۱۳۸۷/۰۴/۱۱

میهن سالاری نه مردم سالاری!! (بخش ۳)


رایزنی و گفتگوی سه جانبه داریوش و اتانس و مگابیز، درباره انواع سه گانه ی حکومت (پادشاهی، جمهوری، الیگارشی) بنیاد اندیشه های سیاسی غرب گردید و گاهی آینه وار از زبان فیلسوفان و اندیشمندان آنان بازگو شده است. از دیدگاه برتراند راسل: حكومت را معمولا وقتي دموكراتيك مي‌نامند كه درسد نسبتا زيادي از مردم در قدرت سياسي سهيم باشند. در افراطيترين دموكراسيهاي يونان، زنان و بردگان سهمي نداشتند. و امريكا نيز پيش از آنكه زنان حق راي به دست آورند، خود را يك حكومت دموكراتيك مي‌دانست. روشن است كه در اوليگارشي وقتي كه درسد دارندگان قدرت سياسي افزايش يابد، حكومت به دموكراسي نزديكتر مي‌شود. خصايص اوليگارشي وقتي پديدار مي‌شود كه اين درسد نسبتا كوچك باشد [...] حكومت دموكراسي از آنجا كه ناچار است قدرت را به دست نمايندگان برگزيده بسپارد، هيچ تاميني ندارد كه در اوضاع انقلابي نمايندگانش همچنان نماينده آن باقي بمانند. خواستهاي پارلمان در شرايطي كه به آساني قابل تصور است مي‌تواند مخالف خواستهاي اكثريت ملت باشد. در چنين شرايطي اگر پارلمان خاطرجمع باشد كه زورش خواهد چربيد، ممكن است حرف اكثريت را زير پا بگذارد [...] در دموكراسيهاي بزرگ احساس قدرت راي‌دهنده به قدري ضعيف است كه غالبن لازم نمي‌بيند از حق راي خود استفاده كند... عظمت نيروهايي كه تعيين مي‌كنند چه كسي بايد حكومت كند، باعث مي‌شود كه او سهم خود را به كلي ناچيز بداند... هر شورانگيز(آژيتاتور) يا سازمان‌دهندة سياسي ماهري سعي مي‌كند كه ارادت و سرسپردگي مردم را نسبت به يك فرد برانگيزد. اگر آن فرد رهبر بزرگي باشد، نتيجه عبارتست از حكومت فردي؛ اگر نباشد، آن گروهي كه پيروزي او را در انتخابات تامين كرده‌اند قدرت واقعي را به دست خواهند گرفت. اين دموكراسي حقيقي نيست. حراست دموكراسي در مواردي كه قلمرو حكومت پهناور است، مسئله بسيار دشواريست [...] اعضاي دولت بيش از ديگران قدرت دارند؛ هرچند كه به طريق دموكراتيك برگزيده شده باشند. ماموراني هم كه با حكم دولت دموكراتيك به كار گمارده مي‌شوند باز بيش از افراد عادي قدرت دارند. هرچه سازمان بزرگتر باشد قدرت مدير آن بيشتر خواهد بود. بنابراين افزايش اندازه سازمانها با كاستن از استقلال افراد عادي و گستردن دامنه اختيارات مديريت باعث افزايش نابرابري در قدرت مي‌شود [...] در كشورهاي دموكراتيك مهمترين سازمانهاي خصوصي، سازمانهاي اقتصاديند. اينها برخلاف سازمانهاي سري، مي‌توانند تروريسم خود را در دايره قانون اعمال كنند؛ زيرا تهديد آنها اين نيست كه دشمنان خود را خواهند كشت، بلكه فقط اين است كه نانشان را خواهند بريد... بسيار پيش آمده است كه سازمانهاي اقتصادي، حتا دولت را نيز شكست داده‌اند./
امیرحسین آریانپور در کتاب «زمینه جامعه شناسی» مینویسد: به راستی جامعه ها هنوز از آزادی و مردمسالاری (دموکراسی) بسیار به دورند. در هر جامعه معمولن طبقه حاکم با قدرت اقتصادی و سیاسی خود به نام دموکراسی: دیکتاتوری میکند. وجود دسته بندیهای سیاسی و گروه های فشار و نادانی و فریب خواری مردم باعث تسهیل دیکتاتوری دموکراسی نمای طبقه حاکم میشود. در ایالات متحد آمریکا با آنکه ظاهرن حق انتخاب اعضای مجلسهای قانونگزاری و حتا روءسای نیروی اجرایی جامعه، از آن همه مردم است، حکومت، ذات طبقه ای خود را از دست نمیدهد و با وصفی که دموکراسی زبانزد خاص و عام است و مظاهر صوری آن مراعات میشوند، جامعه به ساز طبقه حاکم میرقصد. تبلیغات رنگارنگ و دامنه دار طبقه حاکم و تحمیلات گروه های فشار، جامعه را آنی آزاد نمیگزارند. و ماموران گروه های تحمیلگر (lobbyist)  علنن به مجلسهای قانونگزاری رفت و آمد میکنند و اعضای مجلسها را به باد تلقین و تحمیل میگیرند. علاوه بر این، فشارهای اقتصادی زندگی، بسیاری از مردم را از شرکت در امور سیاسی و انتخاب رهبران جامعه بازمیدارد./
در مقدمه ابن خلدون با این نکات درباره حکومت و فرمانروایی آشنا میشویم:
* پادشاهی و تشکیل دادن دولت برای انسان پایگاهی طبیعی است... بشر به رادع یا حاکمی که مانع دست درازی یکی به دیگری باشد نیازمند است و چنین حاکمی به مقتضای طبیعت همان پادشاه قاهر و نیرومند است... پادشاهی پایگاهی بلند و شریف است که توسعه طلبیها و مدافعات به سوی آن متوجه میشود و محتاج به مدافعه میباشد.
* هرگاه پادشاهی از دست بعضی قبایل (خاندانهای) ملتی بیرون رود، ناچار به قبیله دیگری از همان ملت بازمیگردد و تا هنگامی که در آن ملت عصبیت (= غیرت و همت) باقی باشد، سلطنت از کف آنان بیرون نمیرود.
* شیفتگی به خصال پسندیده از نشانه های پادشاهی و کشورداری است.
* حکومت مطلق (الانفراد بالمجد)، توانگری و تجمل خواهی،  از امور طبیعی کشورداری است.
* دولتها هم مانند مردم عمرهای طبیعی دارند.
ابن خلدون که پادشاه را از آن همه ی مردم و فراتر از وابستگیهای قبیله ای میداند، پنج مرحله را برای طلوع و غروب حکومت برمیشمارد:
۱. جنگ و چیرگی بر رقیب به یاری همه ی قشرها. (جنگ بیرونی)
۲. کنار زدن و محدودکردن و مهار یاران و نزدیکان و ایجاد حکومت مطلق. (جنگ قدرت درونی)
۳. دوران آسودگی و آرامش.
۴. دوران مسالمت جویی و خرسندی.
۵. دوران اسراف و تبذیر (فرسودگی و سقوط)
اميرشاپور زندنيا در نوشتار «انديشه هاي سياسي از كهنترين متون تا كنون» آورده است:«اشتاد يشت» به راستي ستايش دولت ايراني است... اشتاد و فرشتة او: اردي بهشت نگهبان نظم و آزادي، يعني دو ركن اصلي وظايف دولتي و بنيان حقوق اساسي هستند...  ایزدان نگهبان دولت، هريك مظهر بخشي از حقوق اساسي هستند:
ــ سروش هادوخت: جهان آرا و نگهبان آسودگي مردم و حافظ صلح (نظم و امنيت) است.
ــ سروش رش نگهبان  (عدالت)  دادگستر است.
ــ سروش اوپرتات  نمودار برتري و قدرت عاليه است.
ــ ايزد مهر: امر جنگ و كيفر دشمنان، و نظم و قانون را بر عهده دارد. از وظايف مهر جلوگيري از تجاوز شهرياران به حقوق دودماني و قانون ها و سنت‌هاست‎‎‎؛ چنانكه در «مهريشت» گفته اند: اگر شهريار كشور به او دروغ بگويد... مهر غضبناك و آزرده... شهريار را تباه مي‌كند.
ــ ايزد شهريور: در «شهريور يشت» ايزد تجسم دولت يعني شهريور ستوده مي‌شود. از نام اين ايزد، لفظ شهر (دولت) و ايرانشهر (دولت ايراني) و شهريار يعني نمايندة اين ايزد در جامعه پديدار شده است و فردوسي مي‌گويد:
ز شهريورت باد فتح و ظفر           بزرگي و تخت و كلاه و كمر
به نوشته محمد مقدم (جستار درباره مهر و ناهيد): «شهرستان نيكويي» كه شبستري در «گلشن راز» آورده، برگردانده‌اي از واژه‌هاي اوستايي «وَنهئوش خشَثر» يا «شهر خوبي» است كه در خود «گاهان» يا سرودهاي زرتشت آمده... نيز به گونه «شهر اهورمزد» و «شهر خواسته شده يا مطلوب (شهريور)» ديده مي‌شود و آن خاستگاه «شهر خواسته شده يا پرداخته (مدينه فاضله)» افلاتون و «ملكوت خدا» در انجيل و «شهر خداوند» در نوشته اوگوستين پدر كليساي كاتوليك است. شهرستان نيكويي آماج دين و نويد زرتشت و مغز پيام و مژده اوست. نشاختن [برپايي] شهرستان نيكويي، همچو اميدي براي زرتشت و كساني بود كه در جرگه او همكار و همراه بودند [...] خداوند زرتشت نيازي به قرباني ندارد مگر به «از خود گذشتن» مردمان در راه نشاختن شهرستان نيكويي؛ كه آن جز به ياري مردمان كوشا انجام نمي‌پذيرد./
در اندیشه شاهان میهن سالار، ایران همچو باغی بوده که باید سپاهیان و مردمانش به رهبری پادشاه، نگاهبان آن باشند و نباید به دست ویرانگران به نابودی کشانده شود:
که «ایران» چو باغیست خرم بهار ــ شکفته همیشه گل کامگار
پر از نرگس و نار و سیب و بهی ــ چو پالیز گردد ز «مردم» تهی
سپرغم یکایک ز بن برکنند ــ همه شاخ نار و بهی بشکنند
«سپاه» و سلیحست دیوار اوی ــ به پرچینش بر نیزه ها خار اوی
نگر تا تو دیوار او نفگنی ــ دل و پشت «ایرانیان» نشگنی
اگر بفگنی خیره دیوار باغ ــ چه باغ و چه دشت و چه دریا چه راغ
کزان پس بود غارت و تاختن ــ خروش سواران و کین آختن
«زن و کودک» و «بوم ایرانیان» ــ به اندیشه ی بد، منه در میان
(گفتار خسروپرویز به شیرویه)
و یا شهبانوی ساسانی «پوران دخت» در جشن تاجگزاری اش میگوید:
ز «کشور» کنم دور، بدخواه را ــ بر آیین شاهان کنم گاه را
ز «ایران» ببرم پی ِ بی رهان ــ چنان چون بود رسم و ساز مهان
شادروان استاد حبيب الله نوبخت در پاورقي ترجمان خود از «كتاب تاج» آورده است: آنها كه رژيم ساساني را حكومت مطلقه و استبدادي نام نهاده‌اند، سخت به خطا رفته‌اند و اين قبيل موارد كه نظاير آنها در تاريخ بسيار است، برترين گواه زلت و گمراهي آنهاست و گروهي از متقدمين (يعني در صدر اسلام از روي كينه و تخفيف) و گروهي از متاخرين (يعني نويسندگان بي خبر يا همكاني و بدخون) به عصر ساساني و به مردم ايران تهمت‌هايي به عمد بسته‌اند كه جز آهن و آتش، باطل ايشان را از ميان نبرد و حق را به جاي خود ننشاند. و درين اواخر آنها كه خونشان مسموم است و از دستگاه مخرب يوديسم (صهیونیسم) و بين المللي برخوردار هستند، باك ندارند كه ايران و ايراني را به حيف نكوهيده و آداب نيكوي او را به دگران ببندند و اوهام ديگران را به ايراني نسبت بدهند. و اين گروه ناپاك معدود، در برابر اينگونه موارد تاريخي، كور و نابينا هستند ولي كتابها در محاسن روم و عرب و ترك نوشته يا از منابع خاص بين‌المللي ترجمه كرده و مانند «زادالمعاد» يعني به گونه يك كتاب مقدس به مردم هديه مي‌كنند. اينها به تاريخ فروختن و از آن راه اعاشه كردن، عادت كرده‌اند و چون رفتگان، چيزي ندارند و هم آزاري نتوانند كردن، اين گروه باك ندارند كه بر ايشان بتازند و هر نوع دروغي بسازند./
برای آنکه تیزبینی نوبخت، این پژوهشگر بزرگ عصر رضاشاهی را دریابیم، به پروتکلهای سران صهیونیست مینگریم که مربوط به سال ۱۸۹۷ میلادی میشود:
*‌ ما در تشکیلات قانونی، سازمان انتخاباتی، مطبوعات، آزادی افراد، و مهمتر از همه بر آموزش و پرورش ملتهای غیریهودی دخالت کرده و جوانان  آنان را از راه القای عقاید و نظرات دروغ، تحمیق و سرگرم و فاسد میکنیم. (پروتکل ۹) کتابهایی را که خود ما منتشر میکنیم به بهای ارزان ارایه خواهد شد تا همه بتوانند آن را خریداری و مطالعه نمایند... ادبیات و روزنامه نگاری دو نیروی مهم و موثر در آموزش و پرورش به شمار میروند. (پروتکل ۱۲) چون بر اثر تدریس تاریخ قدیم هر کشور، تصورات نادرستی (؟!) در ذهن دانشجویان پیدا میشود لذا باید تمام دروس و موادی را که به تاریخ گذشته آنان مربوط است، بجز قسمتهای مربوط به اشتباهات و خطاهای تاریخی آنان، از برنامه دروس حذف کنیم. (پروتکل ۱۶) از طریق مطبوعات و سخنرانیها و با تالیف زیرکانه کتابهای تاریخ، درباره آرمان شهدای آشوب طلب تبلیغ میکنیم. (پروتکل ۱۹)
آری، بدین گونه است که قهرمانان قلابی توده ای و تجزیه طلب را با چکش بر سر جوانان ایرانی میکوبند و اندیشه هایشان را با داس دروغ، درو میکنند. اینگونه است که از کل سلسله ساسانی و امروزه سراسر ایران باستان، دیوی میسازند که به دست فرشتگان تازی! بیرون شد.... بازمیگردیم به مقوله میهن سالاری. آیین شاهنشاهی ایران برپایه نگاهبانی میهن بوده و نه فداکردن میهن از برای شاه! شهرياران بزرگ آريايي را هرگز نمي‌توان با فرومايگاني چون سلطان حسين صفوي يا فتحعليشاه قاجار در يك رده جاي داد. شاهان باستاني هنگام رزم، خوان بزم بر مي‌چيدند و پهلوانانه به جنگ دشمن مي‌رفتند. آنچنان دلير بودند كه به نبردهاي تن به تن دست مي‌يازيدند. چنان ماجراجو بودند كه بـه گونه‌اي نـاشناس و يكه و تنها، بـه سرزمين دشمن مي‌شتافتند. آنان به سرزمين اهورايي‌شان عشق مي‌ورزيدند و براي آباداني‌اش مي‌كوشيدند. ايشان با دشواري‌ها و سختي‌ها مـي‌ستيزيـدنـد و گاهي جان خود و افراد خاندانشان را فداي ميهن مي‌كردند. در ترازوي تاريخ، كفة نيكي‌ها و خدماتشان بسي سنگين‌تـر از كژي‌ها و كاستي‌هايشان است (و چه فريبكار و فرومايه‌اند قلمزناني كه اين كفه را ناديده گرفته‌اند). داریوش بزرگ در سنگ نبشته «نقش رستم» میفرماید:
خداي بزرگي است اهورمزدا كه اين همه شكوه و زيبايي را آفريد؛ كه شادي را براي مردم آفريد.... . در نبرد، هماوردي سختكوش هستم. همينكه در آوردگاه بنگرم، با آن كه نافرمان بينم و با آن كه فرمانبر بينم، چنان كنم كه بايد كرد./
شاهان ایران آریایی به رفاه و سربلندی مردم و میهن خود می اندیشیدند بی آنکه شعارهای بی عملانه و فریفتارانه ی مردم سالاری و از این قبیل را در بوق و کرنا بدمند. گزنوفون مورخ یونانی از زبان کورش بزرگ آورده است:
ما امروزه فرمانروای کشوری بزرگ هستیم. یک ایران نیک و پربار؛ و کسانی که به کشت و ورز میپردازند بر ما منت میگزارند... ای دادگر از تو میخواهم که میهنم و خاندان و دوستانم سرشار از شادی و نیکبختی باشند... پس از پروردگار، مردمان را گرامی دارید... در سراسر زندگانیم خواستار خوشبختی آدمیان بوده ام./
مردم از نظر حقوق انسانی و طبیعی با هم برابرند اما در رایزنی های سیاسی و کشوری و بهره وری از دستاوردهای ملی، حق تقدم و برتری با کسانیست که کوشش بیشتر و منش بهتری دارند. کورش بزرگ میفرماید:
چه بهتر که خانه ای (= میهن) تهی باشد تا آنکه کاشانه ی خودفروشان شود و از هم بپاشد ... برایم ناپزیرفتنی است که نیکان و دلیران با مردم دون و زبون، یکسان و برابر باشند ... باید از رهیافت قانون به آماج خویش رسید تا پاکان و بلندپایگان به آزادی و بهزیستی، پشتگرم باشند./
آیین پادشاهی ایران نه بر مبنای استبداد بلکه برپایه رایزنی و مشورت بوده است. استرابو درباره پادشاهی پارلمانی اشکانیان مینویسد: به گفته پوزیدونیوس شورای پارتیان از دو گروه تشکیل میشود؛ یکی: از بستگان شاه، و دیگری: از خردمندان و مغان. شاه را از میان این دو شورا برمیگزینند./
این دو مجلس از سوی روم و انگلیس و امریکا تقلید شد. اگرچه نظریه تفکیک قوا را به ارستو نسبت میدهند اما ایرانیان در این زمینه پیشگام بوده اند. از ديرباز ايران داراي يك مركز روحاني به فرمانروايي «مس مغان» بود كه نهاد «واتيكان» و مقام «پاپ» برگرفته از آن است. اين مركز در شهر ري قرار داشت كه نامدار به «ري زرتشتي» بود. در اين شهر ــ كشور ديني، «مس  مغان» كه لقب «زرتشت تخمه» داشته، در امور ديني از استقلال كامل برخوردار بود و بسان موازنه‌اي در برابر نهاد پادشاهي به شمار مي‌رفت. نهاد روحانيت نقش قوه قضايي را در برابر قوه مجريه (پادشاه) بازي مي‌كرد و موبدان مانند سرداران، از دخالت در امور سياسي و كشوري همواره نهي مي‌شدند. پادشاهان ساسانی دو بار در سال، بارعام مي‌دادند و به دادخواست‌ها رسيدگي مي‌كردند و به نامه‌ها مي‌نگريستند. و نخست به شكايت كساني مي‌رسيدند كه از خود آنها متظلم بودند. «بزرگِ موبدان» را همراه با «بزرگِ دبيران» فرا مي‌خواندند و مي‌فرمودند تا جار بزنند آنها كه از پادشاه شكايت دارند، از آن جمع به يك سو شـوند. سپس قـاضي بـه كـار پـادشاه و مـدعي او نـگريده از روي حـق و عـدالت حكم مي‌كرد. اگر مدعي بر حق بود، قاضي به حكم قانون، پادشاه را مواخذت مي‌كرد.
نیاکان ما در گزر هزاره ها نام و یاد میهن و نژاد آریایی را پاس داشتند. مارک بلوخ در کتاب «جامعه فئودالی» اشاره دارد که: بدون وجود یک نام، تجسم تصویر روشنی از مام میهن آسان نیست... تکلم به یک زبان، مردم را به یکدیگر نزدیکتر میکند و در سنتهای فکری ایشان عناصر مشترک جدیدی پدید می آورد./
وی یادآور میشود که اروپای فئودالی و ملوک الطوایفی، زمانی توانست در راه پیشرفت قدم بگزارد که قدرتهای مرکزی (پادشاهی ها) سرزمینهای متلاشی شده و پراکنده را زیر یک درفش واحد ملی گرد آوردند و احساسات ملی را برانگیختند: <وفاداری به تاج و تخت پادشاهی امکان داد که این احساسات زنده بماند>. و در جای دیگر مینویسد:
پادشاه یا یک بارون بزرگ در دنیای فئودالی تنها سه وظیفه اساسی و درجه اول برای خود قایل بود: نخست آنکه رستگاری معنوی ملت خود را از طریق تاسیسات مقدس کلیسایی و حراست از ایمان واقعی مردم تضمین کند. دوم، دفاع از ملت خود در برابر دشمنان بیگانه؛ کاری که اگر به پیروزی میرسید: ثروت، شرف و قدرت بیشتری هم به بار می آورد. و سرانجام (سوم:) حفظ عدالت و آرامش داخلی.
دفترهای دیگر برای آگاهی بیشتر:
{مارک بلوخ: جامعه فئودالی}
{سرگئی نیلوس: حکومت سازان/ پروتکلهای یهود}
{امیدعطایی فرد: منم کورش شاه جهان}
{دنباله دارد}

