۱۳۸۹/۰۵/۳۱

معمای مصدق/5

بی خیالی نخست وزیر!
بابك امير خسروی (عضو كميتهء مركزی حزب توده) كه از سازمان افسران حزب توده بعنوان «سپاه ِ عظيم و رزم‌ديدهء توده‌ای‌ها» ياد می‌كند، ضمن گزارش دقيق و مفصّل خود می‌نويسد: «تقسيم‌بندی افسران حزب توده به رسته‌هائی چون هوائی، توپخانه، سوار، پياده، ژاندارمری، شهربانی، دانشجوی افسری و… بيانگر آنست كه حزب توده در همهء اركان و زوايای ارتش ـ حتّی در گارد جاويدان شاهی ـ رخنه كرده بود. آنچه واقعاً اهميـّت دارد، بررسی اين امر است كه پُشت ِ سر ِ اين ارقام: 125 افسر توپخانه، 180 افسر پياده، 59 افسر شهربانی و غيره، چه مقدار تانك و نيروی زرهي و امكانات فرماندهی و مواضع حسّاس و اطّلاعاتی نهفته بود… با اطمينان می‌توان گفت كه در تاريخ جنبش‌های سياسی در جهان، هرگز هيچ حزب و سازمان سياسی سراغ نداريم كه توانسته باشد آن همه افسر را در يك حزب غيرقانونی با ايدئولوژی كمونيستی گرد آورده باشد… سازمان افسران از يك جهت، واقعاً افسانه بود، البتّه نه به معنای قصّه و داستان بلكه به علّت امكانات و قدرتِ واقعاً فوق‌العاده و باورنكردنی‌اش به افسانه‌ای حماسی می‌ماند. وقتی سازمان (افسران) كشف شد، حتّی توده‌ای‌ها را به حيرت انداخت… درصد قابل توجـّهی از افسران جوان رزمی، فرماندهان تانك‌های «شرمن» به اضافهء برخی فرماندهان ردهء بالاترِ ارابهء جنگی، از اعضاء سازمان افسری بودند…». در برابر ِ اين «سپاه ِعظيم و رزم ديدهء توده‌ای‌ها»، دكتر مصدّق ـ بعنوان وزير دفاع ـ بخاطر عدم ارتباط با بدنهء ارتش ـ در بی‌اطلاعی يا بی‌خيالی حيرت‌انگيزی، با طعنه و تمسخر، به شاه گفته بود: ـ «حزب توده حتّی يك تفنگ هم نداشت تا چه رسد به تانك ! (دکترعلی میرفطرس: سازمان افسران حزب توده)

۱۳۸۹/۰۵/۳۰

ماه بخارا/4

گزشته نزدیک. بخارا. دو هفته پس از خروج امیر نصر.
از ایوان «کهن دژ» که سایه به سایه پایتخت بنا شده و مرکز کاخها و سراهای امیران سامانی به شمار میرفت، سه برادر امیرنصر سرگرم تماشای بخارا بودند. شاه سامانی پیش از رفتن به نیشابور، سه برادرش را به اینجا فرستاده بود تا زیر نظر باشند و حکمرانی موقت را به یکی از خویشاوندان به نام «ابوالعباس» سپرده بود. بخارا شهر شاعران و عالمان و تاجران بود؛ شهر عاشقانی که رودکی به آنان اندرز میداد:
روی به مهراب نهادن چه سود * دل به بخارا و بتان «طراز»
ایزد ما وسوسه عاشقی * از تو پزیرد، نپزیرد نماز
سراسر سرزمین بخارا سبزه زارهایی به هم پیوسته بود و آسمان مانند سرپوشی کبود بر روی سفره ای سبز مینمود. از میان شهر رودخانه بزرگی به نام «رود سغد» میگزشت که شاخابه ها و شعبه هایش به هر گوشه و کنار سرک میکشید و باغها را سیراب و آب آشامیدنی مردم را برآورده میکرد. خیابانها سنگفرش و بناها از گل و چوب بود. محله ها و برزنهایی بسیار بزرگ و وسیع داشت و انبوه مردم همه جا موج میزد. گرمابه های پاکیزه و بازارهای پربار و زیبا و خوراکهای خوب بخارا زبانزد شهرهای دیگر بود. یکی از برادران به نام ابراهیم آهی کشید و گفت:
ــ میگویند هرکس به بخارا آید به او خوش خواهد گزشت و در مجالس جالبی شرکت میکند؛ اما... ما...
سخنش را ناتمام گزاشت و اندوهگین با چشمانش به کاوش در شهر ادامه داد؛ انگار که به دنبال نجات دهنده ای میگشت. برادر دیگر به نام منصور با غم و غصه پرسید:
ــ ــ یعنی هیچیک از هفت دروازه آهنین بخارا به روی ما گشوده نخواهد شد؟!
و او نیز خاموش ماند. یحیا سومین برادر به دروازه ای که به جانب سمرقند باز میشد چشم دوخته بود و سخنی نمیگفت. در نزدیکی این دروازه دکان «هَریسه پزی» بود. هریسه به آشی میگفتند که گندم کوبیده شده و گوشت را آمیخته و میپختند. دکاندار که «ابوبکر خباز» نام داشت حرفهایی ابلهانه میزد و مردم را از حماقت خود میخنداند. آن روز که بیشتر از همیشه مردم در دکان هریسه پزی جمع شده بودند، یکی از مشتریها که از شدت خنده سرخ شده بود به دیگران گفت:
ــ ببینید این طباخ چه میگوید!
آنگاه برای او دستی تکان داد و درخواست کرد:
ــ های ابوبکر! دوباره سخنت را تکرار کن...
و آن طباخ خل وضع با صدایی بلند گفت:
ــ ــ امیرنصر را از من رنج باید دید!
قهقهه مشتریان در دکان پیچید. همه میدانستند که شاه سامانی از چه نیروی بزرگی برخوردار است؛ اما کسی نمیدانست که «ابوبکر خباز» که مامور تهیه غذا برای برادران زندانی امیرنصر بود، پنهانی پیغام آنها را برای برخی از هوادارانشان در لشگر و اهل دیوان میبرد. سودجویان و خشکه مقدسان دل خوشی از شاه سامانی نداشتند و پیوسته برای آشوب و سرنگونی او میکوشیدند. یحیا برادر امیرنصر خیلی خوب این طباخ نیمه دیوانه را در چنگال داشت و میدانست کسی به ابوبکر شک نمیکند.
شامگاهان مشتریان یکی پس از دیگری، از هریسه پزی بیرون رفتند. هیزمهای زیر دیگ همه سوخته و خاکستر شده بودند. ابوبکر طباخ خاکسترها را جارو کرد تا چوبهای تازه ای برای فردا بچیند. در پشت بام گودالهایی برای انباشتن خاکسترها به چشم میخورد. مرد طباخ خاکسترها را در جایشان ریخت و از بالای بام به کهندژ نگریست که در دوردست زیبا و شکوهمند خودنمایی میکرد.
در همان زمان در کهندژ سه برادر کم کم ایوان شاهی را ترک میکردند. یحیا که تا آن هنگام خاموش مانده بود برای آخرین بار به آسمان خاکستری نگاه کرد و به برادرانش گفت:
ــ بخارا آتشی زیر خاکستر است...
نیمه های شب ابوبکر طباخ که در زیرزمین دکانش خفته بود، از های و هوی مردم بیدار شد. از دریچه کوچک زیرزمین به بیرون نگریست. برای لحظاتی تعجب کرد که چرا طلوع سرخ رنگ خورشید بسیار زودتر از همیشه رخ داده اما دیری نپایید که دریافت همه جا را آتش فرا گرفته است. از دکانش که اینک در آتش میسوخت بدون شتاب و بی هیچ گزند بیرون آمد. در کوچه یکی از اهالی میگفت:
ــ ‌من دیدم که شعله هایی از بام هریسه پزی برخاست و به خان های دیگر فرو افتاد.
تلخندی بر لبان طباخ نشست. هنگامی که خاکسترها را به بام میبرد نفهمیده بود که در دل آنها هنوز شراره هایی روشن مانده... و باد همین شراره ها را به هر سو پراکنده میکرد و برزنهای بخارا یکی پس از دیگری به کام آتش فرو میرفت. مردم شتابان از آب و خاک و هر چیز دیگری که میتوانستند، بهره میبردند تا مگر آن آتش سرکش و ویرانگر را مهار کنند. کلبه ها و دیوارهای درست شده از نی و علف طعمع خوبی برای آن آتش پر اشتها بودند. تیمچه های بازار کفشگران، صرافان، بزازان و نیز مسجد «ماخ» که زمانی آتشکده بود، همگی میسوختند. اینک برای برادران امیرنصر بهترین زمان برای فرار از زندان کهندژ و به دست گرفتن فرمانروایی شهر فرا رسیده بود. در آن گیرودار، یحیا پنهانی چند پیک به سوی اشخاص گوناگون فرستاد.
هنگام پگاه به جای نور زرین آفتاب، دودی سیاه بر آسمان سر زده بود. سپاهیان پایگاه خود را رها کرده و به یاری مردم میشتافتند. ابوبکر طباخ با پنجاه تن در جهتی مخالف، به سوی کهندژ پیش میرفتند. بر روی دروازه کتیبه‌ای آهنین از دوران پیش از اسلام دیده میشد. مردم بخارا نسل در نسل این داستان را برای فرزندانشان بازگو میکردند که کهندژ را «سیاوش» پسر «کاووس» بنا کرده بود. اکنون در زمان سامانیان سه هزاره از بنیاد آن میگزشت... دربان کهندژ که طباخ را میشناخت از او پرسید:
ــ ‌چرا امروز صبح زود آمدی؟!
ــ ــ میبینی که دروازه سمرقند آتش گرفته و برای همین، به اندازه چند روز خوراک شاهزادگان را آماده کرده ام.
ــ چرا این همه آدم با خودت آورده ای؟
ــ ــ زیرا تعداد دیگها زیاد بود و نیز میخواهیم که برای فرو نشاندن آتش، ابزاری قرض کنیم.
ــ بسیار خوب؛ اما تنها کسانی به درون آیند که حامل دیگ خوراک هستند.
زیر نگاه سنگین و پر تردید دربان، ده مرد که دو تا دو تا، دو سر دیگی بزرگ را گرفته بودند، از دروازه گزشتند و هنوز دربان و دستیارانش دروازه را نبسته بودند که ده مرد به تندی سرپوش دیگها را کنار زدند و تیغ و قمه شان را بیرون کشیدند. دربان و یارانش در دم کشته شدند و ابوبکر طباخ دروازه را گشود. در این یورش غافلگیرانه نگهبانان دیگر نیز کشته و یا تسلیم گشتند. مهاجمان نه تنها سه برادر سامانی بلکه دیگر زندانیان را که به دزدی و آدمکشی دست یازیده بودند، آزاد کردند و بر گروه خود افزودند.
سه شبانه روز به درازا کشید تا مردم توانستند آتش را خاموش کنند اما تا یک ماه، چوبها زیر خاکستر و خاک، از تف و سوزش نمی افتاد. زیاده از یکسدهزار درم به اهل بخارا زیان رسید. و زیان بزرگتر، کشاکش میان خاندان سامانی بود.
مردم بخارا به ویژه اهالی دروازه سمرقند با حیرتی آمیخته به ترس و تمسخر، ابوبکر خباز را به یکدیگر نشان میدادند. وی از سوی یحیا برادر شورشی امیرنصر درجه سرهنگی گرفته و به فرماندهی سپاهیان زیر فرمان آن سه برادر گماشته شده بود. به راستی که آن طباخ عامی اینک در زرق و برق نظامی به جای آنکه با ابهت و نیرومند جلوه کند، مایه ریشخند مینمود زیرا چیزی از آداب و رسوم سپاهیگری نمیدانست. گامهای راست و استوار برنمیداشت و با هیکل چاق و شکم فربه خود، با شانه هایی افتاده، پاهایش را انگار روی زمین میکشید و کج و کوله راه میرفت! به فرمان یحیا لشگر شورشی با سرپرستی سرهنگ ابوبکر خباز به سوی آمودریا (جیهون) تاختند تا راه گزر از رودخانه را بر امیرنصر ببندند و مانع بازگشت او به بخارا شوند. ابوبکر طباخ در طول راه گوشتکوب خود را دور سرش میچرخاند و میگفت:
ــ با همین هریسه کوب، امیرنصر را بر زمین می افکنم!

