۱۴۰۴/۱۰/۱۹

اشتودگاه-۲- سوشیانت مزدیسنا

هات ۴۵ یسنا

.

فراخوانم به آوایی من ‌اکنون

شما را تا شنیدارم به اکنون

که از دور ُ چه نزدیک آمدی باز

بخواهی تا بخوانم من به افزون

بدارید گوش ُ اندر یاد دارید

هویدا چهره از مزدا چو افسون

مبادا دشمن ِ آموزش ُ راه

کــُنَد هستی به نیستی، از رهِ خون

همان بَدباور ُ بَدگو، دروغگو

زبانش پُر زیان، در راهِ وارون

فرا گویم ز مینوی ِ سرآغاز

که هستی را سپند بودی به هَر گون

به اهریمن بگفتا هم اهورا:

نه یکسان با هَمْیم شیوه چه وُ چون

نه آموزش، منش، باور، خرد را

نه گفتار ُ روان، دین را نه ایدون.

فرا گویم ز مزدای اهورا

که بیدار است سرآغازش به گردون

هرآنکو بهرِ من، مانترا نه‌ورزد

نه‌باشد در منش، آوای همگون

به وای است ُ دریغش هم به پایان

به هستی، او شود پستی ُ پس دون

فرا گویم ز اشّای وهیشتا

که مزدا را به هستی گشته خوشگون

به من بینش ز مزدای پدر داد

بورزم بهمن ُ نازم چو همخون

نکو دختش چو آرمیتی به کردار

اهورای پدر را گشته گلگون

نیارست هیچکس بر او فریبش

همه‌دان است ُ بینا هم به آزمون

شنیدم از سپنتای سپندان

که گفتا او به من چند ُ چه با چون:

ز مردم کو سروشم ارج دارد

ز خرداد ُ امردادم به افزون

بچینم چونکه از بهمن بچیدست

نکو شیوه اهورایست هم ایدون.

مهان را مهترست مزدااهورا

ستایش، همرهِ اشّای نیک‌گون

شنیدارِ سپنتای مَئینو

که فرزانه، وهومن دارد افزون

خرد بر من برآموزد بهینش

به رادان، آرزو باشد به گردون

روان ِ پاکشان نامردنی است

که درد است بر دروغان هم به وارون

اهورا داده بر آیین ِ شاهی

سراسر آفریده را به کانون

ستایش در نمازش بس بورزم

که با چشمان ِ دل، بینم به هامون

چه شیوه: بهمن است، گفتارِ نیکو

که ویدایی ز اشّا شد به پَرهون

نیایش را چنان مزدااهوراست

چو آوای گرودمان‌اش به گردون

به خرسندی ز بهمن کو به رامش

کنش را شد به آسایش چو استون

نیاساید دروغ در شهرِ یزدان

همیشه کارِ ما پاید به افزون

ز بهمن با اشا ارجش بدانیم

نکو دانش ز مزدای خداگون

نیایش را به آرمیتی سرایم

ز مزدای اهورا داد افسون

وهومن هم اشا شهریورش گفت

ز خرداد ُ امردادش سد افزون

همان توش ُ توان ُ پایداری

جدایی از همه دیوِ سیه‌گون

مبادم با منش-زشتان ِ مردم

درونم ایزدست، دیوست به بیرون

به دین ِ سوشیانس‌ها بین که مزدا

پدر هست ُ برادر، دوست، همچون


.

هات ۴۶ یسنا

.