۱۳۸۷/۰۴/۰۷

بزم بغانه


بيا ساقي در اين بزم بغانه
خوش آكنده ست از بانگ چغانه
سروش و بهمن و خرداد ــ امرداد
ما را شادي دهندي هر زمانه
ز شهريور ز آذر وز سپندار
بهشت ارد را باشد جوانه
به جام جم به هر شام و سحرگاه
بپيما باده‌اي با هر بهانه
به ناي و بَربَت و آواي دستان
بخوان از «زند زرتشت» اين ترانه:
كه اي مزدااهورا دور گردان
دروغ و دشمن و غم، جاودانه
«اميد عطايي فرد»

۱۳۸۷/۰۴/۰۶

شاه شادی


1
به نام خداوند جان و خرد
سر نامه ي «زند» زرتشت رد
كه برخواند پيغمبر مهر و ماه
فروزنده، گيتي، از آن نيكخواه
به زرينه لوح و به سيمين قلم
نگاريده دانش بسي در دلم
به بند گران بسته او دست ديو
به فرمان دادار كيهان خديو
ز عشق و ز شادي سخن راندي
ز گاهان همي گوهر افشاندي
2
به نالش درآمد روان جهان:
« مرا از نژندي نباشد توان
اهوراي مزداي باآفرين
فرسته نداري چرا بر زمين؟
سراسر پر از خشم و كين و بديست
بر اين بخت بد، خون ببايد گريست»
بيامد ز گردون گردان، سروش
بگفتا: « تو بشنو به جان و به هوش
سپيده زند زخمه بر تار ما
زراتشت پيروز، ستار ما»

3
به روز انیران ز ماه سپند
برون شد همه گیتی ز بند
خموشي و خشكي همي رخت بست
به تخت زمين، شاه شادي نشست
در آن روز فررخ، زراتشت زاد
ز گلخند او رفت افسون به باد
نه نادان و درمانده چون كودكان
نبودش مگر گوهر ايزدان
هراسان به هر سوي، افسونگران
گريزنده ديوان و جادوگران
4
چو سالش بگرديد فزون از دو هفت
كمر بر ميان سوي آذر برفت
پژوهيد و پرسان شد از هر كسي
ز گيتي و مينو و يزدان بسي
وهومن كه بودش ورا بهمنش
نه خيره، نه اندرخور سرزنش
همي راز گردون بياموختش
به دل اندرون آتشي توختش
ز آذر برافروخت اردي بهشت
به اشا تن و جان او را سرشت

5
: « شما را كه نزديك و دور آمديد
بدارم ز اورمزد پاك، اين نويد
هرآنكس كه باشدش مينوسپند
دو رهبان اويند امشاسپند
امرداد و خورداد فررخ نشان
رسايي و بي مرگي است كامشان
به فرجام جان و جهان، يك خداي
كه پاداش و پادافره را به جاي
گزارد، شمارد كردار نيك
خنك آنكه بودش پندار نيك»

«اميد عطايي فرد»

۱۳۸۷/۰۴/۰۴

میهن سالاری نه مردم سالاری!! (بخش ۲)


جمهوریت یا مردم سالاری در سرآغاز و نیز ژرفایش از این تناقض و پارادکس برخوردار است که مردم کسی را خواه مستقیم و خواه غیرمستقیم به عنوان «رییس» جمهور برمیگزینند!! دیگر اینکه مردم سالاری یعنی دادن مقامی دولتی به یک دلال یا بقال یا قصاب و هر قشر دیگری که از سواد یا آگاهی درستی درباره کشورداری برخوردار نیست. یک کارگردان سینما یا کشتی گیر، نماینده ی مجلس میشود بی آنکه از علم حقوق و سیاست چیزی بداند.
گیدنز مینویسد که دموکراسی: دمو (آدم، مردم) + کراسی (حکومت) به معنای نظام سیاسی است که در آن، مردم (نه شاهان یا اشراف) حکومت میکنند. این اصطلاح ظاهرن ساده و صریح به نظر میرسد اما چنین نیست. دیوید هلد held خاطرنشان کرده درباره هر جزئی از این عبارت: حکومت rule، حکومت به وسیله rule by، و مردم people پرسشهایی میتواند مطرح شود. اگر از مردم شروع کنیم:
۱. چه کسانی باید به عنوان مردم در نظر گرفته شوند؟
۲. چه نوع مشارکتی برای آنها در نظر گرفته شده؟
۳. چه شرایطی راهبر به مشارکت است؟
و درباره حکومت:
۱. دامنه حکمرانی تا چه اندازه باید گسترده یا محدود باشد؟
۲. آیا حکمرانی دربرگیرنده ی تصمیمات روزمره ی اداریست یا سیاستگزاریهای مهم؟
درباره ی حکومت به وسیله:
۱. آیا از حکومت مردم باید اطاعت شود؟
۲. آیا شرایطی هست که «بعضی از مردم» اگر معتقد باشند که قوانین موجود، ناعادلانه است باید خارج از قانون عمل کنند؟
۳. تحت چه شرایطی حکومتهای دموکراتیک باید علیه کسانی که با سیاستهای آنان موافق نیستند زور به کار ببرند؟
ماکس وبر از این فرض آغاز کرد که دموکراسی مشارکتی به عنوان وسیله حکومت منظم در جوامع بزرگ غیرممکن است. این امر به این دلیل مسلم نیست که ملیونها تن نمیتوانند به طور مرتب برای گرفتن تصمیمات سیاسی اجتماع کنند بلکه از آن روست که اداره ی یک جامعه ی پیچیده، مستلزم تخصصexpertise است... اگر حزبی برخوردار از اکثریت پارلمانی به سادگی میتواند دیکته کند که چه تصمیمی گرفته شود و توسط مقامات اداری ثابت و دایمی اداره میشود، میزان دموکراسی در حقیقت ناچیز است./
اگرچه اینگونه وانمود شده که جمهوریت و دموکراسی پدیده ای غربی است اما از دوران آغازین تاریخی در ایران غربی (سومر) شواهدی در این باره در دست است. اُمستد (شاهنشاهی هخامنشی) و گیرشمن (ایران از اغاز تا اسلام) آورده اند که دموکراسی در یونان با پشتیبانی داریوش بزرگ پا گرفت. روشنفکرمآبان، نظام پادشاهی را یکسره رد کرده و آن را ارتجاعی میدانند در هالی که بر پادشاهی های پیشرفته و مردمی اروپا و نیز ژاپن چشم بسته اند و خود را به فراموشی زده اند که انگلستان و اسپانیا پس از گزراندن دوران هولناک جمهوری دوباره به پادشاهی بازگشتند. محسن سازگارا (مؤسس سپاه پاسداران که چندین سالست به آمریکا فرارکرده و با آنان همکاری میکند)، دوتیغه و باکراوات، گهگاه افاضاتی در صدای آمریکا دارد. از جمله گفته: <سلطنت امری قرون وسطاییست>.!!!
پس نتیجه میگیریم که مردم پادشاهی های هلند و اسپانیا و دانمارک و ژاپن و بلژیک و... در منتهای بدبختی و فقر و ذلت به سر میبرند و روشنفکرانشان را زنده در آتش میسوزانند!! خوش به حال مردم جمهوریهای کره شمالی و لیبی و ازبکستان و سوریه و ...! موریس دوورژه مینویسد:
* دولت پادشاهی که در آن حاکمیت در دست یک پادشاه است میتواند دموکراتیک باشد در صورتی که همه ی شهروندان به طور تساوی بتوانند به مشاغل دولتی راه داشته باشند... تحول نظامهای پادشاهی اروپایی مانند انگلستان در سه مرحله صورت گرفته است: پادشاهی مطلق، پادشاهی محدود و پادشاهی مشروطه. (شرایط ایران در مرحله سوم قرار دارد).... اختلاف واقعی میان جمهوریهای پارلمانی و پادشاهی مشروطه بسیار کم است زیرا رییس دولت چه پادشاه باشد و چه رییس جمهور، در عمل، قدرتی ندارد./
نکته بسیار مهمی که دوورژه اشاره میکند تدبیر و سیاست کشورهای دموکرات در برابر احزاب فاشیست و خواهان دیکتاتوری است. اگر به آنها آزادی کامل داده شود، حکومت دموکرات به مرگ محکوم میشود و از سوی دیگر سرکوب آنان نیز مغایر با دموکراسی است. احتیاطهای لازمی که به عمل می آید کنارگزاشتن ایشان از مشاغل حساس و پراقتدار و گماردنشان در وزارتخانه های کم خطر است. در واقع کاری میکنند که دشمنان دموکراسی از «مخالف با رژیم» به «مخالف در رژیم» تبدیل شوند. (سیاستی که قوام السلطنه در برابر حزب توده به کار برد).
اما به راستی چه چیزی در پس جمهوریت معاصر نهفته است؟ اگر از سرنگونی پادشاهی فرانسه تا پادشاهی نپال را درنظر بگیریم، جریانی کمونیستی و فراماسونری را که دارای قدرتی جهانیست، ردیابی میکنیم. لنین رهبر بلشویکها از ناف اروپا (زوریخ) به سوی روسیه هدایت شد. آیا اینجا مرکز صهیونیسم جهانی نبود؟ همانهایی که بیش از یک قرن پیش در پروتکل های محرمانه ی خود برای جهان، نقشه هایی دور و دراز کشیده و از جمله گفته بودند که:
* كافی است برای مدتی حكومت را به دست مردم بسپاریم؛ آنگاه خواهیم دید كه همین مردم تبدیل به یك جمعیت بی سروسامان می‌شوند. ستیزة مرگباری روی خواهد داد كه كوته زمانی بعد به جنگ طبقاتی تبدیل خواهد شد. در هنگامة این كشاكش، دولت در آتش جنگ داخلی خواهد سوخت و قدرت آن به توده‌ای از خاكستر بدل خواهد شد[...] چون مردم عوام از رموز سیاست با خبر نیستند، از این رو تصمیم‌های مسخره‌ای می‌گیرند كه منشاء هرج و مرج در مملكت می‌گردد [...] با توجه به تعداد زیاد صاحبان قدرت در یك كشور، اجرای هر برنامه ملی با مشكل اختلاف نظر روبرو می‌گردد[...] بهترین سیستم حكومتی در همة كشورها عبارت است از قرار دادن همة امور در دست یك فرد مسئول[...] در ناموس طبیعت، برابری وجود ندارد و آزادی محض نمی‌تواند وجود داشته باشد، زیرا نابرابری انسانها از لحاظ عقل و شایستگی، یك امر طبیعی است[...] حقوق یك انسان تنگدست در جمهوری چیزی بیشتر از یك استهزای تلخ نیست[...] مردمی كه از ارشاد و راهنمایی ما برخوردارند، نظام اشرافیت خود را نابود كرده‌اند؛ اشرافیتی كه تنها مدافع و دلسوز آنها بود زیرا به خاطر حفظ مزایای طبقاتی خود، طبعاً به رفاه مردم توجه می‌كرد[...] اسرار انقلاب فرانسه را ما به خوبی می‌دانیم زیرا این انقلاب، كار ما [صهیونیست ها] بود[...] وجود سازمان مخفی ما نه تنها برای حكومت جمهوری زیانبار نیست، بلكه موجب تقویت آن می‌شود[...] مردم نظام پادشاهی را به جمهوری تبدیل می‌كنند و به جای پادشاه، یك رییس جمهور را در راس امور قرار می‌دهند كه عملن اختیاری از خود ندارد، و ما او را از میان غلامان و سرسپردگان خود، بر می‌گزینیم[...] باید كسانی را برای ریاست جمهوری انتخاب كنیم كه در زندگی گذشتة آنها نقاط ضعفی وجود دارد؛ به طوری كه وقتی به حكومت رسیدند و قدرتی كسب كردند، طبعن برای حفظ موقعیت خود، تن به اجرای دستورات ما بدهند.../
دو دیدگاهی که اینک ذکر میکنیم یادآور چالشهای عصر پهلویست. فرانتس نویمان مینویسد:
* عملكرد مترقی حق حاكمیت در تاریخ هرگز محل تردید نبوده است، گو اینكه حدود قدرت الزامیه دولت جای مناقشه داشته است. در دوران حكومت فئودالی... سرانجام یك «قدرت محوری و مركزی» از آن میـان پدیدار شد، و آن، مقام سلطنت بود كه خودمختاری‌ها را از بین برد و تشكیلات اداری واحد به وجود آورد (یا لااقل كوشید به وجود بیاورد). و نظام حقوقی واحدی برقرار ساخت وامتیازات ویژه را به تكالیف مساوی (ولو بدون برابری حقوق) مبدل كرد. بدون این حاكمیت كه موجد نواحی پهناور اقتصادی شد و آن نواحی را از حیث حقوقی و اداری یكپارچه كرد، چگونه ممكن بود جامعة بازرگانی و صنعتی امروز به وجود بیاید؟ كسانی كه مصرانه از اختیارات شاه طرفداری می‌كردند و با امتیازات و خودمختاری طبقات [سه گانة اجتماعی] و اشخاص حقوقی و اصناف و روحانیون سر مخالفت داشتند، دقیقاً همان دانشمندان طبقة متوسط علم سیاست یعنی ژان بوودن و اسپینوزا و پوفندورف و هابز بودند./
و از برتراند راسل است که:
* پادشاهی، همبستگی اجتماعی را آسان می‌سازد؛ اولا به این دلیل كه احساس وفاداری نسبت به یك فرد انسانی آسانتر است تا نسبت به یك اندیشه انتزاعی. و دوم اینكه سلطنت در طول تاریخ طولانی‌اش، چنان حرمتی برای خود فراهم ساخته كه هیچ نهاد تازه‌ای نمی‌تواند الهامبخش نظیر آن باشد. در جاهایی كه سلطنت موروثی برافتاده است معمولا دیر یا زود نوع دیگری از حكومت فردی جای آن را گرفته است[...] جنبه اجتماعی مردمان به قدری ضعیف است كه خطر هرج و مرج همیشه آنها را تهدید می‌كند و سلطنت در جلوگیری از این خطر، تاثیر فراوان داشته است. اما در مقابل این حق باید عیب مداومت دادن انواع شر قدیمی و افزایش نیروهای مخالف تغییرات مطلوب را نیز قرار داد. این عیب در عصر جدید باعث از میان رفتن سلطنت در بیشتر نقاط جهان شده است[...] در هر حكومت دموكراسی، افراد و سازمانهایی كه قرار است وظایف اجرایی معینی داشته باشند، اگر عنانشان را رها كنیم، به زودی قدرت بسیار نامطلوبی به دست می‌آورند. این نكته به ویژه در مورد پلیس (نیروی انتظامی) صدق می‌كند[...] در یك كشور بزرگ امروزی، حتا اگر حكومت دموكراسی هم باشد، شهروند عادی چندان احساسی از قدرت سیاسی ندارد./
به گواه تاریخ هرودوت دستکم در زمان هخامنشیان بحثهایی درباره انواع حکومت در جریان بوده و برای نمونه مگابیز یکی از هفت سردار پارسی و یاور داریوش میگوید:
* تودة مردم مشتی افراد بی‌سروپا بیش نیستند و هیچ جماعتی به قدر ایشان از اهمیت مسئولیت: غافل، و مستعد تعدی و اجحاف نیست. این كاری به كلی بی‌حاصل است كه ما خود را از زیر بار خودسری و آز حاكمی جبار آسوده سازیم، سپس خود را در دام افرادی بی بند و بار بیندازیم. چون رفتار و عمل فرمانروای خودسر لااقل قرین تدبیر و اندیشه است ولی اقدامات طبقة عام همیشه بیهوده و خام می‌باشد. چگونه می‌توان از كسانی انتظار خیر و نیكی داشت كه خود از قدر و ارزش آن چیزها غافل‌اند. در سر افراد نادان و عام اصلا فكری نیست. ایشان مانند سیلاب رودخانه هستند كه همه چیز را در جلو خود جارو می‌كند. باید ما بهترین افراد صالح این سرزمین را انتخاب و اختیار زمامداری را به آنان تفویض كنیم./
و داریوش هخامنشی در پاسخی تاریخ ساز به مهمترین رکن هویت ملی ایرانیان اشاره مینماید:
* زمامداری یك نفر؛ به راستی چه دشوار است چیزی برتر از آن یافتن، مشروط براینكه وی صالح‌ترین فرد برای احراز آن منزلت و مقام باشد و رأی و تدبیرش با منش و رفتارش برابر گردد. قدرت و سرپرستی چنین فردی در كار خلق، فوایدی غیر قابل انكار دارد. در این نوع حكومت اسرار ضد دشمنان وطن بیشتر از هر رژیم دیگر محفوظ خواهد ماند. در حكومت گروهی (حزبی، الیگارشی) ممكن نیست به منظور درخشندگی و احراز ریاست و برتری در زمینة خدمات ملی، اختلاف های شدید خصوصی میان ایشان پیش نیاید. هر یك از آنان در پی تحصیل مقام رهبری و فقط مترصد اجرای اغراض شخصی خواهند بود. از این رو بدون تردید میان ایشان دوگانگی و اختلاف خواهد افتاد و ضدیت های فردی به خصومت های علنی و سرانجام خونریزی منجر، و نجات از چنان وضع و حال، خواه ناخواه به زمامداری یك نفر منتهی خواهد شد كه خود نشانة بارزی است كه روش پادشاهی بهترین راه و رسم فرمانروایی است. از طرف دیگر در حكومت دموكراسی زشتیها رواج خواهد یافت ولی این ترویج فساد در دستگاه های دولتی، نه فقط به دشمنی‌های انفرادی بلكه به تبانی های پنهانی و محرمانه بین افراد ذینفع خواهد انجامید و حضراتی كه در تبهكاریها دست دارند، با هم بند و بست، و از یكدیگر متقابلن حمایت خواهند كرد و این بساط نابهنجار آنقدر ادامه می‌یابد تا یك نفر به عنوان قهرمان ملی: قیام، و دسته های مغرض و بداندیش را كه فقط منافع خویش را در مدنظر دارند سركوب كند. این پیروزی او تحسین و ستایش مردم را بر می‌انگیزد و طولی نخواهد كشید كه چنین وجودی از طرف عام، صاحب اختیار تام می‌شود كه شاهد بارز دیگری است كه رژیم پادشاهی بی‌همتاست. ‌خلاصة كلام: خود ما، همین آزادیمان را به چه كسی مدیون هستیم و كـی آن را بـه مـا تفویض كرده است؟ آیا از راه دموكراسی به دست آورده‌ایم یا به وسیلة حكومت «الیگارشی» عاید ما شده است و یا آنكه میراث دولتی پادشاهی است؟ این استقلال ما از بركت وجود یك نفر [كورش بزرگ] است. پس پیشنهاد می‌كنم رسم پادشاهی را كماكان نگاه داریم. به علاوه بسیار نیكو است كه از تغییر و تبدیل موازین قدیم كه ما را وسیلة خیر و فواید شده‌اند اجتناب ورزیم؛ وگرنه به مشكلاتی بزرگ دچار خواهیم گشت./
اگر کشوری چون آمریکا اینگونه به اوج رسیده یکی از دلایلش امکان تمرکز قدرت و تصمیم گیری و اختیارات فوق العاده برای رییس جمهور است. منظور داریوش بزرگ، نه خودکامگی بلکه پرهیز از اختلافات بیهوده و ناتوان گشتن دولت مرکزی است. پادشاهی مشروطه و مردمی، دستاورد اندیشه ی ایرانی برای جهانیان بوده و از فلسفه سیاسی این نظام گرفته تا آیینها و سنتهایی که حتا در رژیمهای جمهوری انجام میگردد، وامدار ایران میباشد. اگر شاهانی ناشایست داشته ایم اصل این نظام زیر سوال نمیرود چراکه جمهوریهای مجرم و جنایتکار نیز کم نبوده اند. ایرانیان پس از اسلام، دیدگاه سیاسی و کهن خود را در امامت موروثی شیعه و تصوف انتصابی که لقب شاه را برای قطب و مرشد حفظ کرده بود، به یادگار نهادند. نیاکان ما به خوبی با نظامهای گوناگون سیاسی آشنا بودند اما پادشاهی را برای ایران زمین مناسبتر و باشکوهتر میدانستند و نمیخواستند که به جای شاهنشاهی ایران بزرگ، بیننده ی ایرانستان گردند. اندیشمندانی چون فردوسی و سهروردی ژرفترین حکمت و فرزانگی بشری را در شاهانی چون فریدون و کیخسرو میدیدند و هرگز جمهوریخواه نبودند. باز هم یادآور میشوم که جمهوریت پدیده ای مدرن و صرفن روشنفکرانه نیست که آن را بر سر پادشاهی بکوبیم. همان گونه که جامعه شناسان و دانندگان علم سیاست اشاره کرده اند هر نظامی با هر نامی میتواند با رویه ای مردمی و آزادمنشانه و دادگرانه، حکومتی خوب و سودمند گردد. از این رو ایرانیان آگاه و فهیم در درازنای تاریخ خود، همیشه به شهریاری آرمانی و ملی وفادار بوده اند و گاهی مانند خیام و حافظ، اندیشه های سیاسی خود را در قالب اشعار به جا نهاده اند. استاد عنایت اله رضا در کتاب «اران از دوران باستان تا آغاز عهد مغول» مینویسد:
* ایران به منظور حفظ موجودیت و بقای خویش كه می‌توانست جهات و جوانبی متعدد داشته باشد، نیازمند وجود دستگاه اداری و مالی متمركز و ارتشی مجهز برای سراسر اراضی تحت حاكمیت دولت های فرمانروا بوده است... آیا عدم تمركز موجب از هم پاشیدگی وحدت و انسجام كشور و دولت نمی‌شد؟ استقلال سرزمین های درون فدراسیون ایران را تهدید نمی‌كرد؟ هرگاه دولت مركزی وجود نمی‌داشت، اثری از آذربایجان و كردستان و خراسان و دیگر نواحی ایران باقی می‌ماند؟... كشور ایران سرزمینی بود كه بر پایة فدراسیون اداره می‌شد. هر ناحیه و سرزمین: شاه، شاهك (شاه كوچك)، و شاه بزرگ خود را داشت كه در راس آن، حكومت مركزی قرار گرفته بود. این حكومت را شخصی با عنوان «شاهان شاه = شاهنشاه» اداره می‌كرد... بعضی بی آنكه مضمون و محتوای حكومت ایران را در نظر گیرند، تنها، شكل آن را كه حكومتی سلطنتی بوده، می‌نگرند. راست است كه نظام موجود در كل كشور و سرزمین های تابع از سوی شاهان اداره می‌شد، ولی این تنها شكل و صورت بود نه محتوا. بنابراین جا دارد دو جهت یا دو سوی این پدیده مورد توجه قرار گیرد. اصل حاكمیت را گونه ای حكومت فدرالی تشكیل می‌داد كه صورت و شكل ادارة آن، جمهوری نبود؛ بلكه پادشاهی بود. حكومت پادشاه جز در موارد استثنایی ـ از جمله در بعضی ادوار حكومت پارتی ـ انتخابی نبود بلكه انتصابی بود و نسلاً بعد نسل بـر پایه قانون توارث، از شخصی بـه شخص دیگر مـنتقل می‌شد. این، جانب و جهت صوری و ظاهری حكومت بود. اما از نظر مضمون و محتوا حكومتی فدرالی به شمار می‌رفت كه شامل حكومت های محلی و حكومت مركزی بود./
نکته ی جالب و مهم به ویژه برای جامعه ی زرتشتی این است که پیامبر باستانی ایرانیان یکی از نظریه پردازان پادشاهی آرمانی به شمار میرود و هرگز سخنی از عوام سالاری ندارد. اشو زرتشت از انسان سالاری سخن میگوید؛ انسانی که در مکتبی مزدایی به پشتیبانی از شاه اهورایی، به آبادانی ایران و جهان بپردازد. امیر شاپور زندنیا در مقاله «اندیشه های سیاسی از كهن ترین متون تا كنون» مینویسد:
* كهن ترین پندارهای سیاسی كه به صورت مكتوب برای انسان به یادگار مانده، از آنِ سپیتمان زرتشت پیامبر و اندیشمند ایران باستان است كه در فجر استقرار دولت ایرانی به سر می‌برده است و خود الهام‌بخش اندیشمندان و فیلسوفان بسیاری شده است. دوهزاروپانسد سال پیش از این، افلاتون یونانی اشارت دارد كه اندیشه‌های خویش را از مكتب زرتشت كه شش هزار سال پیش از وی می‌زیسته، گرفته است[...] پندارهای سیاسی دورترین متفكر ایرانی را در سرودهای خودش به نام گات ها، و در كتاب های یشت ها و یسنا كه بر بنیاد اندیشه های وی تدوین كرده‌اند، می‌توان دید. بنابرآن اسناد كه به ما رسیده، برای «دولت زرتشتی» منشاء الهی تصور شده است. باید دانست كه در اسناد زرتشتی، گاه اثر «دولت دودمانی» و گـاه اثـر «دولت شاهی» دیـده می‌شود[...] در گاتها... تصور دولت دودمانی غلبه دارد. این دولت بر سلسله مراتب خانواده، تیره، ده، و كشور (به لحاظ قلمرو) استوار است و قدرت عالیه در نظامی مركب از ریش‌سفیدان و سلسله مراتبی كه از پایین به بالا ـ خانه خدا تا شهر خدا ـ به وجود آمده است، آشكار می‌شود. دولت زرتشتی، دولتی است دارای قلمرو؛ نه دولتی شبان و خانه به دوش[...] شاهنشاهان ایران در میان اقوام تابعه: تساوی، آزادی مذهبی، فرمانروایی سنت‌ها و قواعد محلی، اجرای عدالت و اصل خودمختاری داخلی را رعایت می‌كنند. آنان چون شاهان نیمه خدای مصری و آشوری نیستند كه حتا مذهب را دگرگون می‌سازند[...] داریوش در «بیستون» پیكره‌ای به جای نهاده كه تصور دولت ایرانی (فره ایرانی) را برای ابدیت باز گذارده است. در این پیكره، «هورمزد» {به عبارت درست تر: فره کیانی} چرخ قدرت (نشان خورشید) را به شاهنشاه می‌سپارد (ریشة الاهی دولت)؛ شاهنشاه پای خود را بر سینة گئومات مغ غاصب، نهاده كه مظهر اهریمن معرفی شده است (ماموریت الاهی دولت). پشت سرِ وی نجبای پارسی و مادی ایستاده‌اند (نشانه فرمانروایی دودمان‌ها) و نیزه و كمان در دست دارد (ابزار فرمانروایی)... «دولت دودمانی» مظهر راستی و دادگری است و لفظ «شهریار» خود مؤید وظیفه اجتماعی شاهان ایرانیست. این لفظ به معنای نگاهدارنده و یاور شهر (دولت و كشور) است.