نوشته ی: سوشیانت مزدیسنا (امید عطایی فرد)

پیمان نامه ی زناشویی

به نام ایزد مهر
با درود به سوشیانتها
خداوند گردنده خورشید و ماه/روان را به نیکی،نماینده راه
جهان را فزایش ز جفت آفرید/که از یک، فزونی نیامدپدید
اگر نیستی جفت اندر جهان/بماندی توانایی اندرنهان
)شاه نامه(
بهترین جای جهان، کانون خانواده است. زن و مرد برای یگانگی جانو روان به هم میپیوندند تا با بهره مندی و کامیابی برابر، پیوندی جاودانه داشته باشند.(اوستا)
اروس و داماد مانند روز و شب، به هم میپیوندند. اروس مانند خورشید،روشنان خود را به دنبال میکشد و جامه او نشانه فروغ مهر است. تور فرازین زوج جوان پناهگاهیست آسمانی و اهورایی در آستانه همزیستی. قند سپید سابنده، نمایه ایست از برف بارور و شیرینساز کام هستی. نقل های غلتان، یادگار تگرگ بهاری و دگردیسی زندگیست. هلهله ما جوش وخروش ابرهای نوروزیست که نویدبخش سرسبزی و بالندگیست.  شمعهایی که روشنان دل شادمان شماست، یادمان مهر مزداییست. و آینه  ی بی زنگار و پاک،بازتاب قلبهای بی آلایش است.
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود/ هرگز از یاد من آن سروخرامان نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند/تا ابد سر نکشد وز سرپیمان نرود
آنچنان مهر تو ام در دل و جان جای گرفت/ که اگر سر برود، ازدل و از جان نرود
(حافظ)
ای نو اروسان و نو دامادان؛ راه زندگی را نیک منشانه بپیمایید. بکوشید در راستی و درستی، از همسر خویش فراتر روید تا پیوندی شادی بخش داشته باشید. (زرتشت)
[اروس و داماد میگویند]: چنین باد.
[عاقد خطاب به پدر و مادر اروس]: آقای .... و بانو؛ آیا ازاین پیوند خوشنود هستید؟ [پاسخ: آری].
[عاقد خطاب به پدر و مادر داماد]: آقای ... و بانو؛ آیا ازاین پیوند خوشنود هستید؟ [پاسخ: آری].
[اروس و داماد می ایستند. عاقد از اروس میپرسد:] بانو ...آیا آقای ... را به همسری خود برمیگزینید؟ [پاسخ: آری].
[عاقد از داماد میپرسد:] آقای ... آیا بانو ... را به همسری خود برمیگزینید؟ [پاسخ: آری].
عاقد: پیوندتان استوار و فرخنده باد.
متن گواه گیران از: سوشیانت مزدیسنا
Omidataeifard.blogspot.com


۱۳۸۹/۰۵/۲۹

پادشاهی های اروپایی / نروژ

پادشاهی نروژ کشوری وسیع اما کم جمعیت در شمال اروپا در منطقه اسکاندیناوی می‌باشد. نروژ با وسعت ۳۸۵۲۵۲ کیلومتر مربع فقط حدود ۵ میلیون نفر جمعیت دارد. این کشور دارای منابع عظیم نفت و گاز است و در عین حال دومین صادر کننده محصولات آبزی (از لحاظ ارزش) در دنیا می‌باشد. این کشور بعد از جنگ جهانی دوم رشد اقتصادی سریعی داشته و اکنون جزو ثروتمندترین کشورهای دنیا است. نروژ از لحاظ شاخص توسعه انسانی از سال ۲۰۰۱ تا ۲۰۰۶ در رتبه نخست دنیا قرار داشته است. شهر اسلو پایتخت این کشور و برگن دومین شهر بزرگ این کشور می باشد. زبان رسمی این کشور نروژی است.
سیستم آموزشی در نروژ بسیار پیشرفته و کارامد می باشد . این کشور از سال 2003 با اجرای سیستم Bologna process از کشورهای پیشرو در اجرای این طرح در اروپا بوده است .
تحصیلات ابتدایی در نروژ از سن ۶ تا ۱۶ سالگی اجباری است. نرخ باسوادی در نروژ ۱۰۰ درصد می‌باشد (آمار سال ۲۰۰۷)