به کدامین زمین، نام تو را بنمایم

که نماز تو به کام ِ همگان بنمایم

داده‌ام کام به خویشان ُ همه ایرمانان 

نه بورزم به دروغان که نه خشنود آیم

نه در آن کشورِ سالارِ بدآموختگان

چو تو مزدای اهورا نکنم آشنایم

من که اندک رمق ُ خواسته وُ ابزارم

به گلایه به تو نالم که چرا بی پایم

تو که بینای اهورا وُ چنان چاره‌گری

رامشی دِه که دهد دوست به دوست، آسایم

تا که آموزه‌ی من، بهمن و اشّا ببُوَد

کی رسد روشن ِ آن روز ُ نه‌بود فردایم

که فرشگرد، فرا گشته به گردون ُ زمان

تا بسنجند ُ بورزند هرآنچ سودایم

آشکارا ز اشا نام ُ نشان است دو جهان

سوشیانس‌های خردورز شوند همتایم

ز وهومن برسد سودِ فراوان، چه کسان

که به یاری دهم آموزه‌ي تو مزدایم

ایدون از او که دروغگو شده وُ دیوپرست

آنکه اهل است و اشاوَرز، ورا می‌پایم

دشمن ِ جانورِ نیک، چو کشور پوید

شیوه‌ی خویش بُود یاریگر اشّایم

تا شهنشاهی ِ مزدا ز هماوردی او

باز دارم که گنهکار ُ کـُنَد میرایم

آن که جان دارد ُ زیستن ز رمه خوش باشد

من به پاینده‌ی فرزانه‌‌ی وی همرایم

ز شما نیست به آن کو که نه‌ورزد به دهش

پادشایی بنمایی که ازو رنج آیم

باورم خوب شناسنده‌ی مهر-ایزد شد

آنکه پادافره‌اش بهرِ گنهکار، رای‌ام

همرهِ ایزدِ رشن، آنکه اشا را ز دروغ

بگزیند چو زیستن بشود روشْنایم

مردم ِ نیک ِ تو مزدا که به خویشی داری

ز دروغ  ُ ز گزند، آگه ُ بس پایایم

که به آن کس چو بخواهد که نکوکار آید

نه‌رسد هم نه‌دهد دستِ دروغ، مزدایم

که تبهکار چو مردم به دروغ اندازد

بزنم پس که ز بیمش همگان بزدایم

به دروغ‌وند که سالارِ دروغان باشد

هرکه چیزی بدهد، او نه‌شود همتایم

آن که با اهل ُ نکو باور ُ یاور گردد

دارمش نام ورا در دل ُ بس آسایم

تا که از روزِ نخست دین ُ دهش داد ایزد

تا به گاهی که سوشیانس رسد، دارایم

کیست مزدا که من ُ یارِ مرا داد پناه

که زِ هر کین ُ دروغ، گشته پناهش جایم

مگر از آذر ُ بهمن، چه کسی پشتیبان

که بپرورده از ایشان کنش ِ اشّایَم

آن که دستوری ِ دین است، به من باز بگو

و فراگو که به دین آنچه به دست آرایم

به جهان هرکه به کین، خواسته آزار کند

خود بسوزد به آن آتش ِ پاداَفرایَم

کنش ِ فردِ دروغکار، ورا باز دارد

ز همان زیستن ِ خوش که فرا آرایم

به تن ُ جان ُ روان، هرکه گزند آوَردَست

نه‌رهد از رهِ دشمن‌شکن ِ مزدایم

کیست آن کس که به من رادی چشانید نخست

که بیازم به تو دوستی که به دل آشنایم

ای اهورا که تو را شیوه، فزایش باشد

همچو شاگرد ِ اشا، سر بدهم تا پایم

که اشا گفت به سازنده‌ی جاندارِ جهان

که ببایست به مزد آنچه ز بهمن شایم

هر که هست مرد ُ زن ِ رهروِ من ای مزدا

بدهی هر دو جهان، زیستِ نکو‌آرایم

تو که بهتر ز همه آگهی ُ پارسایی

بهمن ُ شهرور ُ اشّه، همه بنمایم

آن نیایش که بُود راهبرِ فردِ نکو

که ورا از پلِ چینوَت گزرش پیدایم

شهریاری چو کـُنَد «کــَرپَن» ُ «کاوی» به زیان

خون ُ رنج است ُ تباهی که شود خنیایم

یوغ ِ آنان که به هستی، چو بُود کـُشتن ِ جان

مرگِ مردم بکند تیرگی ِ فردایم

چو به چینوَت برسد دین و روان از دیوان

بخروشد که: به دوزخ بشوم از جایم.

آری آن دو که کنشگر چو همه دیو ُ ددند

مانده تا «تنّ ِ پسین»، داوری ِ مزدایم

تا که شد اهل ِ اشا ناف ُ نوه از توران

اوج ِ دودمان ِ «فری‌یان» به سخن، آرایم

به سپندارمئیتی که چو کوشا شده‌اند

منش از بهمن ُ رامش ز رهِ مزدایم

هر که من را که زراتشت ز «اِسپَنْتْمْان»‌ام

راد ُ یاور بشود، شاد ُ همی شیدایم

تا که خشنودِ خدا مردم ِ خوشنام شود

دو جهان را بدهد جاهِ بلندآوایم

هرکه خواهد که فزاینده به گیتی باشد

بدهد بهمن ُ وی را شنَوَد مزدایم

به زراتشت که منم، کیست که دوستم باشد

که به این انجمن ُ ماهِ مغانه آیم

همچو «ویشتاسپ» کدامست که یار است به درست

به شما اهل ُ همیشه به رهِ اشّایم

که فراز است به سرایش و دهش هم کامم

به چنین ویژه بهی دین، چو من گویایم

آن دلاور که ستاینده بُوَد «کی ویشتاسپ»

همزبان است به وهومن چو سخن بگشایم

دودمانان «سپیتمان» ُ «هَئِچَت‌اسپ» را

بشناسند، که نادان؟ که هست دانایم

تا ازین شیوه که اشّا ز نخست، داد بکرد

پس به آیین اهورا به شما آرایم

تو که «فرشوشتر» ُ دوده‌ی «هوُگـوُ» داری

چو به رادی بروی، یاوری‌ات آسایم

تا به آنجا که «وهیشتای اشا» روشن کرد

چو به شهرور ُ بهمن، شده «آرمیتا»یم

آرزو آنکه شهنشاهی مزدا به شکوه

نیکی در کامه‌ی یزدان ُ بهشت است جایم

تو که «جاماسپ» ز دودمان «هوُگـوُ» هستی

چو که دستور خردمندی، به توست آوایم

من به پیمانه‌ی سنجیده سخن، دل دارم

نه‌بُود هرزه به گفتاری که ارج‌ات سایم

تا شنیدار ُ شناسای بد ُ نیک شویم

زآنکه ایزد چو سروش رادی ُ هم دانایم

اینچنین است که مزدای اهورا به پناه

داده پیمان ِ شگفت، آنکه بُود اشّایم

آن که با جان ُ دلش همرهِ من میگردد

به بهین مژده وُ پاداش شود یارایم

چو چشد مزدِ وهومن که بدادست نوید

بي‌گناه است ُ به خرسندی بُود مزدایم

تا ز اشّا که چنین کامه به چاره دارم

خِرَد ُ هم منش ِ پاکِ خدا آرایم

آن که ورزد به زراتشت همی خواهش ِ وی

که فرشگرد شود گیتی بسی فردایم

او به مزد است ُ به پاداش ِ خوشش

که توانگر به زمانه بشود گیتایم

تا بچینم که تو آموخته‌ای درس ُ سخن

ز تو مزدای اهورا که همی ویدایم

هیچ نظری موجود نیست: