاورد سازمان «صداع و سماع!» به ویژه کانالهای ماهواره ای و برون مرزی آن نیز روشن و بی‌نیاز از هر گزارشیست. به کتابفروشیها میرویم: درباره آدمکشها و تروریستهایی چون «چگوارا» کتابهای قطع بزرگ (رحلی) چاپ شده؛ و یا به لطف ناشران و مراکز پخش رفیق پرور، یاوه های شاعرکهای کمونیست وطنی همه جا را آکنده اما کمتر کتابی درباره شخصیتهای ملی و علمی و مبارز ایران زمین دیده میشود. از آن همه اندیشمند و دانشمند ایرانی چند کتاب در دسترس است؟ نه تنها عرب زدگی بلکه غرب زدگی به شدیدترین وجه در رسانه‌های این مملکت بیداد میکند. چه باید کرد؟ همان گونه که در آغاز این گفتار آوردم، بهترین راه ما بهره وری درست از تارنگارها میباشد. پس:
۱. نوشتارهایی ارزنده و سودمند بگزاریم و از پریشان نویسی و پراکنده کاری بپرهیزیم. پارسی نویسی درخور فهم، و غلط گیری را فراموش نکنیم.
۲. به تارنگار خویش بسان یک رسانه مانند مجله یا کتاب بنگریم و برایش ارج و اعتبار نهیم. قالب و نوع حروف (فونت) و دیگر زیباییهای رسانه خویش را بررسی و بهبود بخشیم.
۳. به هر کس و هر تارنگاری پیوند (لینک) ندهیم و اطمینان یابیم که همسو و همساز با بینشهای میهنی ما هستند. کسانی که «چپ» بین هستند و یا بی توجه به کورش و داریوش و دیگر بزرگان، سراسر تاریخ ۲۵۰۰ ساله را استبدادی وانمود میکنند، در فهرست ما جایی ندارند.
۴. به جای تکرار مکررات و بازگویی چیزهایی که همه کمابیش آگاهی دارند، و نیز به جای سیاست پردازیهای بیهوده، به فرهنگ و تاریخ و تمدن و دانشهای این سرزمین بپردازیم و بدانیم که اگر ادعای ایران دوستی داریم، در شرایط کنونی و با نگرش به نیازهای نسل امروز و آیندگان، بهترین و برترین کار، همانا پرداختن به دانشنامه ایران باستان و همکاری با جوانان سوته‌دلیست که عاشقانه و فروتنانه سرگرم پژوهش و نگارش میباشند تا به یاری یزدان بتوانیم پس از دستاوردهای بزرگی چون اوستا و شاهنامه فردوسی و شاهنامه نوبخت و لغتنامه دهخدا... ما نیز ارمغانی گرانبها برای فرزندانمان به یادگار بگزاریم./ ایدون باد.

۱۳۸۷/۱۰/۳۰

كتيبه ی قمچقاي


{ • محمود كردواني/ بخش سوم}

با توجه‌ به‌ اين‌ حقيقت‌ كه‌ قدمت‌ كتيبه‌ قمچقاي‌ از الواح‌ سومري‌ بيشتر است‌ و با در نظر گرفتن‌ اين‌ موضوع‌ كه‌ اولين‌ واضعان‌ خط‌، سومريان‌ بوده‌اند، تصور مي‌شود كه‌ تمدن‌ قمچقاي‌ و كتيبه‌ آن‌ در اصل‌ متعلق‌ به‌ سومريان‌ بوده‌ و اينان‌ نيز مانند ساير قبايل‌ ساكن‌ كوهپايه‌هاي‌ زاگرس‌ چون‌ گوتيان‌، لولوبيان‌ و كاسيان‌ به‌ مرز و بوم‌ ايران‌ تعلق‌ داشته‌اند. از طرف‌ ديگر الواح‌ مكشوفه‌ از شوش‌ و سيلك‌ كاشان‌ به‌ خط‌ كهن‌ ايلامي‌ است‌ (پروتو ايلامي‌) كه‌ باز هم‌ وجه‌ تشابهي‌ با كتيبه‌ قمچقاي‌ دارد در لوحه‌هاي‌ پروتو ايلامي‌ علامت‌ها اشكال‌ خطي‌ خود را حفظ‌ كرده‌اند و به‌ نظر مي‌رسد كه‌ اين‌ علامت ها جنبه‌ نشانه‌اي‌ دارند. اصولاً اين‌ امكان‌ وجود دارد كه‌ خط‌ سومري‌ و ايلامي‌ داراي‌ مبداء مشتركي‌ باشند. مؤيد اين‌ نظريه‌، كتيبه‌اي‌ است‌ كه‌ از پي‌تل‌ بندر بوشهر (ليان‌ باستاني‌) كشف‌ شده اين‌ كتيبه‌ را هومبان‌ نومنا پادشاه‌ ايلام‌ به‌ معبد ليان‌ وقف‌ كرده‌ است‌. در نوشتن‌ اين‌ كتيبه‌ از خط‌ و زبان‌ سومري‌ استفاده‌ شده‌ و تاريخ‌ تحرير آن‌ قدري‌ از سارگن‌ آكاده‌ جلوتر است‌ (حدود نيمه‌ دوم‌ هزاره‌ سوم‌ قبل‌ از ميلاد).
از دلايل‌ ديگري‌ كه‌ ممكن‌ است‌ سومري‌ بودن‌ كتيبه‌ قمچقاي‌ را ثابت‌ كند، زبانهاي‌ مختلفي‌ است‌ كه‌ در فلات‌ ايران‌ بخصوص‌ غرب‌ ايران‌ رايج‌ بوده‌ است‌. تعداد نسبتاً زيادي‌ از عناصر مصطلح‌ زبان‌ ساكنين‌ غرب‌ ايران‌ از نظر زبان‌شناسي‌ شباهت‌ زيادي‌ به‌ آن‌ دسته‌ از زبانهايي‌ دارد كه‌ به‌ زبانهاي‌ قفقازي‌ معروف‌اند و از برخي‌ جهات‌ از لحاظ‌ اصوات‌ دستور زبان‌ با اصطلاحات‌ اقوام‌ دراويد هند هم‌ مانند است‌. ظاهراً تعداد زيادي‌ از اين‌ عناصر زباني‌ در زمان‌ باستان‌ نزد گوتيها، لولوبيها، كاسي‌ها، كاسپيها و ساكنان‌ مركزي‌ كوهپايه‌هاي‌ زاگرس‌ و همچنين‌ خالدها و اقوام‌ هوري‌ يافت‌ مي‌شود. زبان‌هاي‌ مذكور كلاً يا منفرداً از يك‌ طرف‌ با زبان‌ ايلامي‌ و از سوي‌ ديگر به‌ زبان‌ آلبانيان‌ و سرزمين‌هاي‌ غربي‌ و جنوب‌ غربي‌ درياي‌ خزر خويشاوندي‌ داشته‌اند. اين‌ همبستگي‌ شامل‌ زبان‌ اورارتويي‌ و سومري‌ نيز مي‌گردد . اين احتمال هم وجود دارد كه‌ خويشاوندي‌ زباني‌ دليل‌ خويشاوندي‌ نژادي‌ باشد و نشانگر آن‌ است‌ كه‌ منشأ كليه‌ اين‌ اقوام‌ يكي‌ بوده‌ و به‌ مرور زمان‌ هر طايفه‌ منطقه‌اي‌ را براي‌ سكونت‌ خود اختيار نموده‌ است‌.