{ادامه دارد}

۱۳۸۷/۰۳/۲۷

فتنه ی مزدک


فردوسى میگويد: تو گر باهشى، راه مزدك مگير. چرا و چگونه «گرانمايه مردى دانش فروش» كه هنگام خشكسالى انبارهاى گندم را به روى مردم گشود، راهى در پيش مى گيرد كه به قول «گرديزى»: مردمان متحير گشتند و بر قباد (پادشاه ساسانى) بشوريدند. (زين الاخبار، ص 80 ) پاسخ شاهنامه چنين است:
ز چيزى كه گفتند پيغمبران
همان دادگر موبدان و ردان
به گفتار مزدك همه كژ گشت
سخن هاش ز اندازه اندر گذشت
بر او انجمن شد فراوان سپاه
بسى كس به بى راهى آمد ز راه
بيراهه مزدك به دو چيز مى رسيد؛ يكى اينكه: فرومايگان را بر ضد بزرگان تشويق كرد و به نزد وى سفله با شريف درآميخت و راه غصب براى غاصب و راه ستم براى ستمگر باز شد. (تاريخ طبرى)
دوم اينكه: قباد را بدان كار به مباح زنان بر يكديگر و مال و فعل هاى زشت و مذموم اندر آورد... گفت: «به مال و زن و هرچه باشد اندر، مردم متساوى بايد و كس را بر كسى برترى نيست.» و خلقى تابع او شدند و درويشان را و جهال را سخت موافق بود اين مذهب. و قباد دين او را بپذيرفت كه مولع بود به زنان. (مجمل التواريخ) به نوشته «آنتونی گيدنز»:
خانواده از ديرباز منتقدان خود را داشته است. در قرن نوزدهم متفكران متعددى اين موضوع را مطرح كردند كه زندگى خانوادگى بايد با شكل هاى اشتراكى تر زندگى جايگزين شود. برخى از اين انديشه ها به مرحله عمل درآمد كه يكى از معروف ترين نمونه هاى آن اجتماع اونيدا (Oneida Community) در «نيوانگلند» آمريكا بود كه در نيمه قرن نوزدهم به وجود آمد. اين اجتماع بر پايه اعتقادات مذهبى «جان هامفرى نويس» استوار بود. همه مردان در اين اجتماع با همه زنان، پيمان ازدواج بسته بودند و همگى آنها پدر و مادران فرزندان اجتماع در نظر گرفته مى شدند. بعد از مشكلات اوليه، اين گروه گسترش يافت و شمار آن به 300 نفر رسيد و پيش از آنكه از هم بپاشد، تقريباً سى سال دوام داشت. (جامعه شناسى، ترجمه منوچهر صبورى) «كرين برينتون» در كتاب «كالبدشكافى چهار انقلاب» آورده است: بلشويك ها به چيزى بسيار بدتر از خانواده مى انديشيدند. از نظر آنها خانواده نهادى از رژيم پيشين بود كه با انواع عناصر مذهبى هم بافته بود و به ناگزير در كنش اجتماعى اش، محافظه كار بود. خانواده، آشيانه كوچك و كثيفى به شمار مى آمد كه خودخواهى، رشك، عشق به مالكيت و بى تفاوتى نسبت به نيازهاى بزرگ جامعه را مى پروراند. خانواده تلقين حماقت هاى كهن را در ذهن جوانان جايگزين نگه مى داشت. بلشويك ها مى بايست خانواده را درهم مى شكستند، طلاق را تشويق مى كردند و كودكان را وارستگى هاى راستين كمونيسم آموزش مى دادند.
فردوسى در شاهنامه از زبان مزدك مى سرايد:
زن و خانه و چيز، بخشيدنيست
تهى دست كس با توانگر يكيست
زن و خواسته بايد اندر ميان
چو دين بهى را نخواهى زيان
بدين دو بود رشك و آز و نياز
كه با خشم و كين اندر آيد به راز
ساسانيان (به ويژه انوشيروان) كمونيسم را ديوانگى به شمار مى آوردند و مى دانستند كه پيامدى جز از هم گسيختگى اركان كشور ندارد.
امروزه كه نيمى از جهان، نظام كمونيستى را تجربه كرده به همان نتيجه اى رسيده كه ساسانيان پيشاپيش آگاه بودند. نظام ساسانى به مالكيت خصوصى و رقابت آزاد احترام مى گذاشت و در عين حال مردم را در برابر پيشامدهاى ناهنجار بيمه كرده بود (بدون دريافت حق بيمه) و نمى خواست در سرتاسر ايران يك فرد فقير و يك ده ويران باشد.
«جلال خالقى مطلق» بر اين باور است كه: نظريه مزدك نه تنها در شرايط اجتماعى آن زمان تحقق پذير نبود بلكه تا زمان ما همچنان تحقق پذير نبوده و نيست. حتى فرض اينكه روزى در جهان نظريه جامعه بى طبقه صورت عمل به خود گيرد، چنين جامعه اى از نظر نقش زن در آن، جامعه بى طبقه مزدك نخواهد بود؛ چرا كه در نظريه مزدك زن مانند خواسته در شمار نعمت هاى مادى جهان يعنى شىء به شمار مى رفت. به سخن ديگر نظريه اشتراك در خواسته و زن، اگر از نظر تقسيم ثروت حامل نويدهايى در رفع بى عدالتى هاى اجتماعى بود، از نظر اشتراك در زن گامى به عقب بود چون زنان حتى آن حقوقى را كه در چارچوب رسوم خانوادگى يا طبقاتى به دست آورده بودند، به كلى از دست می دادند... اگر مطمئن بوديم كه در اين انقلاب تنها اموال طبقه نسبتاً كوچك نژادگان بالا و توانگران بزرگ شهرى و روستايى به غارت رفته بود، مى گفتيم چون سود اين اقدام انوشيروان به گروه كوچكى رسيده بود، در نتيجه نبايد در نسبت عدل به انوشيروان چندان موثر بوده باشد. ولى اگر غارت اموال طى انقلاب ابعاد وسيع ترى از جامعه را فراگرفته بوده باشد و متوجه طبقه متوسط يعنى كارورزان شهرى و دكان داران و بازاريان و خرده مالكان روستا نيز شده بوده باشد، در اين صورت به همان نسبت نيز بازگرداندن احوال بر شهرت انوشيروان به دادگرى افزوده بوده است... بر طبق گزارش طبرى انوشيروان دستور مى دهد كه زنان ربوده شده بايد به خانه قبلى خود بازگردند؛ يعنى شوهران آنها موظف به پذيرفتن زنان خود هستند و در مورد دختران ربوده شده دستور مى دهد كه آنها آزادند كه با مردى كه آنها را ربوده، بمانند و يا مرد ديگرى را به شوهرى برگزينند و در صورت اخير مردى كه زن را ربوده است بايد مهر زن را به كسان او بپردازد. در مورد كودكان دستور مى دهد كه هر كودكى كه در اصل او در گمان هستند، متعلق به مردى باشد كه اكنون پيش او است و از او نيز ارث ببرد. (فصلنامه هستى، تابستان ۱۳۷۲ نوشتار: چرا انوشيروان را دادگر ناميده اند؟) كسانى كه گزارش هاى مورخان ايرانى را جعل و دروغ و تحريف خوانده اند، از اين حقيقت غافلند كه رسم اشتراك زنان، سابقه تاريخى داشته و از سوى ديگر مورخان كهن اروپايى كه سودى در اين رخداد نداشته اند نيز درباره آئين مزدك، آگاهى گرانبهايى دارند. براى نمونه «يوشع استى ليت» در كتابى كه حدود ۵۰۲ ميلادى نگاشته، مى نويسد كه: قباد پادشاه ساسانى، رسمى پليد را كه شعارش مشترك بودن زنان بود و به هر مردى اجازه مى داد تا با هر زنى كه مورد نظرش است، رابطه جنسى برقرار كند، احيا كرد. ديرى نگذشت كه تمام مشايخ ايرانى از قباد متنفر شدند زيرا بدين ترتيب پادشاه به زنان آنان اجازه زنا داده بود. «پروكوپيوس» يونانى كه در سال ۵۶۲ ميلادى درگذشت، در كتاب اول از مجموعه هشت جلدى خود آورده است: چندى كه از سلطنت قباد گذشت و قدرت وى در اداره امور كشور بسط يافت، برخى بدعت هاى تازه آورد كه از آن جمله بود: وضع قانونى راجع به مشترك بودن زن ها در ميان مردان ايرانی.
به نوشته «گيبون» مردم ايران از مزدك خشمگين و مايوس بودند زيرا وى حاصلخيزترين زمين ها و زيباترين زنان را براى استفاده پيروان خودش اختصاص داده بود.(E.Gibbon:Decline and Fall of the Roman Empire, 1776-1788)
«رحيم رئيس نيا» به رغم جانبدارى از مزدك و نهضت او اعتراف مى كند كه: گسترش دامنه نهضت چنان ناگهانى و غيرمنتظره بود كه اختيار اداره اش از همان نخستين روزها از دست رهبرى نهضت به در رفت... هر گروه شورشى به ابتكار خود عمل مى كرد و حمله و به آتش كشيدن و غارت كردن بى نقشه و حساب نشده، عموميت داشت. تلاش ها و اقدامات ناسنجيده، ناهماهنگى غريبى پديد آورده بود... ضعف نهضت ناشى از اين نكته بود: نداشتن هدف مشخص و سنجيده و نشناختن راه رسيدن به هدف. (از مزدك تا بعد، فصل اول) برخلاف عقيده اينگونه قلمزنان، موبد موبدان «مزدك بامدادان» با طرح و برنامه اى حساب شده بر آن بود تا با انقلاب سرخ خود جامعه ايرانى را به ماقبل تاريخ بازگرداند و در عين حال قدرت را قبضه كند. همان گونه كه در كتاب «پادشاهى در اسطوره و تاريخ ايران» آورده ام، مزدك عملاً شريك قباد در پادشاهى شد. در برابر عقايد آنارشيستى (دولت زدايى) مزدك، خسرو انوشيروان روشى را به كار برد كه چندين سده پس از او از زبان «هگل» مى شنويم: مبارزه ميان طبقات اجتماعى از طريق يك دولت كاملاً متمركز مى تواند بدل به يك رقابت همساز و منطقى شود كه به قدرت و رفاه ملى يارى رساند.
بنابراين هيچ خردمندى نمى تواند پشتيبان ديوانگى هاى مزدك باشد؛ موبدى كه به جاى اصلاحاتى راستين، دست به انقلابى قلابى زد! تناقض ميان بينش و منش مزدك چنان بوده كه «مهرداد بهار» را با «يك رشته اشكالات» و «معضل بزرگى در تحليل قضيه» روبه رو مى كند. وى با اشاره به شخصيت اشرافى- موبدى مزدك كه قادر بود با شاه رابطه مستقيم داشته باشد، مى نويسد: او به علت عقايد دينى خود كه دنباله عقايد مانوى است، بايد دشمن كشت و كشتار بوده باشد... بنابراين مشكل است او رهبرى عملى قيامى را در دست داشته باشد كه به كشتار وسيع مالكان مى انجامد... اين امر كه مزدك در تركيب جهان خدايان خود چنين ملهم از طبقات اشرافى اجتماع و موقعيت اجتماعى آنان است، مغاير است با اينكه فرض كنيم او كلاً طرفدار يك جامعه اشتراكى است... به عنوان يك مصلح اجتماعى سعى مى كند بين شاه، بين طبقه حاكم و دهقانان صلحى پديد آورد. او ظاهراً طرفدار اين است كه خونريزى و انقلاب درنگيرد و اربابان اشرافى به صورت يك طبقه محو نشوند و ضمناً دهقانان حقوقى مناسب به دست بياورند. (جستارى چند در فرهنگ ايران: ديدگاه هاى تازه درباره مزدك) اگرچه «مهرداد بهار» نيز مسئوليت هرج و مرج را به گردن توده ها انداخته و مزدك را از آشوب و خونريزى مبرا دانسته، اما تاريخ چيز ديگرى مى گويد.
در كتاب «سياست نامه» اثر «نظام الملك» آمده كه مزدك نقبى پنهانى به آتشكده زده و فردى را مامور كرده بود تا در زمان لازم از سوراخى كه به آتشدان راه داشت، به گونه اى پاسخ او را بدهد كه همگان خيال كنند آتش به سخن درآمده است. مزدك مى خواست انوشيروان را كه به مذهب او نگرويده بود، از ميان بردارد. او حتى از قباد پادشاه ساسانى خواست كه موبدى را كه اين پرسش ها را كرده بود و مزدك پاسخى برايش نداشت، گردن بزند:
   1.      چون حال ها ميان يكديگر مباح گردد، خيراتى كه كنند، مزد آن كه را باشد؟
   2.      تو زنان را مباح كرده اى. چون بيست مرد با يك زن گرد آيند و زن آبستن شود، فرزند كه را باشد!؟
خوشبختانه قباد از گردن زدن آن موبد كه به مناظره با مزدك برخاسته بود، خوددارى كرد و اين كار باعث شد كه مزدك، سوءقصدى بر ضد قباد ترتيب دهد كه خنثى شد. سرانجام نيرنگ مزدك فاش و او كشته مى شود. مزدك به پيروانش مى گفت: زنان را چون مال يكديگر شناسيد و هر كه را به زنى رغبت افتد، با او گرد آيد و رشك و حميت در دين ما نيست تا هيچ كس از لذات و شهوات دنياوى، بى نصيب نباشد(!) (سيرالملوك، فصل44) براى جلوگيرى از فروپاشى كشور بر اثر فتنه مزدك چند هزار مزدكى به كيفر مرگ مى رسند اما بعدها برخوردهاى ملايم ترى با آنان صورت مى گيرد.
«ابن مسكويه» در كتاب «تجارب الامم» آورده است كه خسرو انوشيروان از فردى (ظاهراً مزدكى) مى پرسد كه آيا كشتن شاه را روا مى دارد؟ و آن فرد پاسخ مى دهد: آرى، من كشتن تو و هر آن كسى كه دين ما را نپذيرد، روا مى دارم. «ابن مسكويه» در ادامه مى نويسد اما انوشيروان به كشتن آن فرد، فرمان نداد و تنها او را زندانى كرد. همچنين گروهى از اشراف كه دين ديگرى برگزيده و پنهانى مردم را به آن مى خواندند، به گفت وگو فراخوانده شدند و كسانى كه همچنان به تبليغات مغاير با آئين رسمى كشور مى پرداختند، تبعيد گشتند. دليل انوشيروان اين بود كه در صورت پراكنده دلى و اختلاف ميان مردم و به ويژه سپاهيان آن يكرنگى و پشتگرمى از ميان خواهد رفت و مايه شكست در جنگ با دشمنان خارجى خواهد شد. افزون بر اين در كتاب «تجارب الامم» آمده كه انوشيروان هيچ گاه مردمان ديگر مانند هنديان و روميان را به پيروى از دين و ملتى ديگر مجبور نكرد.
استاد «محمدى ملايرى» درباره انوشيروان نوشته است: وى يكى از پادشاهان بسيار معدودى است كه تمام طبقات مردم از سلطنت وى خشنود بوده، او را به نيكى ستوده و به خير و خوبى ياد كرده اند زيرا كارهاى بزرگ او در همه طبقات اجتماع ايران اثر نيك داشته است. وى در جنگ هاى با روم بيشتر فاتح بوده و پيروزى هاى بزرگى در برابر آن دولت به دست آورده است. ملايرى با اشاره به اينكه اصلاحات انوشيروان با رضايت و خشنودى طبقه زمين داران و برزگران و كشاورزان روبه رو شد، مى نويسد: پس از مرگ انوشيروان عصر او در تاريخ همچون عصر طلايى ايران شمرده مى شده و نام خسرو را جز با كلمه «انوشه روان» كه به منزله «جاويدروان» يا «شادروان» است، نمى برده اند... استاد «كريستين سن» روزگار خسرو انوشيروان را آغاز بزرگترين دوره تمدن ادبى و فلسفى ايران نوشته است و مدارك تاريخى نيز اين مطالب را تائيد مى كند... دوره انوشيروان گذشته از تاثيرى كه از جنبه عمومى در پيشرفت تمدن جهان داشته، از لحاظ فرهنگ ملى ايرانى نيز يكى از دوره هاى برجسته تاريخ ايران به شمار مى رود. چه در اين دوره سعى مى شد تا بار انديشه ها و نتيجه مطالعات ملت هاى مختلف به زبان فارسى ترجمه شود. (مجموعه تاريخ و فرهنگ ايران) با يك ديدگاه بى طرفانه و بخردانه مى توان دريافت كه نه مزدك، بلكه خسرو انوشيروان قهرمان ملى ايرانيان به شمار مى رفت. كسانى كه از تحريف تاريخ سخن مى گويند، ضمن توهين به شعور و شرافت تاريخ نگاران ايرانى و به ويژه فردوسى از اين واقعيت غافلند كه شاهنامه ها بر پايه قواعد تاريخ نگارى و به دور از تعصبات، نگارش و سرايش شده است. مزدكيان كه هم بسته با ديگران به سرنگونى شاهنشاهى ساسانى پرداختند، فرصتى مناسب داشتند تا به نگارش تاريخ خودساخته بپردازند. چرا آنان تاريخ مورد ادعاى هواداران امروزى شان را به ياد نسپردند تا به فاصله اى حدود نيم قرن (از مرگ مزدك تا سقوط ساسانيان) بنگارند؟ آن هم در شرايطى كه از مانوى ها با وجود سختگيرى ها و دشوارى ها، رساله ها و كتاب ها و نقل قول هاى زيادى به جاى مانده است. چرا حتى مورخان مسلمان كه مى بايست با ساسانيان دشمن بوده باشند، مزدك را نكوهش كرده اند؟ زمانى كه به گفته «مهرداد بهار» تا چند دهه پيش اندكى از روستاييان، آئين سالانه اشتراك زنان را داشته اند، چرا بايد درباره اين كردار منفى مزدك پرده پوشى شود؟
اينك نگاهى گسترده تر مى افكنيم به كژراهه مزدك كه قصد نابودى طبقات جامعه ساسانى و برقرارى جامعه بى طبقه مزدكى را داشت. در سده گذشته جامعه شناسان بزرگ جهان دريافته اند كه برابرى كامل ميان افراد يك جامعه پيشرفته و يا رو به رشد، غيرممكن است. به ويژه پس از آنكه كشورهاى بزرگى چون روسيه و چين با وجود پافشارى ها و كشتارهاى بسيار سرانجام از نظام كمونيستى دست كشيدند و دگرگونى هاى اجتماعى و اقتصادى كه منطبق با واقعيت بود، پديد آوردند. جامعه مورد ادعاى مزدك داراى ماهيتى ضدتمدن و ضدشكوفايى جامعه و كشور ايران بود زيرا مزدك با برقرارى جامعه بى طبقه مردم ايران را به دوران ماقبل تاريخ كشانيد. در اينجا بايسته است تا نكاتى چند از كتاب «اصول علم سياست» اثر «موريس دوورژه» را يادآور شويم:
   1.      مفهوم طبقه در عين حال هم بر نابرابرى وضع اجتماعى و هم بر خصيصه جمعى اين نابرابرى، مبتنى است؛ يعنى بر اين واقعيت كه آدمى از هنگام تولد در دسته اى جاى مى گيرد، حتى اگر هم بتواند بعدها از آن دسته به درآيد
   2.      اختلاف در سطح زندگى سبب ايجاد اختلاف در نوع زندگى (يعنى رفتار، رسوم، عادات و خلقيات) مى شود و اختلاف در نوع زندگى، احساس طبقاتى را نيرو مى دهد. ولى نوع زندگى تنها به سطح زندگى بستگى ندارد. مثلاً با درآمد مساوى، بقال و استاد و آوازخوان و بانكدار نوع زندگى مشابهى ندارند.
   3.      سرمايه دارى نوعى پيشرفت به سوى برابرى بوده است زيرا به فرد امكان آن را بخشيده كه به وسيله كار و هوش و امكانات خود آزادانه مزيت ها و امتيازاتى به دست آورده و سپس آنها را به اخلاف خود انتقال دهد حتى اگر از اسلاف خود آنها را دريافت نكرده باشد.
   4.      حتى در رژيم سوسياليستى هم نابرابرى ها فقط به صورت انفرادى باقى نمى ماند. طبقات هرگز كاملاً از ميان نمى روند زيرا فرزندان افراد مستعدتر كه بالاترين مشاغل جامعه را اشغال كرده اند، همواره امكانات بيشترى از پسران افراد كم استعداد دارند كه شاغل كارهاى پايين ترند.
برخلاف آنچه بارها از سوى افراد ناآگاه يا مغرض خوانده و شنيده ايم، ايران ساسانى داراى طبقات اجتماعى بود و نه جامعه طبقاتى به آنگونه كه در يونان و هندوستان و سرزمين هاى ديگر به چشم مى خورد. بارها شاهديم كه شاه ساسانى از ميان طبقه كشاورز و روستايى براى خود، همسر برمى گزيند. از سوى ديگر مردم سالارى كذايى مزدك كه هيچ فرقى ميان استعداد و تلاش مردم نمى گذاشت، محكوم به شكست در برابر شايسته سالارى ساسانيان بود. «اردشير بابكان» نظام ماندگارى را پايه نهاد كه بر مبناى آن هر كسى مى توانست در هر كارى كه شايستگى داشت به كسب درآمد بپردازد. شهرياران ساسانى به همه طبقات اجتماعى به ديده احترام مى نگريستند و به ويژه دبيران و دانشمندان از ارج والايى برخوردار بودند. در همين نظام است كه نوجوان گمنامى از شهر «مرو» به پاس هوش و شايستگى اش، همنشين خسرو انوشيروان مى شود و به نام «بزرگمهر» ماندگار مى گردد.بر آن نيستم كه از ساسانيان، سيمايى يكسره مثبت بسازم زيرا هر سلسله و پادشاهى داراى كژى ها و كاستى هايى بوده است. اما نمى توان در برابر دروغ ها و ناسزاهاى ناشايست نيز بى تفاوت ماند و از حقيقت تاريخى دفاع نكرد. داورى درست آن است كه هر كدام از خوبى ها و بدى ها را در يك كفه ترازو نهاد و سپس دريافت كه كدام كفه سنگين تر است و تاريخ به ما مى گويد كه كفه مردم دوستى و ميهن پرستى ساسانيان بسى سنگين تر است.

اميدعطايى فرد - نقل از روزنامه شرق

۱۳۸۷/۰۳/۲۶

زمان زرتشت


تعیین زمان زرتشت از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است. مورخان کهن مانند سویداس به دو زرتشت اشاره داشته اند و تنی چند از محققان معاصر نیز تعدد زرتشتها را پذیرفته اند. (بنگرید به: زرتشت و جهان غرب + تاریخ مطالعات دینهای ایرانی) بر این باورم که در ۶۰۰ ق.م زرتشتی ظهور کرده که او را به نام زرتشت منجم میشناخته اند. چرا مانویها و چرا پاره ای از اشعار به همزمانی زرتشت و دارا اشاره دارند؟ (بنگرید به : مزدیسنا و ادب پارسی)/ ابوریحان بیرونی کلیدی در اختیار ما گذاشته که نباید بی توجه رد شویم. نام این زرتشت که به شهر حران آمد و شد داشت: وارتوش بود. او زرتشتی دیگر در زمان هخامنشیان به شمار میرفت. وارتوش آموزگارش ایلیوس مغ بود (کتاب الموالید)  که وی را به شکل الیاس نبی درآوردند. وارتوش در دوره هخامنشی شعبه ای از مزدیسنا را ارایه میدهد که بیشتر شبیه مزداپرستی پیش از زرتشت و گویا برپایه تثلیث اهورا-میترا-آناهیتا (همان پدر-پسر-روح القدس عیسویان) میباشد. وجود زرتشت هخامنشی با توجه به انبوهی از اسناد و مدارک غیرقابل انکار است اما او بیگمان سپیتمان نیست.
حدود ۸۵۰۰ سال پیش سپیتمان با مخالفت با کیش برهما و در عین حال اصلاحاتی در آیین مزدیسنا کیش زرتشتی را بنیان مینهد. کیش برهمن نیز نه آیینی هندو بلکه ایرانی بوده به ویژه که در خوزستان باستان با اصطلاح «ریشا» روبرو میشویم (= ریشی در وداها). همچنین استاد نوبخت، ابرام (ابراهیم) پیامبر ایرانی را همریشه با برهما میدانند. نخستین و کهنترین سرودهای ودایی در فلات ایران سروده شده اند. (مقدمه جلالی نایینی در گزیده های ریگ ودا). درباره زمان ۸۵۰۰ ساله ی زرتشت باید بگویم که:
(۱) دستکم ده مورخ کهن به این تاریخ اشاره کرده اند؛ آن هم به دو صورت: ۶۰۰۰ سال پیش از افلاتون و ۵۰۰۰ سال پیش از جنگ ترویا. تردیدی نیست که یونانیان منابع خود را از ایرانیان داشته اند. پاره ای از آنها به ایران سفر کرده بودند و میدانیم که در آکادمی افلاتون فیلسوفان و اندیشمندان برجسته ایرانی حضور داشته و مرتبط بوده اند. (پانوسی: تاثیر جهانبینی ایرانی بر افلاتون)/ اربلو اشاره کرده که ایرانیان قدیم زرتشت را چند هزاره پیش از موسا میدانستند. ارستو نیز مغان ایران را کهنتر از مصریان میداند.
(۲) درگاتها به ۳ طبقه اجتماعی اشاره شده و میدانیم که طبقه چهارم زودتر از هفتهزار سال پیش پدید نیامده اند. ازکتاب «تاریخ هفتهزار ساله فلزکاری» به آغاز پیدایش طبقه چهارم پی میبریم. در اوستا از زرتشت به عنوان نخستین کشاورز یاد شده. آیا به این معنی نیست که زرتشت در آغاز عصر کشاورزی میزیسته؟ در گاتها سخنی از شهر نیست بلکه از دخیو (دهیو/ ده/ روستا) یاد گردیده است.
(۳) از نظر زبانشناسی وداها را بعد از گاتها (و نه کل اوستا) میدانند و کهنترین سرودهای ودایی را نیز به ۷۰۰۰ سال قبل رسانده اند. بر اساس محاسبات نجومی تاریخ وداهای اولیه ۵۰۰۰ سال ق . م (ژاکوبی) و ۶۰۰۰ ق .م (تیلاک) دانسته شده اند. بلوم فیلد نیز احتمال میداد که وداها از ۴۵۰۰ ق . م کهنتر باشد. به نقل از محققان باید بگویم که سنسکریت زاده ی هند نیست و خواهرکوچک زبان اوستایی به شمار میرود. حتا گاهی آن را به عنوان گویشی منشعب از زبان گاتها (اوستایی) به شمار آورده اند. (جلالی نایینی)
(۴) چند دانشمند اخترشناس نیز با محاسبات نجومی به تاریخهای ۸۰۰۰ تا ۹۰۰۰ ساله رسیده اند. محاسبات پژوهشگران چنین است: ۸۶۰۰ ق . م (بهرام گور انکلسریا) ، ۶۳۱۲ ق .م (بهرام پاتاوالا) ، ۶۵۰۰ ق . م (اردشیر خبردار)، ۷۱۲۹ ق . م (سپنسر)، ۵۰۰۰ تا ۶۰۰۰ ق. م (مری رستگاست) و... باهایکوکا نگارش تیریشت را پس از زرتشت و حدود ۵۳۰۰ ق.م برآورد کرده است. دو سند مهم توجه مرا به خود جلب کرده: اولی روایتیست از کتاب هفتم دینکرد که میگوید زرتشت در سال ۵۶۷۰ آفرینش زاده شده. و دومی سندی مانوی است که زایش مانی (۲۱۶ میلادی) را در سال ۱۱۵۲۷ آفرینش میداند. با تفریق این دو تاریخ زایش زرتشت که ۵۸۵۷ سال پیش از مانی میزیسته به سال ۶۰۹۰ قبل از میلاد میرسد. از سوی دیگر طبق سند مانوی سرآغاز اولین هزاره برابرست با ۱۱۳۱۰ ق .م/ سرآغاز هزاره ششم ۶۳۱۰ ق. م/ سرآغاز هزاره دوازدهم ۳۱۰ قبل از میلاد./ هزاره ششم با محاسبه پاتاوالا با اختلاف دو سال برابری دارد و ۳۱۰ ق.م نیز با ظهور دین میترا در پیوند است.
(۵) یافته های ده هزارساله مانند جیرفت و غیره میتواند از تردیدهای ما بکاهد. اگرچه زمانی تردید در تاریخ ۶۰۰ ق. م (تاریخ سنتی) غیرممکن بود اما امروزه ما به آسانی زمان زرتشت را عقبتر برده ایم. چرا؟ چون یافته های تازه باستانشناسی ذهنیت ما را روشنتر کرده و دریافته ایم که تمدنهای ایرانی زودتر از دیگر نقاط دنیا بالیده اند. مری رستگاست میگوید تاریخ تمدن زودتر از آنچه که قبلن گفته میشده آغاز شده و بنابراین ۸۰۰۰ سال پیش دیگر عصر حجر نبوده. (کتاب «دیدی نو از دینی کهن» را بخوانید). طبق متون پهلوی زادگاه زرتشت در شهر ری بوده و میتوانید با مطالعه ی تحقیقات باستانشناسی از قدمت ۸۰۰۰ ساله این شهر آگاه شوید. (مجله باستان شناسی و تاریخ، ش ۲۱، مقاله اسفندیاری)
(۶) در متون اوستایی و پهلوی فهرستهایی به چشم میخورد که زرتشت حداکثر پس از کرشاسپ و بنابراین بسیار پیش از گشتاسپ، جای دارد. همزمانی زرتشت با ضحاک و فریدون به روایت کتاب دینکرد (شکستن بتهای ضحاک) و پناهندگی دو تن از دشمنان فریدون به نزد فرشوشتر (پدرزن زرتشت) درخور توجه است.

برای آگاهی بیشتر بنگرید به: پیامبرآریایی (ریشه های ایرانی در کیشهای جهانی)

۱۳۸۷/۰۳/۲۵

میهن سالاری نه مردم سالاری!! (بخش۱)


اگر ناسیونالیسم (ناس گرایی) را برابر با مردم سالاری (جمهوریت) بدانیم، و آن را بر ضد دیکتاتوری (خودکامگی فردی) بخوانیم، گزینش چشم بسته و مطلق آن، آسیبهای بسیاری را در بر خواهد داشت (چنانکه در کشورهای زیادی شاهد بوده ایم). در همین آغاز، روشنگری میکنم که غربیان نیرنگباز با اصطلاحاتی چون استبداد شرقی و دموکراسی غربی و مانند اینها، بسیاری از کتابخوانان ما را گمراه کرده اند. تاریخ غرب را از زبان خودشان بخوانید و ببینید چه جنایات و پستی هایی داشته اند. درباره استبداد غربی باید کتابها نوشت. از سوی دیگر، کاربرد «مردم سالاری دینی» یک مغلطه است زیرا دین: خداسالار میباشد و نه مردم سالار! آنچه که حضرات میگویند، دین سالاری مردمی است.
چرا اصطلاح مردم سالاری (و نه حکومت ملی) را قبول ندارم؟ اگر از آغاز تاریخ تاکنون را بررسی کنید درمی یابید که توده ها هیچگاه صلاحیت سیاسی و کشورداری نداشته اند. زیرا این زمینه بسیار پیچیده و تخصصی است. زیرا عوام بر نفسانیات و هوسهای خود چیره نیستند و دلایلی دیگر که خواهیم پرداخت. اگر داریوش بزرگ به شورشهای تجزیه طلبانه تسلیم میشد و مردم سالاری را به جای میهن سالاری میپزیرفت و یا خسرو انوشیروان در برابر کمونیستهای مزدکی کوتاه می آمد، و یا رضاشاه پهلوی آشوبهای گیلان و کردستان و خوزستان و غیره را به عنوان خواسته ی مردم به رسمیت میشناخت، میهن و همبستگی ملی ما دچار سرنوشتی سهمگین میگردید. اگر طاهریان و سامانیان و آل بویه، میهن را بر قومیت و مذهب خلافتی و غیره مرجح میدانستند، کشور یکپارچه ی ایران بسیار زودتر شکل میگرفت.
ایران نشینان (که نمیتوانم آنها را به معنای راستین، ایرانی بدانم) چهره ی ناصرالدین شاه (حیف از واژه ی شاه) را همچنان بر قلیانها و نعلبکی هایشان نقش میکنند و در برابر قتل امیرکبیر بی تفاوتند. اینها در خانه شان شاهنامه ندارند و یا آن را نخوانده اند. قهرمانانشان نه شهریاران بزرگ و نه پهلوانان جان فشان ایرانی بلکه زاغ ساران بی آب و رنگ است. چه ناگواراست که چهره ی «چه گوارا» و زندگی او در دسترس جوانانمان است بی آنکه از پیکارهای پارتیزانی رستم و سورنا و بابک و دیگر سرداران ایران زمین آگاه باشند. اگر به خاطرات و نوشتارهای ایرانی و انیرانی که دستکم از عصر صفوی به این سو به جای مانده، نگاه کنیم با واقعیتی تکان دهنده روبرو میشویم: جامعه ایرانی همچنان در خواب است! بی گمان اگر نقدی اجتماعی از پنجاه یا یکسد سال پیش را بخوانیم، میپنداریم که همین هفته نوشته شده است. ایرانیان غرق در آزورزی و تقلید کور و خرافات و ازخودبیگانگی هستند. ایرانیان عرق و غیرت ملی ندارند. اینها سخنانیست که بر زبان روشن اندیشان راستین ایران از انقلاب مشروطه به این سو جاری بوده است.
برمیگردیم به مردم و نامگانه ی ناآگاهانه ی مردم سالاری! دموکراسی: حکومت مردم بر ضد مردم است! چه اقلیت و چه اکثریت، به محض در دست گرفتن قدرت، نخست میکوشد که آن را نگه دارد. دوم اینکه تا میتواند منافع خود را تامین کند. مردم سالاری یعنی ریاست و فرمانروایی همه ی مردم بر خودشان. چنین چیزی هیچگاه ممکن نبوده و وجود نداشته است. همه نمیتوانند وزیر و وکیل شوند بلکه باید گزینش و انتخاب کنند. در انتخابات نیز کسانی از بخت بیشتری برای پیروزی برخوردارند که نفوذ و مال و رابطه ی بیشتری با محافل قدرت داشته باشند. خطاست اگر خیال کنیم در جهان غرب، آزادی کامل و مطلق حکمفرماست. آنها نیز با تمامی جمهوریخواهی شان، آشکار و پنهان، نوشته یا نانوشته، دارای محدودیتها و دغلها و باندبازیهایشان هستند. برده داری نوین با زنجیرهایی از تهدید به کم کردن حقوق و یا اخراج و پرونده سازی و غیره ادامه دارد.
آنچه که به نادرست مردم سالاری خوانده شده، همانا حزب سالاری و گروه سالاری (الیگارشی) میباشد. پس ریاست و اعمال قدرت به دست عده ای محدود می افتد که منتخب مردم هستند و از این به بعد، مردم نه دخالت بلکه نظارت میکنند تا انتخابات بعدی فرا برسد. نکته بسیار مهم اینجاست که آیا به راستی و آیا همیشه حق با اکثریت است و آنان درست می اندیشند؟ آیا روشهای اقتصادی و نظامهای سیاسی در همه جای جهان میتواند یکسان باشد؟ اگر مردم همواره کاره ای بودند هیچگاه در درازای تاریخ شاهد این همه حکومتهای دیکتاتوری نبودیم. مردم سالاری تعارفی بیش نیست زیرا مردم بدون یک رهبر نیرومند نمیتوانند با تمام کثرت خود، از پس حکومتی با سربازانی اندک نسبت به جمعیت کشور، برآیند. مردم ناچارند به کار و کاسبی خود بپردازند و زمان چندانی برای مطالعه و پژوهش ندارند. آگاهی های آنان از رسانه هایی سرچشمه میگیرد که صافیها و سانسورهای گوناگونی دارد. وقتی یک امریکایی کتابی درباره مردم کشورش مینویسد و نامش را «ملتی از گوسفندان» میگزارد، وقتی جامعه شناسان بزرگترین خطر برای دموکراسی و آزادی را خود مردم میدانند، حساب کار را باید کرد.
از سوی دیگر، آنقدر دوراندیش هستند و از تاریخ نه چندان دور (جنگهای جهانی قرن بیستم) درس گرفته اند که اجازه نمیدهند حزبی یا کسی آن اندازه نفوذ سیاسی به دست بیاورد که مردم را برای رای دادن به رژیمی فاشیستی یا فردی فریفتار برانگیزد. آری، آن دموکراسی نیز در بطن خود دارای یک استبداد مصلح و مردمی میباشد بی آنکه به معنای واقعی، مردم سالار باشد. قانون، نوعی جبر است. در برخی موارد شما اختیار زندگی شخصی خود را ندارید و مثلن هنگام رانندگی باید کمربند ایمنی را ببندید. و یا بیمه اجباری و مانند اینها. جالب است اگرچه مردم همواره دم از اصلاحات میزنند اما خودشان نخستین کسانی هستند که در برابر تغییر و دگرگونی می ایستند. همه چیز را به گردن دولت می اندازند و از همیاری، به دور هستند. جیمز دیویس میگوید: دوره های بیشماری در تاریخ داریم که طی آن، مردم در فقر شدید زندگی کرده یا زیر شدیدترین ستم بوده اند اما به اعتراض برنخاسته اند. اعتراض اجتماعی و نهایتن انقلاب، معمولن در شرایطی رخ میدهد که شرایط زندگی مردم تا اندازه ای بهبود یافته باشد. این محرومیت مطلق نیست که منجر به اعتراض میشود بلکه محرومیت نسبی است.
اسوالد اشپنگلر انقلاب فرانسه را نه به دلیل فقر مالی بلکه شکنندگی اقتدار دولت میداند. دوورژه نیز توسعه سریع را موجب پیدایش تنشها میداند. و آلوین تافلر در کتاب «موج سوم» زمینه های یادشده را در انقلاب ۵۷ ایران شناسایی میکند. به نوشته ی فرانتس نويمان: فرمول تقابل آزادي و حكومت ظاهراً شامل دو قضيه است: يكي اينكه هر چه قدرت حكومت كمتر شود، آزادي فرد افزايش پيدا مي‌كند (و به عكس). ديگر اينكه آزادي يك دشمن بيشتر ندارد و آن، حكومت است. هيچ يك از اين دو نتيجه، پذيرفتني نيست[...] در نادرست بودن اين استدلال همين بس كه قدرت اجتماعي غير دولتي ممكن است از قدرت دولت نيز براي آزادي خطرناك‌تر باشد. مداخلة دولت بر ضد صاحبان قدرتهاي خصوصي ممكن است براي تامين آزادي، اهميت حياتي داشته باشد.
س. ا. ليدمان مینویسد: هگل معتقد است كه اگر انسان از انديشة برابري، نتايج افراطي اخذ كند، نتيجة آن مخالفت با هرگونه مفهوم دولت مي‌شود... با اين برداشت نيز به مخالفت بر مي‌خيزد كه آزادي بيشتر به مفهوم برابري بيشتر است... هگل معتقد است كه آزادي متضمن اين نيست كه فرد امكان مي‌يابد آنچه دوست دارد انجام دهد؛ بلكه به مفهوم «تضمين حق مالكيت» و «امكان رشد و تكامل استعدادها و ويژگيهاي خوب فردي» است[...] بنا به اعتقاد ميل John Stuart Mill آزادي بيان نمي‌تواند در جوامع عقب‌مانده‌اي كه در آنها مردم در كليت خود افراد نابالغ تلقي مي‌شوند حاكم باشد... حقوق و آزاديهاي سياسي را نمي‌توان براي ملتي كه افكار روشن ندارد تضمين كرد.
ويل دورانت در کتاب «تاريخ فلسفه» آورده که از ديدگاه «سپينوزا» كـه دمـوكـراسي را مـعقول‌تـرين شكل حـكومـت مي‌داند: عيب دموكراسي در اين است كه مي‌كوشد تا قدرت را معتدل سازد. و براي اجتناب از اين، راهي نيست جز آنكه خدمات را به مردم صاحب مهارت و شايستگي تربيت شده بسپارند. عدد و اكثريت به تنهايي نمي‌تواند ايجاد خرد و حكمت كند و ممكن است بهترين خدمات را به كسي بسپارند كه بالاترين تملق و چاپلوسي را داشته باشد. چون وضع اكثريت هميشه ناپايدار است، كساني را كه اين كار را آزموده‌اند مجبور مي‌كند كه خـود را كنار بكشند، زيرا اكثـريـت عامـه، بـا احساسات رام مي‌شوند نه با عقل. از اين جهت حكومت دموكراسي در معرض عوام فريباني قرار مي‌گيرد كه هر يك پس از ديگري مدت كوتاهي به حكومت مي‌رسند.
برتراند راسل در کتاب «قدرت» مینویسد: غرض از دموكراسي اين بود كه جلو سوءاستفاده از قدرت را بگيرد. اما مدام به واسطه محبوبيت موقت سياستمداران عوامفريب، غرض خود را نقض مي‌كرد [...] بر هر كسي كه تاريخ يا طبيعت بشري را بررسي كند اين نكته بايد مبرهن باشد كه دموكراسي در عين حال كه راه حل كامل مسئله نيست، بخش مهم اين راه حل است [...] حسنهاي دموكراسي منفي است: دموكراسي حكومت خوب را تضمين نمي‌كند، بلكه جلو پاره اي از بديها را مي‌گيرد [...] دموكراسي با آنكه لازم است، به هيچ روي تنها شرط لازم براي قدرت نيست. در دموكراسي امكان دارد كه اكثريت بر اقليت با جبر بي‌رحمانه و كاملن غيرلازمي حكومت كند.
(امیدواریم به یاری یزدان در آینده به گوشه هایی دیگر بنگریم و به ویژه دو نظام پادشاهی و جمهوری را با یکدیگر بسنجیم./ امید عطایی فرد)
* یاری نامه ها و دفترهای سودمند برای دریافت بیشتر این جستار:
{مقدمه ابن خلدون}
{موریس دوورژه: اصول علم سیاست}
{آنتونی گیدنز: جامعه شناسی}
{فرانتس نویمان: آزادی و قدرت و قانون}
{امیرحسین آریانپور: جامعه شناسی}
{امید عطایی فرد: پادشاهی در استوره و تاریخ ایران}
{سون اریک لیدمان: تاریخ عقاید سیاسی}

۱۳۸۷/۰۲/۰۴

هزارباده ی ناخورده


آیا ما ایرانی هستیم؟ اگر نیستیم، پس چرا در این سرزمین زندگی می کنیم و به عربستان یا ترکستان وغیره نمی رویم. یا چرا برای این کشور نام دیگری بر نمی گزینیم؟ ونیز به زبان نا ایرانی سخن نمی گوییم. چرا نوروز و چله و چهارشنبه سوری را جشن می گیریم؟... باری،اگر ایرانی هستیم، پس چرا زبان ملی و فرا قومی پارسی را آنسان که باید،پاس نمی داریم؟چرا در برابر نابودی و یا ربودن یادگارانمان واکنشی شایسته نشان نمی دهیم؟چرا منش و بینش نیاکانمان را به فراموشی سپرده ایم؟ پیشینه دانش و فرهنگ ایران زمین دیرینه تر از هر کشوریست.پس چرا چنین گنجینه گسترده و شگرف را بر باد داده و دست گدایی به گرد جهان، دراز کرده ایم. چرا چهره هایمان را با آب خرد نمی شوییم؟ تیره بختی ما از انگیزه هایی گوناگون- چه از سوی خودمان و چه از سوی دشمنان- آب می خورد. رشگ و آز،خود کامگی و فریفتاری؛گفتار و کردار و پنداری که زمانی به پاکی، پر آوازه بود به پلشتی آغشته است. فروغ راستی به کور سوی دروغ،دگرگون گشته و از این روست که بخت از ایرانی،برگشته است. جایگاه ما چنان ارجمند بود که سرزمین مان را فردوس می دانستند و ما را آزاده می خواندند.پس چرا بنده نام و نان بیگانه شدیم؟چرا باژ و جشن و برسم از کف دادیم و به باج و زاری و خواری،گردن نهادیم؟چه شرم آور بود آنگاه که شاه نامه ها را از اورنگ به ننگ کشیدند،و تاج جهان گیرش را به((عقال جهل))و ((چپیه روشنفکر))نمایی پوشاندند! چه خوفناک بود و هست و خواهد بود،خواب هایی که برای نسل ما(نسل نفرین شده) دیده اند و دیرینه یادمان هایمان را به آتش می سوزند و به آب می شویند.((شاید حرف آخر))اگر از آغاز گفته می شد، آنگاه نسل سوخته به هنگام، پی می برد که ((ما چگونه مار شدیم))! چه دیر دریافت که ((نون قلم))در ((عرب زدگی))است! خرد را چو کس نیست گفتن چه سود(این پرسش فردوسی است)؛(مهر)بانی که سر آمد،شهریاران را چه شد؟(این پرسش حافظ است). پاسخ ما چیست؟ در زمانه ای دلسنگ که از سنگ بنای نیاکان نیز نمی گزشتند و تاب دیدن نام هایی چون ((کورش کبیر))و((تخت جمشید))را بر پیشانی خیابان ها نداشتند، در هنگامه ای دلگیر که لاشخور های سرخ به شیر خورشید سان ایران یورش برده و از پس پرده های سیاه،گوش به استاد ازل سپرده و در ((کتاب جمعه))به کرنش کمونیسم پرداخته بودند،خروش خاموش خویش را در چکاد چکامه ها به پژواک می شنیدم:
نهان گشت آیین فرزانگان -- پراکنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد،جادویی ارجمند -- نهان راستی،آشکارا گزند
ذوالقرنین قرآن و مسیح تورات و ابر شهریار ما؛آسوده مخواب که مردم ایران نشین- و نه ایرانی- در خوابند!و آب سیوند، آنها را خواهد برد.آسوده مخواب که خشکی تو ،غرق در گرداب هاست. راستی آغاز کردی؟ از شهر بیرون باید شدن؟ (این گفته شمس است)ای زرتشت، چگونه می توان راه راست را برگزید؟! مگر آنکه از جان و مال، چشم پوشید و یا پای به ویرانه های آوارگی نهاد. زرتشت! باز از تو می پرسم: کجاست آن فره اهورایی که دگر بار بر این مرز مزدایی بتابد؟ کجاست پشوتن و سوشیانت و کرشاسپ و کیخسرو؟ کجاست نویدهایت درباره فرجام زهر آگین دروغکاران؟ ژوبین های پارسی، کمندهای کردی، کمان های مازندرانی، گرزهای گیلکی، زره های آذری، سپرهای سیستانی، برگستوان بلوچستانی، تیغ های طبرستانی، خنجرهای خوزستانی، خدنگ های خراسان بزرگ... آژیر هژبران ایران شوید و ترک و تازی و روسی و فرنگی را در هم کوبید. سعدیا مرد نکونام را مرده می دارند و زنده آن است که نامش به نکویی نبرند!اگر بنی آدم از یک گوهرند،پس چگونه پاره ای کیش ها و کشورها آشفته و پاره ای دیگر آسوده اند؟ شبیخون از درون! <آری چنین بود برادر> که <گفتگو های تنهایی> اش،چه تن ها راکه به خاک و خون نکشید. و چه فرهنگستان شگفتی بود که چماغ دباغ را سروش کریم کرد! ای گزشتگان و ای آیندگان؛من از این ناس، برائت می جویم. طوطیان هند دیگر شکر شکن نمی شوند.شهروندان شمس نمی پرسند که زبان پارسی را چه شده است؟ پشدسیه چشمان کشمیری،دیگر شعر حافظ شیراز نمی خوانند. نظامی و خاقانی، در بند خاقان زادگانند.خوبان پارسی گو، به کنیزی ازبک و ترکمن و قزاق رفته اند. وای بر خونیرث خونین دل. غرش شیران، گزشت و رفت، باری چه دیر پاست عو عو سگان شما؟ گویا ناگزراست رفتن کاروان شما، مهمانان ناخوانده و گنگ زبان. کیان و پهلوانان!آنان از مرده شما نیز باک دارند.خونهای خود را در رگ های ما روانه کنید تا به خونخواهی شما بشتابیم. زنده باد ایران بزرگ. گمان مبر که به پایان رسید کار مغان...هنوز هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است. لاله های سرنگون! سوگند به خون پاکتان ،میهن خویش را کنیم آباد و سرفراز. سرو های سایه افکن! در زیر دارتان بسی نامه های نامور،خواهیم نگاشت... ما زنده به آنیم که آرام نگیریم....موجیم که آسودگی ما عدم ماست. نام ونژاد وفرهنگمان را از آلودگی ها،می پالاییم،زنگار زیانکاران رااز آیینه مهر آریا می زداییم و به زیور مزدایی می آراییم. وهومن و دیگر امشاسپندان را به یاری همی می خوانیم تا دروغ و دشمن و خشکسالی را از این سرزمین،به دور داریم. هستی من به هستی تو بسته،ای میهن آریایی.باش و زنده بمان ای عشق سوزان ما. یکیست راه و آن،میهن پرستیست.

(دیباچه کتاب مرز مزدایی که از سوی وزارت ارشاد اسلامی حذف گردید)

۱۳۸۷/۰۲/۰۳

ترازوی بی توازن تاریخ


پژوهنده اي كه به نوشته هاي تاريخ ـ به ويژه تاريخ ايران ـ مينگرد، در مي يابد كه ترازوي تاريخ تا چه اندازه شكسته است و سنجش نادرستي دارد. درباره ي تاريخ با سه گونه نقد و نگرش روبرو هستيم: (۱ ) عرب مآب . (۲) غرب گرا. (۳ ) اشتراكي ( كمونيستي ). هر سه گروه از ديدگاه خود و با ترازوي بي تراز خويش ، به تاريخ ايران پرداخته اند و سبب بحران در هويت ملي ايرانيان گشته اند. عرب مآبان ، تاريخ ايران پيش از تازش عرب را آلوده به آتش پرستي و مجوسي گري مي دانند و از تازيان به گونه ي سروران و رهايي بخشان ايرانيان ياد مي كنند … اين ، در حالي است كه براي نمونه كوروش بزرگ در تورات به عنوان «مسيح» ياد شده ، و به اثبات رسيده كه پايه گذاران فرهنگ و تمدن دوره ي اسلامي ايرانيان بوده اند. غرب گرايان به تجزيه ي تاريخ ايران (جدا كردن ايلام ) و كاهش آن به ۲۵۰۰ سال پرداختند. سپس با بزرگ نمايي كشور كوچك يونان ، رقيب نيرومندي در برابر دولت هخامنشي آفريدند و با روانه جلوه دادن جنگهاي ماراتون و سالاميس ، پيروزيهاي خيالي را در كتابها به ثبت رساندند. مايه شگفتيست كه ايران به مسابقات ضد ملي « دو ماراتون » اعتراض نكرده و خود نيز شركت مي كند. غرب گرايان به گونه اي مطلق ، بارها از پادشاهی شرقي در برابر مردم سالاري ( دموكراسي ) غربي ، دَم زده اند و شهرياران ايران را خودكامه نمايانده اند ، در حالي كه ايران همواره داراي شورايي از بزرگان و مهان بوده كه پادشاه با ايشان به رايزني مي پرداخته است. از سوي ديگر ، اين چگونه آزادي و دموكراسي بود كه جام شوكران به دست سقراط مي داد و دانشمنداني چون آناكساگوراس را به جرم بيان واقعيات علمي به تبعيد مي فرستاد ؟! همه ي غرب در يونان ، و آن هم در شهركي به نام آتن ، خلاصه مي شود و بس. آن چيزي كه به نام دانش و فرهنگ يوناني شناخته شده ، در واقع و در اصل ، ايرانيست. دموكريت و افلاتون شاگردان مغان دانشمند ايران بوده اند. به راستي بي شرمي است كه يونانيان از خوان ايرانيان ، بي دريغ بهره برده و به نام خويش كرده اند ، حال آنكه به گفته ي سقراط ، خطاب به يكي از يونانيان : « اگر تو اجداد خود را در برابر اردشير پسر خشايارشا نمايش دهي ، بي گمان بر تو خواهند خنديد. پس نيك بنگر تا ببيني كه ما از حيث تبار و تربيت تا چه پايه از آنان كمتريم». پس از يونانيان ، روميان نيز از فرهنگ ايران بهره ها بردند. آيين مهر را كيش رسمي خود نمودند ؛ از مجلسهاي ايران اشكاني به نام مهستان و كهستان برداشت كرده و مجلس سنا را درست كردند. بيشتر امپراتوران آنان خودكامه و خونريز بودند و با دسيسه هاي پشت پرده به فرمانروايي مي رسيدند. به راستي دموكراسي و مردم سالاري خيالي غرب ، چه هنگامي برقرار بود؟! گروه اشتراكي نيز راههاي بس نادرست در پيش گرفتند. نه ديرزماني پس از آنكه ايشان سخن از بردگي در ايران به ميان آوردند ، لوحهاي هخامنشي خوانده شد و يكي از افتخارات ايرانيان آشكار گرديد : هيچ كارگري در ايران برده نبود و همه دستمزد مي گرفتند. از سوي ديگر ، از آنجا كه سرزمينهاي بسياري از ايران گذشته ، در دست دولت شوروي بود ، پس ، تاريخهاي جعلي و جداگانه به رشته ي نگارش درآمد تا سرزمينهاي تاجيكستان ، ازبكستان ، تركمنستان ، آذربايجان شمالي ( اران ) و قفقاز و غيره ، جدا از مام ايران معرفي شوند. دريغا كه پس از فروپاشي شوروي ، جمهوريهاي ظاهرا استقلال يافته ، به همان تاريخهاي ساختگي پايبند هستند و سخني از يگانگي و پيوستگي گذشته ايشان با پيكر ايران زمين نيست. به هر حال اين سه بينش ، كفه ي ترازوي تاريخ را به سود خويش سنگين كرده و آن را در هم شكسته ، و در این ميان ، بينش ملي ايران و روايت راستين آن ، در گمنامي فرو رفته است. اگر چه ، هر چند گاه ، گفتاري و كتابي روشنگرانه منتشر مي شود ، اما در برابر بينشهاي بيگانه كم توان مي باشد. پس بهتر است نويسندگان و مترجمان ايراني ، با آگاهي از پژوهشهاي ارزنده و افشاگرانه اي كه انجام شده ، در نگارش و ترجمه ي نوشتارها ، دقت بيشتري داشته باشند. هم اكنون نياز فراواني به انجام اين كارهاست :
۱. ترجمه ي كتابهاي ارزنده ي ايرانشناسي كه به زبانهاي بيگانه نوشته شده است.
۲. چاپ كتابهاي كمياب و نيز كتابهاي فارسي زبان بيرون از كشور.
۳. ترجمه ي نوشتارها و كتابهايي كه به زبان پهلوي و ديگر زبانهاي كهن ايراني نگاشته شده.
افزون بر اينها ، نويسندگان و نشريه ها مي بايست به معرفي و نقد هر چه بيشتر و بهتر كتابهاي مربوط به فرهنگ ايران بپردازند و نگذارند كتابهاي ايرانشناسي در مرداب بي تفاوتي و خاموشي فرو برد. در پايان پيشنهاد مي شود كه يك راهنما براي پژوهش و نگارش تاريخ و فرهنگ ايران ، پيش رو نهاده شود تا نويسندگان از تكرار مطالب تحريف شده و مغرضانه به دور بمانند . / با آرزوي سرفرازي ايران

۱۳۸۶/۱۲/۲۲

گفتگوی آناهید خزیر با امید عطایی فرد (کتاب پیامبر آریایی)



گفتگوی آناهید خزیر با امید عطایی فرد
به مناسبت چاپ سوم کتاب «پیامبر آریایی»
گاتها در تیرگیها
پرسش : انگیزه شما از نگارش کتاب پیامبرآریایی چه بود؟
پاسخ: برپایه دیدگاهی که همیشه داشته ام میخواستم گامی فراتر از پژوهندگان پیشین بگذارم و اسرار نهفته در تاریخ ایران را بازگشایی کنم. بر این باورم که زرتشت بزرگترین چیستان تاریخ است و نه تنها سخن و بررسی درباره او به پایان نرسیده بلکه تازه در آغاز کاریم. پیشنهاد من به جوانان پژوهشگر این است که به جای رونویسی و تکرار نوشتارهای پیشین، متون اصلی را بخوانند و نیز نوشتارهای ناشناخته را ترجمه کنند. به ویژه نوشته های مورخان یونانی و رومی و نیز آنهایی که هنوز از عربی برگردانده نشده است. ای بسا نسخه های خطی فارسی که اشاراتی مهم درباره زرتشت و اوستا داشته باشند و ما ندانیم. من به عنوان یک پژوهشگر ایرانی برای نخستین بار در تاریخ اوستاشناسی به تطبیقی فراگیر و گسترده میان گاتها و اوستا با وداها و تورات و انجیل و... دست زدم و به رازهایی تکان دهنده پی بردم. پیام من در کتاب پیامبر آریایی این است که فرهنگ و تمدن با ایران و زرتشت آغاز میشود.

پرسش: گاتها چیستند و چه معنایی دارند؟
پاسخ: گات یعنی قطعه و بریده ادبی و آهنگین که به گونه های: گاث و گاه نیز خوانده شده اند. در اوستای کنونی که بازمانده ای اندک از اوستای بنیادین و بزرگ است، گاتها نه یک بخش جداگانه و نمایان بلکه بازیافته ای در دل یسنا میباشد. از میان بخشها و پاره های اوستا، گات ها را بیگمان از آن زرتشت سپیتمان میدانند. یسنا ۷۲ هات (های، آیه) دارد و هر هات از چند بند درست شده است. در رده بندی امروزین، این هات ها از یسنا را سخنان خود زرتشت به شمار آورده و بر پنج پاره به این ترتیب دانسته اند:
۱. یسنا: هاتهای ۲۸تا ۳۴، که اهونودگاه خوانده میشود.
۲. یسنا: هاتهای ۴۳ تا ۴۶، که اش تود گاه خوانده میشود.
۳. یسنا: هاتهای ۴۷ تا ۵۰، که سپنتمدگاه خوانده میشود.
۴. یسنا: هات ۵۱، که وهوخشترگاه خوانده میشود.
۵. یسنا: هات ۵۳، که وهیشتوایشت گاه خوانده میشود.
نام هر یک از پنج گاه (گات) بالا، از نخستین واژه ی به کار رفته در آن، گرفته شده است؛ بجز گات یکم (اهونودگاه) که واژه آغازین آن در واپسین بند هات ۲۷ آمده است.

پرسش: آیا گاتها کامل و بی گزند به دست ما رسیده است؟
پاسخ: میدانیم که کتاب اوستا بارها نابود و دچار آسیب شده است. گاتهای بنیادین بسیار بیشتر بوده و پاره هایی از آن به دست ما نرسیده است. افزون بر این، من باور دارم که بخشها و بندهای دیگری در یسنا را نیز باید در رده گاتها گماشت؛ مانند:
یسنا: سرآغاز، بندهای ۲ و آخرین جمله بند ۳ و بند۴.
یسنا: هاتهای ۵ و ۸ (بندهای ۳ تا ۷) و شاید هات ۱۳و هات ۲۷ (بندهای ۵ و ۸ تا ۱۰) و هات ۳۵ (بندهای ۳ تا آخر) و هات ۳۶ و هاتهای ۳۸ تا هات ۴۱ (بجز بند آخر) و هات ۵۲ (بندهای ۱ تا ۳) و هات ۵۴ (بند ۱) و هات ۵۶ (بندها ۱ و ۲) و هات ۵۸ (بجز بندهای ۵ و ۸ و ۹).
همچنین بر این باورم که بخشهایی گمشده از گاتها را میتوان در وداها و نیز کهنترین نوشتارهای سنسکریت به دست آورد که البته کار بسیار دشواریست. نمونه هایی را در کتاب «پیامبر آریایی / گفتار ۵۲» نشان داده ام.

پرسش: در ترجمان گاتها چه نارساییهایی به چشم میخورد؟
پاسخ: یکی از نارساییها در ترجمان گاتها افزون بر دستور زبان پیچیده ی آن، ناآگاهی مترجمان ایرانی از ریشه های کلمات و یا به کاربردن یک معنا برای چند واژه ی گوناگون و یا برعکس، به کار بردن چند معنا برای یک لغت است. آنان با بینش و دیدگاهی از پیش تعیین شده، به قول معروف از آنسوی بام افتاده اند. اگر بیشتر غربیها زرتشت را جادوگر و یا گاوچران و یا کشاورزی معرفی کرده اند که نگران فرآورده ها و محصولاتش میباشد، مترجمان ما چنان تصویر مدرنی از او ساخته اند که گویی در پشت میز کار به همکاران! و خویشاوندان! اندرزهایی تکراری و کسل کننده میدهد. ما هیچ ترجمه ی دقیق و روشنی از گاتها نداریم و درباره ی کسی داد سخن داده ایم که شناخت راستینی از سروده هایش به دست نیامده است!!
از سوی دیگر، نامهای ویژه مانند «پل چین وت» و اسم ایزدان باید بدون ترجمان و با همان لقب (مانند: شهریور، بهمن، خرداد و...) آورده شود در هالی که از سوی مترجمان کنونی، این نامها معناگزینی شده و آینه وار نیامده است؛ به ویژه: میثره (۴۶:۵ و ۵۳:۷)، داموئیش اپم (اوپمن) و ونگوهیم اشی(۴۳:۵)، چیستا و دئنا (۴۴:۱۰)، رشن (۴۶:۵) و... همچنین گویا هات ۵۳ بند ۶ درباره پشوتن پسر ویشتاسپ می باشد. به گمان میرسد اشاراتی به یسنا (۵۰:۹ و۵۱:۲۲) و اوستا (به گونه ی وستا / ۴۸:۲و ۴۶:۱۷) و ایزد «رام» یا راما (۴۷:۳) و گاو هذئوش (۲۹:۷) نیز شده باشد. با این یادآوری که زرتشت از زبان استعاری بارها بهره برده است.