  نروژ -- قانون اساسی
                                 (مصوب شده در : 1814 مه 17)
                                (مصوب مجلس مؤسسان در Eidsvoll)
                              (رسمی عنوان : قانون اساسی پادشاهی نروژ)
                                  (وضعیت سند ICL : 1996 فوریه 29)
[بخش] فرم الف) از دولت و religionNo_Preamble
ماده 1 [یکپارچگی] پادشاهی
پادشاهی نروژ آزاد ، مستقل ، غیر قابل تقسیم و مسلم عرصه است. فرم آن از دولت سلطنت محدود و موروثی است.
ماده 2 [مذهب ، دولت] مذهب
(1) تمام ساکنان قلمرو حق ورزش آزادانه مذهب خود را داشته باشد.
(2) مذهب پروتستان لوتری - میماند مذهب رسمی کشور. professing ساکنان آن را می نمایند ملزم به آوردن کودکان خود را در همان.
] بخش [ب قدرت اجرایی ، پادشاه و خانواده سلطنتی
ماده 3 [] قدرت اجرایی
قدرت اجرایی در کینگ ، یا در صورتی که ملکه واگذار شده است طبق قانون دربار به مفاد ماده 6 یا 7 ماده و یا ماده 48 این قانون اساسی موفق شد. هنگامی که قدرت اجرایی است بنابراین در ملکه واگذار شده ، او تا به تمام حقوق و تعهدات است که طبق این قانون اساسی و قانون زمین هستند توسط شاه برخوردار است.
ماده 4 [دین] کینگ
شاه باید در همه زمان محلی شما با ادعا پروتستان لوتری ، مذهب ، و حمایت و حفاظت مشابه دارد.
 ماده 5 [ایمنی] کینگ
شخص پادشاه مقدس است ، او نمی تواند censured یا متهم کرده است. مسئولیت استوار با شورای کرد.

http://sasjon.pardisblog.com/post79.php

۱۳۸۹/۰۵/۲۸

پرفسور پاکدامن : پیوند دهنده ی جهان با پزشکی ایران

پرفسور ابوالقاسم پاکدامن سال 1313  در ایران چشم به جهان گشود.این نابغه پزشکی جهان پس از پایان دبیرستان به آلمان رفت و در رشته پزشکی به درس خواندن پرداخت.ایشان دوره های ویژه کاری و ابر ویژه کاری را در دانشگاه های زیر گذراند:
تخصص در جراحی عمومی از دانشگاه های ماینز و دسلدرف
فوق تخصص در جراحی قلب و عروق ، قفسه سینه از دانشگاه اسن
جراحی تجربی از دانشگاه لوون بلژیک
این فرزند پاک تریته اوستایی بنیان گذار روشهای درمانی نوینی در جهان گشت. و توانست بیش از بیست مورد اختراعات پزشکی و دارویی به ثبت برساند که نمونه های زیر شهرت جهانی دارد:
کاشف روش اکسیژن درمانی خوراکی
کاشف داروی پایین آورنده ی چربی خون آنتوم
مبتکر روش درمان با آگاهی های مثبت...
روشهای درمانی این پورسینا ی زمان مورد توجه ی جهان پزشکی قرار گرفت. به گونه ای که پس از آلمان ، جامعه پزشکی آمریکا نیز با فراخواندن پرفسور پاکدامن روش اکسیژن درمانی را بکار گرفت. در این روش با انباشت مقدار اکسیژن در آب میتوان نارسایی های قلبی و عروقی از جمله اختلال در زنش منظم قلب را بهبود بخشید. همچنین فشار داخلی چشم را کاهش داد. و نیز این روش در دستگاه گوارش و سالم سازی کبد و نابودی سلول های سرطانی نقش بسزایی دارد.
استاد در این راستا در زادگاه اشو زرتشت – ارومیه – کارخانه انباشت اکسیژن آب را تاسیس نمود. تا ایران سومین کشور جهان در بکارگیری این روش نوین درمانی گردد. این استاد گرانمایه درصدی از درآمد این کارخانه را به امور نیکوکاری: درمانهای رایگان و آموزشی و دانشی اختصاص دادند.
استاد پاکدامن در کنار انجام امور تخصص سه گانه پزشکی ، به کار پژوهش تاریخ پزشکی و پزشکی ایران باستان نیز پرداختند. که آنرا به چاپ خواهند رساند. پرفسور پاکدامن همچنین با برپایی همایش ها و سخنرانی هایی  در اروپا، جهانیان را با نقش ایرانیان در پزشکی، آشنا نمودند. پرفسور پاکدامن در اینباره می گوید:
« ... این فرصتی برای من بود . بعدازظهر ها که در دانشگاه نبودم ، کارهای مطالعاتی انجام می دادم. کم کم به پزشکی سنتی ایران کهن علاقه مند شدم . بنابراین رفتم و از دوران آریایی شروع کردم.در آغاز پزشکی فقط یک علم تجربی بود یعنی فردی اگر درد و بیماری داشت ، می رفت برگی را می خورد و اگر مشکلش برطرف میشد میرفت و آن شکل را می کشید تا بقیه هم بفهمند. و این ادامه می یابد در دوران مادها و هخا منشی و اوج آن در دوران ساسانی است.دانشگاه گندی شاپور که یک مرکز علمی تمام عیار بوده است. ...[ بعد ها با استفاده از دانش ساسانی] ادامه می یابد که پورسینا نمادی کاملا گویا در این باره است.
من ماه مارس کنفراسی داشتم درباره تاثیر پزشکی ایران در پزشکی جهان.در ابتدا گفتم می خواهم ثابت کنم بیشتر چیزهایی که شما الان دارید از ایران گرفته اید. به همین منظور از ریشه شروع کردم. اگر ما تاریخ علم را بررسی کنیم میبینیم بعضی کشورها مانند : مصر، چین ، هند ، ایران ، یونان ، پایه گذار علوم طبیعی بوده اند.
تریتا نخستین پزشک ایرانی بوده است که زرتشت درباره او می گوید: تریتا ماموریت پیدا میکند از طرف خداوند که با مرگ ، تب ، بیماری ، مبارزه کند. یا مثلا در زمان مادها به پزشک می گفته اند : مدیک؛ حالا : مدیک – مدیکوس – مدیکام – مدیسین
به آنها گفتم : ما در گندی شاپور که مانند هاروارد امروز بوده است پزشکی، داروسازی ، فلسفه ، نجوم ، پزشکی قانونی ، دام پزشکی  و ... داشته ایم . سالی یک بار هم کنگره پزشکی بزرگی در آنجا برگزار می شده است .شاگردان و استادان این دانشگاه ایرانی از همه ی کشور ها بوده اند که در این مرکز تمدن جمع می شده اند. بعد از این که ما این دانشگاه را داشته ایم ، ششصد سال بعد ، اولین مدرسه پزشکی در سالرنو ی ایتالیا به وجود آمده است ، آمریکایی هم که اصلا در آن زمان وجود نداشته است. سخنرانی مفصلی بود که در پایان همه اعضای جلسه در آنجا متعجب شده بودند.
یک نمونه دیگر هم بگویم درباره ایمونولوژی که در همین 30 سال اخیر رونق گرفته است. اولین ایمونولوژیست جهان یک ایرانی بوده است. این را من نمیگویم . این را آقای دکتر بتمن استاد دانشگاه الیمنز آمریکا می گوید : ایشان در سال 1956 در کتاب تاریخ مصور پزشکی جهان می نویسد : اولین  ایمونولوژیست جهان یک ایرانی است به نام مهرداد ششم.
همین طور که میدانید آن زمان رسم بوده است که سران کشور ها همدیگر را مسموم می کرده اند. مهرداد سمی با درجه پایین می سازد و آن را می خورد و کم کم غلظتش را زیاد میکند تا بدنش مقاوم میشود. این روش هم اکنون هم به نام مهرداد ثبت شده است.
این فرهنگ غنی ماست. باید این ریشه ها در دانشگاه ها به ویژه برای نسل جوان شناسانده شود. این مشکل اساسی ما شده است که خودمان را هنوز نمی شناسیم و باور نداریم. ... »
استاد پاکدامن در زمان پهلوی ، شورای آموزش پزشکی  را بنیاد می گذارد و خود دبیر آن بود و همچنین رییس بورد تخصصی پزشکی ایران گردیده بود تا در زمانی که تعهد اسلامی ملاک گردید ناچار در آلمان این انجمن ها را پایه گذاری نمود:
بنیاد گذار و رییس انستیتو پژوهشی درمان با اکسیژن آلمان فدرال
پایه گذار و رییس دو مرکز پژوهش و درمان سرطان در آلمان
از پایه گذاران و رییس سابق کلینیک اتکولوژی در فریدن وایلر آلمان
از پایه گذاران و رییس سابق کلینیک اتکولوژی بیومد در برلین آلمان
استاد پاکدامن همچنین در گاهنامه های دانشی زیر نقش اساسی دارند:
پایه گذار و رییس هیئت تحریریه مجله ابن سینا
پایه گذار و رییس هیئت تحریریه مجله دانش و فرهنگ ایران
عضو شورای علمی مجله ارتوملکولار و تغذیه آلمان و سویس و اتریش
استاد پاکدامن همچنین جوایز زیر را هم از آلمان دریافت داشتند:
برنده جایزه علمی از بنیاد معتبر کوهنشلنر مونیخ 1993 برای ابداع روش اکسیژن درمانی
برنده جایزه نوآوری های علمی و پزشکی دوسلدرف آلمان سال 2000 میلادی
در حالی نام هر ملا و عربی در کشور استاد پاکدامن فریاد کشیده میشود ، هتا در خراسان زادگاه این استاد ، نامی از او در یادها و کوچه و خیابانها نیست.

( برگرفته از گاهنامه ی " مژده گناباد" شماره 31 )
 http://asharesane.blogfa.com/post-11.aspx

معمای مصدق/4


کودتایی که کودتا نبود
 محمود کاشانی
آنچه که پنجاه سال مطرح شده این است که در 28 مرداد یک کودتا صورت گرفته و این عنوان کودتای 28 مرداد آنچنان جا افتاده که آموزه هر جوان و میانسال یا سالخورده‌ای شده است. حال آن که اسناد و مدارکی که امروزه در اختیار است و همچنین پژوهش‌های انجام شده، همه حاکی از این است که در مرداد ماه سال 1332 هیچ کودتایی در ایران اتفاق نیفتاده است و دلایل آن هم فراوان است. از جمله اینکه در25یا 28 مرداد هیچ‌کدام از واحد‌های نظامی علیه دولت مصدق وارد عمل نشدند. کودتا یک تعریف دارد. کودتا به این معناست که واحدهای نظامی علیه دولت رسمی یک کشور وارد عمل شوند. چنانچه غالباً نظایر آن را در پاکستان و در کشورهای آفریقایی می‌بینیم، که ارتش در امور سیاسی مداخله می‌کند و رؤسای جمهور یا نخست‌وزیرها را از کار برکنار می‌کند. اما در مرداد سال 1332 واحدهای نظامی کوچک‌ترین حرکتی علیه مصدق نکردند. به این نکته نیز باید توجه شود که مصدق شخصاً وزیر دفاع ملی بود و ارتش در اختیار او بود. چون رئیس ستاد ارتش، سرتیپ ریاحی را خود وی منصوب کرده بود و رئیس ستاد ارتش تا واپسین ساعات روز 28 مرداد فرمانبر شخص مصدق بود.
فرمان برکناری مصدق روز 24 مرداد به وی ابلاغ شد و وی با دریافت فرمان شاه رسید داد و خوشبختانه رسید آن سرانجام و پس از سال‌ها در اختیار ما قرار گرفته است. در این رسید که به خط مصدق است صریحاً قید شده که «ساعت یک بعد از نصف شب 25 مرداد 1332 دست‌خط مبارک به اینجانب رسید» و از این تاریخ مصدق کوچک‌ترین ارتباطی با مردم برقرار نکرد و این فرمان را پذیرفت. بنابراین دوره نخست‌وزیری مصدق در روز 23 مرداد که شاه فرمان نخست‌وزیری زاهدی و فرمان برکناری مصدق را صادر کرد، تمام شد، نه 28 مرداد، بنابراین کودتای 28 مرداد یک دروغ تاریخی است که کوچک‌ترین مبنا و پایگاهی از نظر سیاسی و نظامی ندارد. ولی انگلیسی‌ها برای فریب مردم ایران و پنهان‌سازی مداخله خلاف حقوق بین‌الملل خود و حفظ وجهه مصدق این‌گونه وانمود کردند که در 28 مرداد کودتایی رخ داده و سرانجام مصدق قربانی این کودتا شد.
http://www.khabaronline.ir/news-14985.aspx

۱۳۸۹/۰۵/۲۷

پیشینه پزشکی در ایران/7

امید عطایی فرد
شیوه های درمانی
کارد - درمانی
برابر با آگاهی «وندیداد»، کسی که خواهان رسیدن به درجه ی کارد پزشکی بود، می بایست آزمونی را پیروزمندانه پشت سر می گذاشت. اگر تا سه بار، درمان بیمار با کارد (=جراحی) کامیابانه بود و بیمار تندرستی خود را باز می یافت، گواهی کارد پزشکی به او داده میشد. در این آزمون، بهتر می دانستند که کارد پزشکی بر روی تبهکاران انجام بگیرد و اگر آزمایش با شکست رو به رو می شد و فرد تبهکار می مرد، هیچگاه خواهنده (داوطلب) نمی توانست مردم را با کارد، درمان کند و سرپیچی از این قانون، کیفر سنگینی به دنبال داشت. در آن دوران دیرین که پول به کار نمی رفت، دستمزد پزشک بر پایه ی درجه ی مردمی (اجتماعی) بیمار بود:
خانه خدا(مرد خانه):ورزاو(گاو نر شخم زن) کم بها
ده خدا (کدخدا): ورزاو میانه بها
شهربان: ورزاو پربها
شهریار(پادشاه): گردونه چهار اسبه
شهربانو(ملکه): اشتر ماده
همسر شهربان: مادیان
همسر دهخدا: گاو ماده
بانوی خانه: خر ماده
در سال 1969، گروهی از پژوهشگران طی سفر اکتشافی خود در خراسان بزرگ (آسیای مرکزی) گورستانی را درون یک غار کشف کردند. در یک قبر بزرگ سی اسکلت را یافتند که دست نخورده باقی مانده بود. اسکلت های مزبورر را تحت آزمایش توسط کرین 14 دادند تا قدمت آن ها را مشخص سازند. نتیجه ی آزمایش، سن این اسکلت ها را بیش از بیست هزار سال نشان می داد.
تحقیقات کاملتر علمی نشان داد که این اسکلت ها حدود صد هزار سال عمر دارند. از این گذشته، روی بعضی از آن ها آثار عجیب جراحی هایی در قفسه ی سینه وجود داشت. پژوهشگران دریافتند که تکه ای از بخش مرکزی یک اسکلت به وسیله ی ترفیناسیون(1) سوراخ و برداشته شده است. عجیب تر از همه آن است که دانشمندان مزبور آثار یک عمل جراحی را روی استخوان های حاشیه ی قفسه ی سینه کشف کردند. دنده های سمت چپ اسکلت بریده شده بود؛ خواه با یک تیغه ی تیز سنگ چخماق و خواه به صورتی دیگر. مطالعه ی دقیق موضع عمل جراحی نشان می دهد که پس از بریده و برداشته شدن بخش هایی از دنده ها، سوراخی ایجاد شده بود و برای آن که بتوان عمل جراحی را به انجام رسانید، این سرواخ ها را گشاد کرده بودند. از آنجا که استخوان های اطراف این حفره ی ایجاد شده، از پریوست(2) پوشیده شده بود، دانشمندان این نتیجه را به دست آوردند که پس از موفقیت این عمل جراحی عمده، بیمار بهبود یافت و دست کم سه تا پنج سال زندگی کرد و ضخامت پریوست این نکته را ثابت می کند. دنده هایی نیز که قطع شده اند، دقیقاً آنهایی هستند که دریچه ی قلب را تشکیل می دهند و این همان روشی است که دکتر بارنارد و مقلدان وی در زمان ما به کار برده اند.(3)
با این یادآوری که عراق یا ایراک، همواره بخشی جدایی ناپذیر از فلات ایران بوده، به این گزارش می نگریم: دانشمندان انستیتوی اسمیتسونین واشنگتون اعلام کرده اند که در اثر تحقیقاتی که اخیراً به عمل آمده معلوم شده است که در 45000 سال پیش جراحی در سرزمینی که امروزه عراق نامیده می شود مرسوم بوده و اطباء با کاردها و ادواتی که از سنگ چخماق ساخته شده بود جراحی می کرده اند. در اسکلتی که مربوط به 45500 سال پیش بوده و یکسال پیش کشف شده آثار جراحی دیده می شود و مخصوصاً بازوی راست اسکلت قطع شده و بعد محل زخم التیام یافته است.(4)
به گزارش باستان شناسان از شهر سوخته(سیستان) که هفت هزار سال پیشینه دارد: کشف جمجمه ی سر یک انسان و آثار عمل جراحی بر روی آن، نشانگر علم پزشکی آن زمان می باشد.(5)
در یکی از کتاب های پیشگویانه به زبان پهلوی ، از دورانی به نام «هزاره ی هوشید ماه) یاد گشته و گفته شده که: مردم در پزشکی چنان ماهر باشند و دارو و درمان چنان به کار آورند و برند که جز به مرگ دادستانی (مرگ مقدر) نمیرند، اگر چه به شمشیر و کارد بزنند و بکشند(6)

گیاه - درمانی
در بن دهش از درختی به نام «بس تخمه» یاد شده که: تخم همه ی گیاهان از اوست. باشد که او را نیکو پزشک، کوشا پزشک و همه پزشک خوانند. به نوشته ی «وندیداد»: در برابر هر بیماری که اهریمن پدید می آورد، اهورا درمان آن را پیش رو می نهد، درمانی که به رستنی ها و بنابراین به ابر بارانزا وابسته است:
اگر بیماری(مرض)، شامگاهان فراز آید، درمان آن، بامدادان برسد.
بیماری، بامدادان فراز آید، درمان آن، شامگاهان برسد.
بشود که باران، آبهای تازه فرو بارد، خاک را نو کند، درختان را سرسبز کند و تندرستی نو و توانایی تازه در کار درمان پدید آورد.
به نیروی گیاهان دارویی، گزند (دروج) را فرو می کوبیم. آن ها می توانند ما را نیرو و توان بخشند. همه ی این گیاهان دارویی را با بزرگداشت و آفرین و نیایش برای درمان تن مردمان فرا می خوانیم.. پایداری در برابر بیماری، مرگ، درد، تب، سردرد، تب لرزه، خوره مارگزیدگی... پوسیدگی و گندیدگی که اهریمن به پتیارگی (ضدیت) خویش برای گزند رسانی به تن مردمان آفرید.
هوم، گیاهی است زرد رنگ، پر شیره و خوشبوی «که نوشابه اش، روان را بهترین و شادی بخش ترین آشامیدنی است». هوم: سرخوشی، دلیری، درمان، افزایش، بالندگی، نیروی تن و هرگونه فرزانگی را به ارمغان می آورد.(7)
ایا نوشابه ی هوم همان نوشداروی یاد شده در شاهنامه است؟ رستم پس از آن که پسر ناشناسش سهراب را زخمی می کند به کاووس پیام میدهد که « به دشنه جگرگاه پور دلیر دریدم» و:
از آن نوشدارو که در گنج توست/ کجا خستگان را کند تندرست
به نزدیک من با یکی جام می/ سزد گر فرستی هم اکنون ز پی
در زبان سومری (ایران غربی) لغت واحد «شامو» شامل دو معنای «گیاه» و «پزشکی» می شد. در ترکیبات دارویی که نسخه هایشان داده شده است، تعداد اجزای گیاهی به مراتب بر عناصر دیگر فزونی دارد؛ بدین ترتیب از 550 قلم ماده که نام برده شده، 250 قلم؛ گیاهی اند و 120 قلم؛ معدنی و 180 ماده ی دیگر؛ جانوری و یا بدون هویت اند . اما اهمیت واقعی اجزای گیاهی، آنقدر در تعدادشان نیست که در تکرار مصرفشان در نسخه های مختلف، به طوری که از 5880 نسخه، حدود 4600 نسخه بر اساس اجزای گیاهی تجویز شده اند. بر آن چه گذشت ، باید چند ماده ی دیگر افزوده شود که مصرف عمومی داشتند و بیشتر برای تهیه ی دارو و آسانی در استفاده ی آن به کار می رفت. از جمله انواع الکل های ساخته شده از انگور، آب جو، چربی ها، و روغن ها، موم، عسل،شیر. گلاب که گاهی از ایران وارد و به طور معمول در پرستشگاه های بابل درست می شد، دارویی گرانبها با مصارف بسیار بود و حتا تقریباً نوعی اکسیر درمان بخش شمرده می شد... کرچک از ایلام به بین النهرین می رفت.(8 )
«محمدی ملایری» می نویسد: «می توان انگاشت که در فن گیاه شناسی و داروسازی نیز آثار و نوشته هایی از زبان پهلوی به عربی ترجمه شده، هر چند نامی از آن ها به ما نرسیده است. این را از اینجا می گوییم که اثر ایران در طب گیاهی عربی و اسلامی بسیار نمایان است. بهترین نمونه ی این اثر، کلمات و اصطلاحات بی شمار فارسی است که در این دسته از کتاب های عربی به کار رفته. در واقع مقدار زیادی از گیاهان و داروها در این کتاب ها همچنان به نام فارسی خوانده می شوند و بیشتر کلماتی هم که به عربی نقل شده غالباً نقل به معنی یا ترجمه ی همان اسم فارسی است. و این می رساند که این نام ها از آثار پهلوی در این کتاب ها راه یافته اند.(9)
اثری چینی در سده ی هشتم میلادی، شرحی درباره ی داروهای ایرانی دارد. در سده ی دهم میلادی «لی هسین» از نوادگان خاندانی ایرانی که در ایام فرمانروایی دودمان «سوئی» در چین ساکن شده بودند، کتابی به نام «قرابادین داروهای بیگانه» تالیف کرد و به عنوان سالکی تائویی- باور که مهارت خاصی در ساختن داروهای مرگ موش دارد، آوازه ای بلند داشت.(10)

مانترا - درمانی
اگر پزشکان به درمان بیمار بپردازند- یکی با کارد پزشکی، دومی با گیاه درمانی، سومی با مانترا درمانی - این سومین است که بهتر از همه، بیماری را از بیمار دور می کند.(11)
مانترا پزشکان ایرانی از تاثیر صداها و آواها بر ذهن و مغز انسان آگاهی داشتند و جالب است بدانیمکه موسیقیدانان ایران باستان خط یا نت ویژه ای ساخته بودند که 365 حرف یا علامت داشت و همه ی صداها را می توانستند به یاری این «آوانگار» ثبت کنند.
به نوشته ی «بن دهش» از سوی کیهان که «گرودمان» خوانده می شود، همواره آوازی به نوای خوش می اید که روان را خنیایی و رامش از اوست.
به تقلید از آوای کیهان، دستگاه های ویژه ی موسیقی به نام «وین بانگ» ساخته شد. به گفته ی «فرن بغ دادگی»: وین بانگ آن است که پرهیزگاران نوازند و اوستا را برخوانند،بربط، تنبورريال چنگ و هر ساز زهی را که نوازند، وین خوانند.(12)
روش هایی که امروزه به نام هیپنوتیزم و تلقین و موسیقی درمانی شناخته می شود برگرفته از دانش ایرانی مانترا پزشکی می باشد.
 

آب - درمانی
در اوستا این سروده ها در ستایش و سودمندی اب ها آمده است:
ای آب اهورایی، بشود که تو برای من تندرستی و درمان، گشایش و بالندگی، زندگی خوش، آسایش روان، روشنی اندیشه و گفتار و کردار، و پسران کارآمد فراهم آوری.
ای آب های بارور، شما را به یاری همی خوانیم، شما را که همچون مادرید، شما را که همچون گاو شیرده، پرستار بی نوایانید و از همه آشامیدنی ها بهتر و خوشترید.(13)
آبی که چشمه ی «اردویسور» نام دارد، تخمه (نطفه) را در تن مردان، کودک را در زهدان زنان و شیر را در پستان مادران پاک می کند.(14)
در سروده های «ودا» که پس از اوستا کهن ترین نغمه های آریاییست، می خوانیم:
ای آب، تو سرچشمه ی شادمانی های تازه هستی، به ما نیرو و تابش عطا کن. از آن شربتی شیرین بر ما بنوشان که همچون مادری دلبنداز ما مراقبت خواهد کرد. تو قادری تمام بیماری ها را شفابخشی. به ما قدرت بده که زندگی کنیم و تولید نماییم. آب ها سرشار از اثرات شفابخشند.نیکی ها را در ما برمی انگیزند و بیماری ها را از بین می برند.

خوراک - درمانی

از خوراکی که مردمان خورند، شیر گوسفندان بهتر آفریده شده است. چه مردم و چارپای که از مادر بزایند، تا زمانی که بتوانند خوراک را بخورند، نمو و پرورششان از شیر است و با شیر، بهتر می توانند زیست. و اگر مردم را هنگامی که از شیر مادر بازگیرند، به شیر گوسفندان آموخته کنند (عادت دهند)، دیگر نان (خوراک) به کارشان نیاید.. مردم شیرخوار تندرست تر و زورمندترند و نیز زایش فرزندانشان بی گزند تر باشد.(15)
به گفته ی وندیداد: اگر زنی کودکی مرده به دنیا می آورد باید سه تا نه شب از نوشیدن آب خودداری می کرد و گوشت و نان و شراب، خوراکش بود. اگر دچار تب لرزه می شد، آنگاه می توانست اب بنوشد.

بوی - درمانی
در وندیداد از چوب های خوشبویی نام برده شده که اگر برای هیزم آتش به کار بروند «از هر سویی که باد، بوی خوش آن آتش را ببرد، هزاران تن از دیوان ناپیدا... می افتند و کشته می شوند.»
نوشتارهای پهلوی سرشار از آگاهی هایی درباره ی عطر گل ها و گیاهان است.


پی نوشتها:
1.Trephination مته مخصوص برای سوراخ کردن دایره ای شکل جمجمه یا صلبیه است.
2.Periostum پوشش فیبری که استخوان را می پوشاند.
3.سفر به دنیاهای گمشده، ص 56 تا 58.
4.روزنامه اطلاعات،77/6/21.
5.روزنامه ی کیهان، 71/7/18.
6.زند بهمن یسن، ص 18.
7.یسنا، هات 9 تا 11(هوم یشت).
8.تاریخ پیشرفت علمی و فرهنگی بشر، ص 668 و 673.
9.فرهنگ ایرانی پیش از اسلام، ص 238.
10.تاریخ ایران از سلوکیان تا فروپاشی دولت ساسانی،ص 666.
11.وندیداد، 7:44.
12.بن دهش، ص 123 و 93.
13.یسنا، هات 68 و 38.
14.وندیداد، 7:16.
15.مینوی خرد، 12-15:1.

۱۳۸۹/۰۵/۲۵

استوره های فردوس/5

امید عطایی فرد

جامه ی بهشتی
در «بن دهش» پوشش «بادنیکو» به رنگ سبز است که یادآور رنگ گیاهان و برگ درختان می باشد. و نیز می تواند استعاره ای درباره ی جامه ی ابریشمین باشد. واژه ی استبرق در زبان پهلوی: ستبرک و در فارسی نوین: ستبره، ستبر آمده که به حریر ضخیم گفته میشود. حور از ریشه ی هور به معنی روشن و تابان، و «عین» از آینه( و eye=چشم) می باشد. استاد «نوبخت» در «دیوان دین» درباره ی کلمه ی سندس می نویسد: سون دیس (مانند آفتاب). دور نیست که سندس همان پارچه ای باشد که متاخرین، آن را کلمه ی زربفت شناخته اند.
«ارداویراف» می گوید: روان آن زنان بسیار نیک اندیش، نیک گفتار و بسیار نیک کردار و فرمانبردار که شویشان را به سالاری پذیره دارند، در جامه ی زرنشان و سیم نشان و گوهر نشان دیدم.
به نوشته ی «مینوی خرد»: از جامه ای که مردمان پوشند، برای تن: پرنیان و برای روان: پنبه بهتر است.
در گزیده های زادسپرم اشاره شده که زرتشت در رود دائیتی رفت. چون از آب برآمد و جامه پوشید، بهمن امشاسپند را به پیکر مرد زیبای روشن و درخشانی دید که موهایش فرق دو تا داشت.(1) جامه ای مانند ابریشم پوشیده داشت که هیچ برش و در آن نبود، زیرا ار روشنایی بود.
بهمن بدو گفت: ای زردشت سپیتمان، این جامه را که (با خود) می بری، بده (بر زمین بنه) تا با آن کسی همسخنی کنیم که .. مقدس ترین مینوان و نیکوترین موجودات است.(2)
زردشت پس از بازگشت، در کنار جامش، ماده دیوی را می بیند و او را نابود می کند.
به نوشته «هنری کوربن»:امشاسپند به زردشت فرمان می دهد که جامه از تن به در آرد، یعنی از پیکر مادی، از اعضای حواس، برون شود تا او را به حضور خیره کننده ی هیئت هفتگانه الهی هدایت کند... زردشت از همان دم که به انجمن ملکوتیان اندر می آید، دیگر انعکاس وجود خود بر روی زمین را نمی بیند، زیرا مهین فرشتگان با احتشام تابناک خود همه جا را روشن کرده اند(زادسپرم 13:21). زیرا وی جامه ی مادی از تن به در می آورد و پیش از رسیدن روز رستاخیز، جسم نوری می یابد و در همان جوشش محض، به آنان می پیوندد بی آنکه سایه ای بیفکند، زیرا خود کانون نور است. و اینها همه بدین معنی است که جایگاه و عضور حوادثی که در زمین ایران ویج به وقوع می پیوندد، جسم لطیف نوری است.(3)
در سروده ای مانوی می خوانیم:
پوشانیدندم در جامه ای از روشنایی..
و گذر داده شدم از آن درد و رنج تن
با شکوه، همه پرستشگاه ها و..آرامش(گاه)
چه شاد مانند در روشنی و درد ندانند
و همه (آنان) که بدانجا در آیند (بر جای) مانند، جاودان
ایشان را هرگز در نیاید نه زخم و (نه) دشواری
جامه ای در پوشند که کسی با دست نساخته
هماره پاک و درخشان
در منظومه ای به نام «جامه مروارید» یا «جامه ی فخر» نیز از پوشش بهشتی سخن رفته است. به نوشته ی «زرین کوب»: منظومه ی «جامه ی فخر» در قرن دوم میلادی به زبان سریانی نوشته شده است. ذکر سرزمین پارت و جرجانیه در متن به عنوان مشرق، احتمالاً باید نشانی باشد از تاثیر فرهنگ ایرانی.
* از شرق که خانه ی ما بود، پدرم و مادرم مرا به توشه ی راه، روانه کردند.. جامه ی فخر را که از راه محبت برای من ساخته بودند، از من بستدند.. آنگاه با من عهدی کردند که .. «اگر تو به سرزمین مصر فرود آیی و از آنجا گوهر یکتایی را که درون دریاست و اژدهایی گران دم آن را نگه می دارد، باز آوری، آنگاه توانی که جامه ی فخر و قبای ارغوانی را که بر بالای آن می پوشند، بر تن کنی»...
من شرق را فرو گذاشتم و به همراه دو تن ندیمان خویش فرود آمدم... اما احوالی پیش آمد که... گوهر را که پدر و مادرم مرا برای آن فرستاده بودند، از یاد بردم... آنگاه در قلمرو ملکوت، فرمان چنان رفت که همگان به درگاه بشتابند؛ شاهان و سروران سرزمین پارت و جمله ی شهزدگان شرق، آنجا حاضر آیند.. پس نامه ای برای من نوشتند:«جامه ی فخر خویش را به یاد آر؛ قبای پر جلال خویش را به یاد آر که بر تن کنی و خویشتن بدان بیارایی. و آنگاه نام تو در کتاب قهرمانان خوانده خواهد شد...»
دیگر به آن گوهر اندیشیدم.. و از آنجا گوهر را در ربودم... باز به روشنایی خانه ی خویش و به دیار سپیده دم بازگشتم. جامه ی فخر را که از تن برکنده بودم و قبایی را که از تن برکنده بودم و قبایی را که آن را فرو می پوشانید، از بلندی های سرزمین جرجانیه... نزد من فرستادند. در یکدم همانگاه که آن را دیدم، جامه ی فخر همچون ذات و هستی خود من می نمود... و خویشتن را به زیبایی رنگ آن بیاراستم و قبای خویش را که رنگ های درخشان داشت، بر سراپای وجود خود فرو کشیدم و تا به دروازه ی سلام و سپاس بر آمدم. پس سر خویش فرو آوردم و به پیش جلال آنکس که آن را فرستاده بود... و من با وی، در ملکوت وی بودم(4)

پی نوشت:
1.گیسوی چنگ ببرید به مرگ می ناب تا همه مغبچگان زلف دو تا بگشایند (حافظ)
2.یونکر H.junker این جامه را نمادی از رها کردن جسم و آماده شدن برای عروج به عالم برین گرفته است.
3.ارض ملکوت، ص 63.
4.ارزش میراث صوفیه، ص 274 تا 288.
دنباله دارد...

۱۳۸۹/۰۵/۲۴

معمای مصدق/3

شاهپور غلامرضا پهلوی:
بازگشت برادر من به کشور را از سوئی سرهنگ نصیری و ژنرال زاهدی تدارک کردند، که فرمان شاه را در دست داشتند و مردم را از تصمیم شاه آگاه کردند، و از سوی دیگر توسط روحانیان، نظیر آیة الله کاشانی، که خواستار بازگشت شاه به کشور بودند، تدارک کردند. این رویداد خود گویای اهمیت نقش مقامات عالی مقام دینی آن زمان است. بسا تصمیم آنها بر بازگرداندن شاه به کشور کمتر بخاطر علاقه به شاه و بیشتر از بیم کمونیستها بود که در صحنه سیاسی ایران آن روز بس حاضر بودند . دانشجویان دانشکده افسری به میان مردم رفتند و وضعیت را برای مردم تشریح کردند و آنان را به عمل بر انگیختند. 50 سال بعد من می توانم تأیید کنم که بازگشت برادر من به کشور ثمره اراده واقعی مردم بود.
با وجود این، باید بگویم که سیا به بازگشت شاه ذیعلاقه بود. مصدق اعضای نزدیک به حزب توده را وارد حکومت خود کرده بود. بقای حکومت او بمعنای نفوذ روز افزون مسکو در امور داخلی ایران بود ... سیا بودجه مخصوصی را برای برانگیختن تظاهرکنندگان بسود شاه اختصاص داده بود. اما نیازی به صرف همه آن نشد زیرا لازم نبود به مردم پول داده شود برای آنکه خواستار بازگشت شاه خود شوند. این امر را رئیس سیا، روزولت، افشا کرد.
اما این امر مانع از آن نشد که بخاطر مداخله ای که واقع نشد، و به سیا نوعی حق اخلاقی بر شخص شاه می بخشید، سیا به خود ببالد . بمدت نزدیک به 30 سال، سیا زندگی سیاسی ایرانیان را زهر آلود کرد. با این ادعای دروغ سیا می خواست به ایران و شاهش فشار بباورند که مدیون او هستند این برداشت سیا به مذاق مصدق و طرفداران او بیشتر خوش می آمد تا قبول شکستی که مردم ایران به آنها وارد کردند. ترجیح می دادند ثابت کنند که قدرت را بخاطر آن از دست دادند که امریکائیها تصمیم گرفتند شاه را بر تخت سلطنت باز نشانند... این رویه مصدق و هواداران او کار را بر سیا، در اشاعه ضد اطلاعات آسان کرد. مدارک در اختیار سیا که طبقه بندی فوق سری یافته بودند و 50 سال بعد می باید واقعیت را آشکار کنند، بنا بر آگاهی که بتازگی پیدا کرده ایم، در آتش سوزی گم شده اند! .
« به ذائقه من، با مصدق به بخشندگی رفتار شد. در 27 اوت توسط ژنرال زاهدی، با منتهای ادب، توقیف شد - خود او نیز یکی از وزرای کابینه های سابق مصدق بود - . مصدق زندانی شد و در 24 نوامبر 1953 محاکمه شد. محاکمه او به یک کمدی واقعی بدل شد. او نخست صلاحیت دادگاه را رد کرد . می خواست بصفت نخست وزیر و توسط مجلس، داوری شود . خود را همچنان نخست وزیر می دانست و خواهان یک محاکمه سیاسی بود...بازیگر کمدی که او بود توانست هنر خویش را نشان دهد . دادگاه تماشاخانه شد. در صحنه نمایش او هم می خنداند و هم می گریاند، هم متأثر می کرد و هم تلخکام . با هنرمندی تمام، او که روی سخنش اساسا با خارج بود، موفق شد خود را شهید راه مردم سالاری نمایان گرداند و تصمیمهای ضد مردم سالاری ضد مشروطیت و ضد وطن دوستی را از یادها ببرد ... او یک وطن دوست بزرگ بود اما منافع حیاتی کشور خویش را، در لحظاتی بس مهم، از یاد برد ... -
http://www.mossadeq.com/languages/farsi/mos-gholamreza.html

۱۳۸۹/۰۵/۲۳

ماه بخارا/3



سرگزشت امیر نصر سامانی

نیشابور. سال ۳۱۷ قمری.
جلوداران سپاه سامانی از راه رسیده بودند اما امیرنصر هنوز نیامده بود. در بلندترین قله‌ی رشته کوه «بینالود» میان توس و نیشابور برکه جوشانی به نام «چشمه سبز» با آب پاک و زلال خود تا یک فرسنگی پیرامون را دربر گرفته بود. در آنجا حتا شبهای تابستان نیز بدون پوشاک گرم نمیشد به سر برد. شاه سامانی در آن آب و هوای باصفای کوهستانی گوش به سرگزشت شگفت انگیز «یزدگرد بزهکار» سپرده بود که از سوی دبیر خاصش «اشعث» بازگو میگردید:
یزدگرد پسر بهرام که به سبب تبهکاریها و بیدادگریهایش او را بزهکار میخواندند روزی دچار خونریزی از بینی شد. پزشکان تنها یک هفته میتوانستند با دارو، خونریزی را بند بیاورند و دوباره آغاز میگشت. موبدی به نام «هوش یار» به شاه ساسانی گفت:
ــ ای شهریار؛ تو از راه پروردگار برگشته ای و گمان کرده ای که از چنگ مرگ میتوانی بگریزی. چاره ات این است که به «چشمه سبز» در توس بروی و در پیشگاه یزدان به زاری نیایش کنی.
شاه ساسانی این رای را پسندید و به چشمه سبز آمد. از یزدان نیکی دهش یاد کرد و از این آب بر سر و روی خویش زد. چند هفته ای خونریزی بینی اش بند آمد. دوباره دچار گردنکشی شد و ایزد را فراموش کرد. زمانی نگزشت که از ژرفای برکه اسبی سپید نمودار شد با لنگهایی کوتاه، سرین گرد مانند گورخر، زاغ چشم و دمب بسیار بلند. به فرمان شاه، چوپانان و سپاهیان با زین و کمند کوشیدند تا آن اسب را بگیرند و رام کنند؛ اما فرو ماندند. شاه آشفته شد و خودش به نزدیک اسب رفت. آن جانور هیچ حرکت و جنبشی نکرد و یزدگرد بزهکار پس از نهادن زین و لگام به پشت اسب رفت تا دمب او را ببندد. ناگهان آن حیوان سرکش غرید و با سم های سنگینش چنان جفتکی زد که شاه بر زمین کوبیده و کشته شد...
در همین زمان اسب امیرنصر شیهه ای نابهنگام کشید و او را به اندیشه فرو برد. دلش شور میزد. پیش از أنکه از به سوی نیشابور حرکت کند، برای احتیاط، برادرانش را که قبلن طغیان کرده بودند، در یکی از دژهای بخارا زندانی کرده بود تا دوباره دست به شورش نزنند. آوای کرنا برخاست و سپاه سامانی راهش را به سوی نیشابور ادامه داد تا به طلایه داران ملحق شود.
نیمه شب امیرنصر از خواب پرید. چنان عرق میریخت که انگار از جایگاهی گرم و تفتیده بیرون آمده است. کابوسی که دیده بود در سرش میچرخید: خواب دید که در کنار چشمه سبز نشسته و ناگهان اسبی شعله ور از دل برکه درآمد و همه جا را به آتش کشید. سپس «ابوالعباس» حکمران موقت بخارا با پیکر و رخساری خونین نمودار شد و فریادزنان امیرنصر را به یاری خواست...
چندهفته ای که امیرنصر در نیشابور به سر برد، با پیشواز گرم مردم روبرو شد. این شهر با روستاهای کوچک و بزرگی که پیرامونش را دربر داشت و نیز بازارهای گوناگونش، بسیار آبادن مینمود. در نیشابور پارچه های پنبه ای و ابریشمی و هچنین جامه هایی گرانبها برای امیران و فرمانروایان میبافتند که تا دورترین سرزمینها فرستاده میشد. محله «شادیاخ» از زیباترین بخشهای نیشابور به شمار میرفت و در این برزن، باغهایی چون بهشت به چشم میخورد. و در میان همین باغها خیمه های امیر سامانی و سپاهش را برافراشته بودند. در هوایی پاک و دل انگیز شاه به «اشعث» گوش سپرده بود که شعرهایی از شاعران نیشابور برایش میخواند و این چکامه از «خبازی نیشابوری» بر دلش نشست:
میبینی آن دو زلف که بادش همی برد * گویی که عاشقیست که هیچش قرار نیست
یا نی که دست حاجب سالار کشورست * از دور مینماید که امروز بار نیست
امیرنصر به یاد همسرش «خورشید» افتاد و حس کرد که دلش بسیار برای او تنگ است. شنیدن غزل بعدی که از «استغنائی نیشابوری» بود بر دلتنگی اش افزود:
به ماه ماندی اگر نیستیش زلف سیاه * به زهره ماندی اگر نیستیش مشکین خال
رخانش را بی یقین گفتمی که خورشیدست * اگر نبودی خورشید را کسوف و زوال
و در آن هنگام که خورشید در نیشابور غروب میکرد، در بخارا سوگلی امیرنصر به دست شورشیان گرفتار شده و زلفانش به باد رفته بود.

نوشته امید عطایی فرد (سوشیانت مزدیسنا)
ادامه دارد

_________________
omidataeifard.blogspot.com

۱۳۸۹/۰۵/۲۲

معمای مصدق/2

دیدگاه دکتر پیروز مجتهدزاده درباره 28  امرداد
در اين گونه مسائل سياسي هر واژه و اصطلاحي تعريفي دارد. در ايران چون ما اصولاً علم سياستي نداريم هيچ چيز تعريف شده نيست. کودتا عبارت از حرکتي است اغلب ناگهاني و گاه با حضور نيروي نظامي براي نابود کردن حاکميت کشور و حاکميت تشکيل مي شود از سه قوه مجريه، مقننه و قضائيه که اگر کسي اين سه قوه يا دو تا از آنها را سرنگون کند، مي شود کودتا و آنچه در سال 32 در ايران اتفاق مي افتد اين است که آقاي مصدق پارلمان را منحل کرد و قوه قضائيه را سر بريد. بنابراين از سه قوه دو قوه را از ميان برداشت و قوه سوم را که قوه مجريه بود باقي گذاشت چون خودش در راس آن حضور داشت و نيز رئيس کل قوا را اخراج کرد يعني تا اينجا کودتا به تمام معنا واقع شد."
مجتهد زاده افزود : "  آن چيزي که در 28 مرداد اتفاق افتاد عبارت بود از ابلاغ عزل نخست وزير دولت ياغي از سوي سلطنت، منتها چون حرکت ناگهاني بود و مصدق غافلگير شد و از ارتش هم تنها سرهنگ نصيري بود با دو تا جيپ ارتشي که رفته بودند حکم را ابلاغ کنند که در نهايت مصدق همه را زنداني کرد آن وقت اينها مي گويند کودتا همين است و بعد به دليل حضور روزولت مي گويند کودتاي آمريکايي"
...
http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=91657

۱۳۸۹/۰۵/۲۰

پیشینه پزشکی در ایران /6

امید عطایی فرد

دستورهای بهداشتی
در جلد هفتم «دینکرد» می خوانیم: همان طور که ما دارای جسم و روح هستیم، باید قوای جسمانی و روحانی خود را- هر دو- حفظ کنیم. اگر قوای روحانی ضعیف گردد، قوای جسمانی نیز نقصان پذیرد. و اگر قوای جسمانی مختل گردد، روح متاثر خواهد شد. پس باید کوشید که هر دو سالم و قوی بماند.
این نکته را در گفته ی «پیران» به رستم می بینیم:
همی خون فشانم به جای سرشک/ همیشه گرفتارم اندر پزشک
در کتاب های دیگر توصیه شده که: پیش از خوردن، باید دست را شست، جامه ی آسوده پوشید، پیرامون را بالش نهاد و خاموش و بی گفت و گو به خوراک پرداخت، بی آنکه پرخوری شود.(1) در تاریکی، خوراک خوردن جایز نیست.(2)
در آیین شست و شو و غسل، آب باید از ین بخش های اندام می گذشت: تارک سر، میان ابروان، پشت سر، گونه ها، گوش ها، شانه ها، زیر بغل ها، بالای سینه، پشت، پستان ها، پهلوها، سرین ها، اندام نرینگی یا مادینگی، ران ها، زانوها، ساق ها، قوزک ها، پاشنه های پا، کف های پا، انگشتان پا.(3)
برای پاکیزگی، دو مکان را به عنوان قرنطینه در نظر می گرفتند:
1.برشنوم گاه: زمین مستطیل شکل بود با 9 گودال. افراد ناپاک نخست به تن خود خاک می مالیدند و سپس ایشان را در یکایک گودال ها غسل می دادند. آنگاه به تن خویش، گیاهان خوشبوی می مالیدند و پس از پوشیدن جامه، به اَرمِشتگاه می رفتند.
2.اَرمِشتگاه: جایی سرپوشیده بود که افراد ناپاک مانند زنان حائض و یا کسانی که مُرده را به دخمه می بردند، باید مدتی را دور از دیگران، در آنجا به سر می آوردند تا از سرایت بیماری های احتمالی به مردم جلوگیری شود.
به روایت یکی از کتاب های پهلوی: هنگامی که زن آبستن است، باید آتش را همواره روشن نگه داشت. زمان زاییدن، چند زن به یاری می آیند؛ یکی شانه ی راست و دیگری شانه ی چپ زائو را می گیرد. یکی دیگر دست بر گردنش می افکند و آن دیگری میان او را می گیرد. یک زن هم برای درآوردن نوزاد و بریدن ناف کمک می کند.(4)
از آنچه که در گزارش های تاریخی و کتاب های دینی نگاشته شده، چنین بر می آید که ایرانیان:
1.بر روی زمین، آب دهان نمی انداختند.
2.از جام و ظرف یک دیگر نمی خوردند.
3.هنگام ادرار می نشستند و ایستاده این کار را نمی کردند.
4.آب های ناپاک و ناشناخته را پیش از نوشیدن، می جوشاندند.
5. آب و هوا و خاک و آتش را آلوده نمی کردند.
6.خزندگان و حشرات زیان بخش را از میان می بردند.
7.از آمیزش با زن دشتان(حائض) خودداری می کردند.
8.ابرازها و جامه های ناپاک را با بهره گیری از آب و نور خورشید می پالودند.
9.پزشکان هنگام درمان بیمار، پنام (دهان بند) می بستند، که امروزه نیز انجام می شود.
10.برای نخستین بار در جهان، گرمابه های بهداشتی ساختند که برخی کاربرد درمانی داشت.
در «خورشید یشت» با اشاره به ویژگی گندزدایی خورشید آمده است: هنگامی که خورشید برآید، زمین اهورا آفریده، پاک شود، آب چشمه ساران، آب دریا، آب ایستاده پاک شود، اگر خورشید برنیاید، دیوان آنچه را که در هفت کشور است، نابود کنند.
با آگاهی از پاکسازی نور خورشید بود که ایرانیان همواره خانه های نورگیر می ساختند. در کتاب «کورش نامه» اثر گرنفون به پزشکان و جراحان چیره دست نظامی در سپاه ایران اشاره شده است. هم چنین می خوانیم که کمبوجیه اول (پدر کورش) به کورش بزرگ می گوید: - اگر قرار باشد که سپاهیان در جایی توقف طولانی نمایند باید که جای پاکیزه و سالمی برای اردوگاه انتخاب کنی...
کورش گفت: -اولین قاعده که رعایت خواهم کرد خودداری از پرخوری است که مادر ناخوشی هاست. دیگر، هضم و دفع آنچه در بدن وارد می شود که بهترین راه برای تامین تندرستی و تقویت است.(5)

پی نوشت:
1.روایت پهلوی، ص 68.
2.شایست ناشایست،ص 113.
3.وندیداد، 72-:40. 8.
4.شایست و ناشایستريال ص 122 و 126.
5.سیرت کورش کبیرريال ص 50 و 51.

بدرود با الاهه ی آواز

عصر روز چهارشنبه 24 امرداد ماه، بانو الاهه خواننده نامدار درگزشت.

شمع و پروانه منم مست ميخانه منم
رسوای زمانه منم ديوانه منم
رسوای زمانه منم ديوانه منم

يار پيمانه منم از خوب بيگانه منم
رسوای زمانه منم دیوانه منم

چون باد صبا در به درم
با عشق و جنون همسفرم
شمع شب بی سحرم
از خود نبود خبرم
رسوای زمانه منم ديوانه منم

تو ای خدای من شنو نوای من
زمين و آسمان تو ميلرزد به زير پای من
مه و ستارگان تو ميسوزد ز ناله های من
رسوای زمانه منم ديوانه منم
رسوای زمانه منم ديوانه منم

وای از اين شيدا دل من
مست و بی و پروا دل من
مجنون هر صحرا دل من
رسوا دل من رسوا دل من
ناله تنها دل من داغ حسرت ها دل من
سرمایه سودا دل من
رسوا دل من

خاک سر پروانه منم خون دل پيمانه منم
چون شور ترانه تويي چون آه شبانه منم
رسوای زمانه منم ديوانه منم
رسوای زمانه منم ديوانه منم