از نظر باستان‌شناسي‌ كهن‌ترين‌ طبقات‌ تپه‌ حصار (طبقة‌ يك‌ A) و تپه‌ گيان‌ نهاوند (طبقة‌ 5) و گوي‌ تپه‌ (طبقات‌ K و M) به هزاره‌ چهارم‌ و اوائل‌ هزاره‌ سوم‌ قبل‌ از ميلاد تعلق‌ دارد و گويا از همين‌ زمان‌ تقسيم‌ كار ميان‌ اين‌ اقوام‌ صورت‌ گرفته‌ است‌. گمان‌ مي‌رود كشت‌ گندم‌ و جو از همين‌ زمان‌ رواج‌ پيدا كرده‌ است‌13. از اين‌ دوران‌ تصاوير بز و ساير حيواناتي‌ كه‌ براي‌ بشر مفيد بوده‌، بر روي‌ سفالها نقش‌ شده‌ است‌ و اهميت‌ دامداري‌ را نشان‌ مي‌دهد. سفالهاي‌ هزاره‌هاي‌ سوم‌ و چهارم‌ پيش‌ از ميلاد در كليه‌ واحدهاي‌ مسكوني‌ و تمدنهاي‌ مختلف‌ شبيه‌ به هم‌ است‌ و تنها اختلافي‌ كه‌ با هم‌ دارند در برخي‌ از موارد خصوصيات‌ محلي‌ است‌. سفالينه‌هاي‌ تپه‌ گيان‌ و تپه‌ حصار دامغان‌ با سفالهاي‌ مكشوفه‌ سامره‌ تل‌ حلف‌ و عبيد در بين‌النهرين‌ و سفالهاي‌ مربوط‌ به‌ تمدن‌ و فرهنگ‌ آسياي‌ ميانه‌ (آنوI‌ ) و شوش‌I و همچنين‌ طبقه‌ چهام‌ تپه‌ گيان‌ با شوش‌ مشابهت‌ دارند. تاريخ‌ همة‌ اين‌ تمدنها هزاره‌ چهارم‌ و هزاره‌ سوم‌ قبل‌ از ميلاد است‌. اين‌ سفالها مناسباتي‌ هم‌ با قفقاز و آن سوي‌ جبال‌ قفقاز دارند، مثلاً قشر K در گوي‌ تپه‌ نسبت‌ مشخص‌ و نزديكي‌ با نقاط‌ مسكوني‌ عصر حجر و مس‌ در قفقاز شمالي‌ و مركز و شمالي‌تر از جبال‌ قفقاز چون‌ شرش‌بلور (Shersh-blur) نزديك‌ «اچميادزين‌» ارمنستان‌ و «كاياكنت‌» (Kayakent) داغستان‌ دارند. هم‌ مانندي‌ هنر سفالسازي‌ اين‌ اقوام‌ نيز مي‌تواند دليل‌ قرابت‌ نژادي‌ باشد.
اما منشأ نژادي‌ اقوام‌ اوليه‌اي‌ كه‌ در ايران‌ سكونت‌ داشتند چه‌ بوده‌ است‌؟ ساكنين‌ ايران‌ از دورانهاي‌ بسيار قديم‌ (اركائيك‌) به‌ زبان‌ هندو ايراني‌ تكلم‌ مي‌نمودند مدرك‌ مهم‌ و مستندي‌ كه‌ مي‌توانيم‌ در اين‌ مورد ارائه‌ دهيم‌ مربوط‌ به‌ كاسيها مي‌باشد كه‌ در اوايل‌ هزاره‌ دوم‌ و سوم‌ قبل‌ از ميلاد در دره‌هاي‌ زاگرس‌ زندگي‌ مي‌كردند و آن‌ وجه‌ تشابهي‌ است‌ كه‌ بين‌ خدايان‌ كاسي‌ و هندو ايراني‌ موجود است‌، چون‌: «سورياش‌» كاسي‌ كه‌ خداي‌ خورشيد معني‌ مي‌دهد با «سورياه‌» سانسكريت‌ كه‌ به‌ معني‌ خورشيد است‌ و «اورياش» كه‌ شكلي‌ از بورياش‌ كاسي‌ مي‌باشد و خداي‌ كشورها يا باران‌ و رعد ترجمه‌ شده‌ با «بورآس‌» يوناني‌ كه‌ به‌ معني‌ باد شمالي‌ است‌ و كلمه‌ خداي‌ «شماليا» كه‌ در زبان‌ كاسي‌ الهه‌ قلل‌ و كوههاست‌ با «هيمالايا» سانسكريت‌ و «بوگاش» خداي‌ كاسي‌ با «بگ» پارسي‌ باستان‌. اقوامي‌ كه‌ نام‌ برديم‌ از نژاد سر درازند. (Dolichocephalous انساني‌ كه‌ طول‌ جمجمه‌ وي‌ تقريباً يك‌ ربع‌ از عرضش‌ بيشتر است‌.) ظاهراً اين‌ اقوام‌ ارتباطي‌ با اقوام‌ ساكن‌ هند داشته‌اند. اين‌ اقوام‌ همان‌ طور كه‌ بيان‌ كرديم‌ شامل‌ گوتيان‌ و لولوبيان‌ و مهرانيان‌ و هوريان‌ و سومريان‌ بوده‌ و ايلاميان‌ را نيز در بر مي‌گرفته‌ است‌. گوتيان‌ در بخش‌ شرقي‌ رودخانه‌ دياله‌ (احتمالاً كردستان‌) لولوبيان‌ در غرب‌ دياله‌، گويا مهرانيان‌ نيز در همين‌ مكان و هوريان‌ در نواحي‌ غربي‌ و شمالي‌ درياچه‌ رضائيه‌ و سومريان‌ درشمال‌ بين‌النهرين‌ مي‌زيستند. مي‌گويند امروزه‌ مي‌توان‌ بقاياي‌ نژادي‌ را كه‌ با سومريان‌ شباهت‌ كامل‌ دارد بين‌ ساكنان‌ افغانستان‌ و بلوچستان‌ و همچنين‌ در هندوستان‌ مشاهده‌ كرد. اگر اين‌ فرضيه‌ را بپذيريم‌ كه‌ اين‌ اقوام‌ همگي‌ در ابتدا از صفحات‌ شمال‌ شرقي‌ به‌ اين‌ محدوده‌ وارد شده‌اند، قرابت‌ زباني‌ نواحي‌ قفقاز و زبانهاي‌ قديمي‌ هند در مشرق‌ و زبان‌ ايلام‌ و اقوام‌ نواحي‌ ذكر شده‌ زاگرس‌ از آن جمله‌ سومري‌، علت‌ وجود اين‌ فرضيه‌ خواهد بود. البته‌ نژاد شناسان‌ به‌ تنهايي‌ نمي‌توانند كليدي‌ براي‌ حل‌ مجهولات‌ ارائه‌ دهند. با اين‌ تفاصيل‌ كتيبه‌ قمچقاي‌ مي‌تواند مدرك‌ مثبتي‌ جهت‌ حل‌ قسمتي‌ از مشكلات‌ و مجهولات‌ باشد. گمان‌ مي‌رود كتيبه‌ قمچقاي‌ يك‌ متن‌ مذهبي‌ باشد، زيرا معني‌ «خدا»، «معبد»، «خورشيد»، «آب‌»، «رعد و برق‌» از برخي‌ علائم‌ آن‌ به‌ خوبي‌ استنباط‌ مي‌گردد. بعيد نيست‌ كتيبه‌ شامل‌ نام‌ خداياني‌ باشد كه‌ مورد پرستش‌ ساكنين‌ اين‌ منطقه‌ بوده‌ است‌. روبروي‌ كتيبه‌ در آن سوي‌ دره‌ آسياب‌ آثار يك‌ ديوار سنگي‌ نيز وجود دارد كه‌ گمان‌ مي‌رود پرستشگاهي‌ مربوط‌ به‌ همين‌ زمان‌ بوده‌ باشد و اگر كاوشهاي‌ وسيعي‌ در ناحيه‌ صورت‌ گيرد، امكان‌ دارد كه‌ از قلعه‌ قمچقاي‌ و زمين هاي اطراف‌ آن‌ مدارك‌ و اسناد مهم‌ و جالبي‌ به‌ دست‌ آيد.
[یادداشت امید عطایی: یافته‌های جیرفت نشان میدهد که پیشینه فرهنگ و تمدن آریاها در ایران بسیار دیرینتر است از آنچه که معمولن میگویند. همچنین در ایرانی بودن سومریان جای هیچ گمانی نیست. در این باره بنگرید به کتاب: نیاکان سومری ما/ دکتر محمدعلی سجادیه.]