پرسش: آیا راهکاری برای شناخت بهتر گاتها داریم؟
پاسخ: با نگرش به دفتر پهلوی «بن دهش» که با واژه ی «زند آگاهی» آغاز می شود، میتوان آن را گزارش و تفسیر گاتها دانست. با بررسی این دفتر و نیز دفترهای همانندش مانند «گزیده های زادسپرم» و سنجش آنها با گاتها درمی یابیم که مترجمان کنونی بسیار به بیراهه رفته اند. برای نمونه هات ۲۸، بند ۳:
* ی وائو اشا اوفیانی منس چا وهو اَپَئورویم. مزدام چا اهورم یَ اِئی بیو خشَترِم چا اَغژَئون وَمنِم. وَرِدَئیتی آرمَئیتیش آ موئی رَفِزرائی زَوِنگ جستا.
* من به تو ای اشا میپیوندم به یاری وهومن تا فرجام. مزدااهورا برای شما شهریاریست جاویدان. آرمیتی فراخ بین، آید ما را به یاری آنگاه که جویانیم به زبان.
یادداشت: در بن دهش (بخش یازدهم) درباره ایزد آرمیتی (سپندارمذ) آمده که او بدیها را با خرسندی و بدون گله مندی میپذیرد و همه آفریدگان از او زیند (یعنی به یاری او زندگی میکنند). همچنین وی با صفت «وورو دُئیثرا» به معنی «فراخ بین» یادشده که میتواند همان لغت «وَرِدَئیتی» در این بند گاتها باشد. اینک بسنجید با ترجمه دوستخواه:
** ای مزدا اهوره! تو و «اشه» و «منش نیک» را سرودی نوآیین میگویم تا «شهریاری مینوی» پایدار و «آرمیتی» در من افزون گیرد. هرآنگاه که تو را به یاری خوانم به سوی من آی و مرا بهروزی و رامش بخش.(!!!)
در نمونه ای دیگر در هات ۳۰، بند ۴ نام گیومرت را که به گونه ی «گئم» آمده به «هستی» و «زندگی» ترجمه کرده اند:
* ات چا هیت تا (ایدون هنگامی که) هم (با هم) مئینیو (مینو) جَسَ اِتِم (جستند) پئو اورویم (نخست) دَزدِ (زاده)
گَئِم چا (گیومرت).
زادسپرم مینویسد: در گاتها چنین گفته شده است که: همچنین آن هردو مینو هم رسیدند نزد آن کس که او «نخستین آفریده» است؛ یعنی هردو در تن گیومرت آمدند. آنکه برای زندگی است: اورمزد؛ و آنکه برای نابودی است: گنامینو (اهریمن) که تا او را بکشد. که آن تا پایان جهان هم چنین است یعنی که بر مردم دیگر نیز همانا خواهد رسید. به سبب بدی گناهکاران نابودی اهریمن و گناهکاران را دید. ایدون آن «پرهیزگار برتر اندیشی» اورمزد را که امید همگی است. (ترجمه: راشدمحصل)
یادداشت: هیچیک از مترجمان امروزی گاتها از گیومرت نامی نبرده اند در هالی که در نوشتارهای مزدایی بارها از او یاد شده است. با نگرش به یادکرد زادسپرم بی هیچ گمان میتوان کلمه «گئم» را همان گیومرت دانست به ویژه که در فروردین یشت (بند ۸۵) به گونه «گَیَه» آمده است. آنچه که زادسپرم «نخستین آفریده» یاد کرده، همان «پئو اورویم دَزدِ» در گاتهاست. ترجمه راشدمحصل اندکی گنگ است اما میتوانیم دریابیم که «برتر اندیشی پرهیزگار» درست برابر با این واژه های گاتهاست: «اَشَ اونَ وَهیشتِم مَنو»!
در نمونه ای دیگر، در هات ۳۰، بند ۷ از دو مینوی بنیادین (سپندمینو و اهریمن دروغکار) اینچنین یاد شده است:
* اَیاو مئینی واو وَرَتا ی درِگواو اَچیشتا وِرِزیو. اَشِم مئینیوش سپنِیشتو ی خرَ اُژدیش تِنگ اَسنُ وَستِ. یَ اِچا خشنَ اُشِن اهورم هَئيثیائیش شیَ اُثنائیش فرَ اُرِت مزدانم.
* از این دو مینو، دروغکار (اهریمن) برمیگزیند بدترین ورزیدن را. به یاری اشا، سپندمینو با سخت ترین جامه، آسمان را پوشانید. تا اینگونه خشنودی اهورامزدا را آشکارا با شیوه اش فراهم کند.
یادداشت: چرا این هات را چنین ترجمه کرده ام؟ زیرا این بخش و بند پس از آن را در نوشتارهای پهلوی میتوان اینگونه ردیابی کرد. در بن دهش آمده:
* مینوی آسمان که اندیشمند و سخنور و کنش مند و آگاه و افزونگر و برگزیننده است، پزیرفت دوره ی (drang) دفاع بر ضد اهریمن را که باز تاختن نگزارد. مینوی آسمان چونان گـُرد ارتشتاری که زره پوشیده باشد تا بی بیم، از کارزار رهایی یابد، آسمان را بدان گونه دارد. (بخش دوم) او جامه ی کبود (khashen) پوشید؛ جامه ی واستریوشی داشت زیرا نیکبخشی به جهان، خویشکاری اوست. همان گونه که واستریوشان، مناسبِ ورزیدن جهان، آفریده شدند. (بخش چهارم) در دین گوید که اهریمن چون درتاخت، و آفرینش هدفمند آفریدگان و پیروزی ایزدان و بی زوری خویش را دید، بازگشتن را آرزو کرد. مینوی آسمان چونان ارتشتاری اروند که زره فلزین دارد، که خود آسمان است، مقابله با اهریمن را مهیا ساخت و تهدید کرد (ترجمه راشد محصل: پیمان بست) تا آنکه هرمزد بارویی سختتر از آسمان، پیرامون آسمان بساخت... آن بارویی را که آن پرهیزگاران، بدان ایستند «آگاهی پرهیزگاران ahlawan agahih» خوانند. (بخش هشتم)
به نوشته زادسپرم:
* درست از آن هنگام که او (اهریمن) آفریدگان را آلود، پس با آن خودگویی (ترجمه مهرداد بهار: به نیروی اهریمنی آلودن ham drojenidan)، بزرگ دستی (قدرت) خویش را نشان داد... اورمزد پیرامون آسمان باروی سختتر دیگری که «اشو آگاهانه asho agahiha» خوانده میشود، ترتیب داد... در همان زمان، اهریمن کوشید که دوباره به جایگاه خویش که تاریکی است، برود، اما گزرگاه نیافت و تردیدآمیز (ترجمه مهرداد بهار: بدبینانه guman sahishniha) از بیم پایان یافتن نه هزار سال و آغاز شدن فرشگرد، بر خویشتن بیمناک شد.
یادداشت: واژه «خشن» در بن دهش که از سوی مهرداد بهار به معنی «کبود» دانسته شده برابر است با «خشنَ اُشِن» در گاتها که آن را «خشنودی» ترجمه کرده اند و درستتر میباشد. زیرا در همان بن دهش آمده: نیکبخشی به جهان، خویشکاری (وظیفه ی) او (آسمان) است.
اینک به ترجمه ی دوستخواه بنگریم:
**‌ از آن دو «مینو» هواخواه «دروج» به بدترین رفتار گروید و «سپندترین مینو» که آسمان جاودانه را پوشانده است و آنان که به آزادکامی و درستکاری، مزدااهورا را خشنود میکنند، «اشه» را برگزیدند.(؟!)
در یک کلام، مترجمان امروزین گاتها از روی دست هم نوشته اند و درنیافته اند که استوره های بنیاد آفرینش (بن دهش) با چشمداشت به سروده های زرتشت بوده است. تا زمانی که نوشتارهای پهلوی، ریگ ودا، اوپانیشاد و شاهنامه را به درستی نشناسیم، نمیتوانیم برگردان درست و استواری از گاتها داشته باشیم. حتا ردپای زندبافیهای زرتشت را در تورات و انجیل و قرآن نیز می یابیم. من در کتابم (پیامبر آریایی) به نمونه های زیادی اشاره کرده ام که یافته هایی تازه و ناگفته در تاریخ اوستاشناسی به شمار میرود و اهمیت این کشفیات هنوز از سوی پژوهندگان و خوانندگان، به درستی دریافته نشده است. می بایست واژه نامه ای از لغات به کار رفته در گاتها را با نگرشی گسترده به زبانهای آریایی تدوین کنیم و ریشه و معنای هر کلمه را به درستی بازنماییم. نخستین گام را موبد موبدان استاد پورداوود برداشته است. (یادداشتهای گاثاها) سپس همانند ویرایش دیوانها و نوشتارها، همه نسخه بدلهای گاتها را یکجا ارایه کنیم. و سرانجام با توجه به متون پهلوی و سنسکریت گاتها را ترجمه کنیم. اگر من نمونه هایی را پیش کشیده ام، بیشتر برای این بود که شک و گمان بزرگی را در ترجمان اشتباه و گمراه کننده ی دیگران پدید آورم و میدانم که دیدگاه هایم هنوز جای کار دارد. / درود بر فروهر زرتشت.

۱۳۸۶/۱۲/۰۷

نازنین متین - نقد مقاله ثاقبفر (بن بست کیخسرو و فساد قدرت سیاسی)


به گفته ي دوستي با اين همه پيشرفت در دانش و فنآوري ما همان شامپانزه با هوش چماق بدست «ديويد اتنبورو» هستيم، كه در برنامه هاي خود بررسي مي كرد، تنها روش هاي مان پيشرفته تر شده و چماق هايمان بهتر سر مي شكند،ما دلخوشيم كه تنها دانشجويي هستيم و تارنگاري داريم و دستي به قلم و نه صاحب قدرتي هستيم، و نه پشت ميز و مقامي هستيم، و دلخوشيم كه به جاي چماق قلمي در دست داريم، و مي توانيم بجاي بكار بردن زور و چماقي كه آرزويش را داريم و شكستن سر حريف، با چماق هاي مدرن با هم به هم انديشي فكري( به جاي جدال فكري) بپردازيم. ما بارها رژيم پيشين را متهم به اينكه از قدرتش استفاده ي نامشروع كرده و خود بزرگ بين بوده مي كنيم، بارها او را متهم مي كنيم كه آزادي هايمان را گرفته است. اما هيچ به اين انديشيده ايم، كه خودمان كجاي راه هستيم؟، آيا كسي كه خود تاب و توان نيش سوزني را ندارد چگونه مي تواند در جايگاه يك نويسنده و قلم بدست چنان جوالدوزي را به خوانندگانش فرو كند، و به روي مباركش هم نياورد و حتا پوزشي هم نخواهد!؟ چندي پيش در روزنامك جستاري كه مي توان گفت با ساير نوشتارها متفاوت بود و به ويژه براي كساني چون من كه هنوز از نوشتن و خواندن در مورد استوره هاي ايراني سير نمي شوم، آمده بود اين نوشتار در مورد استوره ي كيخسرو بود كه نويسنده ي گرامي آن مرتضا ثاقب فر بودند، در پي اين نوشتار در بخش پيام هاي روزنامك نقدي بسيار ارزنده از نويسنده گرامي اميدعطايي آمده بود، من به نوبه ي خود از اين گفتمان عرفاني كه بر پايه ي انديشه نيك بود هنوز بهره ي كافي را نبرده بودم كه با نقد ديگري كه از نقد اميدعطايي شده بود و اينبار توسط مدير روزنامك صورت گرفت روبرو شدم،تا اينجاي راه هيچ مشكلي پيش نيامده بود بجز دشوار بودن پي گيري نقدها كه اگر در خود تارنگار آن ها را بصورت جستاري مي آوردند خواندنش بسيار آسوده تر مي شد كه نشد، و اينكه از استادثاقب فر تقاضا شد كه به روشنگري نقدها بپردازند و از اوقات گرانمايه شان زماني را نيز به خوانندگان روزنامك اختصاص دهند، كه ناگهان در زماني بسيار كوتاه مانند آذرخشي كه در آسماني تاريك بجهد مدير روزنامك سخنگوي ثاقب فر گرامي شد و با گفتن اينكه نقدها ي كم مايه و بي ارزشند و ايشان(ثاقب فر) وقت شان ارزشمند تر از اين است كه بخواهند به چنين كارهاي بي ارزشي بپردازند، و پس از آن هم تا آمدم به خودم بيايم،تمام نقدها و آثار جرم را پاك كردند، تو گويي نه آذرخشي بود و نه روشنايي اندكي، و من ماندم و آن آسمان تاريك تاريك... مسعودلقمان گرامي حتا به خود رنج پوزش خواهي از خوانندگان بيكار و بي مايه روزنامك را هم هموار نكردند، و من هنوز كه هنوز است نمي توانم بفهمم استوره كيخسرو كه در شاهنامه هميشه نام او همراه با شادي و شادمانيست،و زندگي جاويد را نويد مي دهد چگونه به يكباره پر از تاريكي و غم و فرسودگي و هراس از سانسور سر درآورد.
نازنین متین 16 شهریور 1386
در این باره بخوانید

۱۳۸۶/۱۲/۰۶

بهرام روشن ضمیر - نقد مقاله ثاقبفر (بن بست کیخسرو و فساد قدرت سیاسی)


نوشتار جناب ثاقب فر از آن دسته نوشتارهایی است که نتیجه را در تیتر خلاصه میکند. بن بست کیخسرو!!! من و امید عطایی و ... خیلی ها با دیدن تیتر جا میخوریم. البته که تیتر تندی است. فساد قدرت سیاسی!!! نظریه منتسکیو و بسط آن به بهترین شکل توسط فیلسوفان متاخر. البته که روی کاغذ درست است. ولی در جایی که نمیتوان نظارت مردمی دموکراتیک را اجرا کرد باید به دنبال کسی گشت که چنان شایستگی و لیاقتی داشته باشد که قدرت برایش فساد آور نباشد. این امر خوشبختانه در ایران باستان رخ داد و در آیین پادشاهی ایران زمین به عنوان یک اصل پذیرفته شد. به طوریکه یکی از ویژگی های شاه این بود که نمیتوانست فاسد باشد. البته این بدین معنا نیست که در تاریخ ایران شاه مستبد و فاسد و ستمگر نداریم. ولی من ادعا میکنم که ما در ایران باستان سلسله و حکومت فاسد و مستبد و ستمگر نداشتیم. منظورم سلسله های ایرانی است و نه بیگانه و البته ادعای من مخالفان زیادی دارد. اگر بحث ما بحث فلسفی محض است که هیچ. ولی اگر فلسفه را به تاریخ ایران برده ایم (کاری که ثاقب فر شاید به بهترین شکل در ایران انجام داد و دستاوردش به دید من به مراتب بهتر از غول هایی چون ویل دورانت بود) باید کاربردی بنگریم و توجه کنیم که حالا که سخن از فساد قدرت سیاسی میزنیم، آیا نادیده میگیریم که در ایران باستان حکومتی فاسد نداشتیم، درحالیکه تفکیک قوای منتسکیو و نظارت پوپر وجود نداشت؟!!! در جهان دانش، هیچ اشکالی ندارد که کسی تئوری مطرح کند. هیچ اشکالی ندارد که کسی آنچه از امروز وام گرفته تا به گذشته ببرد. جناب ثاقب فر باید حق بدهند که به همین راحتی کسی قبول نکند که آنچه کیخسرو انجام داده به جهت بن بستی بوده که در زمینه سیاسی رخ داده است. باز بر خلاف گفته مسعود لقمان که میگوید : "در نظارت زمینی مردم با رای خود حاکمان خود را انتخاب می کنند، خود برای زندگی خود قانون می گذارند و خود بر اجرای قانون نظارت دارند. این مفهوم متاخر و جستن نشانی از آن در روزگار باستان، به بیراه زدن است. من نمی دانم چرا باید بر این اصرار کنیم که این مفاهیم جدید را در ایران باستان داشته ایم. جناب آقای عطایی فرد این مفاهیم نه تنها در ایران بلکه در هیچ کشور باستانی ای وجود نداشته است." منظور ثاقب فر اصلا این نیست. ثاقب فر خود روشن و واضح میگوید : "انديشه «نظارت زميني» بر قدرت فرمانروا که بتواند اين قدرت را مشروط و محدود سازد نه تنها به فکر کيخسرو نرسيده بلکه در سراسر تاريخ سياسي و فرهنگي ايران تا زمان انقلاب مشروطيت به ذهن هيچ ايراني راه نيافته بود. يکي از حيرت انگيزترين پديده هاي تاريخ ايران، حتي در اوج شکوفايي فرهنگ آن از سده هاي سوم تا پنجم هجري، بي توجهي دانشمندان ايراني به نظريات سياسي مطرح شده در يونان است."
از این روشن تر نمیتوان گفت که از نظر جناب ثاقب فر، این مفهوم در جهان وجود داشته و آنطور که لقمان و همراهان او چون بنکدار فرض میکنند، یکشبه در سده های اخیر اختراع نشده. ولی در ایران نیست. باز برمیگردیم به تیتر مقاله ثاقبفر: بن بست کیخسرو و فساد قدرت سیاسی. خود ثاقب فر میگوید کیخسرو برترین است. شایسته ترین است. و به همین جهت کنار میکشد. اینجا باید بگویم که این مسعود لقمان گرامی است که مقاله را خوب درک نکرده و اصلا منظور استاد را نگرفته است و نه امید عطایی. امید عطایی خوب گرفته و حالا با همه قدرت دارد پاسخ میدهد. او میخواهد ثابت کند که ثاقب فر اشتباه میکند. از چه جهت اشتباه میکند؟ از دو جهت. نخست اینکه چرا مدل یونانی (یونان باستان و نه مفهوم متاخر، جناب مسعود لقمان ) را ارزش دانسته و به طور غیر مستقیم مدل ایرانی به ضد ارزش تبدیل شده است. بی آنکه نگاه شود که مدل یونانی چه دستاوردی در یونان داشت و مدل ایرانی چه دستاوردی در ایران؟ و دوم اینکه ماجرا آنقدر هم که سیاه تصور میشود نیست و ایرانیان بدون آنکه از یونانی ها تقلید کنند، به نظارت زمینی باورمند بودند. استاد ثاقب فر کیخسرو را در حد پیامبران آورده و او را منجی بشریت میداند (بر اساس متون مقدس) ولی پاسخی برای این بن بست کیخسرو نمیدهند؟ البته ثاقب فر گرامی همانند همه ما اوستا را وحی منزل نمیداند. ولی هرکس که آنرا نوشته و موعود را ساخته، به ذهنش رسیده که کسی که یکبار به بن بست رسیده را در آن جایگاه نگذارد. آزموده را آزمودن خطاست. بی گمان نویسندگان این استوره ها و متون و باورها همه چیز را سر جای خودش گذاشته اند و کیخسرو در دید آنها نه یک خودکشی!!! کننده ای که همچون زمانه ما به دلیل بن بست معنوی و یا مادی مرگ را بر زیستن ترجیح میدهد، بلکه کسی است که بر طبق برنامه عمل کرده و به آسمان عروج کرده است. شاید استاد ثاقب فر بهتر از این نویسندگان، کیخسروی راستین را شناخته، ولی ما در مورد کاراکتر کیخسروی شاهنامه و متون کهن سخن میگوییم. از این جهت نمیدانم چرا مسعود لقمان سخن امید عطایی را تحریف!!! خواند. این نقد کاملا به جا بوده و به ذهن هرکسی میرسد. مقالات جناب ثاقب فر همواره در همه زمینه ها یکجا آگاهی هایی بس آموزنده میدهد. به طوریکه خواننده آثار تاریخی و ادبی ایشان میتواند مطمئن باشد که علاوه بر این موضوعات از سیاست و فلسفه و اقتصاد نیز چیزهایی فرا خواهد گرفت و این به دلیل حجم بالای دانسته های ایشان است. ولی قبول بفرمایید که این نوشتار هرگز توان اثبات این ادعا "نوميدي کيخسرو يک نوميدي فلسفي درباره نظام حکومت است" را ندارد. و حتا تلاشی نیز در این خصوص نمیشود. درحالیکه خود استاد معترفند که نظر ایشان خلاف آنچه دیگران گفته اند است و باید بیشتر تلاش شود تا از همه جنبه ها اثبات گردد. سخن دیگر درباره بحث نظارت زمینی و آسمانی است. استاد میگوید : "قدرت مطلقه اي که هيچ نظارتي بر آن جزنظارت آسماني خداوند» وجود ندارد، ناگزير و پرهيز ناپذير به تباهي و فساد خواهد انجاميد يعني مي بيند که حتي خداپرستي و خداترسي کامل نيز نمي تواند فرمانروايان را از فساد حفظ کند، زيرا در شاهنامه هيچ شاهي به اندازه او خداپرست نيست. پس اين پرسش پيش مي آيد که علاوه بر «نظارت آسماني» چه نظارت ديگري لا زم است تا قدرت فرمانروا را مشروط و محدود سازد؟" اینجا اصلا گزاره ها با نتیجه ای که گرفته میشود جور در نمی آید. کیخسرو خداپرست ترین شاه شاهنامه است. در نظر ایرانیان باستان و در آیین پادشاهی شاه، فر ایزدی دارد و به خداوند پاسخگو است و جانشین او بر زمین است. شاهانی چون جمشید با خدا رابطه مستقیم داشتند. حالا این کیخسرو که خداپرست ترین شاه است، ناگهان به کمک خداوند به او در حکومت شک برده!!! و ناامیدانه به بن بست رسیده!!! و خودکشی میکند!!! اگر چنین چیزی یعنی بن بست یک شاه به جهت فساد آور بودن قدرتش رخ دهد، باید برای یک شاه بی خدا رخ دهد. البته یک شاه بی خدا ولی دادگر که از طرفی خدا را از خود دور میبیند و از طرف دیگر میخواهد دادگر باشد و چون از نظریات فیلسوفان یونانی بی خبر است ولی نظریات منتسکیو و فیلسوفان عصر جدید را در زمینه فساد آور بودن قدرت!!! میداند پس عطای حکومت و حتا زندگی را به لقایش میبخشد. ولی برای کیخسرو نمیشود. چون کیخسرو به گفته خود استاد، خداپرست ترین شاه ایران است. استاد با آوردن مثال جمشید به خوبی ثابت میکند که نظارت آسمانی کافی نیست. چراکه جمشید با آنکه آنرا داشت ولی قدرت مطلقه داشتنش بر خداپرست بودنش چربید و قدرت را به خدا ترجیح داد و البته نابود شد. البته این تجربه خوبی برای آیندگان شد. جمشید تجربه نداشت ولی کیخسرو که تجربه جمشید را داشت و اگر حقیقتا خداپرست بود، اشتباه جمشید را نمیکرد. خود استاد نیز به اینجای مقاله که میرسد مینویسد : "حال که قدرت مطلقه و بي همتا به طور اجتناب ناپذير باعث فساد مي شود، همان بهتر که من که هنوز پيش خداوند آبرو دارم و ناسپاس نشده ام ترک جهان گويم تا روانم به بهشت برود." این یعنی اعتراف به همان عروج عرفانی و فنای فی الحق و آماده شدن برای بازگشت در آخر زمان. چیزی که مسعود لقمان شدیدا به آن حمله میکند. درحالیکه خود استاد ثاقب فر آنرا پذیرفته است. ولی در زمینه نظارت زمینی، چرا استاد ثاقب فر آنرا در ایران باستان انکار میکند؟ از مسعود لقمان گرامی خواهش میکنم تا اندیشه خود را به نام استاد ثاقب فر مطرح نکند. اینکه این مفاهیم مدرن است و در دوره باستان در هیچ جا نبود، سخن شماست جناب لقمان. سخن استاد نیست. شاید هم باشد. ولی حجت من این مقاله است. در این مقاله هرچه به پایان نزدیک تر میشویم این موضوع عیان تر میشود که منظور استاد نه نظریات مدرن، بلکه نظریات یونان باستان است و ایرانیان در تقلید نکردن از آنان محکوم شده اند. ولی شگفت زده شدم که مسعود گرامی سخن گفتن از مشاوران شاهان و مجالس مهستان در دوره های گوناگون به ویژه دوره اشکانی به عنوان نظارت زمینی را خنده آور دانستند!!! کجای این موضوع خنده آور است من نمیفهمم. نظارت که میدانیم یعنی چی. زمینی هم که میدانیم یعنی چی. نظارت زمینی یعنی نظارت از روی زمین. آیا آن مشاوران و بزرگان (به گفته لقمان مهستان جای بزرگان بود و نه عوام) روی زمین زندگی نمیکردند؟ از فضا با تلسکوپ به شاهان ایرانی نگریسته و حکم عزل آنان را صادر میکردند؟!! (نیازی به یادآوری این همه برکناری شاهان در دوره های اشکانی و ساسانی نیست) از کجای اصطلاح نظارت زمینی استاد ثاقب فر، مفهوم دموکراسی عوام مسعود لقمان مشتق شد، خدا میداند. به همین دلیل هم هست که میگویم بهتر است خود یک نویسنده به همراه خوانندگانش از نوشتارش دفاع کرده و اینچنین عرصه نقد را خالی نگذارد. نتیجه اش این میشود که مسعود لقمانی که اندیشه و دیدش بسیار دور از استاد ثاقب فر است میشود مدافع مقاله و من که شاید نزدیکتر هم باشد باید آنرا نقد کنم
بهرام روشن ضمیر
در این باره بخوانید
امید عطایی فرد - نقد مقاله ثاقبفر (بن بست کیخسرو و فساد قدرت سیاسی)
نازنین متین - نقد مقاله ثاقبفر (بن بست کیخسرو و فساد قدرت سیاسی)