۱۳۸۷/۱۰/۲۸

حافظ مهرآیین (بخش ۲۳)


{از: م.ص.نظمی افشار}


<خضر>
برخي از فرق صوفيه مانند فرقة ملاميه و طيفوريه در طريقت و قطع طريق، عقيده به دليل و راهنما و خضر راهي دارند تا خطر گمراهي پيش نيايد. چنانكه حافظ به مشرب ملاميه گويد:
(غزل شمارة 463)
قطعِ اين مرحله بي همرهيِ خضر مكن
ظلماتست بترس از خطرِ گمراهي
گذرت بر ظلمات است بجو خضرِ رهي
كه در اين مرحله بسيار بود گمراهي
حافظ از راه تجربه و اندرز به سالكِ عاشق كه مي‌خواهد به كويِ عشق قدم گذارد فرمايد: بي دليل راه صدها اهتمام نموده است از خطر گمراهي ايمن نمانده و اين كار او را امكان نيافته است.
(غزل شمارة 227)
به كويِ عشق منه بي دليل راه قدم
كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد
(شناسايي راه و روش علم و فلسفه. ص 16)
(غزل شمارة 216)
گذار بر ظلمات است، خضر ِ راهي كو
مباد كآتشِ محرومي آبِ ما ببرد
(غزل شمارة 226)
خيالِ آبِ خَضِر بست و جامِ اسكندر
به جرعه نوشيِ سلطان ابوالفوارس شد
خاقاني شرواني سروده است:
زهر سفر نوش كن اول چو خضر
پس برو و چشمة حيوان طلب
مولانا در مثنوي فرموده است:
شهره كاريزيست پر آب حيات/آب كش تا بردمد از تو نبات
آب خضر از جوي نطق اوليا / مي‌خوريم اي تشنة غافل بيا
(غزل شمارة 39)
فرق است از آب خضر كه ظلمات جاي اوست
تا آب ما كه منبعش الله و اكبر است
احتمالا الله و اكبر نام مكاني در شيراز بوده كه آب ركن آباد از آنجا سرچشمه مي‌گرفته است.
(غزل شمارة 98)
دهانِ شهد تو داده به آب خضر بقا
لبِ چو قند تو برد از نبات مصر رواج
لب تو خضر و دهان تو آب حيوان است
قدِ تو سرو و ميان تو موي و گردن عاج
(غزل شمارة 128)
تو دستگير شو اي خضر پي خجسته كه من
پياده مي‌روم و همرهان سوارانند
«به آفريد» پيامبر ايراني كه در زمان ابومسلم خراساني قيام كرده بود. پيراهني به رنگ سبز داشت كه ظاهرا از جنس حرير چيني بوده. او مدعي بود كه خداوند در آسمان اين پيراهن را به تن او پوشانده و او را به عنوان رسول به زمين فرستاده است. (حبيبي. تاريخ افغانستان. ص 277) همچنين در تاريخ ضبط است كه «مقنع» مدعي پيامبري در دورة عباسي نيز (161ه ق) همواره مقنعه‌اي سبز بر سر و روي خود مي‌بسته است(تاريخ نرشخي. ص 77).
[یادداشت امید عطایی: خضر را سبزپوش میدانند و شاید خضرا (جزیره) و خزر (دریا) به معنای سبزینه باشند. ریشه‌های استوره خضر را میتوان در سرچشمه های ایرانی یافت.]
<سليمان>
(غزل شمارة 237)
من آن نگينِ سليمان به هيچ نستانم / كه گاه‌گاه برو دستِ اهرمن باشد
<جمشيد>
(غزل شمارة 167)
بر تخت جم كه تاجش، معراجِ آسمان است
همت نگر كه موري با اين حقارت آمد
(غزل شمارة 88)
زبان مور به آصف دراز گشت و رواست
كه خواجه خاتم جم ياوه كرد و باز نجست
در اين غزل خواجه حافظ به صراحت بجاي نام سليمان از نام جم استفاده كرده است. نقاط زيادي در كشور ايران و ساير كشورهاي نزديك به ايران به نام سليمان پيامبر قومِ يهود مزين است. در حالي كه اصولا هيچ ارتباطي بين اين اماكن و پادشاهي به نام سليمان كه در دولت يهود قديم حكومت مي‌كرده وجود ندارد. اينكه حافظ بجاي سليمان از نام جم استفاده كرده شايد نشان دهندة اين باشد كه اين اماكن به نام جمشيد پادشاه معروف اسطوره‌اي ايران منسوب بوده و بعدها در دورة اسلامي براي اينكه اين اماكن را محفوظ نگه دارند آنها را به يكي از پيامبراني كه در قرآن مجيد نام آنها آمده منسوب كرده‌اند. از جمله است مقبرة كورش كبير در پاسارگاد كه به قبر مادر سليمان معروف است و يا مقبرة «چش پش» در فارس كه به قبر خواهر سليمان معروف است. همينطور است شهر تاريخي شيز در تكاب آذربايجان كه به تخت سليمان معروف است و چشمه و محدثاتي در كوه‌هاي تنكابن كه آنهم به تخت سليمان معروف است و... بي ترديد درزمان حافظ مشاجره‌اي در مورد اينكه سليمان همان جم باشد يا غير، وجود نداشته است. لذا به نظر مي‌رسد كه يكي از اسرار آيين عرفان در ايران همين مسئله باشد كه منظور از سليمان در ادبيات فارسي همان جم است.
سغديان باستان آغاز سال نو خود را از رجوع جمشيد به تخت شاهي جشن مي‌گرفتند. (تاريخ افغانستان. حبيبي. ص 660)
(غزل شمارة 129)
سرود مجلس جمشيد گفته‌اند اين بود
كه جامِ باده بياور كه جم نخواهد ماند
(غزل شمارة 223)
آخر اي خاتمِ جمشيدِ همايون آثار
گر فتد عكسِ تو بر لعلِ نگينم چه شود
<سوشيانس>
(غزل شمارة 121)
شهر خالي است ز عشاق بُوَد كز طرفي
مردي از خويش برون آيد و كاري بكند
در هزارة اول پس از ظهور آخرين زرتشت ايرانيان منتظر ظهور: سوشيانت يا سوشيانس يا سيوشانس يا بختيار يا رهاننده بودند و همة اينها را به نام مهر مي‌شناختند. استاد يكتايي مي‌نويسد: ”پيش از ظهور محمد (ص) مهريان در مكه و مدينه و طائف بودند و همه انتظار داشتند كه در آغاز هر هزاره‌اي رهاننده‌اي خواهد آمد. به گفتة باباطاهر عريان:
بهر الفي الف قدي برآيد/ الف ُقُدم كه در الف آمدستم
(ميترائيسم و سوشيانس. مهر ص 3)
در نوشته‌ها و روايات زرتشتي آمده است كه تخمة زرتشت را ايزد ”نریوسنگ“ گرفته به آناهيتا فرشتة آب در دريايِ “كيانسه“ مي‌سپارد. از اين رو مردم پيرامون درياچه هر سال دختران خود را براي آبستني به درياچة هامون مي‌فرستادند، تا مگر دختري از تخمة زرتشت كه در آب است باردار شود. تخمة زرتشت مانند مرواريد در گلِ نيلوفر آبي نهفته بوده است و دختري كه در هر هزاره در آب آبتني مي‌كند از آن تخمه پنهان باردار شده و مهرِ سوشيانس يا پيغمبرِ هزاره زاده مي‌شود. مادر مهر دختر بوده و نشانة آن است كه مهر سوشيانس از راه عشق حيواني پديد نيامده. (مهر در مآخذ شرقي. ص 4 و 5 و 6)
بعضي از طوايف آزتك در آمريكاي جنوبي دختران را از سن 10 سالگي تا 17 سالگي در چهار ديواري بدون نور نگهداري مي‌كنند زيرا معتقدند كه نور خورشيد آنها را آبستن مي‌سازد.(* برتراند راسل، چرا مسيحي نيستم. ص 94)