۱۳۸۶/۱۲/۰۵

امید عطایی فرد - نقد مقاله ثاقبفر (بن بست کیخسرو و فساد قدرت سیاسی)


خوانندگان ارجمند، در پی درج مقاله ای گمراه کننده از مرتضا ثاقبفر (بن بست کیخسرو و فساد قدرت سیاسی) در وبلاگ روزنامک به نکاتی درباره این مقاله اشاره کردم که مورد هتاکی و سپس حذف نقد من از سوی مدیر روزنامک (مسعود.ل) که دارای اخلاق روزنامه نگاری نیست، قرار گرفت. برای آگاهی شما نقد سانسورشده ی خود را فرستاده ام تا به داوری بنشینید. / امید عطایی فرد

۱. خودکشی کیخسرو نه به سبب بن بست سیاسی بلکه برای برداشتن واپسین گامی بود که در عرفان ایرانی : فنا در راه حق خوانده میشود. و هیچ ربطی به فلسفه سیاسی ندارد. (بنگرید به : عرفان در ایران باستان/ دکتر کیایی نژاد/ انتشارات عطایی) به راستی چطور ممکن است کسی که به پایه پیامبری و دیگر مدارج والا رسیده، به بن بست برخورد کند؟ کیخسرو میتوانست بدون خودکشی هم از تخت پایین بیاید. همان کاری که لهراسپ انجام داد و خود در سالهای پایانی عمرش در آتشکده نوبهار معتکف شد. قبل از کیخسرو پادشاهان نیکویی چون فریدون و منوچهر نیز بوده اند که طبق منطق آقای ثاقبفر میبایست خودکشی میکردند!! بخصوص که کار فریدون در کشتن زهاک، بزرگتر از کارهای کیخسرو بود.
خودکشی کیخسرو جای تردید دارد: به موجب دینکرد کیخسرو به نهانگاهی منتقل شد و آنجا تا رستاخیز تن وی بی مرگ خواهد ماند. (حکمت خسروانی، ص ۱۷۲). هاشم رضی مینویسد: کیخسرو در سلوک و تزکیه بدان مرحله رسیده بود که طباع تام یا فره وشی یا روان مینوی خود را در زمان حیات از تن بیرون برده و به جایگاه مینوی جاودانان و قدسیان، عروج و با آنان دیدار کند.
۲. اینکه نظارت زمینی تا انقلاب مشروطیت به فکر هیچ ایرانی نرسیده بود، بی پایه است. آیا رایزنی داریوش بزرگ و یارانش را فراموش کرده اید که درباره دو نظام دیگر: گروه سالاری (الیگارشی) و مردم سالاری (دموکراسی) در تاریخ هرودوت آمده است؟ پاسخ هوشمندانه داریوش هخامنشی به دوستانش، ایران را چندین سده ابرقدرت جهان نگه داشت. آیا در دوره اشکانیان که دو مجلس کهستان و مهستان مراقب شاهنشاه ایران بودند، شامل نظارت زمینی نمیشود؟!! مفهوم متاخر نظارت زمینی در غرب بیشتر در حد همان مفهوم مانده و باندهای قدرت و کارتلها اجازه نمیدهند آرای مردم بر ضد منافع آنان به جریان افتد. در جهان باستان به ویژه ایران، پادشاهی، تکامل جمهوری بوده! پیش از شهرنشینی، مردم روستایی یا کوچ نشین، با رای خود کدخدا یا رییس قبیله را برمیگزیدند اما با پیدایش شهرها و سپس کشور، نوع دیگری از حکومت اجتناب ناپذیر مینمود. دیگر اینکه با آمدن این مفهوم جدید چرا هنوز در اروپا شاهد نظامهای پادشاهی هستیم؟ زیرا روشنفکران یا مردم آنجا تعارضی میان دموکراسی و پادشاهی نمیبینند. ایراد من به ثاقبفر در تهمت فساد سیاسی به زرینترین بخش تاریخ میهنم است. ایشان بفرمایند در کشوری که یک سرش چین و سر دیگرش روم بود چگونه میشد نظارت زمینی یا همان جمهوریت کذایی را پیاده کرد؟ امروزه روز که ده ها جور بوق و کرنا داریم هنوز مردم دنیا نامزدهای ریاست جمهوری را به درستی نمیشناسند وای به آن زمان که بدون رادیو و تلویزیون و روزنامه و دیگر رسانه ها که چندسد میلیون ایرانی باید شجره نامه و کارنامه نامزدها به آگاهیشان میرسید. دیگر اینکه در همه ی کشورها ابزار فشار و مرجعی برای تعیین صلاحیت نامزدها وجود دارد. همین صافیها و فیلترها نظارت زمینی را هوایی میکند!!
۳. آیا آن نظام سیاسی در شهرک آتن (و نه کل یونان) براستی دموکراسی از نوع امروز بود؟!! زنان و بردگان حق رای نداشتند. و همین نظام نیمچه دموکراسی هم به نوشته«اومستد» و «گیرشمن»، ارمغان داریوش بزرگ به یونانیها بود. اگر دانشمندان ایرانی به نظریات سیاسی افلاتون و ارستو توجهی نشان نمیدهند به این دلیل است که فلسفه سیاسی و نظام کشورداری در ایران آریایی را کاملتر و بهتر میدانستند. ارستو که برده را افزار جاندار میدانست نمیتوانست مورد پسند ایرانیانی باشد که به آزادگی انسانها ارج مینهادند. مفهوم نظارت زمینی یعنی اینکه چند نفر یا گروه روی زمین به کارهای فرمانروا نظارت داشته باشند. هر کسی که از الفبای سیاست و کشورداری آگاهی داشته باشد میداند که مردم عوام قادر نیستند شبانه روز به کلیات و جزئیات کشورشان توجه و نظارت داشته باشند بلکه این وظیفه را نمایندگان و موکلان مردم بر عهده دارند. بنابراین در هیچ جای دنیا نظارت زمینی به آن معنی مورد نظر شما وجود ندارد و فرد یا نهادی خاص به این کار میپردازد. مردم انتخاب میکنند و نه نظارت. دیگر اینکه جناب ثاقبفر از یاد برده اند که «نظارت» با «دخالت» تفاوت دارد.
۴. کیخسرو نه با توس بلکه با فریبرز عموی خود بر سر تاج و تخت رقابت دارد و این اختلاف نظر از رویارویی گودرز و توس سرچشمه میگیرد. کیخسرو با گشودن دژ بهمن برتری و شایستگی خود را برای پادشاهی نشان میدهد. آیا همین آزمون نشانه نظارت زمینی نیست؟! (یک نوع شرط بندی میان توس و گودرز) آقای لقمان نه شما و نه آقای ثاقبفر تاریخ هرودوت را به درستی نخوانده اید. درباره این مفاهیم به قول شما «جدید» آمده که اتانس یکی از هفت یار داریوش بزرگ میگوید: پیشنهاد میکنم حکومت پادشاهی را کنار بگزاریم و مردم را صاحب اختیار سازیم چراکه در واقع نام و عنوان مردم و دولت یکی است. (ص ۲۱۸، ترجمه وحید مازندرانی). به خوانندگان پیشنهاد میکنم پاسخهای مگابیز و داریوش را بخوانند تا مجبور به بازگویی نشوم. من نیز مانند تمام جامعه شناسان و پژوهشگران بر این باورم که دادن دموکراسی به مردم نابالغ بسیار خطرناک است و نیاز به دوران گزار دارد. دیگر اینکه قدرتهای پشت پرده هستند که بر دموکراسی، نظارت زمینی دارند نه برعکس!!! و باز هم میگویم که با نگرش به پادشاهی های نوین اروپایی، دموکراسی میتواند هم با جمهوری و هم با پادشاهی بدون تعارض باشد.
۵. درباره بهرام گور و مساوات میان مردم و سپس ربط دادن آن به اصل نظارت زمینی و مشارکت مردم در حکومت، شما دچار سفسطه شده اید. مگر خودتان در کتاب «شاهنامه و فلسفه تاریخ ایران» نگفته اید که با مهربانیها و بخششهای همین بهرام گور، مردم بسیار ناسپاسیها کردند و کشور را به ورطه نابودی کشاندند؟ مردمسالاری یک سراب و دروغ است و در همه کشورهای بزرگ، گروه سالاری یا تک سالاری حکمفرماست. آیا در همان مثالی که از روستاییان آوردید، (و بر ضد دیدگاه خودتان است!!) مشارکت کذایی و برابری در حاکمیت، منجر به هرج و مرج نشد؟ فلسفه سیاسی ایران نه بر پایه مردمسالاری بلکه بر مبنای شایسته سالاری بوده است. شما که به عنوان یک جامعه شناس نیز مطرح هستید چرا از آن کتاب خودتان عقبگرد کرده و پارادوکس دموکراسی و استبداد را که از سوی نامی ترین جامعه شناسان معاصر مورد توجه قرار گرفته، نادیده می انگارید؟ مگر نه آنکه بارها در نظامی دموکراتیک مردم به رژیمی فاشیستی رای داده اند؟!
۶. درباره مشارکت ملی در شهریاری یا به قول آقای ثاقبفر: «نظارت زمینی» این نکته ها درخور نگرش است: گزینش زو (زاب) پسر تهماسپ و نیز کی قباد به پادشاهی و همچنین نخستین شاه ماد (دیاکو) از سوی مهستان (شورای بزرگان ایران) انجام گرفت. بهرام گور نیز با گزراندن یک آزمون خطرناک، شایسته پادشاهی دانسته شد.
۷. آیا ستایش افلاتون از فلسفه پادشاهی در ایران را فراموش کرده اید که نوشته : نمونه کامل حکومت پادشاهی را در ایران میتوان یافت. من درباره معایب و مسایل دموکراسی در کتابم (پادشاهی در استوره و تاریخ ایران، ص ۵۲ تا ۵۸ و نیز در گفتار نهم) نقل قولهایی از سپینوزا، برتراند راسل، فرانتس نویمن، اریک لیدمان، اریک فروم و غیره آورده ام. همچنین دیدگاه امیرشاپور زندنیا درباره دو گونه دولت در ایران (دودمانی و پادشاهی) بسیار درخور توجه است. (ص ۶۵)
۸. در گفتار پنجم کتابم (شاه و موبد) از موازنه قدرت میان دو نهاد دولتی و دینی در ایران سخن گفته ام. آن نظارت زمینی که شما منکر هستید، از سوی موبدموبدان که قاضی القضات نیز به شمار میرفت، انجام میگرفت. در کتاب «تاج» آمده دو بار در سال بار عام داده میشد و با حضور «بزرگ موبدان» و «بزرگ دبیران» به شکایات مردم رسیدگی و اگر شاه مقصر بود، محکوم میشد.
۹. در کل و نه مطلق، همه نویسندگان و مورخان کهن از روش سیاسی و کشورداری و مردم داری شاهان ایران ستایشها کرده اند که خود کتابی جداگانه میشود.
۱۰. درباره ناپدید شدن کیخسرو این روایت را نیز نمیتوان از دیده به دور داشت که کیخسرو: افراسیاب را کشت و خود به کنگ دژ شد و پادشاهی رابه لهراسپ داد. (بن دهش، ص ۱۴۰) کیخسرو در رده جاودانان و زندگان است (بنابراین نمیتوانسته خودکشی کرده باشد) و در رستاخیز سوار بر کنگ دژ کیهانی خود بازمیگردد. (شگفتیهای باستانی ایران، ص ۳۲۴)
۱۱. ايرج و سياوش، با وجود دلاوري بي همتاي خود، در برابر بدي مقاومتي نمي کنند و مسووليتي در برابر کشور و مردم ايران براي خود نمي شناسند/ ثاقیفر
این دیدگاه نادرست است. سیاوش داوطلبانه به پیکار با افراسیاب میشتابد و چون دشمن آشتی میجوید با رایزنی موبدان و رستم آن را میپذیرد. هر دو پهلوان یعنی رستم و سیاوش مخالف پیمان شکنی کاووس و نبرد بیهوده با دشمن هستند. در مهریشت آمده که پیمان با حتا دشمن نیز باید محترم شمارده شود و دیدگاه آقای ثاقبفر بسیار عجیب و غریب است. زیرا ایشان متوجه شرایط و ضرورتها نیستند. سیاوش نمیتوانست به روی کاووس و سودابه شمشیر بکشد. کردار سیاوش نه بی مسئولیتی بلکه بزرگترین فداکاری برای میهنش بود. او در آغاز نمیخواست در توران بماند بلکه قصد عبور به سرزمین دیگری داشت. سیاوش با یاران اندک خود هیچ بختی برای پیروزی در دل خاک دشمن نداشت و هوشیارانه و جوانمردانه میخواست از مرگ بیهوده ی یارانش جلوگیری کند. آیا امیرکبیر هم مسئولیتی در برابر کشورش احساس نمیکرد که بدون مقاومت اجازه داد رگش را بزنند؟!!
۱۲. ايرج به رغم اندرزهاي درست پدرش فريدون که بايد نيرو بسيج کند و به پيکار تور وسلم، برادران حسود و بدسگال و بدکردارش برود، به گرگ منشاني چون تور و سلم تسليم مي شود و ايران را بي پناه مي گذارد/ ثاقبفر
ایرج نیز نه با دشمن بلکه با برادرانش میخواست به مذاکره بپردازد و آنان تا آن زمان هنوز به ایران حمله نکرده بودند. ایرج میخواست با تدبیر، دل کینه ورشان ر ا به دام آورد و پیامبر نامه ی فریدون به برادرانش بود. فریدون به ایرج اندرز داده بود نه فرمان جنگ. کوتاه آمدن ایرج نیز به دلیل جلوگیری از برادرکشی و خونریزی بود وگرنه در آزمون فریدون (داستان دختران شاه یمن) ایرج در نبرد با اژدها از هردو برادرش دلیرتر بود. بی گمان اگر ایرج و سیاوش مانند کیخسرو پدرشان به دست دشمن کشته میشد به خونخواهی میپرداختند.
۱۳. آقای ثاقبفر آیا آن نظامی که مورد نکوهش شماست تا این اندازه انعطاف نداشته که کاووس در زمان حیات خود، کیخسرو را به تخت بنشاند و خود کیخسرو نیز داوطلبانه کناره گیری کند و تخت را در میان شگفتی همگان به لهراسپ بسپارد؛‌ کسی که درجه چندان بالایی نداشت اما به دلیل خردمندی و اخلاق والایش به پادشاهی برگزیده میشود.
اگر اندکی روانشناسی بدانیم با نگرش به اشخاص نامدار و گمنامی که در جای جای این جهان زیستند و در اوج قدرت و ثروت، کناره جستند یا خودکشی کردند آنگاه دیگر این حرف غیرمنطقی را نخواهیم زد که خودکشی کیخسرو نشانه بن بست سیاسی و حکومتی بوده است. از سوی دیگر، بن بست فردی و آرمانی نیز در کار نبوده بلکه کیخسرو در جهت تکامل معنوی و عرفانی خواهان رسیدن به جهان مینویست. --------- امید عطایی فرد

* خوانندگان علاقمند را برای آگاهی بیشتر رجوع میدهم به کتابم: پادشاهی در استوره و تاریخ ایران/ امیدوارم این بحث بسیار بازتر و گسترده تر شود تا یک بار برای همیشه رای دادگاه تاریخ به سود نیاکانمان باشد./ پاینده باد ایران بزرگ

در این باره بخوانید

بهرام روشن ضمیر - نقد مقاله ثاقبفر (بن بست کیخسرو و فساد قدرت سیاسی)
 نازنین متین - نقد مقاله ثاقبفر (بن بست کیخسرو و فساد قدرت سیاسی)